codebazan

رمان خان زاده

رمان خان زاده پارت ۵۵

 

* * * * *
هرکس یه طرفی نشسته بود و گریه می کرد.
مادره اهورا مدام توی صورت خودش می زد و ناله می کرد و چند نفر برای مهار کردنش کنارش نشسته بودن و بهش دلداری میدادن.
اما حاله ارباب از همه بدتر بود.
درست بودش که فقط یه گوشه نشسته بود و چیزی نمی گفت اما از چهره آشفتش مشخص بود که چه قدر غم داره و نمی خواد جلوی دیگران گریه کنه.
نگاهم و از ارباب گرفتم و به سمت اهورا سوق دادم.
آروم و ساکت بود و نمیشد از چهرش فهمید که چه حسی داره!

کلافه نفس عمیقی کشیدم و مونس و بیشتر به خودم فشردم.
درسته باید از مردن بچه مهتاب خوشحال میشدم اما اصلا چنین حسی رو نداشتم.
اتفاقا وقتی حال و روز ارباب و مهتاب رو میدیدم دلم آتیش می گرفت.
ناگهان مادره اهورا مثل دیوونه ها به صورتش چنگ زد و نالید
_ارباب بی وارث شدی!
با تموم شدن جملش همه زدن زیره گریه.
حتی ارباب هم بغضش شکست و بالاخره چشماش پر از اشک شد.
اعصابم از این همه گریه و زاری داشت به هم می ریخت و مونس هم مدام بی قراری می کرد.
لعنت بهت اهورا که منو به زور دوباره به اینجا آوردی.
حتی دلم نمی خواست شاهد غم هاشون باشم!
از جام بلند شدم و خواستم به سمت یکی از اتاقا برم که مادره اهورا به من اشاره کرد و داد زد
_همش تقصیره بچه ی حروم زاده این دخترس…از قدم نحث این بچه حروم زادس که وارث ارباب به این روز افتاد.

مغموم نگاهم و به اهورا دوختم که تند برای طرفداری از مونس گفت
_چرا می خواید روی کوتاهی خودتون سرپوش بزارید و همه چیزو بندازید تقصیر یه بچه بی گناه؟شما خودتون سهل انگاری کردید و نبردیدش پایگاه سلامت روستا تا واکسن ۱۸ ماهگی فلج اطفالش رو بزنه! شما مسبب مرگ پسره منید.
اینقدر در صدای اهورا تحکم و جدیت موج می زد که کسی جرعت نکرد حرفی بزنه…
زنیکه عفریطه می خواد همه چیزو بندازه تقصیره یه نوزاد بیچاره!
آخه مگه چه قدر یه نفر می تونه بی رحم باشه که حتی به یه نوزاد هم رحم نکنه؟!
اهورا به سمتم اومد و مونس و بغل گرفت.
رو به همه با غیظ گفت
_این بچه دختره منه…از این به بعد هرکی درموردش چرت و پرت بگه با من طرفه، حتی شما مامان!
مامانش سرش و پایین انداخت و چیزی نگفت که اینبار ارباب از جاش بلند شد و جدی گفت
_ما قبول داریم که این بچه دختره تو اما هرچی نباشه یه جنس مونث…وارث من باید پسر باشه!
اهورا زهرخندی زد و عصبی زمزمه کرد
_خب چی کار کنم؟نمی تونم که این بچه رو تبدیل به پسر کنم!
با حرف بعدی ارباب رسما وا رفتم و پاهام شل شد.
_دوباره ازدواج می کنی و برای من وارث میاری…حق انتخاب رو هم به خودت میدم…مهتاب یا آیلین! فرقی نداره،چیزی که من از تو می خوام یه وارثه…اگه قبول کنی و دوباره با یکی شون ازدواج کنی تمام داراییمم رو بهت می بخشم.
همه خشک شون زده بود…از جمله خوده اهورا!
مادرش زودتر از همه به حرف اومد و گفت
_اما ارباب آیلین ک…
ارباب میون کلامش پرید
_هیس! تو هیچی نگو…آیلین با آوردن این دختر ثابت کرد که اجاقش کور نیست…پس بهتره تو هم دخالت نکنی…من حق انتخاب رو به اهورا دادم.

درمونده به اهورا زل زدم.
اصلا حرفای ارباب درمورد وارث برام مهم نبودش.
تنها چیزی که برام اهمیت داشت انتخاب اهورا بود…
یعنی مهتاب رو انتخاب می کرد؟؟

همه منتظر نگاهاشون رو به دهن اهورا دوخته بودن.
مادره عجوزش از این سکوت اهورا سو استفاده کرد و گفت
_خب معلومه پسرم مهتاب رو انتخاب می کنه…این دختره رو که مایه ننگه می خواد چیکار؟
نا امید سرمو پایین انداختم.
الکی به دلت صابون نزن آیلین…با اون خریتی که تو کردی امکان نداره اهورا تورو انتخاب کنه.
اهورا نفس عمیقی کشید و رو به ارباب گفت
_می خوام باهاتون صحبت کنم…تنها!
ارباب سری تکون داد و از جاش بلند شد.
مونس و به دستم داد و هردوشون به سمت باغ رفتن و همه رو توی خماری گذاشتن.
با رفتن شون صدای بحث از هر گوشه خونه بلند شد.
وقتی دیدم جای من بین این افراد نیست،بی سر و صدا به سمت یکی از اتاقا رفتم و گوشه ای نشستم.
مونس و داخل گهواره چوبی گذاشتم و شروع کردم به تکون دادنش.
در حالی که داشتم آروم گهواره رو به عقب و جلو تکون میدادم،صدای مشاجره ای از بیرون توجهم رو جلب کرد.

متعجب به اطراف زل زدم که دیدم صدا از پنجره ای میاد که داخل اتاق قرار داره.
از جام بلند شدم و محتاطانه به سمت پنجره رفتم و پشتش ایستادم.
صدای ارباب و اهورا بود…!
_من برات وارث بیارم بابا…اما نه از این دوتا دختر دهاتی…من می خوام پسرم از دختری باشه که لیاقت خانواده مارو داشته باشه.
ارباب متعجب پرسید
_اون دختر کیه؟
با حرف بعدی اهورا قلبم به درد اومد.
_هلیا! دختر شریک تون تو شرکت.

شکستم!
رسما شکستم…
اخه چه قدر بی رحمی اهورا…چه قدر؟
ازدواجت با هلیا کم منو شکست! حالا هم می خوای یه وارث برات بیاره؟
وای خدا من چه قدر احمقم.
فکر می کردم همه چیز درست میشه اما سخت در اشتباه بودم و امید الکی داشتم.
فراموش کرده بودم که روی پیشونی من نوشتن سیاه بدبخت!

دیگه نتونستم بایستم و به حرفاشون گوش بدم.
پاهام شل شد و همون جا روی زمین افتادم.
سرم و بین دستام گرفتم و اجازه دادم تا اشکام ببارن.

* * * * *
با باز شدن در سرم و بالا آوردم و بی فروغ به اهورا که میون چهارچوب در ایستاده بود زل زدم.
با دیدن چشمای قرمز و به خون نشسته ی من؛ تند درو بست و به سمتم اومد و پرسید
_گریه کردی؟
پوزخندی زدم و روم و ازش برگردوندم که غرید
_چته آیلین؟ چرا دوباره آبغوره گرفتی!
با درد چشمام و روی هم فشردم که موهام و کنار زد و با لحن آروم تری گفت
_چی شده آیلین؟
بغضم و قورت دادم و گفتم
_هیچی…هیچی نشده…تو برو با خیال راحت به فکر وارث ارباب باش.
چیزی نگفت که دلخور نگاهش کردم و ادامه دادم
_تو که می گفتی به خاطر بدهی که به پدره هلیا داری بهش نزدیک شدی! پس چیشد؟ نکنه به خاطر همون بدهی هم می خوای برات یه بچه بیاره؟
_ببین مـ…
میون کلامش پریدم
_هیس!هیچی نگو اهورا…هیچی نگو،من از اولشم می دونستم دلت پیش هلیا گیره فقط احمق بودم و نمی خواستم قبول کنم،فکر می کردم همه چیز درست میشه و تو بالاخره می فهمی درمورد من اشتباه کردی…اشتباه کردی و بهم ننگ هرزگی زدی در صورتی که من پاک بودم و هیچ رابطه ای با سامان نداشتم…تو فهمیدی من پاکم و باز نخواستی قبول کنی چون هلیا دوست داشتی و داری…تنها من این وسط اضافی بودم فقط من!

چشماش و ریز کرد و گفت
_هلیا برای من یه مهره سوختس، حال بابا و اون داداش حروم زادش و که بگیرم طلاقش میدم.
مات برده نگاهش کردم.
چه قدر بی رحم شده بود!
با سرزنش گفتم
_به خاطر انتقام می خوای پای یه بچه بی گناه رو به این دنیا وا کنی؟ اصلا به این فکر کردی که چه بلایی این وسط سره اون بچه میاد؟ تو با بابا و داداش هلیا مشکل داری نه خودش!
پوزخند زد.
_هه مهربون شدی! داداش لاشیش با ناموس من روی هم ریخت…منم تا ناموسش رو ن*گ*ا*م ولش نمی کنم…بچه ای هم که این وسط به دنیا میاد اصلا برام مهم نیست!
ازش فاصله گرفتم و وحشت زده گفتم
_دارم ازت می ترسم اهورا…تو از کی تا حالا اینقدر بی رحم شدی؟
انگار منتظر این سوالم بود که تند جواب داد
_از موقعی که زنم با یه حروم زاده خوابید.
با درد چشمام و باز و بسته کردم.
چرا نمی خواست بفهمه؟
چرا نمی خواست قبول کنه که من با سامان هیچ رابطه ای نداشتم.
_باید چیکار کنم تا باورت بشه من با ساما…

با غیظ میون کلامم پرید
_ آیلین به خدا اگر یبار دیگه اسم اون مرتیکه رو بیاری زندنت نمیزارم.
با ترس آب دهانم رو قورت دادم و گفتم
_باشه باشه…اما اهورا به خدا من هیچ رابطه ای باهاش نداشتم،چرا باورم نمی کنی؟ برای اثبات خودم باید چیکار کنم؟!
جوابم رو نداد و به جاش حرف و عوض کرد
_پاشو جارو بنداز…خستم،خوابم میاد!
کلافه گفتم
_جوابم رو بده…چرا باورم نداری؟ چرا منی رو که با همه ی بدی هات صادقانه به پات موندم رو باور نداری؟

بدون اینکه نگاهم کنه گفت
_با این مظلوم نمایی هات نمی تونی من و خر کنی آیلین…تو اگه پاک بودی زیرش نمی خوابیدی که ازت عکس بگیره.
مثل دیوونه ها یهو از جام بلند شدم و داد زدم
_خدا لعنتت کنه اهورا…خدا لعنتت کنه…این همه با تموم بدی هات به پات موندم اما تو هنوزم باورم نداری…اما اشکالی نداره،فکر کن من هرزم فکر کن زیر این و اون خوابیدم من که با همه چی ساختم با این یکی دردم می سازم اما یه روزی می رسه که تو متوجه همه چیز میشی…متوجه میشی زنت پاک بود و تو بهش تهمت زدی،اونروز میبینمت! اونروز حتی اگه پام بیوفتی و التماسم بکنی نمی بخشمت…نمی بخشمت چون بدجور دلم رو شکوندی!
با صدای داد من مونس از خواب بیدار شد و شروع کرد به گریه کردن.
دستی به صورتم که نفهمیدم کی به خاطر اشکام خیس شده بود کشیدم و به سمت مونس رفتم و بغلش کردم.
در حالی که داشتم مونس رو توی بغلم تکون میدادم گفتم
_برو بیرون اهورا…برو بیرون!
از جاش بلند شد و به سمت در قدمی برداشت.
صورتش به خاطر عصبانیت زیاد به کبودی می زد اما خداروشکر چیزی نگفت و از اتاق بیرون رفت.
حتی نموند تا حداقل مونس رو آروم کنه!

* * * * *
به پرستاری که کنارش ایستاده بود زل زدم و مونس رو بیشتر به خودم فشردم.
هه!…پای حرفش موند و برای بیشتر عذاب دادن من پرستار آورد.
نگاه سردش و بهم دوخت و گفت
_از حالا به بعد این خانوم مراقب دخترمه…تو هم با خیال راحت به کارای خونه می رسی،نمی خوام وقتی اومدم خونه ببینم گند و کسافت همه جارو برداشته و یا غذا حاضر نیست.
پوزخندی زدم و طعنه آمیز گفتم
_بهتر نبود به جای این خانوم یه خدمتکار برای خودت میاوردی؟
با حرص دستاش و مشت کرد و عصبی نگاهم کرد.
سعی داشت مثلا جلوی اون دختره درست حرف بزنه و ظاهرش و خونسرد نشون بده.

با تحکم گفت
_شب برگشتم اگه شام حاضر نباشه من می دونم و تو!
و بعد با اخم به سمت در رفت و از خونه خارج شد.
با رفتنش نفس عمیقی کشیدم و روی مبل ولو شدم.
من آخر سر از دست این بشر دیوونه خونه بستری میشم!

دختره به سمتم اومد و روبه روم ایستاد و گفت
_بدید بچه رو من نگه دارم.
یه تای ابروم رو بالا انداختم و گفتم
_خودم نگهش میدارم…چلاق که نیستم!
بی پروا توی چشمام زل زد و زمزمه کرد
_اما من از آقا پول میگیرم تا از دختر شون نگهداری کنم
از روی مبل بلند شدم و در حالی که داشتم به سمت اتاق می رفتم گفتم
_هر وقت به کمکت نیاز داشتم صدات می کنم.
و بعد وارد اتاق شدم و درو هم پست سرم محکم بستم.
عمرا اگر مونس و دست کس دیگه ای بسپارم.
این بچه دختره نازنین منه و اصلا نمی تونم از خودم جداش کنم.

یک ساعتی توی اتاق خودم رو با بازی کردن با مونس مشغول کردم تا اینکه خوابش گرفت.
بعد از اینکه خوابوندمش از اتاق بیرون رفتم تا یه فکری به حال شام کنم.
دلم نمی خواست بهونه ای دست اهورا بدم.
همین که وارد سالن شدم،دختره رو دیدم که روی مبل نشسته بود و داشت با گوشیش ور می رفت.
بی توجه بهش به سمت آشپزخونه رفتم که صداش طنین انداخت
_به آقا زنگ زدم تا تکلیفم رو مشخص کنن اما جواب ندادن.
با بیخیالی شونه ای بالا انداختم و توی دلم گفتم
_چه بهتر!
خواستم به سمت یخچال برم که صدای زنگ خونه مانعم شد.
حتما سحر بودش،چون اهورا کلید داشت.
تند به سمت در رفتم و درو باز کردم اما با دیدن سامان رنگ از رخسارم پرید!

مات برده نگاهش کردم که پوزخندی زد و گفت
_چیه؟ توقع نداشتی من و اینجا ببینی!
با شنیدن صداش تازه به خودم اومدم و تند خواستم درو ببندم که پاش و لای در گذاشت و این اجازه رو بهم نداد.
درو به سمتم هل داد که ترسیده یه قدم عقب رفتم.
کامل دره خونه رو باز کرد و میون چهارچوپ در ایستاد و گفت
_نترس…کاریت ندارم.
به سختی آب دهانم رو قورت دادم و گفتم
_اینجا چیکار می کنی؟
قدمی داخل خونه گذاشت که داد زدم
_یه قدم دیگه برداری به خدا زنگ می زنم به پلیس.
از صدای داد من؛ اون دختره از روی مبل بلند شد و به سمت ما اومد.
متعجب یه نگاه به من و سامان انداخت و گفت
_اینجا چه خبره؟
بی توجه به اون دختره نگاهم و به سامان دوختم و جدی گفتم
_برو سامان…مجبورم نکن کاری که نمی خوام انجام بدم.
به در تکیه زد و خونسرد گفت
_اومدم اینجا تا یه پیغام به اهورا برسونم.
متوجه منظورش نشدم و گفتم
_اهورا خونه نیست.
لبخند خبیثی زد و نجوا کرد
_راستش و بخوای با اهورا کاری ندارم…طرف حساب من تویی!

سر از حرفاش در نیاوردم و فقط گنگ نگاهش کردم.
از این غفلتم استفاده کرد و به سمتم اومد و تا خواستم حرکتی انجام بدم دستش به طرف سرم دراز شد و در آخرین لحظه تنها چیزی که متوجه شدم صدای جیغ اون دختره بود!

 

admin

چشمانی داشته باش که بهترین ها را می بیند، قلبی که بدترین ها را می بخشد، ذهنی که بدی ها را فراموش می کند و روحی که هرگز ایمانش را نمی بازد

‫29 دیدگاه ها

  1. واااااااااااای زودتر پارت بعدیو بزارین دیگه. بچه ها من تازه اومدم میشه منو به جمعتون راه بدید؟

  2. از ادمین خواهش میکنم فقط بگه اهورا بلخره به ایلین میریه یا نه خیلی کنجکاوم بدونم . ممنونم

  3. بچه ها شما خییییییلی عقبید،نگران نباشید آیلین چیزیش نمیشه،اهورا ام دوباره اموالشو پس میگیره،پول بابای هلیا رو میده،هلیا رو طلاق میده ولی بیخیال سامان نمیشه😉😉

    1. چقدر دارین کشش میدین این رمانو😕جوری شده ک هرجوریم بخواد تموم بشه مزخرفه این وسط به یکی ظلم میشه

    1. اولاش قشنگ بود الان دیگه یه چیزی فراتر از تخیلی شده خیلییی مصخرهو حال به هم زن شده ولی با این حساب بازم میایم رمانو میخونیم

  4. یچیزه دیگه دوستان نگران نباشید فکرنکنم سامان بلایی سره آیلین بیاره اگرمیخواست بلایی سرش بیاره خوب همون موقع میاوورد دیگه ••

  5. یچیزی الان به سرم زد(اینقدر کتابهاوفیلمهای عجیب دیدم😱 ) این یارو اهورا آدم درست درمونی نیست و اونقدرهم که دشمن داره و اهتمالش هم هست که یکی از خلافکارهای گنده باشه /مثلن تو یه گروه م•ا•ف•ی•ا•ی•ی چیزی باشه / میگما شاید اصلن بچش( پسرش ) نمرده باشه شاید دشمناش جاسوس گذاشتن تو این خانواده بعد مدتی صحنه سازی کردن و بچه رو دزدیدن😕😯

    1. اوووووووووه شایدم باشه واقا نظریه جالبی بود!! راستی بچه ها من چند وقته رمانو میخونم ولی تازه میخوام نظر بزارم منم به جمعتون راه میدید؟

  6. برگام و پَر هام ریخت دلم برای اون بچه بدبخت سوخت کاش نمیمرد•••• با اینکه از پدرش متنفر بودم: منظورم اون اهورای گوربه گور شده است امادلم نمیخواست بلایی سر پسر یا دخترش بیاد😳😵😨😱

  7. لطفا میشه پارت بعدی رو زودتر بذارین؟؟فک نمیکنی خیلی طولانی شده… ایقدم پارت ها کوتاه ه خب تا میخوایم پارت بعدی رو بخونیم قبل یا رو ک فراموش کردیم

  8. ای وای لعنتی آدمو تو خماری میذاره!
    نکنه سامان به آیلین دست درازی کنه؟خیلییییییییی بد میشههههه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن

کدبازان