codebazan

رمان خان زاده جلد سوم

رمان خان زاده جلد سوم پارت ۷

 

منو روی تخت انداخت و خودش روی تنم کشید زیر خودش اسیرم کرد و گفت

_از جات تکون نمیخوری همینجا میخوابی تا من از خواب سیر بشم

با ناله گفتم برو کنار شاهو خیلی سنگینی
لاله گوشم و بین لباش گرفت و گفت _وقتی کرم میریزی باید به عاقبت این کارتم فکر کنی مگه نه؟
با خوشحالی دستمو دور گردنش حلقه کردم و گفتم
_ اصلا خیلی هم خوبه خیلی دوست دارم چقدر خوبه زیر تن تو خوابیدن…

انگار برق بهش وصل کرده باشم کمی منو از خودش فاصله داد و با چشمهای ریز بین بهم خیره شد و گفت
_ پس دوست داری ؟
الان چطوره یه راند دیگه بریم تا بیشتر دوست داشته باشی.
با تصور دردی که دیشب از تجربه کرده بودم سریع از زیر دستش در رفتم و
گفتم
بیخیال غلط کردم غلط کردم باید برم خونه…
کم می خندید اما الان صدای خنده اش کل اتاق و پر کرده بود و من با خودم گفتم
کاش الان می تونستم این صحنه رو برای همیشه ثبت کنم و صدای خنده هاش تا همیشه توی گوشم زنگ بزنه…
نگاه نافذش به چشمام بود و به یک آن خنده بی‌نظیرش محو شد
اون سردی نگاهش برگشت
از روی تنم کنار رفت روی تخت نشست دستی به سر و صورتش کشید و گفت

_میرم دوش بگیرم بعدش میبرمت خونه!
دست روی بازوی برهنه اش گذاشتم و گفتم
تو دیشب حمام بودی!
حتی به سمت من نچرخید و فقط از جاش بلند شد و دستم از روی بازوش رها شد و گفت
_عادت همیشگیه
قبل خواب و صبح موقع بیدار شدن باید دوش بگیرم تا سرحال باشم

با نگ‌اهم بدرقه اش کردم و اون توی حمام رفت
سرک کشیدن توی این اتاق توی این خونه کار بدی که نبود؟
از جام بلند شدم کشوهای میزش نگاهی انداختم اما چیز خاصی نبود
چیزی که برام جالب باشه یا کاری کن از زندگیش سردر بیارم
هیچ عکسی از خانواده‌اش ودوست نداشت
این ادم زیادی مرموز بود این و باور داشتم
به دیوار تکیه دادم منتظر شدم از حمام بیاد بیرون

دوباره با موهای خیس جلوی آینه ایستاد از پشت بغلش کردم که گفت

_خیس میشی دختر برو عقب

اما بیخیال شونه ای بالا انداختم و گفتم حالا خدا میدونه کی دوباره بتونم این طوری ببینمت
میخوای از بغل کردنتن محرومم کنی؟

به سمتم چرخید کمی روی صورتم هم خم شد که آب از بین موهاش که چکه کرد و روی صورت من افتاد

_ دوست داری زود به زود ببینی منو؟
دلت برام تنگ میشه ؟

با حسرت سرم و تکون دادم و حرفش و تایید کردم
_مگه نه که خودت میگی زورگوهستم و اذیتت می کنم؟

عطر شامپویی که استفاده می‌کردو عمیق نفس کشیدم و گفتم
با همه اینا دوستت دارم
از پدر و مادرم یاد گرفتم
اونا بهم یاد دادن عشق میتونه درد داشته باشه دوری داشته باشه سختی داشته باشه ولس بالاخره یه روزی به اون شیرینی واقعیش هم میرسم

کلافه منو از خودش جدا کرد و گفت _برو بیرون لباس می پوشم ومیام

ترسیده از این که اینقدر زود رنگ عوض می کرد به سمت در رفتم نمیدونستم چی شده بود
من که حرفی نزده بودم
از اتاق بیرون رفتم توی پذیرایی روی مبل نشستم و منتظر شدم
ترس برم داشته بود
این آدم هر چقدر هم خواستنی بود برای من گاهی آنقدر ترسناک می‌شد که خیلی ازش میترسیدم
حاضر و آماده که از اتاق بیرون اومد با نگاهم تنش و زیر و رو کردم
هر چیزی که می پوشید بهش میومد بی نقص بود ای آدم …
به سمت در رفت و گفت
_ نمیخای بری خونتون؟
پس چرا هنوز نشستی !

هول شده از جام بلند شدم و پشت سرش راه افتادم
توی آسانسور ایستادیم سکوت کرد و ترسیده ازش پرسیدم
_من حرفی زدم که ناراحت شدی؟

نگاهم نکرد صاف به رو به روش نگاه می کرد گفت
_ نه چیزی نشده مگه قرار بود حرف تو ناراحتم کنه؟
سرمو تکون دادم و دیگه حرفی نزدیم در آسانسور که باز شد دستمو توی دستش گرفت و گفت
_ شاید چند روزی نباشم از الان میگم که بعدا شروع نکنی به پرس و جو کردن و گفتن
نگرانم و دلتنگم از همین حرفا….

الان چی گفت؟
چرا دوباره میرفت؟
کجا میرفت؟
کجا می خوای بری؟
با اخم نگاهش و به من داد و گفت
_باید بهت توضیح بدم؟
همین که بهت خبر دادم که نیستم به نظرم کافی باشه

خیلی بد حالمو میگرفت حال خوشی که اول صبح داشتم الان دیگه چیزی ازش نمونده بود
سوار ماشین شدیم و توی سکوت به سمت خونه ما رفتیم وقتی از ماشین پیاده شدم منتظرم نشد تا برم زودتر از من پاش روی گاز فشار داد و از خونه دور شد
بی حالی سلانه سلانه به سمت خونمون رفتم
در خونه رو که باز کردم دوقلوها از سر و کولم بالا رفتن
کی میخواستن بزرگ بشن؟
کنارشون زدم و گفتم
دیوونه ها وقتشه دوست دختر داشته باشین ولی هنوزم از این بچه بازیا درمیارین؟
هر دو با صدای بلند خندیدن امیریل گفت
_ هر وقت دوتا خواهر دوقلو که مثل ما خوشگل هم باشن پیدا کردی به ما معرفی کن ما دوتا جز این باشه هیچ وقت دوست دخترم پیدا نمیکنم

دیوونه ای به جفتشون گفتم ازشون فاصله گرفتم

مادرم که هز سر و صدای پسرا با خبر شده بود از آمدنم سریع خودش رو به من رسوند نگران حال دوستم و پرسید وقتی این دروغارو تحویلشون میدادم یه عذاب می کشیدم
و وقتی باید دوباره در موردشون توضیح می دادم و دوباره دروغ می گفتم دوباره عذاب میکشیدم

من این کار نبودم من دختری نبودم که به خانوادم دروغ بگم اما این عشق طوری با تار و پود وجودم تنیده شده بود که رهایی ازش برام ممکن نبود و به خاطرش دست به هرکاری میزدم

وقتی خیال مامان و بابت خوب بودن حال دوستم راحت کردم و به اتاقم رفتم فکر اینکه بازم قراره چند روزی از شاهو بی خبر باشم مثل خوره به جونم افتاده بود
از الان مرزای دلتنگی رو داشتم جابجا می کردم
همین الان از پیشش برگشته بودم همین الان اخم و تخم هاشو به جون خریده بودم
اما باز احساس دلتنگی می کردم دلم می خواست هر روز هر شب هر ساعت از زندگیم هر ثانیه از عمرم کنار اون آدم بگذرونم
با همه مرموز بودنش با همه عصبی و سرد بودنش من دوستش داشتم و مطمئن بودم بالاخره با عشقی که بهش دارم یخای وجودشو آب می کنم

و اونم طعم و لذت عاشقی رو میچشه… تمام طول روز نگاهم به گوشی بود منتظر بودم بهم زنگ بزنه یا پیام بده اما خبری ازش نبود
گاهی اوقات فکر میکردم اون اصلاً منو نمیبینه و چیزی به اسم دلتنگی را تجربه نکرده
موقع خواب نتونستم طاقت بیارم شمارشو گرفتم
اما وقتی اون زن پشت قطع گفت مشترک مورد نظر خاموش میباشد دنیا روی سرم آوار شد چقدر بدم میومد از این عادتش چقدر آزارم می‌داد این کارش که وقتی میرفت م وقتی نبود گوشیشو خاموش می‌کرد تا زمانی که دلش بخواد…

چطور شد که من عاشق این آدم شدم؟
خودمم دقیق نمیدونستم

با ضربه ی آهسته ای که به در اتاقم خورد گوشی و کنار گذاشتم

پدرم که وارد اتاق شد کنارم روی تخت نشست و من یه لبخند بزرگی روی صورتم گذاشتم
این مرد برای من اسطوره بود
تمام مرد هایی که توی زندگیم دیده بودم و اول با پدرم مقایسه می کردم برام ی آدم خیلی بزرگ بود
که خوب می تونست عشق و بین همسرش و بچه هاش تقسیم کنه

و بهشون نشون بده که زندگی کردن عاشقی کردن و دوست داشتن چه لذتی میتونه داشته باشه…

مشغول نگاه کردنش بودم که با خنده گفت
_چه خبرته دخترم
می خوای بابا تو قورت بدی ؟
خودمو توی بغلش انداختم و سرمو روی سینش گذاشتم و گفتم
من هر چقدر شما را نگاه می کنم سیر نمیشم چرا اینقدر خوبی بابا؟
دستش روی موهام نشست و گفت _عروسکه من باباش اینقدر دوست داره،

با بغض سرمو تکون دادم و اون با شوخی گفت
_ پس چطوری باید عروست کنم دور از بابایی چطور میخوای زندگی کنی ؟

یک لحظه ترس تویی جونم نشست دور از بابا دور از مادرم نمیتونستم
کمی ازش فاصله گرفتم و گفتم من که حالا حالاها قصد عروس شدن ندارم پس خیالتون راحت ور دل خود تون می مونم
صورتمو با دستای بزرگش نوازش کرد و گفت
_دخترم دیگه بزرگ شده خواستگاراش دارن پاشنه در خونه رو از جا می کنن باید یه فکری کرد!
با چشمای گرد شده گفتم
خواستگار ؟
تو یک لحظه جدی شد و گفت

_ چند تا خواستگاره داری که هر چقدر ردشون کردیم گفتیم دختر کوچولوی ما هنوز براش زوده عروس بشه بیخیال نشدن!
می خوان بیان خونه تا باب آشنایی صورت بگیره
ولی من گفتم اول باید با دخترم حرف بزنم اگر اون بخواد قبول کنه اجازه اومدن میدم

توی یک لحظه تمام وجودم سرد شد احساس کردم استرس و ترس همه قلبمو پر کرد
رنگم پریده بود که پدرم نگران گفت

 

admin

چشمانی داشته باش که بهترین ها را می بیند، قلبی که بدترین ها را می بخشد، ذهنی که بدی ها را فراموش می کند و روحی که هرگز ایمانش را نمی بازد

‫5 دیدگاه ها

    1. ادمین, به نویسنده بگو این بحث شاهوانقدکش نده زودترمعلوم بشه که شاهواشتباه کرده تااخررمان این انتقام ادامه پیدا نکنه خواهشا به نظرات اهمیت بدین

  1. 12

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

کدبازان