codebazan

رمان خان زاده

رمان خان زاده پارت ۴۰

یه عالمه لباس دیگه رو انداخت جلوم و گفت
_اینا رو هم آب بکش!
نفس عمیقی کشیدم تا خونسرد باشم.
بی حرف به کارم ادامه دادم.
از زیر چشم حواسم به مهتاب بود که داشت با پسرش راه می رفت.
از لج من مادر اهورا تمام کارا رو می‌ریخت روی سرم و مهتاب رو تاج سرش کرده بود.
عروسم از زبونش نمیوفتاد…برعکس من که مدام اجاق کوری مو توی سرم می زد.
همه ی لباسا رو آب کشیدم و خواستم بلند بشم که درد وحشتناکی توی کمرم پیچید و توی همون حالت دولا خشک موندم.
دستم و روی کمرم و گذاشتم.از درد لب گزیدم.
مهتاب چشمش بهم افتاد و گفت
_چی شده آیلین جون؟
به سختی جواب دادم
_کمرم گرفت!
همون لحظه مامان اهورا با یه سبد لباس دیگه اومد و گذاشت جلوی پام.
به سختی خودم و صاف کردم. مهتاب گفت
_آیلین خسته شده مامان جون بقیه شو من انجام میدم.
پوزخند زد و گفت
_واقعا؟خونه ی بابات که بودی عین کلفت همه ی کارا رو دوش تو بود حالا چهار تا لباس دادم آب بکشی چی شد؟
لب گزیدم و گفتم
_مواظب حرف زدنتون باشید. من….
بی اعتنا به سمت خونه رفت و گفت
_بشور بعد بیا تو…عروسم تو هم بیا ناهار آمادست
لبخند روی لب های مهتاب و حس کردم. کاملا معلوم بود که از این حرفا ذوق می‌کنه.
اونم که رفت تو نالون به اون کوه لباس نگاه کردم. اینا می‌خواستن ازم مراقبت کنن اهورا؟

* * * * *
بی رمق روی زمین افتادم.انقدر بالا آورده بودم که حتی نای رفتن تا داخل خونه رو نداشتم.
چیز خورم کرده زنیکه مطمئنم وگرنه چرا باید این طوری حالت تهوع بگیرم.
روی موزائیک های سرد حیاط دراز کشیدم و بی رمق چشمام بسته شد.
اونقدر کار روی سرم می‌ریخت که توی این دو، سه هفته ده کیلو کم کرده بودم.
زنیکه ی عوضی… از خدا می‌خواستم بمیره. هم اون هم مهتاب هم بچه ی لعنتیش که شده بود آینه ی دق من…
این همه کار واسشون می‌کردم کم بود که حالا چیز خورم کردن تا جون بدم. مطمئنم صدای عق زدنامم شنید و به روی خودش نیاورد.
هفته ی قبل اهورا اومد و جلوی اون حتی اجازه نداد دست به سیاه و سفید بزنم.
حتی یه فرصت کوتاه هم برای تنها شدنم با اهورا نداد تا بهش بگم منو از شر این عجوزه خلاص کن.
چشمام بسته شد. اینجا میمیرم.. این هم از محافظت کردنت اهورا. بدون اینکه بفهمی اینجا جون میدم و روحتم خبر دار نمیشه.
هوا سرد بود اما من هیچی نفهمیدم. کم کم پلکام سنگین شد و انگار که راستی راستی مردم.

* * * *
با صدای داد های بلندی به سختی چشم باز کردم..
نگاهی به اطراف انداختم و خودم و توی اتاق خونه ی مادری اهورا دیدم.
صدای داد های آشنایی میومد اما من مغزم اون قدر قفل بود که هیچی نمی فهمیدم.
چند لحظه بعد در باز شد و اهورا با چهره ی کبود شده اومد داخل

با دیدن چشمای بازم نگران به سمتم اومد و گفت
_خوبی؟

با صدای گرفته ای گفتم
_چرا داد می‌زدی؟
نفسش و فوت کرد و گفت
_من نمی‌دونستم اینجا انقدر اذیتت می‌کنن.
پوزخندی زدم و رومو برگردوندم.
صدای گریه میومد. طاقت نیاوردم و پرسیدم
_مهتابه داره گریه می‌کنه؟
سر تکون داد
_چرا؟
دل دل کرد و در نهایت گفت
_میدونی چرا حالت بد شد؟
با اخم سر تکون دادم و گفتم
_چیز خورم کردن.
لبخند محوی زد و موهامو از صورتم کنار زد
_نه عزیز دلم کسی چیز خورت نکرده!اما من…
حرفش و قطع کرد. منتظر نگاهش کردم که با کلی مکث گفت
_حامله ای آیلین!
ناباور نگاهش کردم. چی گفت؟حاملم…
با لکنت گفتم
_چی داری میگی تو؟
لبخند مهربونی زد و گفت
_قراره یه بچه‌ داشته باشیم آیلین!
اشکام بی اختیار جاری شد
معجزه بود؟ الان؟ توی این شرایط؟
خم شد و پیشونی مو بوسید و گفت
_دیگه نمی‌ذارم آب توی دلت تکون بخوره. آیلینم
با گریه خندیدم و دستم و روی شکمم گذاشتم
_حاملم؟
سر تکون داد و گفت
_تو بدترین شرایط اومد اما بهترین هدیه‌ی دنیاست واسه من.

نشستم… باورم نمیشد. حس میکردم خوابم و همه ی اینا یه رویاست.
خندیدم و بی اختیار بغلش کردم.دستاش و دور کمرم حلقه کرد و همون لحظه در اتاق باز شد.
مادرش اومد داخل و با دیدن مون با لحن بدی گفت
_ماشالله باشه بهت اهورا…بغلشم میکنی؟
ازش فاصله گرفتم و اشکامو پاک کردم.
اهورا با خشم گفت
_برو بیرون مامان!
_چرا؟برم بیرون که این دختره تو رو بازیچه ی خودش کنه؟
رو به من کرد و با لحن بدی گفت
_از کی حامله ای هان؟
متعجب نگاهش کردم. چه فکری راجع من کرده بود؟
اهورا از جاش بلند شد و داد زد
_از من حاملست مامان از من
_هه… شما که طلاق گرفتین خیلی وقته!
کلافه نفسش و فوت کرد و گفت
_نمیخوام دل تو بشکنم مامان برو بیرون.
مامانشم صداش و بلند کرد
_پسر تو چرا نمی فهمی این دختره داره بهت دروغ میگه؟وقتی بعد از طلاق با تو خوابیده از کجا معلوم با کس دیگه نبوده وگرنه چرا از قبل ازت حامله نشد؟
تحمل این حرفا رو نداشتم. مامانش ادامه داد
_از تو حامله نیست صابون به شکمت نزن مگه وقتی با اون پسره نامزد بود عکساش با تو پخش نشد؟این دختره هرز…
هنوز حرفش تموم نشده بود اهورا با تمام توان عربده زد
_ببند اون دهنتو…
مادرش ناباور نگاهش کرد. حتی من هم باورم نمیشد این طوری سر مامانش داد زده باشه.
با همون لحن گفت
_از من حاملست چون من به زور باهاش خوابیدم اوکی؟اون عکسا رو من پخش کردم چون تحمل نداشتم کنار یکی دیگه ببینمش! بفهم دیگه مامان اون بچه ی توی شکمش مال منه… مال من!
دلم از این حمایتش بدجوری گرم شد.
سمتم برگشت و دستش و سمتم دراز کرد و گفت
_بلند شو آیلین. میریم یه جای دیگه. از اولشم اشتباه کردم اوردمت اینجا.

بی حرف دستم و توی دستش گذاشتم و بلند شدم.
مامانش با حرص گفت
_کجا میری؟لجبازی نکن اهورا تو هیچی واست نمونده.بمون از دل بابات در بیار…
با خشم غرید
_نه خودتونو میخوام نه ثروت کوفتی تونو.
شالم و از سر جالباسی کشید و روی سرم انداخت.
_الان اینو میگی دو روز دیگه پشیمون میشی.
مامانش و کنار زد و دستمو دنبال خودش کشوند.
دیگه هم به حرفای مامانش توجه نکرد.
با دیدن ماشین جلوی در پرسیدم
_این از کجا؟
با اخم جواب داد
_مال رفیقمه…سوار شو
ناراحت شدم. اهورا توی دنیا از همه چیز بیشتر ثروتش و دوست داشت. به خاطر همون ثروت هم مجبور شد با من ازدواج کنه. می تونستم درک کنم الان چه قدر براش سخته
ماشین و راه انداخت.
دستام و روی شکمم گذاشتم. این یه معجزه بود؟
سکوت و شکستم و گفتم
_از کجا فهمیدی حاملم؟
با همون اخمش جواب داد
_قابله معاینت کرد.
لبخندم پررنگ تر شد. نگاهم کرد و اخماش باز شد. دستش و به سمت شکمم آورد و لمسش کرد.انگار یه دفعه آروم شد.
_بچه ی منه!
دستم و روی دستش گذاشتم و گفتم
_اگه این بچه رو خدا زودتر بهمون میداد تو هیچ وقت با مهتاب ازدواج نمیکردی!

🍁🍁🍁🍁🍁

admin

چشمانی داشته باش که بهترین ها را می بیند، قلبی که بدترین ها را می بخشد، ذهنی که بدی ها را فراموش می کند و روحی که هرگز ایمانش را نمی بازد

‫23 دیدگاه ها

  1. والا فکرکنم؛ شخصیتهای کتابهای📗📖📚 رمانه چاپی بهتر باشن••• تو یسری (توجه کنید🚫 دوستان 👈 من میگم یسری نه همشون•••) رمانهای اینترنتی یا دختره مثل• مهراوه شریفی نیا،کیمیا و نرگس محمدی، ستایش هست یا پسره مثل• شهاب حسینی تو: دل شکسته هست•••• یا خانواده دختره یا پسره••••
    یا اینکه پسره مثل• سام درخشانی تو؛ بامن بمان کلا بیماروحی روانی•••• 👣👿😱👺 همه رو آزار میده
    حتی ممکن دختره دوستشم نداشته باشه ها اما چاره ای نداره باید هرچی پسره میگه بگه چشم مگرنه مدلهای مختلف از روی عشق زیادی آزارش[جسمی و روحی] بده•••• خدا نکنه که دختربدبخت هم از(یه پسریامرد دیگه) شخصه دیگه ای خوشش بیاد☆ بعداین پسره داستان وقتی میفهمه خون جلوی چشماشو میگره حتمن هم باید بدزدتش ببرتش تو یه خونه ای یا ویلایی خارج شهر و تویه باغ بزرگ که نه سرش معلومه نه انتهاش و یه بلایی•••• سره دختره بیاره که دختره از هرچی عشق و عاشقی متنفر بشه چه برسه به ازدواج اما باید بهش تفهمیم بشه که آقا پسره /قصه ما/ چقدر دوستشداره و اگر اونو با یه نفر دیگه؛ پسره دیگه ببینه قاطی میکنه و کل دنیا رو مثل بمب اتمی با خاک یکسان میکنه••••
    بله دیگه بازم من کهیر زدم و پرام ریخت

  2. واقعا برات متاسفم نویسنده!!!ینی بچشون نمیتونست بچه سالم باشه حتمن بایست حروم زاده بشه؟به نظرم مادر اهورا هم حق داره واقعنن !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!:|

    1. لااقل صیغه میکردن دلمون خوش باشه حلال زاده است . کلا روابط رو غربی جلوه میدن . اول بچه دار میشن بعد اگه دلشون خواست ازدواج میکنن . یه سر داستان از تمدن به دوره . واسه عهد دقیانوس هست ، از طرفی مثل غربی ها تفکر لارج دارن!!!!!!!!!!!!!

      1. ﺍﻻﻥ ﻫﻤﻪ ﻣﺸﮑﻼﺕ ﺣﻞ ﺷﺪ ﻓﻘﻂ ﻣﺸﮑﻞ ﺣﺮﻭﻡ ﺯﺍﺩﻩ ﺑﻮﺩﻧﺸﻪ ﻫﻤﯿﻨﻪ ﮐﻪ ﺑﻪ ﻫﯿﭻ ﺟﺎ ﻧﺮﺳﯿﺪﯾﻢ ﻫﻨﻮﺯ ﻣﺸﮑﻞ ﺍﯾﻦ ﺭﻣﺎﻥ ﯾﻪ ﺟﺎﺱ ﺩﯾﮕﻪ ﺱ ﺍﯾﻨﻪ ﮐﻪ ﺳﺎﺭﻭ ﺑﻪ ﺩﺧﺘﺮﻩ ﺗﺠﺎﻭﺯ ﻣﯽ ﮐﻨﻪ ﺩﺧﺘﺮﻩ ﺑﻪ ﻫﯿﭻ‌ ﺟﺎﺵ ﻧﯿﺲ ﺗﺎﺯﻩ ﺍﺯ ﺑﭽﻪ ﺍﯾﻦ ﺗﺠﺎﻭﺯ ﻫﻢ ﺧﻮﺷﺤﺎﻟﻪ ﺗﺎ ﮐﯽ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﯾﻢ ﺩﺧﺘﺮﺍ ﺭﻭ ﺑﺪﺑﺨﺖ ﻭ ﺗﻮ ﺳﺮﯼ ﺧﻮﺭ ﻧﺸﻮﻥ ﺑﺪﯾﻢ؟

    2. خیلی رمان چرت و بی خود و مزخرفه به تمام معنا🤢 ، همش جنسی ، یعنی عرضه ندارین بدون اینکه مسائل جنسی و خواب و … شرح و بسط بدین یه رمان پر از جاذبه و زیبا بنویسین و مخاطب رو با خودتون همراه کنین

  3. خیلی مسخرست مطمئنا اهورا بازم میفته دنبال هلیا و آیلین ناراحت میشه دیگه واقعا داره زیادی کش داده میشه

    1. ووووووییییییییییی ایول میدونستم اینجوری میشه بهتر هم شد مگه تو همه رمانها باید ازدواج کنن اینجوری هیجانی تر هم هست😍😍😍😍😍🤗🤗🤗🤗🤗😁

  4. فکرکنم رمان داره تموم میشه.ولی یکم هیجانیش میکردی بد نبود.مثلا دعوا وکشمکش های بین هلیاواهورا زیاد روی آیلین مانور دادی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن

کدبازان