رمان خان زاده پارت 58 - رمان دونی
رمان خان زاده

رمان خان زاده پارت ۵۸

 

لبخند محوی زد و گفت
_اینجوری نگام نکن!
_چه جوری؟
_همین جوری که الان داری نگام می کنی!
سرم و پایین انداختم و گفتم
_کاش نمی رفتی…من خیلی دلم شورت و می زنه.
موهام و از توی صورتم کنار زد و زمزمه کرد
_نمی خواد نگران من باشی…فقط حواست به خودت و مونس باشه!
سرم و تکون دادم که گونم رو بوسید و ازم فاصله گرفت و به سمت ماشینش رفت.
لحظه اخر قبل از اینکه سوار بشه داد زدم
_خیلی دوستت دارم اهورا
داشت سوار ماشین میشد که با صدای من میخکوب سره جاش ایستاد!
برگشت و با یه غم خاصی نگاهم کرد.
کاش می تونستم بفهمم دلیل این غم توی چشماش چیه…!

* * * * *
”یک هفته بعد”

یک هفته گذشته بود و هنوز اهورا نیومده بود دنبالم.
هر از گاهی زنگ می زد و حالم رو می پرسید اما دلتنگی من با شیدن صداش رفع نمیشد.
من دلم هوس بوی عطر تنش رو کرده بود.
حاضر بودم هر چه قدر دلش می خواد بهم تهمت بزنه،آزارم بده ولی کنارم باشه.
با صدای گریه مونس دره تراس رو بستم و به سمتش رفتم.
توی بغل گرفتمش و شروع کردم به طی کردن طول و عرض اتاق تا آروم بشه.
این بچه هم مثل من بی قرار شده بود.
انگار دوری پدرش رو حس می کرد.
بالاخره بعد از یک ربع اینور و اونور زدن مونس خانوم آروم شد و خوابید.
نفس عمیقی کشیدم و روی تخت قرارش دادم که همون لحظه گوشیم زنگ خورد.
از ترس اینکه مونس از خواب بیدار نشه تند به سمت گوشیم خیز برداشتم و نگاهم و به صفحش دوختم.
با دیدن اسم اهورا خوشحال تماس رو وصل کردم و گفتم
_الو اهورا…!
_سلام.
صداش گرفته بود و حالت عادی نداشت.
ترسیده لب زدم
_چیشده؟ اتفاقی افتاده!

_نه نترس…چیزی نشده فقط من نیم ساعت دیگه می رسم اونجا…فکر کنم مریم بانو و دختراش تا الان دیگه خوابیده باشن،زنگ که بهت زدم زود بیا درو باز کن.
ذوق زده گفتم
_میای اینجا؟
_آره مگه اشکالی داره؟
تند زمزمه کردم
_نه نه…زنگ که زدی میام درو باز می کنم.
و بعد تماس رو قطع کردم و منتظر روی تخت نشستم.
از اینکه بعد از یک هفته دوری بالاخره اهورا رو میدیدم ضربان قلبم اوج گرفت و از خوشحالی توی پوست خودم نمی گنجیدم.

هنوز نیم ساعت نشده بود که گوشیم زنگ خورد.
از جام بلند شدم و آروم طوری که کسی از خواب بیدار نشه از اتاق بیرون زدم و خودم رو به حیاط رسوندم و درو باز کردم.
سرکی به بیرون کشیدم که دیدم اهورا داره از ماشین پیاده میشه.
با دیدن ماشین مدل بالای جدیدش رسما وا رفتم.
پس تموم داراییش رو از ارباب پس گرفته بود.
به سمتم اومد و مقابلم ایستاد که از جلوی در کنار رفتم.
وارد حیاط شد و درو پشت سرش بست.
آروم پرسیدم
_این موقع شب اینجا چیکار می کنی؟
دستم و گرفت و پچ زد
_بریم داخل میگم برات.
و بعد بدون هیچ حرف دیگه ای به سمت خونه قدم برداشت و من رو دنبال خودش کشید.
وارد خونه که شدیم به طرف اتاقی که مریم بانو بهم داده بود رفتم و اهورا هم پشت سرم به راه افتاد.
وارد اتاق شد و درو بست و قفلش کرد.
با اینکارش جوش آوردم و عصبی گفتم
_پس برای رفع نیازات یاده من افتادی!
چیزی نگفت و مشغول در آوردن کتش شد که با تشر ادامه دادم
_چیه؟ نکنه هلیا خانوم نمی تونه بهت خوب حال بده!
خونسرد لب زد
_طلاقش دادم.

ناباور نگاهش کردم.
امکان نداشت…
یعنی واقعا طلاقش داده بود؟
به سختی آب دهانم رو قورت دادم و گفتم
_مزخرف نگو! مجبوری نیستی به خاطر ایــ…
تند ذهنم رو خوند و میون کلامم پرید و با غیظ گفت
_به نظرت من آدمیم که به خاطره س*ک*س دروغ بگم؟
شرمنده سرم و پایین انداختم که کتش و گوشه اتاق پرت کرد و به سمتم اومد.
روبه روم ایستاد و کلیپسم رو باز کرد که باعث شد موهای لختم دورم بریزن.
خمار نگاهش و به لب هام دوخت و خواست سرش و جلو بیاره که پرسیدم
_چرا طلاقش دادی؟
_دلم خواست…باید از تو اجازه می گرفتم؟
_می خوام دلیلش رو بدونــ…
با قراری لب های ملتهبش روی لب هام به کل خفه خون گرفتم.
اولش نمی خواستم همراهیش کنم اما با حرکت لب هاش روی گردنم کم کم کنترلم رو از دست دادم.

* * * * *
صبح از ترس اینکه مبادا مریم بانو من و اهورا رو با این وضع ببینه زودتر از همیشه از خواب بیدار شدم.
به سمت لباسام که هر کدوم یه گوشه اتاق پرت شده بود رفتم و یکی یکی پوشیدم شون.
بالای سره اهورا که غرق در خواب بود ایستادم و آروم تکونش دادم که لای چشماش رو باز کرد و گیج نگاهم کرد.
_هوم؟
_پاشو اهورا…پاشو لباسات و بپوش…یهو مریم بانو میاد میبینتت زشته.
بیخیال چشماش و بست و گفت
_بیاد! جرم که نکردیم.
دلم می خواست از دستش جیغ بزنم.
دوباره تکونش دادم و گفتم
_پاشو اهورا…تو شاید عین خیالت نباشه اما من خجالت می کشم.
بی توجه به حرفم دستش و دور کمرم حلقه کرد و من و به سمت خودش کشید که توی بغلش افتادم.

نزدیک گوشم پچ زد
_در قفله…با خیالت راحت بگیر بخواب.
کمی ازش فاصله گرفتم و به سمتش چرخیدم.
جدی گفتم
_می خوام باهات حرف بزنم اهورا.
بدون اینکه حتی تکونی به خودش بده و یا حداقل چشماش رو باز کنه گفت
_بعدا حرف می زنیم…الانم جون جدت بزار بخوابم!
مظلومانه نگاهش کردم و چیزی نگفتم که چشماش رو باز کرد و لب زد
_اونجوری من و نکن وگرنه هوس می کنم یبار دیگه طعمت رو بچشم!
مظلومیت بیشتری به چشمام تزریق کردم و پرسیدم
_چرا هلیا طلاق دادی؟ من فکر می کردم دوسش داری و می خوای برات یه پسر بیاره!
انگشتش و روی لب هام قرار داد و زمزمه کرد
_هیس! دیگه این حرف و نزن…من بچه ای رو که مادرش تو نباشی نمی خوام.
با این حرفش کیلو کیلو قند توی دلم آب شد.
دوباره چشماش و بست و خواست بخوابه که همون لحظه صدای گریه مونس بلند شد.
از جام بلند شدم و به سمت مونس رفتم و بغلش کردم.
اهورا کلافه توی جاش نشست و نالید
_نخیر! مثل اینکه اینجا خبری از خواب نیست.
ریز ریز خندیدم و لباسم و بالا دادم.
بیچاره بچم گشنش شده بود.
تند سینم رو گرفت و مشغول خوردن شد.
با لذت داشتم نگاهش می کردم که متوجه سنگینی نگاه اهورا شدم.
سرم و بالا آوردم که با پرویی گفت
_به باباش نمیدی؟
در جوابش فقط اخم کردم که بدتر ادامه داد
_البته دیشب به این بابای بیچارش یه چیز بهتر دادی!

با حرص متکایی که کنارم قرار داشت و برداشتم و به سمتش پرت کردم که توی هوا گرفت و برام ابرویی بالا انداخت.
_خیلی بی شعوری اهورا!
_تازه این و فهمیدی خانومم؟

با تشر گفتم
_پاشو…پاشو به جای اینکه مزخرف بگی لباسات رو بپوش!
سری تکون داد و خواست از توی رخت خواب بلند بشه که همون لحظه تقه ای به در اتاق خورد.
چشم غره ای بهش رفتم و لباسم و پایین دادم و در حالی که مونس و در آغوش گرفته بودم به سمت در رفتم.
اهورا هم به جای اینکه بلند بشه و خودش و جمع و جور کنه؛ رفت زیره پتو!
با حرص بازدمم رو بیرون فرستادم و بعد درو باز کردم.
مریم بانو پشت در ایستاده بود و داشت با لبخند نگاهم می کرد.
_سلام صبح بخیر!
لبخند متقابلی زدم و جواب سلامش رو دادم که ادامه داد
_آقا اهورا اومدن؟
متعجب لب زدم
_اره…ولی شما از کجا فهمیدید؟
_کفشاش و دم در دیدم عزیزم… اومدم صداتون کنم برای صبحانه.
با شرمندگی گفتم
_ببخشید خیلی توی زحمت انداختیم تون.
اخم مصنوعی کرد و گفت
_چه زحمتی آخه عزیزم…زود بیاید منتظرم.
سری تکون دادم که لبخندی زد و رفت.

بعد از خوردن صبحانه وسایلم رو جمع کردم و همراهه اهورا راهی تهران شدم.
توی راه بالاخره دلم و زدم به دریا و ازش پرسیدم
_نمی خوای بگی چی شده؟
نگاهی بهم انداخت و بعد صدای موزیکی که در حال پخش بود، کم کرد.
منتظر بهش چشم دوختم که گفت
_اتفاق خاصی نیوفتاده…فقط بدهیم رو به بابای هلیا پرداخت کردم و هلیا رو هم طلاق دادم!
_واقعا؟ یعنی همه چیز تموم شد؟
لبخند تلخی زدم و گفت
_نه همه چیز تمومه تمومم نشده…من هنوز بیخیال سامان نشدم اگرم هلیا رو طلاق دادم فقط به این خاطر بود که دیگه سامان آسیبی به ناموسم نزنه.

با انزجار نالیدم
_حالا که همه چی چیز داره درست میشه تورو خدا بیخیال سامان شو.
پوزخند زد.
_هیچ چیز درست نشده آیلین! هیچ چیز…گفتن اینکه بیخیال سامان بشم برای تو راحته اما من نمی تونم چشمام و ببندم و بگم به درک! به درک که زنم باهاش خوابیده.
سری از روی تاسف براش تکون دادم و دیگه چیزی نگفتم.
وقتی نمی خواست پاک بودن من رو قبول کنه دیگه باید چیکار کنم؟

تا موقع رسیدن به خونه حتی یه کلمه هم باهم حرف نزدیم.
انگار دوباره باهام سرد شده بود!

وارد خونه شدم و یک راست بدون هیچ حرفی به سمت اتاق رفتم.
مونس و توی گهوارش گذاشتم و به سمت دره اتاق رفتم.
لای درو باز کردم که دیدم روی مبل لم داده و به نقطه نامعلومی خیره شده.
انگار بدجوری توی خودش بود.
صدام و صاف کردم و گفتم
_اهورا من دارم میرم حموم…حواست به مونس باشه.
با تموم شدن جملم،سرش و بالا آورد و بهم زل زد.
چشماش یه برق شیطنت خاصی داشت.
از روی مبل بلند شد و با لبخند گفت
_اتفاقا منم بدم نمیاد یه دوش بگیرم!
به سمتم اومد و خواست وارد اتاق بشه که جلوش ایستادم و با تحکم گفتم
_من میرم حموم و تو پیش مونس می مونی…کارم که تموم شد می تونی تو بری…نمیشه بچه رو تنها بزاریم.
_بچه که خوابه! منم دلم هوس یه حموم دو نفره کرده.

و بعد خواست پاش و داخل اتاق بزاره که ضربه آرومی به شکمش زدم و تند درو بستم و قفل کردم.
صدای عصبیش از پشت در بلند شد
_مگه اینکه دستم بهت نرسه آیلین! باز کن این درو.
ریز ریز خندیدم و گفتم
_من تنهایی حموم کردن رو ترجیح میدم عزیزم…تو هم بهتره بیکار نمونی و تا من برمی گردم یه فکری به حال ناهار کنی!
_آیلین تا درو نشکستم بازش کن.
بی توجه به تهدید هاش لباسام و در آوردم و به سمت حموم رفتم.
چند ضربه به در زد و وقتی دید قصد باز کردن ندارم، خداروشکر بیخیال شد.

* * * * *
با بلند شدن صدای زنگ تلفن خونه،زیر گازو کم کردم و به سمت تلفن رفتم.
همین که تماس و وصل کردم صدای طلبکار اون عجوزه توی فضا پیچید
_خوب پسرم و جادو کردی! معلوم نیست چی به خوردش دادی که اینطور خامت شده…اول یه کاری کردی مهتاب و طلاق بده بعدم اون دختره ی شهری و با اصل و نسب و…آخه چرا اینقدر تو خبیثی دختر؟ چرا دست از سره پسرم برنمیداری؟
با حرص بازدمم رو بیرون فرستادم.
کاش اصلا تلفن و برنمی داشتم.
کلافه غریدم
_اگه حرف دیگه ای جز این چرندیات نداری قطع کنم!؟
_چرا اتفاقا یه حرفایی برای گفتن دارم که می دونم حالت و خراب می کنه…زنگ زدم تا بهت بگم ارباب همراه مهتاب داره میاد شهر…اهورا چه بخواد چه نخواد مجبوره دوباره با مهتاب ازدواج کنه تا وارث بیاره،تو هم بهتره دیگه بساطتت و جمع کنی و برگردی ور دل بابا جونت چون مهتاب قراره پیش اهورا توی همون خونه زندگی کنه.
رسما وا رفتم!
با حالی خراب همون جا روی زمین نشستم و تماس و قطع کردم.

تازه داشت همه چیز درست میشد..
تازه رفتار اهورا یکم با من بهتر شده بود…
اما حالا…!
انگار اصلا یه روز خوش به من نیومده…هر روز یه بدبختی،یه گرفتاری…
دیگه خسته شدم خدا.

تا موقع اومدن اهورا، دمغ یه گوشه نشستم و زانو غم بغل گرفتم.
مثلا خیره سرم امروز می خواستم یه غذای خوب براش درست کنم اما با حرفای مادرش کلا حس و حالم و از دست دادم.

درست موقع ناهار بود که سر و کلش پیدا شد.
از اخمای درهمش کاملا مشخص بود که مادرش به اونم زنگ زده و خبر داده که ارباب و مهتاب دارن میان شهر!
زیر لب سلام کردم که جوابم و سرد داد و روی مبل ولو شد.
درحالی که داشت دکمه های کتش و باز می کرد گفت
_آیلین می خوام باهات حرف بــ…
میون کلامش پریدم و با غیظ گفتم
_مامان جونت زنگ زد و همه چیزو بهم گفت.
متعجب چشماش و گرد کرد که ادامه دادم
_می دونم که ارباب و مهتاب دارن میان اینجا.
کلافه نفسش و فوت کرد و لب زد
_بمیرمم حاضر نیستم دوباره اون دختره رو عقد کنم.
پوزخند تلخی زدم و طعنه آمیز گفتم
_عه چرا؟ تو که بدت نمیاد یه حرمسرا راه بندازی!
جوابم فقط اخم وحشتناکش بود.
از روی مبل بلند شدم و غمگین به سمت اتاق رفتم.
اهورا که این وسط کاره ای نیست؛ من هرچی می کشم به خاطر اون ننه عجوزشه…
اما نمی دونم چرا من از اهورا دلخور بودم.
توقع داشتم جلوی ارباب بایسته و محکم بگه که مهتاب و نمی خوام!

به طرف تخت رفتم و خواستم روش دراز بکشم که همون لحظه صدای زنگ خونه بلند شد.
مثل اینکه اومدن!
چه قدر هم ارباب برای به ثمر رسوندن وارث عجله داره…
انگار نه انگار که هنوز دو هفته هم از مرگ نوش نگذشته!

خواستم هم چنان از جام تکون نخورم و روی تخت بمونم اما حس کنجکاویم مانعم شد.
از جام بلند شدم و به سمت دره اتاق رفتم.
پشتش ایستادم و یواشکی به صحبت هاشون گوش سپردم.
اولین چیزی که شنیدم صدای اعتراض اهورا بود.
_شما از من یه وارث می خواید منم گفتم چشم! دیگه چرا این همه راه تا شهر اومدید؟
ارباب کلافه غرید
_من به خاطر وارث اینجا نیومدم…دلیل اومدن من رفتار و کردار زشت تو.
_نمی فهمم! مگه من چیکار کردم؟
ارباب طعنه آمیز جواب داد
_هه! کاری نبود که انجام ندی، آخه پسر چرا هلیا طلاق دادی؟ یک درصد فکر ابروی من نبودی؟ من از دست تو و کارات دارم دیوونه میشم…دیگه روم نمیشه توی صورت اهالی روستا نگاه کنم،حتی روم نمیشه یه زنگ به شریکم بزنم…به خیالت فکر کردی چون خانزاده ای هر غلطی دلت خواست می تونی بکنی!
اهورا در جواب ارباب چیزی نگفت.
یعنی چیزی نداشت که بگه!
چون واقعا با کاراش آبروی ارباب و برده بود.

ارباب سکوت اهورا رو که دید با لحن جدی و تهدید آمیزی ادامه داد
_دارم بهت هشدار میدم اهورا! دست از این کسافت کاری هات بکش و با مهتاب ازدواج کن…اون دختر گناه داره،پایین توی ماشین منتظر تو نشسته،بچش و تازه از دست داده و داغ داره…برو از دلش دربیار.
نفسم بند اومد!
نباید این اجازه رو میدادم…
نباید اجازه میدادم باز اهورا رو از من بگیرن.
خواستم از اتاق بیرون برم اما حرف بعدی اهورا مثل پتک توی سرم کوبیده شد
_اما من به مهتاب علاقه ای ندارم…من آیلین دوست دارم! از صمیم قلبم.

دلم زیر و رو شد!
باورش برام سخت بود که اهورا جلوی ارباب همچین حرفی و زده.
آروم لای درو باز کردم و متعجب به چهره ارباب زل زدم.
می خواستم واکنشش رو ببینم!
مسخ زده ایستاده بود و کوچک ترین حرکتی نمی کرد.

حتی منم به شخصه از حرف اهورا جا خورده بودم وای به حال ارباب دیگه…
کمی که گذشت با تپه تپه گفت
_اگه دوسش داری پس این کارات چه دلیلی داره!؟ چرا راحت زندگیت و نمی کنی؟ سه تا دخترو بدبخت کردی تازه به این نتیجه رسیدی که عاشق یکی شونی!
_همه چیزو درست می کنم بابا قول میدم، فقط یه مدت بهم زمان بده…دیگه کاری نمی کنم که آبروی شما بره.
ارباب با حسرت نفسش و بیرون فرستاد و گفت
_امیدوارم! ولی با مهتاب چیکار کنم؟ جواب باباش و چی بدم؟
اهورا که انگار منتظر همچین سوالی بود تند جواب داد
_شنیدم پسره نصرت خان خاطر خواهشه…چرا با ازدواج شون موافقت نمی کنید؟ اون که دیگه نه عروس شماست و نه مادر نوتون!
_خوبه دیگه، همیشه یکی هست تا گندکاری های تورو جمع کنه.
اهورا چیزی نگفت که ارباب کلافه به سمت دره خونه رفت.
خداروشکر مثل اینکه داشت دوباره برمی گشت روستا.
درو باز کرد و خواست از خونه خارج بشه اما لحظه اخر برگشت و آروم چیزی به اهورا گفت که متوجه نشدم.
با رفتن ارباب، تند از اتاق بیرون اومدم و به سمت اهورا دویدم و خودم و توی بغلش انداختم.
اولش حسابی جا خورد اما بعد کم کم دستاش دور کمرم حلقه شد.
مستانه خندیدم و خودم و بیشتر بهش فشردم.
اینقدر بابت حرفاش ذوق کرده بودم که حد نداشت!
متوجه دلیل این خوشحالیم شد و شیطون نزدیک گوشم پچ زد
_خوب شد نگفتم عاشقتم وگرنه میمردی دیگه؟

 

9 دیدگاه

  1. هییی اشکال نداره دوباره میگم Hasti*Ema عزیز من به شما خوش آمد گفته بودم قسمتهای قبل اما گویا نظره من اصلن نیومده بنابراین دوباره میگم دوست من• خوش اومدی😉😀😁😘😎

  2. عید تبریک میگم به همه دوستان عزیز و مدیر عزیز
    اما مدیر محترم و گرامی نظرات من تو ۲ قسمت قبل نیومده بود چرااااا🤔😕😯🤐

      1. عزیزم خان یه رمان دیگه هست ؛ اَفراخان• اتفاقن من اون روهم دارم دنبال میکنم راستش اون بیشتر دوستدارم♡○○○○

  3. نویسنده اعلام کرد به زودی تموم میشه اخراشه دیگه خداروشکر توی تلگرام ۳ تا پارت فقط مونده

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن

codebazan