codebazan

رمان خان زاده

رمان خان زاده پارت ۵۳

 

انگار از خود بی خود شده بود چون هر چی مشت به سینش می‌کوبیدم بی اثر بود.
دکمه هاشو و تند باز کرد و در همون حین با ولع لب هامو می‌بوسید پیراهنش و از تنش در آورد.
با تمام توان هلش دادم عقب.یه قدم عقب رفت و خمار نگاهم کرد.
دستش و کنار سرم گذاشت و سرش و جلو آورد
_سامان گفت خیلی زود باهاش راه اومدی. چرا هر بار فقط برای من سخت میگیری؟
با نفرت گفتم
_برو بیرون اهورا…حق نداری هر بار که دلت خواست بیای سراغم و به بازیم بگیری
با یه دست دو طرف صورتم و گرفت و غرید
_تو هم نمیخواد حالا که تو هرزگی مهارت داری برای من ادای تنگا رو در بیاری.
عصبی خواستم هلش بدم که مچ هر دو دستم و گرفت و بالای سرم نگه داشت.
دیگه هیچ اثری از اون حس چند دقیقه قبل توی چشماش نبود.
فقط خشم بود و نفرت…
برای لحظه ای ازش ترسیدم.اما حرفش اونقدر برام سنگین بود که جلوی زبونم و نگرفتم و گفتم
_آره هرزه م… اصلا دلم میخواد به کل مردای شهر بدم الا تو… گمشو بیرون میخوام لباس بپوشم.
از خشم نفسش به شماره افتاد.
دستش و دور گردنم انداخت و غرید
_همینجا می کشمت آیلین. کاری که باید خیلی وقت پیش میکردم. یه زن هرزگی کنه و زنده بمونه؟ اونم زن من…
نفسم بالا نمیومد. طوری گردنم و فشار میداد انگار راستی راستی قصد داشت منو بکشه

_تا الان واسه توله ی توی شکمت نکشتمت الان دلیلی نداره بذارم زنده بمونی.
چشمام تار شد.دیگه نفس نداشتم… بعد از چند لحظه با خشم گردنم و ول کرد که به نفس نفس افتادم.
باورم نمیشد به این راحتی می‌خواست منو بکشه.
بی اعتنا به حال خرابم از حموم بیرون رفت و منو با نفس تنگی هام تنها گذاشت.
خیلی بی رحم بود… خیلی!

* * * * *
ظرف غذام و توی سینک گذاشتم و مشغول شستنش شدم.
از کارم راضی بودم. برای خودم شام درست کردم و همشو تنهایی خوردم و به اهورا یه تعارف کوچولو هم نزدم.
با اینکه میدونستم فقط صبحانه خورده و تا الان گرسنه‌ست اما اصلا دلم براش نسوخت.
عوضی چند ساعت قبل کم مونده بود منو بکشه!
ظرفا رو شستم و بدون نگاه کردن سمتش به سمت تخت رفتم و کنار مونس دراز کشیدم.
تخت یه نفره بود با دو تا پتو که در کمال بی رحمی دو تاش و روی خودم کشیدم و چشمام و بستم.
با وجود این دو تا پتو باز هم سردم بود، یعنی اهورا تا صبح یخ نمیزنه؟
تند خودم رو سرزنش کردم. به تو چه آیلین احمق! دلت به حال کسی میسوزه که قصد جونت و داشت؟
اما خوب چی کار کنم؟ وجدانم اجازه نمی‌داد من این طوری بخوابم و اون یخ بزنه.

سرم و بلند کردم و نگاهش کردم که کتش رو روی خودش کشیده بود و روی مبل یه نفره نشسته خوابش برده بود
طاقت نیاوردم و بلند شدم.
یکی از پتو ها رو برداشتم و پاورچین پاورچین نزدیکش شدم

پتو رو به آرومی روی تنش کشیدم.
میدونستم با این طرز خوابیدن قطعا فردا تمام تنش درد میگیره اما خوب محال بود بخوام بیدارش کنم.
هنوز کبودی گردنم به خاطر فشار دستش پاک نشده بود اون وقت من حرص درد گرفتن تنش و میخوردم.آخه تو چه قدر ساده ای آیلین؟
خواستم برگردم سر جام اما بی اراده همون جا میخکوب شدم و به صورت مردونه ش خیره موندم.
با وجود این همه آزار هنوز هم قلبم براش می تپید.
لاغر شده بود. موهاش و کوتاه کرده بود و ریش گذاشته بود اما در نظرم جذاب تر از همیشه بود.
خیره بهش بودم که با چشم بسته صداش در اومد
_شام تو که تنها خوردی حالا چی شد مهربونیت گل کرد؟نگرانم شدی؟
از بیدار بودنش جا خوردم اما خودم و نباختم و تند جبهه گرفتم
_نه خیرم دلم سوخت واست.
چشماشو باز کرد و خمار گونه بهم خیره شد.
خواستم برم سر جام بخوابم که مچ دستم و گرفت.
قلبم هری پایین ریخت از تصور اینکه مثل ظهر به سرش بزنه و قصد جونم و بکنه ترسیدم.
آخه چرا دلت براش میسوزه آیلین؟
بر خلاف تصورم خش دار گفت
_چرا اجازه دادی بهت دست بزنه؟خواستی تلافی کنی؟
باز هم متعجبم کرد.. نگاهش کردم و به آرومی گفتم
_نه…
_پس چرا…
نذاشتم حرفش و تموم کنه
_من باهاش هیچ رابطه ای نداشتم اهورا…جز تو….
مکث کردم
_کسی جز تو تنم و لمس نکرده

خیره نگاهم کرد. از سکوتش استفاده کردم و ادامه داد
_اون بهم گفت اگه یه سری عکس باهاش بگیرم دست از شکنجه کردن تو برمی‌داره. اون عکسا رو یه جوری گرفت که خطای دید ایجاد کنه وگرنه دستشم بهم نخورد.
چهره ش رفته رفته قرمز شد. با صدای گرفته ای گفت
_برای همین تو صورتم فریاد زدی که باهاش خوابیدی؟
سرم پایین افتاد
_از دستت عصبی بودم.
چشماش و با درد بست و گفت
_میدونی الان تو چه حالیم؟
حرفی نزدم و اون همون طور گرفته ادامه داد
_میدونی یه مرد چه حالی میشه بفهمه زنش تو دستای یکی دیگه بوده؟
خواستم دهن باز کنم که دستش و به علامت سکوت جلوم گرفت
_خوشم نمیاد با دروغای بچگانه گولم بزنی.
بغض کردم
_چرا حرفم و باور نمیکنی اهورا؟ یعنی یه کوچولو هم باورم نداری؟
پوزخند زد.
پس معلومه بهم اعتماد نداشت.به منی که همیشه با خودش بودم و هیچ وقت دست از پا نکردم اعتماد نداشت.
خواستم برم سر جام اما یه سری حرف تو دلم سنگینی می‌کرد برای همین شروع کردم
_میدونی وقتی دکتر بهم گفت بچه دار نمیشم دنیا رو سرم آوار شد. از طرفی غصه ی مادر نشدنم و میخوردم از طرف دیگه… غصه ی اینکه باید شوهرم و با یه نفر دیگه تقسیم کنم. میدونستم تو خان زاده ای اما یه حسی مدام بهم میگفت بدون هیچ تلاشی منو ول نمیکنی بری سراغ یکی دیگه. اما تا به خودم اومدم دیدم با لباس دامادی دست یه عروس دیگه رو گرفتی…
اشکام سرازیر شد. با اینکه دلم نمیخواست جلوش غرورم و خرد کنم اما ادامه دادم
_تا به خودم اومدم دیدم دارم اتاق حجله تونو آماده میکنم. یه حسی بهم می گفت همون طوری که منو از سر وا کردی مهتاب و هم از سرت وا میکنی اما تو همون شب باها‌‌ش رابطه داشتی بدون اینکه بفهمی من پشت در چه حالی شدم

🍁🍁🍁🍁

admin

چشمانی داشته باش که بهترین ها را می بیند، قلبی که بدترین ها را می بخشد، ذهنی که بدی ها را فراموش می کند و روحی که هرگز ایمانش را نمی بازد

‫53 دیدگاه ها

  1. ای بابا
    ادمین اگه سواد داری یه چیزی بگو ما بفهمین داریم ازت سوال میکنیم گل که لقد نمیزنیم پارت جدید کی میزاری جوابش یه کلمه اس

  2. نکنه نویسنده رفته کلبه دنبال اهورا و ایلین ببینه چکار میکنند تا بقیشو بذاره ولی اونا از ترس کرونا نه تنها خودشونو قرنطینه کردند بلکه نویسنده هم راه نمیدهند تو حالا گوش وایسا ببین چی میگند بقیشو بذار خخخخ

  3. اوهه این رمان هنوز تموم نشده😑😐ن جذابیت داره رمانت هم خیلی احمقانس شما اگ عشقتون بزندت با یکی دیگ بخوابه بهت محل نده زن بگیره کسی نخوادت، فک نکنم باهاش بمونی بعد….خیلی شخصیت نویسندهات تخ..تخیلیه .بهتر دیگ رمانتو تموم کنی

    1. زهرا بیشتر موضوعاته فیلما اهنگا و رمانا همه عاشقانست اگه هم دقت کنی دختره همیشه تو رمانا کتکو میخوره و بیشترشون همینه که پسره خیانت کاره دختر خاک برسرم منگل میبخشش و هیچکدوم از رمانا واقعیت نداره اصلا رمانی نیست که تخیل توش نباشه پس نمیتونیم بگیم فقط این رمان تخیلیه و دختره احمقه

      1. اخه هستی این واقعا حوصله سر بره همیشه رمانی که به اوج میرسه دیگ بعدش باید تموم بشع این رمان تو هر پارتش به عیر از خنگ شدن دختره جایی نمیرسه ینی یه بارم آیلین نباید یه حرکتی بزنه تا پارت ۲۵ خوب بود ولی واقعا حوصله سر بره رمان های زیادی خوندم ولی هیچ کدومش اسطوره نمیشه…

    2. دقیقا خیلی ابکیه خدا کنه تا اخر سال تمام بشه من رمان های دیگه درباره خان زاده ها در تلگرام خوندم چون اونام معمولا هر پنج شش روز یکبار میزاشتند و هر روز هم کلی تبلیغ رمان های دیگه یه پارت رو ذخیره و میفرستادم قسمت پیام های ذخیره شده اکانت تلگرامم از اونجایی که چیزهای دیگه هم ذخیره میکردم پیام رو گم میکردم به همین خاطر یه کانال الکی رمان ساختم و یه پارتشان رو اونجا گذاشتم تا بعد یکماه بخونم اقلا چهار پنج پارت پشت سر هم بود ولی ادمینهای احمقشان منو بلاک کردند

  4. ادددددددددمممممییییییییننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننن چرا پارت نمیزاری.؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

  5. واقعا تا حالا شخصیتی منفور تر از اهورا ندیدم…
    نویسنده هام دیگه شورشو دراوردن همه اش شده ترویج بی بند و باری و شهوت رانی…همه پسرام خیانت میکنن و بعد بخشیده میشن هیچ اشکالیم نداره حالا اگه یه دختر اتفاقی با یه پسر هم کلام بشه میشه فاسد

    1. عزیزدلم باورت میشه اوایل این رمان برام جذاب بود ولی حالا بخدا سر سری ازش میگذرم
      چون فقط یه داستانه کاش نویسنده یکم خودشو با زندگی الان وفق کنه عالی میشه

    2. من به نتیجه ی جدیدی رسیدم نویسنده های رمان های عاشقانه معمولا جدیدا همشون نقش دختر اول پاک بعد همون میرسه به بی بندوباری پسره هم خیانت ورابطه و خیلی ساده هم بخشیده میشن جالبیش این جاس اگه پسره پاک باشه یه نوع انگ بدبختی روبرا خودش میدونه وحتما باید بایکی رابطه داشته باشه هه

  6. نه عزیزم خودتو ناراحت نکن 😘 من این رمان عشق تعصب هم یک ماه پیش خودنده بودم ••• راستش وقتی رمانهارو ( چه قبلن چه حالا) شروع میکنم به خوندن خوشم بیاد ادامه میدم خوشم نیاد ادامه نمیدم بعضی هارو هم از همون اول اسمش برام جذاب نیس نخونده رد میشم اما ایندفعه به پیشنهاد من شما رمان خان ه•و•س•ب•ا•ز /افرا خان/ شروع کن عزیزم😀😁

    1. حتمن شروعش کن گلم🤗😘💙💗💖 اوایلش یکمی ناراحت کننده و خشن مثل بیشتر رمانها اما خوب میشه○○○

  7. عزیزدلم نیوشا جان واقعا خودمم گیج شدم ولش کردم به منم تو یه سایت دیگه این رمانو معرفی کردن گفتم منم معرفی کنم من فقط رمان رئیس مغرور من و خوندم با عشق تعصب دلبر استاد و نخوندم اینم تااینجا که خوندم حالم بد شد دیگه ادامه ندادم 😂😂شرمنده اگه رمان چرتی بهت معرفی کردم واقعا متاسفم

    1. ترانه جون شما قسمت قبل به من پیشنهاد داده بودی که یسری رمانهای دیگه روهم بخونم من تو همون قسمت قبل چندتا سوال از شما پرسیدم ممنون میشم اگه جواب بدی عزیزم😀😘

  8. دوستان به کشف جالبی رسیدم
    تو یکی از کانالها دیدم میگفت نویسنده خان زاده ۱۵ سالشه (حالا نمیدونم حقیقت داره یا نه البته احتمالا واقعی باشه و با شواهد هم میخونه )
    بابا من همسن این بودم چسبیده بودم به درسم اینکارا چیه
    تازه همونجا خوندم چون داره چندتا رمان آنلاین همزمان بیرون میده و همه هم طولانی اند وقت نداره پارت طولانی بذاره

      1. اتفاقن من خودم از همون بچه گی عاشق فیلم بودم از ۸تا۱۰سالگی هم عاشق نویسندگی شودم و از چهارم پنجم دبستان هم بغییر از انشا مدرسه خاطرات و قصه رمان مینوشتم منتحا با قلم و دفتر اون زمان این چیزا مُد نبود { اصلن نبود )
        (شما کامپیوترها و مبایل های دهه۷۰ و ۸۰ تجسم کنید😉😀😁😃😂) ما تازه سال ۸۸ یه لب تاب گرفتیم(یعنی پدرم برای خودش سفارش داد یکی ازفامیلهاازخارج آوردن) اون موقع من هم۱۵سالم بود یه سال بعدش هم بخاطر انتخاب رشته من مجبور شدیم یکی دیگه بخریم••• اما من هم تا دوم• سوم هنرستان(دبیرستان ) هییچچچ مدل گوشی نداشتم تازه ۱۷ سالگی پدرم{ملقب به بزرگ آقا) برام گوشی خرید• اون زمانها تازه گوشی سامسونگ مدل کوربی مُد شده بود{یادش بخیر😀😁} همون مدلی که تکیونگ و شینوو• جِرمی و مینام تو سریال؛ تو زیبایی داشتن☆○○○

    1. خییلی وقت پیش یکی از دوستان حرف عجیبی زده بود درباره نویسنده این رمان •••• اما من اون موقع فقط حدس زده بودم گفتم که نویسنده هیچ کینه یا قرض و مرضی نداره فقط فکرمی کنم که یه بچه• نوجوون ۱۴•۱۵ ساله باشه• پس حدس من درست بود😉😀😁😂

    2. نه عزیز ۱۵ سالش نیست اما رمان های زیادی مینویسه مثل استاد مغرور من.عروس استاد.استاد دانشجو و تدریس عاشقانه

      1. فک نکنم این رمان برای ترنم خانوم باشه ولی همین رمان هایی که گفتین واقعا اصلا خوب نبودن وقلم خوبی نداشتن مخصوصا تدریس عاشقانه که همین طوری ولش کردن به امون خدا وهنوز پارت ندادن

    3. خوب طبیعیه نکنه انتظار داشتین ۱۸٬۱۹سالش باشه معمولا نویسنده ها همشون تو همین رده هان از نوشته هاش کاملا زار میزنه طرف بچه هس من هراز گاهی فقط به رمان سر میزنم ببینم تموم شده یا نه می بینم بیشتر کش اومده
      درضمن معمولا بیشتر قسمت هاش مال رمان های دیگه هست

  9. نويسنده جان تو كه شيش روز شيش روز پارت ميذارى،بايد اينقدر طولانى بذارى كه ما تا بيايم اون پارتو تموم كنيم به پارت بعدى برسيم،يا حدأقل زودتر بذارى

  10. کاش اهورا حرفای ایلین رو باور کنه و برای اطمینان بره پیش سامان با ایلین و بچش بعد تو راه تصادف وحشتناکی کنه به طرز فجیع و دردناکی سقط بشه فقط ایلین زنده بمونه اونم فراموشی بگیره و سامانم عذاب وجدان بگیره و با ایلین ازدواج کنه و همزمان با تصادف زلزله بیاد تو روستا و مادر اهورا بمیزه و مهتاب و بچش هم تا تنها با هم زندگی کنند

  11. اه ه ه ه ه ه ه مارو گیر اوردی نویسنده ؟بعد از این همه روز یه زره پارت گذاشتی که چی؟نمیزاشتی که بهتر بود.والا ۲ روز دیرتر میزاشتی ولی طولانی تر سنگین تر بود که!لطفا دیگه مارو اسکل نکن:(

  12. واقعا خسته نباشی، اینقدر زیاد می نویسی. اصلا آدم چشمهاش درد میگیره ،اینقدر پارتش طولانیه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن

کدبازان