codebazan

رمان خان زاده

رمان خان زاده پارت ۵۶

 

* * * * *
با صداهای گنگی که توی سرم اکو میشد سعی کردم چشمام رو باز کنم اما نتونستم.
انگار به پلک هام وزنه ده کیلویی آویزون کرده بودن که توان تکون دادن شون رو نداشتم.
تلاش کردم به یاد بیارم که چه اتفاقی افتاده که به این روز افتادم!
کم کم خون به مغزم دوید و تموم اون اتفاقا جلوی چشمام تداعی شد.
سامان!
پیامی که برای اهورا داشت!
و بیهوشی من!
در حال تجزیه و تحلیل اتفاقا بودم که صدای آشنایی رو بالای سرم شنیدم اما اینقدر مغزم خالی بود که به یاد نمی آوردم این صدا متعلق به چه شخصیه…
_اون مردی که این بلا رو سره خانومتون آورد یه پیغامی داد و گفت حتما به گوشتون برسونم.
صدای عصبی شخص دیگری بلند شد
_چی گفت؟ اون حروم زاده چی گفت!
شناختم…
این صدا رو شناختم…
اهورا بودش!
به سختی لای چشمام رو باز کردم که حاله محوی ازش دیدم.
_گفت بهتون بگم که این یه اخطار کوچیک بودش…گفت اگه دست از سره خواهرش برندارید اتفاقای بدتری میوفته!

اهورا با عصبانیت عربده ای زد که کامل چشمام رو باز کردم و نگاهم رو بهش دوختم.
با درد اسمش رو نالیدم
_اهــ…و…را.
نگاه به خون نشستش به سمت من سوق پیدا کرد.
با دیدن چشمای بازم، لبخند تلخی زد و با نگرانی به سمتم اومد.
کنارم نشست و با لحن مهربونی گفت
_خوبی خانومم؟ خوبی عسلم؟
با درد چشمام و باز و بسته کردم و گفتم
_کاره…سامان…بود…اون این بلارو…سرم…آورد.

دستم و گرفت و بوسه ریزی روش نشوند.
_تقاصش و پس میده خانومم! یه بلایی سرش میارم که به گه خوردن بیوفته.
دهن باز کردم تا چیزی بگم که رو کرد سمت اون دختره و گفت
_تو می تونی بری دیگه…بابت کمکتم ممنون.
دختره خواهش می کنمی زیر لب گفت و بعد از برداشتن کیفش بدون هیچ حرفی به سمت دره اتاق قدم برداشت و لحظه ای بعد صدای به هم خوردن دره خونه خبر از رفتنش داد.
با رفتنش؛ حرفی که می خواستم چند ثانیه پیش بزنم رو به زبون آوردم
_چرا این بازی و تمومش نمی کنی اهورا؟ چــ…
میون کلامم پرید و غرید
_همه چی تموم میشه اما فقط با مرگ سامان!
ترسیده نگاهش کردم که لبخند زورکی زد و خم شد و روی چشمام رو بوسید.
_تو نگران هیچی نباش عسلم…فردا تو و مونس میبرم یه جای امن.
پوزخند تلخی زدم.
حتما باید یه بلایی سره من بیاد تا اهورا باهام مهربون بشه و به فکرم بیوفته.
نگاهم و به چشماش دوختم و گفتم
_دلم می خواد بخوابم و وقتی بیدار میشم ببینم همه ی این اتفاقا یه کابوس وحشتناک بوده…بیدار بشم و ببینم شخصی به نام سامان و یا هلیا وجود نداره.
با حسرت بازدمش رو بیرون فرستاد و زمزمه کرد
_منم همین آرزو دارم.
_اگه تو بیخیال شون بشی این آرزو براورده میشه!

از کنارم بلند شد و در حالی که داشت عصبی به سمت کمد لباسای من می رفت گفت
_نمی تونم…نمی تونم بیخیال بشم و بگم به درک! یه سری اتفاقا افتاده که هنوزم برام قابل هضم نیست و دردناکه.
و بعد دره کمد لباسام رو باز کرد و لباس خواب قرمز رنگم رو بیرون آورد.
لباس خواب و به سمت بینیش برد و نفس عمیقی کشید و گفت
_مثلا بوی خیانتی که این لباس میده از همه چیز برام دردناک تره!

به سختی نفس عمیقی کشیدم که ادامه داد
_چه طور از من می خوای فراموش کنم و بیخیال مردی بشم که با ناموسم روی هم ریخت؟ شاید تورو نکشتم آیلین و گذاشتم کنارم بمونی اما این لطف شامل حال اون سگ کثیف نمیشه!
نگاهم و از صورت کبود شده از خشمش گرفتم و چشمام رو هم فشردم.
هربار که درمورد خیانت و رابطه ای که اصلا وجود نداشت حرف می زد دلم می خواست بمیرم.
بالاخره تکون خوردم و به پهلو خوابیدم.
چشمام و باز کردم که تازه نگاهم به مونس افتاد.
توی گهوارش که کناره تخت قرار داشت غرق در خواب بود.
به سختی توی جام نشستم که تند اهورا به طرفم اومد و گفت
_چیکار می کنی!
خواستم خم بشم و مونس و از توی گهواره بردارم که این اجازه بهم نداد و جدی گفت
_تو باید استراحت کنی.
_مونس حتما گشنــ…
میون کلامم پرید
_پرستارش بهش شیره خشک داد…برای همینه که خیلی بی سر و صدا گرفته خوابیده.
با غیظ نگاهش کردم و گفتم
_من مادره اون بچم…بعد تو برای عذاب دادن من رفتی یه پرستار آوردی تا کاراش و انجام بده؟ چه قدر تو ظالم و بی رحمی!
به یک آن حالات صورتش تغییر کرد و
با نفرت گفت
تو چی؟ تو ظالم نیستی که به من خیانت کردی؟!

کنترلم رو از دست دادم و عصبی بدون اینکه فکر کنم گفتم
_اره اصلا من ظالمم! ولی بازم من با یه نفر بودم تو چی؟ می خوای نام ببرم چندبار تاحالا بهم خیانت کردی؟ مهتاب…هلیا…!
عصبی دستش و بالا آورد و خواست سیلی نثارم کنه که ترسیده چشمام و روی هم فشردم.
منتظر ضربش بودم اما هیچ اتفاقی نیوفتاد.
آروم لای چشمام رو باز کردم که دیدم دستش و تو هوا مشت کرده و داره غضبناک نگاهم می کنه.

عصبی نگاهم کرد و غرید
_حیف…حیف که حالت خوش نیست وگرنه می دونستم چه بلایی سرت بیارم.
با بغض نگاهش کردم که از روی تخت بلند شد و از اتاق بیرون رفت.

* * * * *
_میشه بگی داریم کجا میریم؟
جوابم رو نداد.
حتی نگاهمم نکرد!
هنوزم به خاطر حرف دیشبم از دستم عصبانی بود.
اما آخه من که چیز بدی نگفتم!
حقیقتی رو به زبون آوردم که داشت زجرم میداد.
وقتی دیدم قرار نیست چیزی بهم بگه،ترجیح دادم حداقل خودم و با دیدن مناظر بیرون سرگرم کنم.
از درختای سرسبز و تنومندی که داخل جاده وجود داشت مشخص بود که داریم میریم شمال!
یعنی جای امنی که ازش حرف می زد توی یکی از شهرای شمال بودش؟
به پشتی صندلی تکیه دادم و مونس و محکم توی بغلم گرفتم.
محو تماشای مناظر بیرون بودم که کم کم چشمام گرم شد و خوابم برد.

با صدا شدن اسمم توسط اهورا آروم لای چشمام رو باز کردم و با چشمای خواب آلود نگاهی به اطرافم انداختم.
_ما کجاییم؟
سرد جواب داد
_پیاده شو می فهمی!
چندین بار پلک زدم تا کمی دیدم بهتر شد.
خواستم از ماشین پیاده بشم که تازه یاده مونس افتادم.
ترسیده به اطرافم نگاهی انداختم که دیدم بغل اهوراس.
تند از ماشین پیاده شدم و به طرف اهورا رفتم.
مقابلش ایستادم و جدی گفتم
_میشه بگی ما کجاییم؟
در حالی که داشت گونه مونس و نوازش می کرد بالاخره جوابم رو داد
_رشت.
متعجب لب زدم
_رشت؟ رشت برای چی؟
نگاهم کرد…اما نگاهش مثل قبل نبود.
سرد و بی روح!
_اینجا خونه مادره یکی از دوستامه…جایی که تو و مونس در امان هستید.
دهن باز کردم تا سوال دیگه ای بپرسم که نگاهی به پشت سرم انداخت و تند گفت
_اوناهاش…اون مامانه دوستمه.
به طرفی که با چشم اشاره کرد برگشتم که با یه خانوم مسن که لباس محلی زیبایی به تن داشت مواجه شدم.

اون خانوم با دیدن ما لبخند مهربونی زد و به سمت مون اومد.
اهورا رو مخاطب قرار داد و با خوش رویی گفت
_خوش اومدی پسرم.
_ممنون…ببخشید شمارو هم توی زحمت انداختم.
_این حرفا چیه چه زحمتی! زن و بچه تو هم مثل عروس و نوه من می مونن.
و نگاه مهربونی به من و مونس انداخت که زیر لب سلام کردم.
_سلام عزیزم…بیاید بریم داخل.
اهورا گونه مونس رو بوسید و بعد به بغلم دادش و گفت
_من باید برم مریم بانو…یه سری کارای عقب افتاده دارم که باید انجام بدم.
قلبم لرزید!
می ترسیدم بره و سامان بلایی سرش بیاره.
اون خانوم که حالا فهمیده بودم اسمش مریم بانو گفت
_باشه پسرم…خیالتم راحت مراقب امانتی هات هستم.
اهورا سری تکون داد و بعد از خداحافظی با من و مریم بانو به سمت ماشینش رفت.
دلم طاقت نیاورد بزارم همین جوری بره.
برای همین مونس و به مریم بانو دادم و به سمتش دویدم.
ملتمسانه اسمش رو صدا زدم که به سمتم برگشت.
ناخوداگاه با دیدن چهرش اشک توی چشمام جمع شد.
نمی دونم چرا اینقدر دلم شور می زد و احساس می کردم دیگه نمیبینمش!
با دیدن چشمای گریونم اخم کرد و گفت
_قرار نیست برم دیگه برنگردم که اینجوری آبغوره گرفتی!
خودم و توی آغوشش انداختم و نالیدم
_با اینکه خیلی اذیتم کردی اما فکر از دست دادنت هم حکم مرگ رو برام داره! توروخدا مراقب باش اهورا.
پیشونیم رو بوسید و گفت
_تو هم مراقب خودت باش! کارم که تموم بشه میام دنبالت.
از آغوشش بیرون اومدم و عمیق توی چشماش زل زدم.
من چرا اینقدر این مرد رو دوست داشتم؟
با تموم بدی هاش بازم حاضر بودم براش بار ها و بار ها بمیرم و زنده بشم.

لبخند محوی زد و گفت
_اینجوری نگام نکن!
_چه جوری؟
_همین جوری که الان داری نگام می کنی!
سرم و پایین انداختم و گفتم
_کاش نمی رفتی…من خیلی دلم شورت و می زنه.
موهام و از توی صورتم کنار زد و زمزمه کرد
_نمی خواد نگران من باشی…فقط حواست به خودت و مونس باشه!
سرم و تکون دادم که گونم رو بوسید و ازم فاصله گرفت و به سمت ماشینش رفت.
لحظه اخر قبل از اینکه سوار بشه داد زدم
_خیلی دوستت دارم اهورا
داشت سوار ماشین میشد که با صدای من میخکوب سره جاش ایستاد!
برگشت و با یه غم خاصی نگاهم کرد.
کاش می تونستم بفهمم دلیل این غم توی چشماش چیه…!

* * * * *
”یک هفته بعد”

یک هفته گذشته بود و هنوز اهورا نیومده بود دنبالم.
هر از گاهی زنگ می زد و حالم رو می پرسید اما دلتنگی من با شیدن صداش رفع نمیشد.
من دلم هوس بوی عطر تنش رو کرده بود.
حاضر بودم هر چه قدر دلش می خواد بهم تهمت بزنه،آزارم بده ولی کنارم باشه.
با صدای گریه مونس دره تراس رو بستم و به سمتش رفتم.
توی بغل گرفتمش و شروع کردم به طی کردن طول و عرض اتاق تا آروم بشه.
این بچه هم مثل من بی قرار شده بود.
انگار دوری پدرش رو حس می کرد.
بالاخره بعد از یک ربع اینور و اونور زدن مونس خانوم آروم شد و خوابید.
نفس عمیقی کشیدم و روی تخت قرارش دادم که همون لحظه گوشیم زنگ خورد.
از ترس اینکه مونس از خواب بیدار نشه تند به سمت گوشیم خیز برداشتم و نگاهم و به صفحش دوختم.
با دیدن اسم اهورا خوشحال تماس رو وصل کردم و گفتم
_الو اهورا…!
_سلام.
صداش گرفته بود و حالت عادی نداشت.
ترسیده لب زدم
_چیشده؟ اتفاقی افتاده!

_نه نترس…چیزی نشده فقط من نیم ساعت دیگه می رسم اونجا…فکر کنم مریم بانو و دختراش تا الان دیگه خوابیده باشن،زنگ که بهت زدم زود بیا درو باز کن.
ذوق زده گفتم
_میای اینجا؟
_آره مگه اشکالی داره؟
تند زمزمه کردم
_نه نه…زنگ که زدی میام درو باز می کنم.
و بعد تماس رو قطع کردم و منتظر روی تخت نشستم.
از اینکه بعد از یک هفته دوری بالاخره اهورا رو میدیدم ضربان قلبم اوج گرفت و از خوشحالی توی پوست خودم نمی گنجیدم.

هنوز نیم ساعت نشده بود که گوشیم زنگ خورد.
از جام بلند شدم و آروم طوری که کسی از خواب بیدار نشه از اتاق بیرون زدم و خودم رو به حیاط رسوندم و درو باز کردم.
سرکی به بیرون کشیدم که دیدم اهورا داره از ماشین پیاده میشه.
با دیدن ماشین مدل بالای جدیدش رسما وا رفتم.
پس تموم داراییش رو از ارباب پس گرفته بود.
به سمتم اومد و مقابلم ایستاد که از جلوی در کنار رفتم.
وارد حیاط شد و درو پشت سرش بست.
آروم پرسیدم
_این موقع شب اینجا چیکار می کنی؟
دستم و گرفت و پچ زد
_بریم داخل میگم برات.
و بعد بدون هیچ حرف دیگه ای به سمت خونه قدم برداشت و من رو دنبال خودش کشید.
وارد خونه که شدیم به طرف اتاقی که مریم بانو بهم داده بود رفتم و اهورا هم پشت سرم به راه افتاد.
وارد اتاق شد و درو بست و قفلش کرد.
با اینکارش جوش آوردم و عصبی گفتم
_پس برای رفع نیازات یاده من افتادی!
چیزی نگفت و مشغول در آوردن کتش شد که با تشر ادامه دادم
_چیه؟ نکنه هلیا خانوم نمی تونه بهت خوب حال بده!
خونسرد لب زد
_طلاقش دادم.

ناباور نگاهش کردم.
امکان نداشت…
یعنی واقعا طلاقش داده بود؟
به سختی آب دهانم رو قورت دادم و گفتم
_مزخرف نگو! مجبوری نیستی به خاطر ایــ…
تند ذهنم رو خوند و میون کلامم پرید و با غیظ گفت
_به نظرت من آدمیم که به خاطره س*ک*س دروغ بگم؟
شرمنده سرم و پایین انداختم که کتش و گوشه اتاق پرت کرد و به سمتم اومد.
روبه روم ایستاد و کلیپسم رو باز کرد که باعث شد موهای لختم دورم بریزن.
خمار نگاهش و به لب هام دوخت و خواست سرش و جلو بیاره که پرسیدم
_چرا طلاقش دادی؟
_دلم خواست…باید از تو اجازه می گرفتم؟
_می خوام دلیلش رو بدونــ…
با قراری لب های ملتهبش روی لب هام به کل خفه خون گرفتم.
اولش نمی خواستم همراهیش کنم اما با حرکت لب هاش روی گردنم کم کم کنترلم رو از دست دادم.

* * * * *
صبح از ترس اینکه مبادا مریم بانو من و اهورا رو با این وضع ببینه زودتر از همیشه از خواب بیدار شدم.
به سمت لباسام که هر کدوم یه گوشه اتاق پرت شده بود رفتم و یکی یکی پوشیدم شون.
بالای سره اهورا که غرق در خواب بود ایستادم و آروم تکونش دادم که لای چشماش رو باز کرد و گیج نگاهم کرد.
_هوم؟
_پاشو اهورا…پاشو لباسات و بپوش…یهو مریم بانو میاد میبینتت زشته.
بیخیال چشماش و بست و گفت
_بیاد! جرم که نکردیم.
دلم می خواست از دستش جیغ بزنم.
دوباره تکونش دادم و گفتم
_پاشو اهورا…تو شاید عین خیالت نباشه اما من خجالت می کشم.
بی توجه به حرفم دستش و دور کمرم حلقه کرد و من و به سمت خودش کشید که توی بغلش افتادم.

admin

چشمانی داشته باش که بهترین ها را می بیند، قلبی که بدترین ها را می بخشد، ذهنی که بدی ها را فراموش می کند و روحی که هرگز ایمانش را نمی بازد

‫4 دیدگاه ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن

کدبازان