codebazan

رمان خان زاده

رمان خان زاده پارت ۵۱

 

حرفش و ادامه داد و با بدترین شکل ممکن غرورم و له کرد
_نمی‌خوام اونم مثل مادرش بشه!
پوزخندی زدم و گفتم
_پس می‌خوای یه آدم نامرد و بی غیرت مثل تو بشه؟
با اینکه پشتم بهش بود اما حس کردم که فکش قفل کرد
_بی غیرت؟
_نیستی؟
عصبی از جاش بلند شد.
شانس آوردم مونس در حال شیر خوردن بود وگرنه قطعا زیر دست و پاش لهم می‌کرد.
تند از اتاق بیرون زد.اشکام جاری شدن.
نمیذاشتم مونس و ازم بگیره.. اصلا!
* * * * * *
از اتاق که بیرون رفتم دیدمش که پشت پنجره ایستاده و سیگار دود می‌کنه.
نمی‌تونستم سر پا بمونم برای همین به اتاقم رفتم.
یک دست لباس از توی کمدم بیرون کشیدم و با هزار بدبختی تنم کردم و شالم رو روی سرم انداختم.
روی تخت دراز کشیدم و چشمام و بستم.
بدجور احساس تنهایی می‌کردم. اما دلم به دخترم قرص بود که اونم اهورا قصد داشت ازم بگیره.
توی فکر بودم که در اتاق باز شد.
نفسم گرفت و چشمام و باز نکردم. دلم دعوا کردن باهاش و نمی‌خواست. اصلا

نمی‌دونم رو چه انگیزه ای فکر می‌کردم مثل قدیم کنارم میشینه و موهام و ناز می‌کنه.
با صدای بلندی گفت
_پاشو!
با اخم نگاهی بهش انداختم و ملافه رو روی سرم کشیدم.
انگار درک نداشت و نمی‌دونست که تازه زایمان کردم.
به ثانیه نکشید ملافه رو با خشم از روی صورتم کنار زد و گفت
_حاضر شو میریم روستا.تا وقتی که این بچه شیر خواره پیش مامانم می‌مونی!
چشم گرد کردم و گفتم
_دیگه چی؟ برم ور دل مامانت و مهتاب که دخترمم مثل اونا روانی بشه؟
خیلی عصبی شد و با لحن بدی گفت
_نه پس خودت تربیتش کن که بشه یه هرزه!
منم بدجور عصبی شدم.
نشستم و صدام بالا رفت
_من هرزه م؟ منی که جز تو دست کسی به تنم نخورده هرزه م یا تو که تا حالا با هزار نفر بودی؟
خندید… از روی حرص خندید و گفت
_خوبه که عکسات در اومد و خودت اعتراف کردی باهاش بودی!
_نبودم… اون ازم خواست همکاری کنم یه سری عکس بگیره تا تو رو باهاشون عذاب بده. با خطای دید یه جور جلوه داد انگار که ما با هم بودیم
با این حرفم قهقهه زد. می‌فهمیدم خندش بیشتر جنبه ی روانی داره.
کم کم خنده ش محو شد و با جدیت گفت
_وسایل تو جمع کن. همین امشب میریم.
از اتاق بیرون رفت و من لحظه ی آخر با قاطعیت تمام گفتم
_به خواب ببینی بیام ور دل اون مامان روانیت

* * * * * *
_پیاده شو!
بدون نگاه کردن بهش گفتم
_نمی‌خوام!
پوزخند صدا داری زد
_منم واسه خاطر تو نمی‌گم.میای عین بچه ی آدم غذاتو می‌خوری به خاطر دخترم چون متاسفانه از وجود تو تغذیه می‌کنه.
با نفرت نگاهش کردم
_نمیام!
به جهنمی گفت و دوباره استارت زد.
برخلاف قاطعیت حرفم با بی رحمی مجبورم کرد باهاش بیام روستا و حالا هم جلوی یه رستوران بین راهی نگه داشته بود و بازم می‌خواست مجبورم کنه غذا بخورم!
دلم برای خودم گرفت… اینکه تسلیم تهدیداش شدم و حالا میخوام پا به جهنم بذارم.
به چه جرمی؟من که هیچ رابطه ای با سامان نداشتم پس داشتم تقاص چیو پس میدادم؟
حدود دو ساعت بعد ماشین رو داخل حیاط خونه ی مادریش پارک میکنه.
در باز شد و مهتاب و پسرش اومدن بیرون.
صورتم با نفرت جمع شد.
چه طور می تونستم تحملشون کنم؟
اهورا که پیاده شد پسرش با ذوق پا برهنه به سمتش دوید.
هنوز دو سالش نشده بود و حسابی تپل بود.
اهورا بغلش کرد و قدمی به مهتاب نزدیک شد و صمیمی تر از همیشه باهاش احوال پرسی کرد.
من هم بدون اینکه میلی به پیاده شدن داشته باشم فقط با نفرت نگاهشون کردم

مادرش هم از خونه بیرون اومد و وقتی حسابی اهورا رو بوسید نگاه بدی به من انداخت و با اشاره بهم چیزی به اهورا گفت که اونم نگاهم کرد و با دیدنم که خونسرد نشستم نگاه تهدید آمیزی بهم انداخت و با اشاره ی چشم و ابرو خواست که پیاده بشم.
دستگیره رو باز کردم. مونس و توی آغوشم فشردم و پیاده شدم.
نمی‌دونم چی پیش میومد اما یه حسی بهم می گفت من زیاد اینجا دووم نمیارم.
به سمتشون رفتم و سلام کردم.
مادر اهورا با چاپلوسی جلو اومد و صورتم و بوسید. مهتاب هم همین طور…
طوری باهام رفتار می کردن انگار که هیچ اتفاقی نیوفتاده.
هر چند من میدونستم همه ی اینا تظاهره دیر یا زود… اهورا هم می فهمید.
* * * * * *

حالم از این همه بی چشم و رویی بهم می‌خورد.
هنوز داشتن با هم قدم میزدن.مادر اهورا عمدا کاری می‌کرد به هم نزدیک بشن. حالا هم که فرستادشون تا بیرون مثل زوج های تازه ازدواج کرده با هم گپ بزنن!
اهورا هم از لج من کلی مهتاب و تحویل می‌گرفت.
داشتم نگاهشون میکردم که در باز شد و مادر فولاد زره اومد تو…
با دیدنم نیشخندی زد و گفت
_چیه لبات آویزونه؟رفتی یه بچه نمیدونم از کی پس انداختی تا اهورا بگیرتت اما نقشت نگرفت نه؟معلومه که پسرم لیاقتش یه دختر پاک و معصومه نه یکی مثل تو…
ناباور نگاهش کردم.

🍁🍁🍁🍁

admin

چشمانی داشته باش که بهترین ها را می بیند، قلبی که بدترین ها را می بخشد، ذهنی که بدی ها را فراموش می کند و روحی که هرگز ایمانش را نمی بازد

‫11 دیدگاه ها

  1. من تقریبن با سیما جون و موافقم مخصوصن ترانه جون اما اگراهورا تصادف کنه و بره زیرتریلی بعد صدرصد خودش و ماشینش له بشن و بمیره{به نظره من خیییییییییییییلی عالی میشه○○○) یه جماعتی(چه تو روستا چه تو تهران ) از شرش خلاص میشن گور به گور شده ی عوضی•••• و اگر زلزله بیاد تو اون روستا به نظرم مادرش فلج•قط نخاع بشه، خوب میشه • بعد همراه بقیه خانواده که نجات پیدا کردن از جمله شوهرش پدره اهورا و عروسا؛ آیلین و مهتاب و بچه هاشون(به نظره شخصی من مهتاب هیییچچچچ گناهی نداره که مجازات بشه اونم مثل آیلین یجورایی بیگناه حقش با پسرش یه زندگی خوب آروم و بدون دغدغه و غم و اندوه• ناراحتی••• داشته باشه ) و بقیه کل مردم کل روستا مثلن برن جای دیگه تا اینکه امداد رسانی حلال احمر بیاد•••••••••• آهان یچیزی تا یادم نرفته این وسط آیلیین فقط بی زحمت یه سنگی• بلوکی• پاره آجری چیزی بخوره توسرش یکمی فراموشی بگیره یعنی عشقی که به اهوراااا داشت از بین بره••••(والااا این عشق آیلین به اهورایی که این همه بلاهای مختلف سرش آورد به نظره من عجیب و یجورایی ترسناک•••• بیشترشبیه خودآزاری میمونه تا عشق
    فعلن تا همینجا بود• بقیه حرف و صحبتها میزارم برای قسمت بعدی•••••••

    1. وای عزیزم کاش نویسنده پیامتو ببینه خدابکنه اینطوری بشه حالا اهورا نمیره زیاد مهم نیس فقط اون عفریته مادراهورا بمیره
      اهورا هم داره تقاص کاری که با مهتاب و دل شکسته ایلین کرد و میده حقش این همه عذاب بکشه

  2. اهورا خیلی عوضیه خییییلی هوس بازه
    آیلینم خیلی بچه بازی دراورد با سامان عکس گرفت😭نفهمید غیرت یه مرد چقدر براش مهمه😭نویسنده محترم لطفا یکم برا خواننده هات ارزش قائل شو زودتر پارت بذار و درست و حسابی خواهشا

  3. ای بابا این چه وضعشه اینم شد پارت
    یعنی چی هی برو روستا هی بیا از روستا
    الهی بمیری اهورای عوضی بااون مادر روانیت
    تورو خدا دیگه تمومش کن حال بهم خورد از این رمان ۵روز خدا رو که نیستی وقتی هم میای چند تا خط میزاری که به راحتی اب خوردن میتونی خط تارو بشماری بعد میگی حمایت کنید خداوکیلی خودتم میفهمی داری چیکار میکنی

  4. اه چقدر لفتش میدید اصلا اون هلیا و برادرش چی شدند اهورا از کجا پول درمیاره و درامد داره الهی تو راه بازگشت ماشین اهورای عوضی بره زیر تریلی و اهورا قطع نخاع بشه و تو روستا هم زلزله بیاد مادر اهورا و مهتاب و بچش بمیرند فقط ایلین و بچش زنده بمونند و تا اخر عمر به خوبی و خوشی با بچش زندگی کنه

  5. نویسنده تروخدا اینقد خودتو اذیت نکن اینقد مینویسی دستت درد میکنه ها؟؟یکم قلمو بزار کنار ما خواننده ها ارزششو نداریم دو خط تحویلمون بدی=| نمیری؟؟

  6. دیگه خیلی داره مسخره میشه بابا خسته شدیم از این همه بدبختی
    نشد یه پارت بخونیم شاد شیم همش باید حرص بخوریم

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن

کدبازان