codebazan

رمان خان زاده

رمان خان زاده پارت ۴۱

 

سکوت کرد و چیزی نگفت.
سرم و پایین انداختم. شاید قسمت بوده این همه بدبختی و ببینم. یه ندایی درونم می گفت هنوز اول کاری آیلین خانوم. بدبختیات تازه شروع شده.
تلفنش زنگ خورد و از اونجایی که موبایلش روی داشبورد بود خم شدم و برش داشتم.
با دیدن اسم هلیا وا رفتم.
تلفن و از دستم گرفت و نگاهی به صفحه ش انداخت.
در کمال تعجب ماشین و کنار جاده پارک کرد و پیاده شد.
دلگیر نگاهش کردم که تماس و وصل کرد.
اون گفت که میخواد از هلیا طلاق بگیره. پس این مخفیانه صحبت کردنش چه دلیلی داشت جز اینکه بهم دروغ گفته؟
حداقل اینکه انتظار داشتم عصبی باشه اما اون با آرامش داشت حرف می‌زد و یک جا از حرکت لب هاش متوجه شدم بهش گفت “عزیزم”
سرم و برگردوندم و دیگه به سمتش نیم نگاهی هم ننداختم.
دقیقا بیست دقیقه بی وقفه حرف می‌زد تا اینکه بالاخره دلش اومد و قطع کرد.
سوار شد. توقع داشتم توضیح بده اما بی هیچ حرفی راه افتاد…
حتی نتونستم درست و حسابی برای حامله شدنم خوشحال باشم. رسما زهر مارم کرد.
یک ساعت بعد جلوی یه رستوران نگه داشت و گفت
_پیاده شو اینجا یه چیزی بخوریم.
سرسنگین جواب دادم
_من نمی‌خوام خودت برو!
صدای نفس کلافش رو شنیدم.
پیاده شد و ماشین و دور زد. در سمت منو باز کرد و گفت
_حواست باشه که بچه ی من تو شکمته باید خوب ازش مراقبت کنی حالا میای پایین یا به زور ببرمت؟

با حالت قهر پیاده شدم که در کمال پرویی دستم و گرفت. با غیظ نگاهش کردم که چشمکی زد و دستم و دنبال خودش به سمت رستوران کشوند.
اون قدری برای بچم ذوق داشتم که تصمیم گرفتم یه امروز و کوفت خودم نکنم.
* * * * *
کلید انداخت و منتظر نگاهم کرد.با تردید نگاهش کردم که دستش و روی کمرم گذاشت و به جلو هدایتم کرد.
وارد شدم که پشت سرم اومد و درو بست.
اخمام در هم رفت. خاطره ی خوبی از آخرین باری که اینجا با هم بودیم ندارم.
هنوز هم گلدون های شکسته و خونه ی بهم ریخته توی ذوقم میزد.
انگار فکرم و خوند که گفت
_همه چیو یه جور دیگه درست میکنم.
لبخند کم جونی زدم….
نگاه به ساعت انداخت و گفت
_من میرم.
نگاهش کردم و گفتم
_جایی برای موندن داری؟
_تو ماشین میخوابم.
چند لحظه مکث کردم و با تردید گفتم
_می تونی تو اتاق مهمون بخوابی!
لبخند محوی روی لبش نشست و گفت
_نمی‌ترسی ازم؟
گارد گرفته گفتم
_نکنه فکر بدی تو سرته؟
با همون شیطنت توی نگاهش جلو اومد

_مگه میشه تو پیشم باشی و من فکر بدی تو سرم نیاد؟
سری با تاسف تکون دادم و گفتم
_برو بیرون اهورا… به تو خوبی نیومده.
دستاشو به نشون تسلیم بالا برد و گفت
_باشه…حرفی نمیزنم.دلت میاد کارتون خواب بشم؟
چشم غره ای بهش رفتم و گفتم
_تو جا برای موندن پیدا میکنی!
به سمت پذیرایی رفت. لم داد روی مبل و گفت
_یه چای بریز بحث میکنیم…
معلوم بود موندگاره.دلم نمی‌خواست زیاد سر به سرش بذارم برای همین بی حرف رفتم توی آشپزخونه.
آب و گذاشتم جوش بیاد و خواستم ازش بپرسم گرسنشه یا نه که موبایلش زنگ خورد.
صدای آروم جواب دادنش توجهم و جلب کرد.
پشت دیوار آشپزخونه ایستادم و حرفاش و شنیدم
_تو خودتم میدونی که من واسه پول بابات نیومدم سمتت پس انقدر واسه ی این موضوع گریه نکن!
چه قدر مهربون باهاش حرف می‌زد. درست همون طوری که با من حرف می‌زد
_عزیز من گفتم که خودم حلش میکنم.تا من نخوام بابات نمیتونه طلاق تو ازم بگیره! به خاطر آبروشم شده دامادش و نمیندازه زندان.
دامادش؟پس قصد طلاق گرفتن از هلیا رو نداشت.
_خونه ی خودمونی؟
دلم رو به انفجار بود. دستم و روی شکمم گذاشتم. ناراحت نشی مامانی! اینی که داری صداش و می شنوی بابات نیست.
_باشه. گریه نکن دارم میام پیشت تو راهم!
کتری سوت کشید.
برگشتم توی آشپزخونه و در حالی که چشمام پر از اشک بود زیر گاز و خاموش کردم.
نفس عمیقی کشیدم. آروم بگیر آیلین!
حضورش و توی آشپزخونه حس کردم.

_من دارم میرم آیلین!
بدون این‌که برگردم با صدای گرفته ای گفتم
_به سلامت.
چند قدم نزدیکم شد. حضورش و پشتم احساس کردم

اشک لعنتیم روی گونم ریخت سرش و نزدیک آورد و گفت
_آیلین من…
وسط حرفش پریدم
_لازم نیست به من توضیح بدی اهورا.
نفسش و رها کرد و بدون هیچ حرفی از خونه بیرون زد.
با صدای به هم خوردن در تکونی خوردم و چشمام و با درد بستم.
* * * * *

دستم و روی شکمم گذاشتم و با لبخند گفتم
_با اینکه خودم کلی بدبختی توی زندگیم دیدم اما از ته دل میخوام که دختر باشی… چون من خیلی بی کس بودم توی زندگیم مامان…می‌خوام تو بشی خواهرم.. دخترم… مامانم…
توقع داشتم ازش جواب بشنوم اما حتی یه لگد کوچیک هم نزد.
بی حوصله به اطراف نگاه کردم.
با صدای در خوشحال بلند شدم.
یک ساعت قبل با سحر حرف زده بودم و اون گفته بود شاید بیاد. پس معلومه دلش نیومده و اومده.
در و باز کردم و با دیدن سامان خون توی رگهام یخ بست.

🍁🍁🍁🍁🍁

admin

چشمانی داشته باش که بهترین ها را می بیند، قلبی که بدترین ها را می بخشد، ذهنی که بدی ها را فراموش می کند و روحی که هرگز ایمانش را نمی بازد

‫35 دیدگاه ها

  1. خدا کنه چیزی که اهورا راجب سامان گفته دروغ باشه و سامان واقعا عاشق ایلین باشه
    و یه نکته دیگع
    دقیقا کی می خواید رمانو تموم کنید دیگه داره زیادی طولانی و تکراری میشه

  2. با سلام.به نظر منم پارتها رو زود زود بذارین بهتره چون مجبور میشیم دوباره پارت قبلی رو بخونیم تا یادمون بیاد چی به چیه.در مورد حاملگی آیلین هم واقعا شرم آوره اون که حتی نمی خواست دستشون به هم بخوره چطور راضی میشه به بوس های طولانی و رابطه جنسی نامشروع و بعدش بچه.کاش یه شوک به رمان وارد شه اینارو جمع و جور کنه مثلا سقط جنین یا هرچی

  3. آهان یادم رفت یکی دیگه: مدینه هم به جمع کیمیا و امثال هم••••
    پیوست و تنهایی لیلا که این لیلاجان هم اواسط داستان خییییلی متنبه شودن بگذریم نظره من درباره این رمان این اهوراخان/خانزاده/ روستا هم منو یاده فیلم؛ مَلی•••• و سریال؛ بامن بمان انداخت با عرض پوزش از دوستان عزیز

  4. من روی سخنم با کلا رمان های اینترنتی با عرض پوزش اینهارو فراموش کرده بودم:ایستاده درغبار• طلاومس• جوادرضویان در چهارچنگولی•
    از اونطرف میلاد کی مرام در ملی و راههای نرفته اش•
    شخصیت پسر مرد تو۵۰•۶۰ درصد رمانها؛/قصه•داستانها/ اینطوری یا باید مثل ایستاده درغبار• طلاومس• شهاب حسینی و دوستان:دل شکسته و جواد رضویان، چهارچنگولی و•••• باشن یا مثل: میلاد کی مرام در ملی و راههای نرفته اش و سام درخشانی
    در بامن بمان•••• حالا بگیریم اون ۴۰•۵۰درصد دیگه رمانها شخصیتهای مردشون نرمال باشن و اما دخترهاخداروشکر فکرکنم فقط بین۱۰تا۲۰درصدشون مثل: کیمیاوستایش باشن بقیه؛ ۸۰•۹۰درصد رمانها شخصیتهای خانم و دخترشون نرمال هستن اما یه درصد کوچیک هم میگن اگر مثل کیمیا•ستایش نباشی آدم درستی نیستی مثل همون فیلم سریال اغما اون دختره اسمش فکرکنم رز یا رزیتا بود دوست حامد کمیلی آخرش هم باید مثل دختره فیلم دلشکسته متوجه بشی که قبلا چه آدم بد و خبیثی بودی•••• امیدوارم از این به بعدتعدادرمانهای که کل شخصیتهاشون نرمال هستن بیشتر بشه(چه دخترو پسر داستان چه خانواده و اطرافیانشون)☆○○○○ مثلا یه شخصیتی مثل شهرزاد○○○○○ بگذریم در مورد خوده این رمان/قصه• داستان/ باید بگم که ؛

  5. با سلام میشه لطفا زوود پارت گذاری کنید هر روز بذارین یروز میدادیم باز می ریم چند هفته بعد واقعا اعصاب خوردیه… ممنون ک پیام هارو می تونید و واقعا عمل میکنید!!!!؟؟؟؟

  6. میشه زودتر پارت هاتون و بزارید و طولانی تر تا میام این پارتشو بخدنم پارت قبلی یادم رفته لطفا زمان بندی درستی بزارید و زودتر بزارید ممنون میشیم🌹

  7. نمیشه کمی داستانتون واقعی تر و عقلانی تر باشه . هلیا و خانواده اش که از دو تا زن اهورا هیچی نفهمیدن . حالا آیلین نازا با یه رابطه نامشروع حامله شده و بازهم روابط نامشروع ادامه داره . تو این رمان سعی شده دست گرفتن و مابقی روابط عادی جلوه کنه . واقعا متاسفم

  8. من نمیدونم وافعا فاز این نوسنده چیه
    بعد میشع از ادمین خواهش کنم عکس بهزاد لیتو هم بزاره خواهش میکنم

  9. اع هی کارای و جریانای تکراری😐فک کنم خود نویسنده نمیدونه با خودش چندچنده .نویسنده عزیز یکم ذهنتا لطفا به کار بنداز تمومش کن بره 🙂

  10. وااای باز سامانم اومد خداییا داره بهتر میشه گفتم این قضیه هلیا و سامانو آبکی تموم کردن ولی عهمیدم نه هنو داستان ادامه داره امیدوارم هیجانی تر از قبل بشه و پارت ها هم طولانی تر از قبل چون واااااقعا پارتا کمن

  11. ادمین این عکس کچلیه خییلی رو اعصاب منه میشه برش داری؟؟ … یا حداقل عکس یکی دیگه رو بزاز… اییی… اهههه….

          1. بابا یه طاس کچل بود صورتشم مشخص بود, بلیز مشکیم پوشیده بود,…. دیگه یا شما برداشتی یا خودش فرار کرده…..

  12. باز رفت فاز منفی جمع کنین خودتونو با رمانتون
    یبار طلاق بعد هلیا الان دوباره خانواده هلیا درصورتیکه ایلین بارداره
    فکرکنم نویسنده میخواد سالگرد رمان رو هم بگیره
    نویسنده عزیز دستت طلا شما لطف کن دیگه ننویس جان مادرت ننویس😡😡

  13. نویسنده نسبتا محترم؛
    این همه تغییر عقیده ی شخصیت اصلی داستانتون یه کمی توی ذوق نمیزنه به نظرتوون؟
    اولش که روبنده زده بود !!!!
    الانم که رابطه ی نامشروع و حاملگی!!!!
    هووووووف

    1. کاملا موافقم
      یعنی تو طول یه مدت نسبتا کوتاه اینقدر عقایدش عوض شده که از داشتن یه بچه نامشروع حتی ذره ای دلش نلرزیده و ناراحت نشده بلکه ذوق کرده؟؟؟؟؟؟
      واقعا متاسفم که آدمای متدین رو جوری جلوه میدید انگار عقیده شونو از سر راه آوردن
      حرفی برای گفتن ندارم واقعا

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن

کدبازان