codebazan

رمان خان زاده جلد دوم

رمان خان زاده جلد دوم پارت ۵

 

برای ناهار که رفتیم لب به غذا نزدم سرمو با غذا دادن به مونس گرم کردم .
توی سکوت فقط به فکر رفتم دنبال یه نقشه بودم یه راهی که بتونم این بازی عجیبی که راه انداخته بودن من پیروز بشم.
من بتونم دستشونو رو کنم و واقعیت هر چیزی که هست و برملا کنم.
اما واقعا چطوری؟
دست اهورا که روی دستم نشست آروم دستمو از زیر دستش بیرون کشیدم و سرم رو بالا آوردم و بهش نگاه کردم دوباره همون اخم روی صورتش بود.
_ چیزی شده؟
چیزی ذهنتو درگیر کرده ؟
غذاتو نمیخوری؟

سعی کردم لبخند بزنم هرچقدر مصنوعی مهم نبود چون اهورا نمی تونستم بفهمه کی از ته دل میخندم و کی دارم فقط ادای لبخند زدن و در میارم .
سرمو تکون دادم و جواب دادم :

نه چیزی نیست نمیدونم چرا احساس می کنم معدم درد میکنه برای همین بهتره که چیزی نخورم.
مشکوک شده بود و من برای همین باید بیشتر حواس خودم و جمع می‌کردم تا سوتی ندم که بتونم با مچشونو بگیرم یا حتی اگر رابطه ی با هم ندارن بفهمم داستان از چه قرار ه که اون زن الانی که من مسافرتم و پیش شوهرم بچه هستم خودشو تا اینجا رسونده .
بعد از ناهار به خواسته مونس برای دیدن آکواریوم بزرگ رفتیم تمام مدت حواسم به اهورا بود که هر چند دقیقه یکبار گوشیشو چک می کرد این کارش اعصابم خراب میکرد.

می خواستم بفهمم با کی داره حرف میزنه اما هیچ وقت گوشیش و از خودش جدا نمی کرد دخترکم با دیدن ماهی ها حسابی کیفش کوک شده بود و با ذوق و شوق در موردشون حرف میزد.
منم سعی می کردم همراهیش کنم تا حداقل به دخترم خوش بگذره جلوی یکی از قسمتای اکواریوم ایستاده بودیم و داشتیم ماهی های رنگارنگ داخلشو نگاه می کردیم که با دیدن تصویر یه زن روی شیشه مات شدم کیمیا با پسرش درست تو فاصله ی چند متری با ما بود.

انگار که آب جوش روی سرم ریختن همه وجودم آتیش گرفت…
یعنی داشت با اهورا هماهنگ می شد و اهورا هر جایی که ما میرفتیم اونو خبر می کرد که بیاد؟

نگاهی به اهورا انداختم بی خیال بود انگار نه انگار داشت با مونس می خندید و حرف میزد.
نمیدونستم باید بهش سک کنم یا نه ؟!

بالاخره خسته و کوفته به هتل برگشتیم و روی تخت دراز کشیدم مشغول عوض کردن لباساش بود مونس سرش توی گوشیم بود و داشت بازی می کرد .
اهوراا کنارم نشست و گونه مو نوازش کرد و گفت:
_ بهتری؟
بهش پشت کردم و گفتم:
آره بهترم اگه بخوابم بهترم میشم.

اهورا کنارم دراز کشید و دستشو دور تنم پیچید و گفت:

خوب پس منم کنارت میخوابم از پشت سرش تو گردنم فرو کرد و آروم گردنمو بوسید…

خودمو کنار کشیدم و گفتم:

نکن بچخ میبینه…

ابروهاشو بالا داد و گفت:
_ از کی تا حالا نگرانی مونسشدی که این چیزا رو ببینه؟
دوباره دراز کشیدم و گفتم
دخترکم حساس شده رو این چیزا بهتره یکم وقتی که پیش ماست مراعات کنیم .

انگار که بهش بر خورده بود به پشت دراز کشیده بازوهاشو زیر سرش گذاشت و گفت:

که اینطور…
باور کنم بخاطر دخترمونه که تو داری لج بازی می کنی؟
یا بخاطر حرفای اون زنه کیمیا؟

از این که دستمو خونده بود کمی جا خوردم اما خودمو نباختم چرخیدم به سمت و گفتم
اون برای من هیچ اهمیتی نداره چون من به تو اعتماد دارم.

موشکافانه بهم نگاه میکرد انگار میخواست راست و دروغ حرفامو کاملاً تشخیص بده .

کنارش دراز کشیدم و سرم رو روی بازوش گذاشتم و گفتم:
من با تو لج بازی نمی کنم میدونی که چقدر دوستت دارم؟

انگار که قانع شده بود دستشو دور شونه هام چیچید و بغلم کرد گفت _
بهتر بخوابی من حواسم به جونس هست خودم میخوابونمش…

پلکام بازوبسته کردم به تایید حرفاش و چشمامو بستم باید کمی خوابیدم .

احساس می کردم سرم داره منفجر میشه امروز روز سختی را گذرونده بودم با وجود این زن که مثل یه سایه دنبالم راه افتاده بود مگه میشد اصلا روز خوبی را تجربه کرد؟

ترس بدی توی وجودم نشسته بود ترس از این که دوباره برم بیرون و اون زن و مثل سایه دنبالم بیاد.
اهورا آماده شده بود مونس لباسهایی که دوست داشت پوشیده بود و من هنوز روی تخت گیج و منگ نشسته بودم با صدای اهورا به خودم اومدم از جام بلند شدم باید به اون نشون میدادم من قرار نیست کم بیارم پس یکی از بهترین مانتو هایی که آورده بودم و تنم کردم موهامو باز گذاشتم و شال روی سرم انداختم.

از هتل که بیرون رفتیم تقریباً نزدیک غروب بود.
هوس دریا کرده بودیم برای همین مقصدمون ساحل بود ماشینی که اهورا استفاده می‌کرد تازه فهمیده بودم که اینجا اجاره کرده…
سوار شدیم و به سمت ساحل رفتیم سعی کردم که باز هم فکر نکنم و حداقل از این چند روزی که اینجا هستم کمی لذت ببرم.

مونس با دیدن دریا سرخوش داشت کنار آب بازی میکرد منو اهورا کنار هم ایستاده بودیم و داشتیم تماشاش میکردیم اگه مشکلات گذشته و الان سایه شوم اون زن و فاکتور میگرفتم این لحظه یکی از بهترین لحظاتی بود که تجربه اش کرده بودم.

با صدای زنگ گوشی اهورا نگاه از دریا گرفتم و به اون نگاه کردم نگاهی به صفحه گوشیش کرد ازم فاصله گرفت.
با نگاهم دنبالش کردم توی دلم هزار جور فکر سرهم کردم تا خودم قانع کنم که اون کسی که پشت خط کیمیا نیست .

مونس به سمتم دوید و گفت :

مامان من می خوام برم شنا کنم!
انقدر حواسم به اهورا بود که بی هوا دست تکون دادم و گفتم باشه اهورا حرف زدنش طول کشید اما من وقتی نگاهم رو چرخوندم دنبال مونس گشتم پیداش نکردم.
سراسیمه این طرف اون طرف دویدم و چیزی ندیدم با صدای بلند داد زدم مونس !
مونس؟
هیچ خبری از دخترکم نبود انگار صدام شنیده بود گوشی رو گذاشت توی جیبش و به سمت من دوید وپرسید:
_ چی شده! چی شده ؟
با گریه نالیدم نیست مونس نیست.
اهورا وحشت زده به سمت آب رفت توی دریا دنبال دخترم گشت انگار همه باخبر شده بودند که غریق نجات برای پیدا کردنش دست به کار شده و توی آب رفتن اگه اتفاقی برای دخترم می‌افتاد هیچ وقت خودم و نمی بخشیدم چون من باعث شده بودم

همه در حال گشتن بودن نگاهم بینشون میچرخید اما هیچ‌کس انگار موفق نبود…
داشتم جون میدادم که بالاخره اهورا از بین آب بیرون اومد و مونس توی بغلش بود نفس عمیقی کشیدم و خودم و به طرفش دویدن و بهش رسیدم دستم روی صورت مونس کشیدمو با گریه صداش کردم اما چشماشو بسته بود هیچی نمیشنید…
آب از سر و صورت اهورا میبارید مونس توی بغلش بود.
با قدم های بلند به سمت کمپ پزشکی ساحل رفتیم .
همه جمع شدن و شروع کردند به اینکه آب و از ریه ی مونس از خارج کنند….

وقتی دخترم به سرفه افتاد واب از دهنش بیرون ریخت تازه انگار جون به تنم برگشت.
روی زمین آوار شدم با صدای بلند شروع کردم به گریه کردن خدایا شکرت خدایا رو شکرت…
فقط همین دست دخترکم و توی دستم گرفتم و تند تند بوسیدم.
همه از دورمون و پراکنده شدن بالاخره اهورا مونس بغل کرد و از اونجا دور شدیم با قدم های بلند می رفت و منم پشت سرش انگار که اهورا عصبی بود به سمتش رفتم بازوشو کشیدم و گفتم:
چرا داری میدوئی آروم تر راه برو..

عصبی به سمتم چرخید و داد زد:

حواست کدوم گوریه دنبال دید زدن منی که بنینی باکی حرف می زنم ب؟
و از دخترت غافل میشی!
اگه اتفاقی براش می افتاد چی؟

حق با اون بود اما الان نمی تونستم منومواخذه کنه چون تمام کارهاش شک برانگیز بود و من حق داشتم که بهش شک کنم.
با گریه می خواستم مونس و بغلش بگیرم که اون منو کنار زد و گفت:
داری عصبیم می کنی داری کار می کنی که بری روی اعصابم..
بفهم داری چیکار می کنی به خودت یه نگاه بنداز همه چیز رو ول کردی زندگیمونو دخترتو منو شوهرتو و چسبیدی به اون زن ؟
دیگه هیچی یادت باشه هیچی راجب اون زن نمیگی بهش حتی فکر نمیکنی….
یادت باشه یا دورش خط میکشی و دیگه اسمشم نمیاری یا اینکه دور من و دخترم خط بکش چون ما همچین زن و مادری نمیخوایم.

با قدم های بلند ازم دور شد من اونجا زیر آوار حرفایی که بهم زد زده بود تنها گذاشت.

بالاخره به خودم اومدم و پشت سرش راه افتادم توی ماشین منتظرم نشسته بود سوار ماشین شدم و به سمت هتل روند .
دخترم صندلی عقب ترسیده نشسته بود دستمو دراز کردم تا بغلش بزنم و بیارمش جلو که صدای فریاد اهورا منو از جا پروند

_ دستت بهش نمیخوره میفهمی که چی میگم دستت بهش نمی زنی! بشین سرجات…

وارفته سر جام خشک شدم فقط اشکای چشمام بی وقفه داشت روی صورتم میریخت..

 

من فقط یه اشتباه کردم اما چرا اشتباه های خودشو نمی دید؟
بالاخره به هتل رسیدیم دوباره مونس بغل کرد و جلوتر از من راه افتاد پشت سرشون می رفتم توی دلم به خودم لعنت فرستادم که چطور شد حواسم از دخترم غافل شد.

توی اتاق که رسیدیم شروع کرد به در آوردن لباس‌های مونس ..

این بار من بودم عصبی شدم دستشو کنار زدم و گفتم:
برواون‌طرف خودم میتونم لباس های دخترام عوض کنم.

پوزخندی زد و گفت:
_ دختر خودت؟
اخه تو مگه اصلا به این بچه فکرم میکنی؟
تو هوش و حواست جای دیگه است

فریاد زدم
مونس دختر منه می‌فهمی؟
دختر من …
هیچکس نمیتونه دخترمو از من دور کنه حتی تویی که پدرشی پس برای من تعیین و تکلیف نکن…

ازم فاصله گرفت عصبی پیراهنش از تنش در آورد و سیگاری روشن کرد .

لباساش و از تنش جدا کردبا دیدن شنایی که به تنش چسبیده بود محکم بغلش کردم و به خودم فشارش دادم و اتفاقی برایش می‌افتاد من باید چیکار میکردم؟
سریع تنش و تمیز کردم لباسشو سریع عوض کردم .
روی تخت دراز کشید و روشو پوشوندم ممکن بود سرما بخوره نشستم کنارش موهای به هم ریختشو نوازش کردم و چند بار پیشونیشو بوسیدم
خوشگلم ببخش که ماما حواسش پرت شد …
با همون صورت معصومه نگاه کرد و گفت :
_من خودم رفتم مامانی!
محکم بغلش کردم و دوباره گریه م گرفت
خدایا شکرت که دخترم سالم بهم برگردوندی …

نمیدونم واقعاً سفر کاری که اهورا ازش حرف میزد تموم شده بود یا نه به خاطر اینکه از من عصبانی بود برنامه‌ها شو کنسل کرده بود عزم رفتن کرده بود.
با هم حرف نمی زدیم هنوز از من دلخور بود و نمیدونست اصلا من چقدر ازش دلگیرم به خاطر کارایی که داره انجام میده و پنهان کاری هایی که میکنه .

تمام مسیر برگشت با مونثسحرف میزد انگار که من اصلا وجود نداشتم به خونه که رسیدیم ما رو توی خونه گذاشت و سریع خودش رفت نمی دونستم کجا میره اما به این رفتن حس خوبی نداشتم با صدای زنگ گوشیم از کیفم بیرون آوردم و دیدن شماره سحر جواب دادم

_ سلام آیلین حالت خوبه؟
زنگ زدم بگم همه چی اوکیه.
کارات رو به راهه همه چیز اون طور که می خواستی پیشرفت الان همه چی آماده است.

خودم و روی مبل انداختم و گفتم:

مرسی عزیز دلم اما فعلا پیش خودت نگهشون دار.
شاید بعدا لازم بشه اما حالا با هم آشتی کردیم مشکل محل شده .

انگار از این حرف هم تعجب کرده بود گفت:
_ تو که مصمم بودی برای رفتن و دور شدن چی شد یهویی ؟
کلافه گفتم خودمم نمیدونم اما انگار اوضاع اونجوری که من فکر میکردم نبود.

_ عزیز دلم خوشحال شدم فهمیدم سرزندگیت هستی هر وقت احتیاج داشتی بهم خبر بده.

ازش تشکر کردم تناس و قطع کردم.
دلشوره داشتم تمام فکر و حواسم پیش اهورا بود یعنی رفته بود پیش اون زنه؟
با کمی فکر کردن تازه یادم اومد شماره شو روی گوشیم دارم گوشیمو چک کردم و با دیدن شماره اش تماس ها وصل کردم.
گوشی توی دستم از شدت استرس داشت می لرزید صدای بوق پشت سر هم اذیتم میکرد وقتی بالاخره صدای پر از ناز وعشوه اش توی گوشم نشست سعی کردم خودمو نبازم.
_ سلام . خوبی عزیزم؟
رسیدن به خیر البته رسیدن منم بخیر چون منم تازه رسیدم خیلی هم خسته ام .
خشکم زد یعنی واقعا توی پرواز بودکه ماهم بودیم؟

آروم زمزمه کردم چی از جون زندگیه میخوای؟
خنده ی مستانه ای کرد و گفت:
_ عزیز دلم من به زندگی تو چیکار دارم من زندگی خودمو می کنم .
گرچه راستشو بخوای باورم نمیشد که تو بتونی دل اهورا رو نرم کنی فکر کنم کارت خوب بوده که اهورا الان مثل همون ضرب المثل قدیمی که میگن طرف هم خدارو میخواد هم خرما رو هر دوی ما رو با هم میخواد.
منم بهش فرصت دادم یه مدت این طوری باشه که اون میخواد؛ اما خب میدونم یه مدت کوتاهه دیگه اهورا فقط مال من میشه و تو از زندگیش حذف میشی .
حرفاش مثل پتک توی سرم فرود می اومد.
گفت اهورا هم منو میخواست هم اونو؟
یعنی قرار بود هم منو نگه داره اونو نگه داره ؟
هیستیریک خندیدم و گفتم :
این مزخرفات چیه که داری سر هم می کنی ؟
خودت میفهمی که داری چی میگی! اهورا شوهرمنه نه تو؛ پدر بچه ی منه نه تو !
توچی هستی ،
چی عایدتمیشه از بهم ریختن زندگی بقیه؟
لذت می بری؟
خوب گوشاتو باز کن از زندگی من بکش بیرون فهمیدی؟؟

تماس و که قطع کردم نفسم بالا نمی اومد .
نه این امکان نداشت اهورا بامن این کارو نمیکرد بهم قول داده بود ازم خواسته بود که بهش اعتماد کنم پس نباید به این چیزا فکر میکردم.
حق با اهورا بود این زن داشت با من بازی میکرد.
پس باید از فکرش بیرون می اومدم.
از جام بلند شدم لباسامو در آوردم و به سمت حمام رفتم.
مونس تو اتاقش داشت بازی میکرد پس با خیال راحت دوش گرفتم و بیرون اومدم لباسی که اهورا دوست داشت پوشیدم و کمی به خودم رسیدم می خواستم با این کارا از فکر و خیال بیام بیرون .
رفتم به اشپزخونه برای الان که دیگه نزدیک شام بود کتلت گزینه مناسبی بود همه چیز و آماده کردم و شروع کردم به درست کردن.
شام که آماده شد چقدر منتظر اهورا شدم خبری ازش نشد .
شام مونس دادم توی اتاقش خوابوندمش .
نزدیک ساعت ۱۲ بود اما اهورا هنوز خونه نیومده بود دیگه کم کم داشت گریه میگرفت.
یعنی الان کجا بود ؟
رفته بود پیش اون زن؟
انقدر روی مبل منتظرش نشستم که نفهمیدم کی خوابم برد .
وقتی احساس کردم از زمین کنده شدم و توی هوا معلق شدم آروم لای پلکامو باز کردم و خودمو توی بغله اهورا را دیدم.
با دیدنش خواب از سرم پرید و بغض کردم.
کجا بودی تا این موقع؟
میترسیدم اهورا..
سکوت کرد و در اتاق با پاش باز کرده و به سمت تخت خواب رفت ومن روی تخت گذاشت.
چرخید تا بره که دستشو گرفتم و گفتم خواهش می کنم این کارو با من نکن من طاقتشو ندارم.
میدونی که طاقت سردی کردن تورو طاقت نداشتن تورو ندارم.
بهم رحم نکن اهورا …

طوری با التماس حرف زده بودم که اگر سنگ بود دلش آب می شد کنارم نشست و دستمو تو دستش گرفت
_ گریه نکن چیکار داری با هر دومون میکنی ؟
داشتیم دخترمون از دست می‌دادیم به خاطر شکه های بی مورد تو !

آب دهنم رو پایین فرستادم و با همون بغض گفتم چرا بهم حق نمیدی؟
میترسم از دستت بدم نداشته باشمت!
میفهمی چی میگم؟ این که تو نباشی منو دیوونه میکنه منو میکشه طاقتشو ندارم .

آروم روی پیشونیم و بوسید و گفت:
_ هیچ وقت منو از دست نمیدی من دوستت دارم خیلی زیاد بیشتر از چیزی که فکرشو بکنی …
خواهش می کنم این خیالاتم از سرت بیرون کن و برگرد به زندگیمون..

دستشو توی دستم گرفتم و آروم فشار دادم و گفتم:
_ باشه هر چی که تو بگی هر چی که تو بخوای فقط خواهش می کنم جون مونس منو تنها نذار من میمیرم اگه تو منو نخوای..
میمیرم اگه بری با یکی دیگه؛
تو که نمی خوای من بمیرم مگه نه؟

_ آروم باش این اتفاق نمیافته من با هیچ کسی نمیرم من و تو دخترمون تا ابد با هم زندگی می کنیم بهت قول میدم .
سرشو خم کرد و آروم روی لبامو بوسید و گفت:
_ الان فقط بخواب من به لباس عوض می کنم میام کنارت باشه ؟
پلکام و باز و بسته کردم و حرفش تایید کردم .
اما خوابم نمی برد باید می اومد روی تخت تا کنارم احساسش می کردم و توی بغلش می خوابیدم.
توی تاریکی نگاهم بهش بود که داشت لباس عوض میکرد وقتی کارش تموم شد به سمتم اومد و کنارم دراز کشید خودمو مثل یه بچه توی بغلش جا کردم .
آروم کنار گوشم خندید و گفت:
_ هر روز داری بچه تر میشی خبر داری ؟

بیشتر خودمو بهش چسبوندم و گفتم:
دوستت دارم به خدا از دوست داشتن زیادیه و هر کاری که می کنم.
آروم کنار گوشم زمزمه کرد:
همه چی رو درست میکنم خیالت راحت باشه نمیزارم بیشتر از این اذیت بشی.
به قدری مست خواب شده بودم توی بغلش که نفهمیدم منظورش از این حرفا چیه فقط چشمامو بستم و با خیال راحت توی بغلش به خواب رفتم .
صبح که بیدار شدم خبری از اهورا کنارم نبود از جام بلند شدمو به اتاق دخترکم سر زدم.
خوابه خواب بود هنوز آروم در اتاقش رو بستم و به آشپزخونه رفتم یه میز صبحانه عالی چیده شده بود که مطمئن بودم کار اهوراست.
سریع به سمت تلفن رفتم و شمارشو گرفتم صداش که توی گوشم پیچید سرخوش گفتم :
دستت درد نکنه عجب میز صبحانه ای برامون آماده کردی..
با صدای که همشیه ازش آرامش می گرفتم بهم گفت:
_ گفتم روز تو خوب شروع کنی که تا آخر شب هم خوب پیش بره.
خوشحال از پشت گوشی بوسیدمش و بعد از مکالمه کوتاهی که داشتیم تماس قطع کردم و پشت میز نشستم مشغول صبحانه خوردن شدم.
دیشب تصمیمم و گرفته بودم دیگه قرار نبود این زن بتونه آرامشی که توی زندگیم دارم از من بگیره دیگه برام مهم نبود چون من به شوهرم اعتماد داشتم…

حال خوشی داشتم و تمام اتفاقات چند وقت اخیر یادم رفته بود.
چند روزی از برگشتنمون از سفر میگذشت وهمه چیز عالی میگذشت.
خبری از کیمیا نبود و این ارامش عجیبی به زندگیم بخشیده بود.

مونس داشت کارتون میدید و من کتاب میخوندم که باصدای زنگ در نگاهی به ساعت انداختم.
این وقت ظهر کی میتونست باشه؟
کتاب و روی میزگذاشتم و وقتی ایفون و زدم شوکه به در خیره موندم.
صدای مادر اهورا بود.
در ورودی رو باز کردم و منتظرش شدم.
وقتی جلوی روم رسید من و خیلی قشنگ نادیده گرفت و ازکنارم رد شد و داخل خونه شد.
با خودم زمزمه کردم
خدایا خودت امشب و به خیر بگذرون.
یه لبخند روی صورتم نشوندم به سمتش رفتم.
سلام مادرجون خوش اومدین.
بذارین‌الان براتون شربت میارم.
اخمی کرد و گفت
_چیزی نمیخوام بیا بشین باهات حرف دارم.
میدونستم بی دلیل اینجا نیومده و همین منو خیلی مضطرب میکرد.
روبروش نشستم و منتظر بهش خیره شدم.
_خوب میدونی ما چطور خانواده ای هستیم

اهورا باید برای خاندان ما وارث بیاره چون نمیشه یه دخترداسم خاندان به این بزرگی و حفظ کنه.

دستم و مشت کردم و ناخونم توی کف دستم فرو رفت
بازم بحث همیشگی…
_دوتا راه بیشتر نداری چون خودت ناقصی و نمیتونی باز بچه بیاری

سکوت کردم و اون ادامه داد
_یا بی سرو صدا دست دخترت و بگیر و برو جایی که دست هیشکی بهت نرسه یا …

مردد بهم خیره شد
_یا اینکه اهورا یه زن دیگه ام بگیره و برای ما و یه پسر بیاره.
جز این دو راه هیچ راه دیگه ای وجود نداره.
خشکم زده بود داشت چی میگفت؟
از من میخواست بذارم شوهرم یه زن دیگه بگیره؟؟؟
من و چی فرض کرده بودن؟
دختر من دختر اهورا بود مگه چه فرقی بود بین دختر و پسر.
عصبی از جام بلند شدم و گفتم
من دارم حرمت نگه میدارم اما واقعا احساس میکنم منو دارین حیوون فرض میکنین.
اخه چطور میتونین این خواسته رو از من داشته باشین؟
من شوهرم و زندگیمو دوس دارم نه ترکش میکنم نه با کسی شریکش میشم..

زبون درازیم انگار به مذاقش خوش نیومد که بلند شد دستشو به سمتم دراز کرد و تهدید وار گفت:

_ بفهم با کی داری در میفتی من نمیزارم ریشه خاندانم بسوزه به خاطر یه دختر پاپتی و دهاتی مثل تو میفهمی؟
این حرفاش همیشه اذیتم می کرد اینکه من یه دختر دهاتی میدونستن اذیتم می‌کرد.
اما همین آدما منو مجبور کردند که با اهورا ازدواج کنم و الان دیگه براشون هیچ ارزشی نداشتم به سمت مونس رفتم بغلش کردم و گفتم:
دست از سر من و دخترم بردارین منو شوهرم و دخترم باهم خوشبختیم مهم نیست شما چی فکر میکنید مهم خوشبختی ماعه پس دست زندگیمون بردارین.

خندید و گفت :
_واقعا نفهمی یا هنوز بچه ای و عقلت درست و حسابی سرجاش نیومده؟
میگم خاندان !میگم
یه نسل !
میگم اسم خانوادگی!
میگم ارث و میراث !
بدون یه پسر اینا هیچ کدوم امکان نداره..
من گفتم قبل از اینکه کاری بکنم به خودت خبر بدم تا بفهمی قراره چی بشه حالا خوددانی میخوای اینجا بمون باهووت زندگی کن یا نه اگر میخوای میتونی برای همیشه بری منم کمکت می کنم بهتون پول میدم برین یه جای دور…
پدر اهورا همین و خواسته گفته کمکتون می کنه که برید یه جایی دور که دست هیچ کسی بهتون نرسه‌..

دیگه اشکم در اومده بود خانوادتا شمشیر از رو برای من بسته بودن برای منی که هیچ آزار و اذیتی براشون نداشتم جز عشق بی حد و اندازه م به پسرشون …
حرفاشو زد از خونه بیرون رفت و من مونس توی بغلم روی مبل آوار شدم شروع کردم گریه کردن.

مونس اشکامو پاک می کرد می خواست گریه نکنم دخترکم ترسیده بود از حال من اما نمی تونستم خودمو کنترل کنم حال من دست خودم نبود.
چطور می تونستم این چیزا رو تحمل کنم و دم نزنم ؟
اگه این کاری که می گفت می کرد چی؟
به خودم تشر زدم؛ ممکن نیست امکان داره اهورا باتو اینکارو نمیکنه تورو دوست داره …
دوستت داره…
چند بار این جمله رو تکرار کردم که در خونه باز شد و اهورا و دیدم سریع مونس زمین گذاشتم و به سمت دستشویی رفتم تا به صورتم اب بزنم.
نمی‌خواستم اینطوری منو با گریه و حال زار ببینه.

صورتم داغون بود توی آینه که به خودم نگاه می کردم رنگ و رو رفته بودم چشمام قرمز قرمز بود چند بار آب سرد روی صورتم پاشیدمو بیرون اومدم .

اهورا با مونس توی بغلش جلوی در دستشویی ایستاده بود رو بهش لبخند زدم و گفتم :
خوش اومدی عزیزم خسته نباشی…
اینجا چرا ایستادی؟

 

admin

چشمانی داشته باش که بهترین ها را می بیند، قلبی که بدترین ها را می بخشد، ذهنی که بدی ها را فراموش می کند و روحی که هرگز ایمانش را نمی بازد

‫6 دیدگاه ها

  1. خیلی چرته همش تکراری اه واقعا خسته کننده شده!همشم حرفای یه نفر مثل پتک میخوره تو سر آیلین 😂😂فک کنم نویسنده قرار گذاشته توی همه پارتا این جمله را استفاده کنه😂😑

  2. قبلن هم گفته بودم اما یجوره دیگه
    الان میگم حالا که به قول دوستان آیلین احمقوابله/کودن/ و اهورا هیولا عوضی زندگیشون شده تکرار مکررات خوب یکاری کنید مثلن سحریامهتاب با خانوادشون یا خانواده آیلین مثلن خواهرش (فکرکنم اسمش طیبه بود) بیارید تو ادامه داستان•قصه نشون بدید
    یا اینکه مثلن اهورا واقعن یک د•و•س•ت•د•خ•ت•ر و بچه دیگه داشت زمان مجردی(👈تکئیدمیکنم زمان مجردی) الان ازش خبرنداره بی اطلاع (که دختر مثلن مثل مهتاب انسان خوبی باشه ) و نخواد زندگی اهورابهم بریزه•••••••••• /من با اون اهورا هیولا عوضی کاری ندارم ایشالا اینقدر همه اذیتش کنن سکته کنه بمیره••• منظور من آیلین بدبخت بود /
    و یا اینکه اصلن {قبلن هم گفته بودم) بچه اول اهورا(پسره مهتاب) نمرده باشه مثلن افتاده باشه دست یکی از دشمنای اهورا مثل؛ سامان یا••••••••••••• یکی دیگه که برای انتقام اومده با نقشه های قبلی صحنه سازی کرده بچه رو دزدیده حالا برده داده یه خانواده دیگه تو یه شهره دیگه یا کشوره دیگه•

  3. خو مشخصه که کیمیا رو صیغه کرده
    مادره اونده اروم اروم بهش بگه
    اخه اینم شد رمان همه فصل دوم که تکرار فصل اول با دخترای جدید.
    پنهانکاری اهورا و معشوقه و …..

  4. یا خدا دوراره که شروع شد ازدواج مجددد
    خیانت
    روابط پنهان کاری.
    یعنی تویسنده واقعا خسته نباشی.
    چقدر زحمت میکشی
    همون موضوعات تکرار کنی احسنتواقفا

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

کدبازان