codebazan

رمان خان زاده جلد دوم

رمان خان زاده جلد دوم پارت ۳۵

 

دروغ گفته بود؟
چنگی به موهام کشیدم و تازه یادم اومد ایلین و اونجا تنها گذاشتم سراسیمه از شاهین فاصله گرفتم و با قدم های بلند به سمت ماشین دویدم شاهین پشت سرم راه افتاده بود همش اسممو صدا میکرد اما وقتی برای ایستادن نداشتم فقط فریاد زدم آیلین شاهین آیلین…
کیمیا رفته سراغ آیلین

هر دو سوار ماشین شدیم و با سرعت از بیمارستان بیرون زدیم
نگرانی داشت منو از پا درمی‌آورد وقتی جلوی آپارتمان رسیدیم با دیدن دود و جمع شدن جمعیتی که اونجا بودن وحشتزده و سراسیمه از ماشین پیاده شدم وقتی دست و پا گم کردن نبود وقت مکث کردن و ایستادن نبود

باید میرفتم تو…
هر کسی که اونجا بود کنار زدم انگار هنوز آتش‌نشانا نرسیده بودن قدم اول که روی پله ها گذاشتم با دیدن کیمیا که نقش پله‌ها شده بود و بیهوش افتاده بود و خون ازش میرفت نفسم بند اومد اینجا چه خبر شده بود؟
یکی از همسایه ها به سمتم اومد و گفت _الان آمبولانس و آتش‌نشانی میرسه بهشون زنگ زدم
به طرف خونه رفتم درو که باز کردم دود غلیظی از خونه بیرون زد چشمام جایی نمیدید
با صدای بلند شروع کردم به صدا کردن ایلین
اما جوابی بهم نمیداد
اتیش انگار هنوز اینقدر بزرگ نشده بود که کل خونه رو بگیره
تو این تاریکی به سمت پذیرایی دویدم وقتی پام یه چیزی که روی زمین بود گیر کرد و افتادم بدنه حال ایلین روی زمین افتاده دیدم
ایلین من غرق خون بود
مبل کنارش آتش گرفته بود و موهای ایلین داشت میسوخت..

کیمیا برام اصلا اهمیت نداشت تو این لحظه حتی هیچ کدوم از این بچه ها که توی شکم آین زنا بودن برام مهم نبودن فقط و فقط آیلین برای من مهم بود

من کنار آیلین توی آمبولانس نشستم و شاهین توامولانس دیگه‌ای کنار کیمیا دست آیلین توی دستم بود
نگاهم به سرش بود
موهای قشنگش سوخته بود طوری به چوست سرش رسیده بود و این منو بی اندازه ناراحت می کرد

رو به دکتری که توی امبولانس بود گفتم
همسر من بارداره خواهش می کنم خواهش می کنم کمکش کنید نباید اتفاق بیفته

دکتر که تازه فهمیده بود آیلین بارداره سراسیمه شروع کرد به چند تا معاینه دیگه و به بیمارستان گزارش داد

وقتی به بیمارستان رسیدیم هر دو نفرشون روی برانکارد به سمت اتاق عمل می‌بردن
داشتن از کنارم می بردنش که دستش و بوسیدم آهسته زمزمه کردم

سالم برگرد من به تو احتیاج دارم…

دیگه توان و قدرتی برای من نمونده بود دیگه رمقی برای درد و عذاب نداشتم من نمیخواستم از دستش بدم

خدا این دختر به من بدهکار بود نمیتونست از من بگیرتش نمیتونست بلایی سرش بیاد
کنار در اتاق عمل روی زمین نشستم و دیگه بی توجه به هرکسی شروع کردم به گریه کردن
دیگه برام مهم نبود که راجع به من چی میگن الان تمام زندگیمو پشت درای بسته فرستاده بودم تا با مرگ و زندگی بجنگه بدتر از این چی می تونست باشه ؟
دکتر وقتی داشت وارد اتاق عمل می‌شد کنار من نشست و گفت

_ آروم باشین آقا هر کاری از دستمون بر بیاد براشون می کنیم اما اوضاع یکیشون خیلی وخیمتر از اون یکیه

ترسیده پرسیدم
کدوم ؟
کدومشون بدتره؟
اونی که از پله ها افتاده یا اونی که توی آتیش بود؟
نگاهی کرد و گفت
_اونی که از پله ها افتاده هم خودش هم بچه تکی خطرن…

اون یکی بچه سالمه اما خودش بعد عمل جراحی معلوم میشه

به طرف رفتم گفتم خواهش می کنم خواهش می کنم کمکش کن خواهش می کنم
دستی روی شونم زد و گفت
_ آروم باش دعا کن دعا گاهی از کار منه دکتر دعای شماها گیراتره..
وقتی دکتر رفت شاهین کنارم نشست هر دو سکوت کرده بودیم صدای زنگ گوشیم بلند شد با دیدن اسم مادر عصبانی تماس وصل کردم و با فریاد گفتم

چی از جونم میخوای زندگیم از هم پاشید زنمو گرفتی !
من پسر تونم چرا اینکارو باهام می کنی؟
به خدا روا نیست من چی از شما خواستم من تا به حال چیزی از شما خواستم؟
به هر چیزی که میپرستی دست از سر منو زندگیم بردارین
من نمی خوام برام مادری کنی هیچی ازتون نمی خوام
فقطزنم راحت بذارین

مادرم که نمیفهمیدمن چی می گم به خاطر گریه هام نگران گفت
_ چی شده پسرم حرف بزن چی شد آخه؟
چه اتفاقی افتاده؟
شاهین گوشی رو از دستم کشید و به جای من صحبت کرد

دیگه توانی برای صحبت کردن نداشتم نمیتونستم حتی ثانیه نگاهمو از اون در بگیرم
دعا میکردم
با خودم زمزمه می کردم
ایلین سالم بر می گرده منو تنها نمیذاره هرگز منو تنها نمیزاره..

وقتی شاهین کنار من دوباره نشست گفت
_بهش گفتم چه اتفاقی افتاده گفت می خوام بیام بیمارستان …

عصبانی رو بهش گفتم
تو آدرس اینجا رو ندادی تو که نگفتی کجاییم؟
سرش و پایین انداخت و گفت
_ مجبور شدم خیلی اصرار کرد ..

مشتمو روی دیوار کوبیدم و گفتم نمیخوام ببینمن چون مسببه تمام این حال و روز من اون آدمان آدمایی که پول و ثروت و شان خانوادگیشون براشون همه چیزه …

اونا زن منو از من گرفتن
نمیخوام بیان اینجا

شاهین شونه هامو گرفت و مجبورم کرد بایستم و گفت
_ آروم باش خواهش می کنم مادرته درست اشتباه کرده اما فقط برای این بود دوستتداره اون که نیت بدی نداشته…

کنارش زدم و بلند شدم
انتظار خیلی سخت بود از انتظار کشیدن متنفر بودم وقتی صدای پای مادرم رو شنیدم نگاهش کردم سراسیمه داشت خودشو بهم میرسوند نزدیکم شد کنارم نشست صورت ما با دستاش قاب گرفت و گفت
_خوبی پسرم این چه حال و روزیه که داری؟
مرد که گریه نمیکنه کشتی که تومنو!

کنار زدم و گفتم به من دست نزن خواهش می کنم حالم خوب نیست…

مادرم ناراحت کنارم نشسته بود که زمزمه کردم همینو میخواستی که زندگیمو به آتیش بکشه؟
می خواستی زنمو از من بگیری؟
هزار بار گفتم اون بچه ی توی شکم کیمیا ماله ایلین منه
مال منه…
کیمیایی برای من وجود نداره ما باور نکردی
کیمیا رفته خونمون و به اتیش کشیده
ایلین و زده!
تو نمیدونی ولی یه بچه توی شکمه ایلینه
من خیلی خوشحال بودم ایلینم خوشحال بود که دوباره حامله شده
میخواستیم شاد زندگی کنیم من کنار زنم اون کنارمن…
ما خوشبخت بودیم شما انگار چشم دیدن خوشبختیمو نداشتین
همینو میخواستی مگه نه!

مادرم سکوت کرده بود و حرفی نمیزد و من انگار تازه به حرف اومده بودم هر چی دلم خواست هر چی توی دلم بود و بهش می گفتم…
اون گریه من کرد منم گریه میکردم

مادرم میگفت مردها گریه نمیکنن اما من مثل ابر بهار داشتم گریه میکردم من میترسیدم از اینکه نداشته باشمش..
من ترس داشتم از اینکه از دستش بدم! اگر اتفاقی براش می‌افتاد من باید چیکار میکردم ؟
شکی در این نبود که زنده نمیموندم
به مادرم گفتم خوب بشنو مادر من اگه اتفاقی برای آیلین بیفته من میمیرم و تو دیگه پسر تو نداری
دعا کن سالم بیاد بیرون که منم زنده بمونم
مادرم که تا به حال منو تو این حال و روزم ندیده بود دستامو توی دستش گرفت و گفت
_ من تا به حال هر چیزی که برای تو خواستم به خاطر آینده خودتو خانوادم بوده اما دیدن تو توی این حال روز هیچ وقت باور کن هیچ وقت آرزوی من نبوده…

_ من اگر خواستم از اون دختر دور باشی به خاطر این بود که در حد تو نبود اما الان که تو توی این حالی
منم دعا می کنم حالش خوب بشه دعا می کنم از این اتاق سالم بیاد بیرون تا پسرمو باحال خوب ببینم
دیگه کاری بهش ندارم بهت قول میدم دیگه هیچ کاری باهاش ندارم خیالت راحت باشه .

حرفهای مادرم رو یکی در میون می‌شنیدم نگاهم حواسم فکرم پیش ایلین و پشت در این اتاق بود که قرار بود ازش بیرون بیاد
سخت بود تلخ بود اما باید تحمل میکردم من مطمئن بودم هیچ اتفاقی برای آیلین من و بچه‌ها منون نمیفته

ایلین من و تنها نمیذاشت
حتی یک لحظه هم به کیمیا فکر نکرده بودم
حتی اگر میمرد حقش بود مردن حق بود

شاهین هم مثل مرغ سرکنده بود درست مثل منه نگران ایلین نگران کیمیا بود

هر چقدر کیمیا بد مادرپسرش بود بهش حق میدادم که اینطور حالش بد باشه.

زمان خیلی کند می گذشت از اتاق عمل بیرون نیامده بودن دوساعت می شد که اونجا بودن و هیچ خبری ازشون نبود بالاخره در اتاق باز شد و یکی از پرستارها بیرون اومد

هر دو نفرمون خودمون رو بهش رسوندیم
از حالشون پرسیدیم و پرستار گفت
شما همسرشی؟

من با حال خرابی گفتم من همسر ایلینم حالش خوبه لبخندی به روم زدو گفت

_به خیر گذشت حالا فقط دعا کنید که بهوش بیاد بچه سالمه خودشم عملش خوب بوده
اما رو به شاهین کرد و گفت

_ متاسفم فقط تونستیم بچه رو نجات بدیم مرگ مغزی ثبت شده بهتره به خانوادش خبر بدین تا بیان شاید بخوان اعضای بدنش و اهدا کنن..

حالا که فهمیده بودم آیلین سالمه تمام گذشته و خاطراتمون تمام کارهایی که توی این مدت کیمیا باهام کرده بود جلوی روم یکی به یکی رد می شدن

من درسته ازش متنفر بودم اما
این تقدیر و سرنوشت من براش نمی‌خواستم
شاهین کنار دیوار روی زمین نشست و سرش را با دست داشت گرفت کنارش نشستم نمیدونستم برای آروم کردنش چی باید بگم چه کاری باید انجام بدم!

فقط تونستم کنارش بشینم و اون به من تکیه بده همین و بس..

نخ حرفی میتونستم بزنم نه کاری می تونستم انجام بدم فقط همین کنارش بودن از دستم بر میومد..

وقتی که کمی گذشت و آیلین او از اتاق عمل بیرون آوردن از جام بلند شدم و سراسیمه به سمتش رفتم بیهوش بود اما همین که نفس میکشید یک دنیا برای من زندگی به ارمغان آورده بود
آیلین که به سمت آی سی یو بردن پرستار با یه تخت کوچیک شیشه ای بیرون اومد
یک ماه زودتر به دنیا آمده بود اما بچه کاملاً طبیعی بود.
توی دستگاه میموند اما هیچ مشکلی نداشت و کاملا سالم بود.

با نگاه کردن بهش انگار که به آیلین نگاه می کردم این پسر کپی مادرش بود…

مادرم که با دیدن این پسربچه انگار که جان تازه گرفته باشه سر از پا نمی شناخت نه به یاد کیمیا بود و نه ایلین فقط و فقط خوشحال بود از داشتن یه پسر که به تمام ارزوهاش توی این سال با این بچه تمام کمال رسیده بود.

مادرم همراه پرستار با پسرمون به سمت بخش مراقبت های نوزادان رفتن اما من جلوی اون در منتظر ایستادم من مهمتر از اون بچه ای توب این اتاق داشتم و باید چشم انتظارش میموندم

دیدن شاهین توی این حال و روز واقعاً ناراحتم می‌کرد اما دروغ چرا ته قلبم یه چیزی میگفت که حقش بود اون خیلی بلاها سرم آورده بود

انگار که خدا صبرش سر اومده بود و بعد از دیدن حال و روز آیلین مظلوم اونو از پله‌ها پرت کرده بود تا تقاص کارش رو بده…

شاهین با گریه داشت با پدر و مادر کیمیا حرف می‌زد و براشون آهسته توضیح میداد بالاخره وقتی ایلین و روی تخت از اون اتاق بیرون اوردن تا به سمت مراقبتهای ویژه ببرن خودم و کنارش رسوندم و بی اعتنا به حرفای پرستارا دستش و بوسیدم…

چشماش بسته بود و رنگ به رو نداشت حالش قلبم و به درد می اورد

سرش پانسمان بود و دیگه اون موهای زیبارو نداشت..

وقتی ایلین و داخل بردن از پشت شیشه نگاهم بهش بود که داشتن اون همه دستگاه و بهش وصل میکردن.

تمام حواسم به ایلین بود که با زنگ گوشیم نگاهی بهش انداختم با دیدن شماره راحیل تازه فهمیدم به اون بیچاره اصلاً هیچ چیزی نگفتم و الان از نگرانی داره سکته میکنه
تماس وصل کردم و سعی کردم با آرامش بهش همه چیز رو توضیح بدم که موقع نترسه
اما هر چقدر با آرامش باهاش حرف زدم صدای گریه اش اون سمت خط بلند شده بود
این زن برای آیلین هم دوست بودهم خواهر و شاید حتی بالاتر از این حرفا وقتی بهش گفتم همه چیز مرتبه و پسرم به دنیا آمده آیلین حالش خوبه کمی آروم گرفت اما گفت هرچه زودتر خودش رو به بیمارستان می رسونه

زیاد طول نکشید که راحیل وارد بیمارستان شد خودشو که به من رسوند با دیدن ایلین از پشت شیشه زیر اون همه دستگاه وا رفته کنار دیوار روی زمین نشست و گفت
_تو که گفتی این حالش خوبه

 

admin

چشمانی داشته باش که بهترین ها را می بیند، قلبی که بدترین ها را می بخشد، ذهنی که بدی ها را فراموش می کند و روحی که هرگز ایمانش را نمی بازد

‫17 دیدگاه ها

  1. نه تمام نشد ادامه داره ولی پایانش بیمزه چیز خاصی نداره فقط بالاخره مادر و پدر شوهرش اونو به عنوان عروس قبول میکنند

  2. ینی تموم شد الان؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
    اگر تموم شده ک خیلی مزخرف تموم شد……………………

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

کدبازان