رمان خان زاده جلد دوم پارت 7 - رمان دونی
رمان خان زاده جلد دوم

رمان خان زاده جلد دوم پارت ۷

 

بعد این همه وقتی که مشکلات داشتیم ناراحت بودیم امشب وخوش بگذرونیم.
دخترمون حالش جا بیاد .
منو به سمت خودش برگردوند
_ بهترین کارو کردی عزیزم دلش می گرفت از این حال و هوای خونه .
ازاتاق بیرون رفتیم و پشت میز که رسیدیم مونس تمام غذاها را به هم ریخته بود هر دو با چشم گشاد بهش نگاه کردیم که مونس دست روغنی شو روی لباس کشید مثلاً تمیز کرد و گفت:
_ گشنه ام بود
کمی مکث کردم بالاخره با اهورا نتونستیم خودمونو کنترل کنیم و با صدای بلند خندیدیم.
شام با خنده و شوخی و دلخوش خورده شد
همه توی پذیرایی جلوی تلویزیون نشسته بودیم مونس توی بغل باباش لم داده بود و کم کم داشت خوابش می برد.
اهورا اروم رو بلندش کرد و به اتاقش بردش روی تختش گذاشت.
وقتی که برگشت دستشو به سمتم دراز کرد و سریع از جام بلند شدم و دستش گرفتم
_ بیا ببینم چه خبره امشب!
دستامو دور گردنش حلقه کردم بوسیدمش
_چه خبری باشه ؟هیچ خبری نیست فقط قراره ما دوتا خیلی خوش بگذرونیم.
ابروهاش بالا پرید و گفت:
_ شیطون شدی از این کارام بلدی؟
دستشو کشیدم سمت اتاق بردمش
چرا بلد نباشم خیلی هم خوب بلدم به این حرفم خندید با هم وارد اتاق شدیم .
درو بست منو به دیوار چسبوند پیشونیش روی پیشونیم گذاشت
_ خیلی دوست دارم دختر خیلی زیاد دوست دارم..
میخواستم شب خوبی براش بسازم میخواستم امشب هر طوری که شده به خواستم برسم البته که خواستم فقط و فقط به نفع خانواده اش بود و من هیچ سهمی توش نداشتم اما وقتی به هش فکر میکردم دلم می خواست هر چه زودتر این اتفاق بیفته و من راحت بشم از تهدیداشون.
خودم پیش قدم شدم ب
لبام و روی لبای داغش گذاشتم و بوسیدمش این کارم بدجور دیوونش کرد که منو از دیوارجدا کرد و به سمت تخت بردمن و روی تخت هول داد
روی تنم خیمه زد.
همراهیش کردم….
خیلی وقت بود کنار هم این جور با دل خوش آروم نشده بودیم.
سرم روی سینه برهنه اهورا بود واون موهام نوازش می کرد.
از شبی گذرونده بودیم خیلی راضی بودم.
اهورا انگشت هاش لابلای موهام می چرخید موهامو شونه می زد.

کنار گوشم حرف میزد و من به حرفاش میخندیدم یا با حرفاش عشق می کردم بالاخره فکر دیگه وقتش بود حرفی که میخواستم پیش بکشم .
خودم بالاتر کشیدم و به صورتش نگاه کردم
باید شک و تردید و کنار می گذاشتم و شروع می کردم به حرف زدن در مورد تصمیمی که گرفتم اسمش و صدا زدم که سرش به سمتم چرخید و نگاهم کرد منتظر بود و من انگار داشتم از استرس جون میدادم کمی لبمو جوییدم و گفتم من برای مشکلی که پیش اومده فکر کنم یه راه حل خوب پیدا کردم ابروهاشو بالا داد و گفت
_ راه حلت خانم چی هست حالا ؟
کمی این پا و اون پا کردم و شروع کردم به بازی کردن با تنش روی سینش خط فرضی میکشیدم نگاهمو از چشماش می دزدیدم انگشتش را زیر چونم گذاشت مجبورم کرد کمی سرمو بالا بگیرم و بهش نگاه کنم
_ حرفتو بزن دختر چی شده ؟
چه تصمیمی گرفتی؟
چهراهی پیدا کردی؟

با زبونم لبم رو ترک کردم و گفتم امروز با کلی دکتر مشورت کردم هر کسی که پرونده پزشکیه منو دید گفت ممکن نیست من دوباره بتونم باردار بشم
اهورا انگار از این حرفم ناراحت شده بود روی تخت نشست و موهام از کنار صورتم پشت گوشم فرستاد.
_ دوست ندارم راجبه این چیزا حرف بزنی من و تو مشکلی نداریم که! یه دختر داریم که برامون کافیه.
آب دهنم و پایین فرستادم و گفتم اما برای خانواده ات کافی نیست.
نمیخوام تورو تحت فشار بزارن نمیخوام به خاطر من هر چیزی که داری رو از دست بدی.
_به این چیزا فکر نکن این مشکل منه من خودم با خانوادم حلش می کنم.
ته ریشش و نوازش کردم
اما من یه راه خوب پیدا کردم دکتری که رفته بودم پیشش بهم گفت ما میتونیم یه رحم اجاره کنیم ….
با چشمای گرد شده بهم نگاه کرد _داری راجبه چی حرف میزنی
آیلین؟
کمی خودمو بالاتر کشیدم و توی بغلش جا دادم و گفتم تورو خدا بزار بهت توضیح بدم اونجوری که فکر می کنی نیست ما قرار نیست حتی اون زن و ببینیم.
دکترا خودشون همه کارا رو انجام میدن.
از اسپرم تو و ازمن نمونه می‌گیرن توی رحم یه زن جا سازی می کنن همین…
خواهش کن…
قبولش کن….
و این تنها راهیه که داریم.
من می خوام به یه پسر بدم به تو تا خانواده ات دست از سرمون بردارن

فکر نمیکردم اهو را از شنیدن این پیشنهاد من اینطورعصبانی بشه.
ا و از روی تخت بلند شد
_ فکرشم نمیکردم به خاطر اینکه نظر منو جلب کنی امشب این کارارو بکنی
همه این کارا خندیدن حرف زدن به خاطر این بود ؟
پشت سرش از جام بلند شدم و از پشت بغلش کردم و گفتم
عزیزم من به خاطر خودمون به خاطر خانوادمون دارم این کارو می کنم فکر می کنی برای من آسونه من دوست دارم بچه ی تو توی شکم من رشد کنه تو وجود من بزرگ بشه و به دنیا بیاد اما وقتی نمیتونم چیکار باید بکنم؟

بدون اینکه بخوام بغض کرده بودم نزدیک بود دوباره اشکم در بیاد تصور اینکه بچه اهوراتو وجود یه زن دیگه میخواد رشد کنه قلبمو فشرده می کرد اما تنها راه حلی که وجود داشت همین بود بازوشو کشیدم و به سمت خودم چرخوندم
به من نگاه کن من عاشقتم؛ من نمیخوام تورو از دست بدم نمیخوام از تو دور بشم ؛من نمیخوام با کسی شریکت بشم این تنها راهیه که داریم خواهش می کنم قبول کن.
دستای مردونه ی اهورا صورتم قاب گرفت کمی سرش را خم کرده درست نزدیک صورتم ایستاد
_ عزیزم من گفتم که حلش می کنم من باهاشون حرف می‌زنم هیچ برام مهم نیست که بخوان هرچی که دارم از من بگیرن من می خوام فقط تو دخترم و کنار خودم نگه دارم
گریون بهش گفتم
فکرشو بکن اگه پسر داشته باشیم دیگه تا ابد با خیال راحت زندگی میکنیم چون یه وارث به خانوادت میدی دیگه دست از سر ما بر میدارن دکتر میگفت همه چیز کاملا قانونیه مراحلی که باید انجام بدیم و بچه رو بدن به ما ۹ ماه طول میکشه و ما میشیم پسر دار خانواده ات آرزوشون میرسن
لبخند کم جونی زد
_ از کجا میدونی حالا پسر دار میشیم شاید باز دختر دار شدیم چیکار میکنی بازم ادامه میدی؟

قول میدم فقط این باره راجع به اونم حرف زدم دکترگفت اگه تغذیه هایی که میدین رعایت کنی احتمال اینکه جنسیت بچه رو بتونیم تعیین کنیم هست تو فقط بگو باشه…
از من فاصله گرفت و کلافه چنگی به موهای سرش زد
_ واقعا نمیدونم چی بگم.
دیگه نمی تونستم جلوی خودمو بگیرم اشکم در اومده بود و داشت بدجوری صورتمو خیس می کرد با چشمای گریون کنار تخت نشستم روی زمین زانوهامو بغل کردم
من فقط می خوام خانوادمو نگه دارم اهورا می خوام تورو نگه دارم وبادخترم پیش تو باشم همین… خواهش می کنم قبول کن
فقط ۹ ماهه بعد ۹ماه همه زندگی مون تغییر میکنه یه بچه دیگه میاد توی زندگیمون وخانواده ات راحت میشن مارو هم راحت میزارن و می‌تونیم با خیال راحت زندگی کنیم کنارم زانو زد اشکام و هز روی صورتم پاک کرد پیشونیم رو بوسید
_ باشه در موردش فکر می کنیم باهم میریم پیش دکتری که گفتی باهاش حرف میزنیم گریه نکن

شنیدن این خبر به حدی خوشحال شده بودم که محکم اهوراروبغل کردم لباشو بوسیدم
منو از روی زمین جدا کرد و روی تخت خوابوند
_خوب بلدی من وچطوری قانع کنی میدونی که طاقت دیدن گریه هاتو ندارم و همیشه از این ترفند استفاده می کنی.
سریع چشمامو بستم خودمو به خواب زدم و گفتم
من از این کار را بلد نیستم کی گفته؟
کنارم دراز کشید و منو به خودش فشار داد و گفت
_ از تو نمیگذرم از دخترم نمیگذرم بهت قول میدم هر اتفاقی که بیفته.

تو یک لحظه یاد زمانی افتادم که رفته بودیم کیش کیمیا همزمان با ما اونجا بود سریع به سمتش چرخیدم میخوام چیزی بپرسم ازت فقط
خواهش می کنم در موردچیزی که می خوام بپرسم راستشو بهم بگو.

_من کی دروغ گفتم! بپرس چیزی که میخوایو

_ وقتی رفته بودیم کیش کیمیا اونجا بود درست توی هتلی که ما بودیم وقتی دیدمش مثل دیوونه ها شدم با خودم فکر کردم حتما توبه کیمیا گفتی که اونام بیان اونجا .
اون اتفاق که افتاد اگه حواسم پرت شد از مونس به خاطر این بود که اون زن عصبیم کرده بود هر جایی می رفتیم اونم بود رفتیم دیدن ماهی ها اونجا بود رفتیم برای خرید اونجا بود.
انگار ازتعجب زبونش بند اومده بود روی تخت نشست و گفت
_واقعا داری میگی؟
اون اونجا بود!
شوکه پرسیدم
یعنی تو نمیدونستی؟
عصبی بود
_معلومه که نمیدونستم دیوونه چرا اینا رو اونجا به من نگفتی که برم سراغش و ببینم چه خبره! من بهش نگفته بودم میرم اونجا من از اون روز از خونه پدریم انداختمش بیرون حتی باهاش حرف نزدم از کجا با خبر شد که ما داریم میریم کیش نمی دونم؟
خوشحال خودم رو توی بغلش جا کردم
_ همین که تو نمیدونستی کافیه مهم نیست از کجا میفهمه مهم نیست که هر جا برم بیاد مهم اینه که تو اونو نمیبینی ایت برای من کافیه.

دستاشو دور تنم حلقه کرد
_ واقعا خنگی خنگ دوست داشتنیه منی.

لبام و جمع کردم
من خنگ نیستم کی گفته که من خنگم؟
آروم خندید وپ
_ شر اون کیمیارو هم از سر زندگیمون کم می کنم دیگه بهش فکر نکن ….
از استرس حتی نتونستم پلک روی هم بذارم به فردا و اتفاقاتی که قرار بود توی زندگیمون بیفته فکر میکردم قرار بود پیش دکتر بریم و باهاش مفصل و کامل حرف بزنیم و شرایط و بپرسیم اهورا کاملا مخالف بود اما برای اینکه من خیالم راحت بشه و به آرامش برسم قبول کرده بود این کارو بکنه و این ارزشش برای من خیلی خیلی زیاد بود صبح که از خواب بیدار شد با منی که چشمام باز بود به سقف خیره بودم روبرو شد روی تنم خیمه زد و گفت
_ خانم کوچولو کی بیدار شده؟
بالب و لوچه ی آویزون گفتم
اصلا نتونستم بخوابم تا صبح..
ابروهاشو بالا داد
_ چرا نتونستی به اندازه کافی خستت نکرده بودم؟
دیوونه نثارش کردم
نه خیر فکرم درگیر امروز بود استرس داشتم
از روی تخت بلند شد و دستش را به سمتم دراز کرد

به خاطر من تمام کارها و قرارهای امروزشو کنسل کرده بود تا با هم به دیدن دکتر بریم.
بیش از حد مضطرب بودم و استرس داشتم اما اهورا عین خیالشم نبود انگار نه انگار …
اصلا براش مهم نبود وقتی که وارد مطب شدیم دستشو گرفتم و روبه روش ایستادم و گفتم:
تو خوشحال نیستی که می خوایم یه بچه دیگه داشته باشیم؟
لبخندی بهم زد و گفت
_خوشحالم که تو دخترمو دارم برام فرقی نمیکنه بچه دیگه ای داشته باشم یا نه اگر الان اینجام فقط به خاطر اینه که تو آرامش داشته باشی و خیالت راحت باشه همین…
پس فکر و خیال نکن هر اتفاقی که بیفته برای من هیچ فرقی نمیکنه.

از این حرفش چقدر حساسه ارامش می کردم وقتی اینطور با هم حرف می‌زد انگار دیگه توی دنیا هیچ چیزی برای اینکه منو ازار بده وجود نداشت.

وقتی با هم وارد اتاق دکتر شدیم خانم دکتر نگاهی بهم انداخت وپ گفت
_ سلام خانم؛ فکرشم نمی کردم امروز اینجا بازم ببینمت.

به جای من اهورا جواب داد
_به قدری پافشاری کرد روی این تصمیمی که گرفته و این کاری که می‌خواد انجام بدیم که مجبور شدم بیام اینجا تا باهاتون حرف بزنم و بفهمم قضیه از چه قراره .

دکتر کاغذهایی که جلوش بود و کنار گذاشت و شروع کرد برای اهورا همه چیزو توضیح دادن.
کامل برای اهورا باز کرد که این بچه مال اهورا و منه اما فقط و فقط توی یه رحم اجاره ای دیگه قراره بزرگ بشه اونم بدور از اهورا و قرار نیست حتی یک بار هم دیداری با هم داشته باشن.
تنها کسی که این وسط میتونه به دیدن اون زن بره و خبر از حال و اوضاعش بگیره من بودم.
اهورا با دقت به حرفاش گوش می کرد و تمام مدت سکوت کرده بود بالاخره وقتی که تمام توضیحات خانم دکتر تمام شد هر دوی ما به اهورا نگاه می کردیم تا ببینیم عکس العملش چیه!
اهورا کاملاً جدی بود و هیچ حرفی نمی زد آروم بازوشو لمس کردم

عزیزم نمی خوای چیزی بگی؟

دستی به صورتش کشید و گفت _واقعا نمیدونم چی باید بگم وقتی تو اینقدر قاطعانه میخوای برای اینکار پافشاری کنی
دلیلایی هم که میاری قانع‌کننده است نمی تونم بگم نه،
اما از ته دلم راضی نیستم من از این زندگی که داریم کنار هم واقعاً خوشحال و راضی‌ام.
اگر به من باشه میگم نیازی به این کار نیست من دخترم با هزار تا پسر دیگه عوض نمیکنم.

خانم دکتر که از شنیدن این حرف‌ها واقعا خوشش اومده بود لبخند مهربونی بهمون زد
_از این که این حرف هارو دارم ازتون می شنوم خیلی خوشحالم من زوج های زیادی اینجا دیدم که به خاطر اینکه بچه دار بشن هرکاری کردنو حتی خانمشون زیرپاگذاشتن خیلی اتفاقات را تجربه کردند اما شما که اینقدر به زن و بچه تون پایبندین نمیدونم خانمت چرا اینقدر اصرار میکنه به این کار …
دکتر خبر نداشت از بلاهایی که سرم اومده بود و خانواده‌ای که اهورا داشت .
اهورا باز به جای من جواب داد _خانواده من یکمی روی این چیزها حساسن پدرم میگه باید وارث داشته باشه چون من تنها پسر خانواده ام برای همین کمی همسرم را اذیت می کنن.

دکتر که انگار تازه فهمیده بود اوضاع از چه قراره با خوشرویی گفت
_ کاملا متوجه شدم.
این کار هیچ مشکل شرعی و قانونی نداره همه چیز کاملاً قانونی پیش می رهو تحت نظر دکتر احتمال میدم هیچ مشکلی پیش نمی‌یاد.

اهورا این بار پرسید
_ اما از کجا معلوم که واقعاً حتما بچه پسر میشه مشکل خانواده ی من پسر بودن بچه است وگرنه ماخودمون یه دختر داریم.
_تعیین جنسیت بچه دست ما نیست اما خوب میشه با یه کارایی احتمال اینکه بچه پسر بشه را بالا برد.
اهورا خواست یه هفته بهش فرصت بدیم تا کامل فکرشو بکنه بعد دوباره پیشش برگردیم.
از اینکه انقدر مردد بود کمی کلافه میشدم دلم میخواست مثل من باشه دلم میخواست مثل من برای این کار از ته دلش راضی باشه اما اون انگار نه انگار…
تهدیدهای خانواده شو که اصلا جدی نمی‌گرفت ولی من خیلی ازشون میترسیدم.
این هفته ای پشت سر گذاشتم هر روز منتظر بودم اهورا بیاد و رضایت شو برای این کار خبر بده اما اون فقط سکوت می کرد راجع به این موضوع حرفی نمی زد اگر من حرفش و پیش نمی کشیدم حتی انگار کاملاً فراموشم کرده بود بالاخره فرصت یک هفته اش تموم شد و امروز آخرین روزی بود میشد فکر کنه تصمیمش و بهم بگه.
دیگه طاقت انتظار نداشتم کنارش نشستم و رو بهش گفتم
قرار نیست هیچ تصمیمی بگیری؟
مونس که کنارش بود نگاهی به من کرد و اهورا بهش گفت
_ برو برای بابایی یه نقاشی خوشگل بکش بیار باشه عزیزم؟
مونس خوشحال از کنار پدرش بلند شد و به سمت اتاقش دوید و اهورا به سمت من چرخید و گفت:

واقعا نمیدونم این همه اصرار تو برای چیه؟
اما چون تو اینو میخوای و از اینکه خانوادم اذیتت می کنن منم ناراحت میشم قبول می کنم اما آیلین یادت نره خودت اینو خواستی هیچ وقت نباید بهم بگی که به خاطر بچه اینکارو کردی چون من نمی خواستم تو خودت خواستی سریع از گردنش آویزون شده و صورتشو بوسیدم ….

سریع از گردنش آویزان شده و صورتشو بوسیدم و گفتم باشه هیچ وقت یادم نمیره خودم میدونم تو راضی نیستی ولی به خاطر من قبول می کنم خیلی دوست دارم بخدا خیلی دوست دارم درست خوشحال بودم از اینکه رضایت خودش را اعلام کرده بود اما واقعاً دلم قلبم درد می گرفت از اینکه قرار بود بچه اهورا توی شکم دیگه بزرگ بشه حتی فکر کردن بهش قلبمو

به درد می آورد اما تمام سعی می کردم که یک حرفی نزنم تا همراه منصرف نشه بهش گفتم باید یه کاری بکنیم که هیچکس نفهمه این بچه چه جوری به دنیا میاد را متفکر و منتظر به من نگاه کرد و گفت منظورت چیه تو سرت گفتم که تصمیم گرفتم که باید انجام بدین تا هیچ کس حتی خود بچه ها از اینکه چطور به دنیا آمده با خبر نشود باشه
اهورا کاملا جدی به من نگاه میکرد و منتظر بود براش توضیح بدم که چی توی سرم دارم با زبونم لبم و تر کردم و گفتم
می خوام یه کاری بکنیم میخوام همه جا بگیم که من حاملم کاری می‌کنیم که همه فکر کنن من خودم حاملم و قراره بچه به دنیا بیارم کی میخواد بفهمه که من حامله نیستم؟

وقتی که بچه مون داره به دنیا میاد من میرم همون بیمارستان هماهنگ می‌کنیم و می‌گیم که بچه رو خود من به دنیا آوردم.
اهورا گیج شده بود انگار حرفی نمی‌زد و ابروهاشو توی هم کشیده بود و به من نگاه می کرد
_ یعنی منظورت اینه که ما نمایش بازی کنیم که کسی نفهمه؟

سرمو تکون دادم و گفتم خوب خانواده تو میشناسی اهورا نمیخوام بهونه دستشون بدم باز که بخوان کاری کنن دلم می خواد همه چیز ختم به خیر بشه هیچ وقت هیچ حرفی پشت بچه من نباشه اهورا کمی فکر کرد و گفت

_فکر کنم بهتر هم این کار را بکنیم نه به خاطر خانوادم یا هر کسی فقط و فقط به خاطر خدا اون بچه ای که نباید چیزی بشنوه در اینده و ذهنش درگیر نشه که چطوری به دنیا آمده.

این بار واقعا از ته قلبم خوشحال شدم دلم می خواست همه دنیا بدونن که این بچه مال منه و خودم به دنیا آوردمش گرچه واقعیت امر چیز دیگه ای بود اما حرف مردم برای من مهم تر از هر چیزی بود دلم نمی خواست وقتی که بچه بزرگ شد پشت سرش حرفی باشه یا یه موقع چیزی بشنوه که ناراحت و دلگیرش کنه.
اهورا دستشو دوره بازوهام انداخت منو به خودش نزدیکتر کرد و گفت

_دلم میخواد همیشه خوشحال باشی همیشه بخندی باورم میشه انقدر ذوق داری برای این که یه بچه دیگه قراره به خانوادمون اضافه بشه…
کم کم داری منم سر شوق میاری.

با خوشحالی گونشو بوسیدم و گفتم خوب فردا بریم پیش دکتر با صدای آرومی خندید و گفت
_ خیلی عجله داریا

 

3 دیدگاه

  1. احتمالا اهورا از خانم ای که میخواد رحم اجاره بده خوشش میاد دوباره خیانتو …
    ویا کیمیا موضوع رو به خانواده اهورا میگه و مجبور میشن خودشو عقد کنن.
    در کل بازهم خیانت .و…..

    اخرش چه دلیلی داشت اهورا کیمیا رو نشون خانوادش بده بعدشم بوسش کنه
    جان خودت نویسنده بیخیال خیانت و … شو

  2. دوستان عزیزم من فکرمیکنم اون نازایی طبیعی /که بعضیی یا یسری خانمها داشتن(قدیم) و دارن(حالا) / و در قدیم اسم اصلیش نمیدونستن همون بیماری تنبلی ت•خ•م•د•ا•ن هستش
    فکرکنم ملکه ثریا تو حقیقت•واقعیت و شیرین بانو دختربزرگ آقا(سریال شهرزاد) و مهلقا خانم( فیلم جامع دران) از این بیماری رنج میبردن👈 / فکرکنم مطمئن نیستم🚫/
    یکی از دوستان گفتن الان دیگه بیماری نازایی زنان نیست وجود نداره اما من میگم متاسفانه هنوزم هست••••
    متاسفانه من ۲•۳مورد تو فامیلها و دوستان خودمون دیدم دخترهای بیچاره بینوا ۱۰•۱۲سال قرص و دوا و دارو خوردن تا تو نستند که ح•ا•م•ل•ه بشن
    ( و یچیزی به نظره من یه دختر اگر قبل ازدواج متوجه بشه و درمان شروع کنه خیییلی بهتره○ )
    اما متاسفانه اون مدل نازایی هایی که مثل آیلین تصادف باعثش رو در موردش متاسفانه چیز زیادی نمیدونم•••• چند مورد هم تو فیلمها دیدم زن تو ماه اول یا دوم بچش از دست داد/ بر اثر حادثه / بعد دکتر بهش گفت دیگه نمیتونی بچه دار بشی•

  3. یه حسی به من میگه، کیمیا اینا رو تعقیب میکنه میفهمه هدفشون چیه🤔بعدش خودش اون بچه رو بدنیا میاره و اهورا رو مجبور میکنه باهاش ازدواج کنه…

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *