codebazan

رمان خان زاده

رمان خان زاده پارت ۵۹

 

لبخند ژکوندی تحویلش دادم و گفتم
_یبار دیگه بگو…یبار دیگه بگو که دوستم داری!
_پرو نشو دیگه…جنبه هم خوب چیزیه والا!
از آغوشش بیرون اومدم و بی قرار به چشماش زل زدم.
حالا که این چشما برای همیشه مال من بود…حالا که اهورا واقعا دوستم داشت و حتی جلوی ارباب هم به حسش اعتراف کرده بود؛ احساس می کردم خوشبخت ترین فرد روی زمینم!
مطمئنم حتی اگه دنیا رو هم بهم میدادن تا این حد خوشحال نمیشدم.
با حسرت گفتم
_کاش همیشه اینقدر خوب بودی اهورا.
دهن باز کرد تا حرفی بزنه اما پشیمون شد.
نمی دونم یاده چه چیزی افتاد که اخماش درهم رفت و ازم فاصله گرفت.
در حالی که داشت روی مبل می نشست با طعنه گفت
_خوب بودن زیادی باعث میشه زن جماعت سوارت بشه.
متوجه منظورش نشدم و پرسیدم
_منظورت چیه؟ من کی تا حالا ازت سو استفاده کردم که این حرف و می زنی! حتی وقتی ارباب تموم داراییت رو گرفت بازم پشتت بودم چون من مثل دخترای اطرافت نیستم،ثروتت برام اصلا مهم نیست، تویی که فقط برام ارزش داری.
چشم غره ای بهم رفت و گفت
_چرا سعی داری اینقدر خودت و خوب نشون بدی آیلین؟
متعجب لب زدم
_خوب؟ اما مــ…
_تو بزرگ ترین ضربه به من زدی…با خیانتت رسما من و کشتی! اما من بخشیدمت و گذاشتم در کنارم بمونی چون دوستت داشتم و از طرفی دلم به حال مونس سوخت،نمی خواستم دخترم زیره دست چندتا جنده بزرگ بشه اما هیچ فقط فراموش نکردم و نمی کنم که چه بدی درحقم کردی…من داشتم میمیردم اما تو به فکر لذتت بودی و زیر اون حروم زاده خوابیدی!

دلخور سرم و پایین انداختم و گفتم
_من هیچ خیانتی بهت نکردم.
از روی مبل بلند شد و عربده زد
_دروغ میگی…داری عین سگ دروغ میگی…لابد توی اون عکسا من بودم که لخت توی بغل سامان لش کرده بودم.
با صدای دادش تکونی خوردم و از ترس غالب تهی کردم.
هر وقت که این بحث پیش میومد جوری عصبی میشد که می ترسیدم حتی کلامی حرف بزنم و همه چیزو بدتر کنم.

سکوتم رو که دید بیشتر گارد گرفت و ادامه داد
_گاهی وقتا یه جوری وجودم از نفرت پر میشه که دلم می خواد قید حسی که بهت دارم و بزنم و بندازمت از خونه بیرون تا دیگه جلوی چشمام نباشی و عذابم ندی…اما…اما منه لعنتی نمی تونم همچین کاری و بکنم!
سرم و بالا آوردم و با بغض نگاهش کردم.

دلخور گفتم
_حتی اگه یک درصد حست واقعی بود من و باور می کردی! به خاطر چهارتا عکس که دلیلشم هزار بار برات توضیح دادم بهم ننگ هرزگی نمی زدی به منی که وقتی مردی جز تو نگاهم می کنه هزار بار رنگ عوض می کنم و از خجالت سرخ و سفید میشم! تو تموم اینا رو دیدی و می دونی اما بازم من و قبول نداری، چرا! چون یه زنم…یه دختر روستایی بدبختم که حتی پدرشم مثل یه آشغال بیرونش انداخت…من به خاطر علاقه ای که به تو داشتم از فرهاد جدا شدم و هم ابروی خودم و بردم و هم پدرم رو… با این همه از خود گذشتگی که به خاطر تو نشون دادم حقم این نیست که اینجوری باهام رفتار کنی و خیلی راحت ننگ هرزگی بهم بزنیییییی…به خدا حقم نیست اهورا.
اخرای جملم دیگه به هق هق افتاده بودم و اشکام تمام صورتم و خیس کرده بود.
حال آشفتم رو که دید به سمتم اومد و محکم در آغوشم گرفت.
دستام و دور گردنش حلقه کردم و سرم و روی شونش گذاشتم و هق زدم.
جوری از ته دل گریه می کردم که خیلی زود لباسش به خاطر اشکای من خیس شد.
میون هق هقام نالیدم
_اگه اونقدری…که ادات میشه…غیرت داشتی…می رفتی یکی می زدی…تو…صورت سامان…و درست و حسابی…ازش حقیقت…رو می پرسیدی!
روی سرم و بوسید و گفت
_غلط کردم عزیزم…غلط کردم…تورو جون من گریه نکن.
و بعد صورتم رو بوسه باران کرد.
بینیم و بالا کشیدم و تلخ گفتم
_الکی جون خودت و قسم نخور.
بوسه ریزی روی لب هام نشوند و گفت
_قربون خانومم بشم که حتی وسط آبغوره گرفتناشم به فکر منه!
پوزخندی زدم و چیزی نگفتم.
همیشه ماه پشت ابر نمی مونه…
بالاخره یه روزی اهورا متوجه حقیقت میشه.
اونروز دلم می خواد توی چشماش نگاه کنم و حرفای الانش و بهش یاد آوردی کنم!

* * * * *
مونس و به بغلش دادم و کلافه شروع کردم به طی کردن طول و عرض اتاق!
جوری که آخرسر سحر از دستم کلافه شد و غرید
_یه دقیقه درست مثل ادم بگیر بشین!
با لب و لوچه آویزون نگاهش کردم و نگران گفتم
_از دیروز تا حالا خبری ازش نشده سحر! موبایل لعنتیشم خاموشه.
خونسرد گفت
_نگران نباش…هرجا باشه دیر یا زود سر و کلش پیدا میشه.
کلافه نفسم و بیرون فرستادم و گفتم
_می ترسم اتفاقی براش افتاده باشه.
مونس و روی تخت قرار داد و از جاش بلند شد.
مثل بازجو ها پرسید
_اخیرا باهم دعوا نکردید؟
پوزخند زدم.
_ما شبانه روز درحال بحث و دعواییم…حالا چرا همچین سوالی و می پرسی؟
_گفتم شاید وسط دعوا یه چیزی گفتی که اعصابش و به هم ریخته…برای همینم گذاشته رفته.
کمی فکر کردم.
بعد از اون دعوایی که دیروز باهم داشتیم از خونه بیرون زد و دیگه پیداش نشد.
اما آخه من که چیزی نگفتم…فقط سعی کردم بهش ثابت کنم هیچ رابطه ای با سامان نداشتم.
دهن باز کردم تا بگم ربطی به دعوامون نداره اما با یاد آوری دیروز حرف توی دهنم ماسید.
وحشت نگاهم و به سحر دوختم که نگران پرسید
_چیشد یهو آیلین؟ چرا اینجوری نگاه می کنی!

بی توجه به سحر تند به سمت گوشیم رفتم.
باید با هلیا تماس می گرفتم و سامان و پیدا می کردم؛ چون مطمئن بودم اهورا پیش اونه.
دیروز وقتی به اهورا گفتم اگه غیرت داشتی سراغ سامان می رفتی متوجه دگرگونی حالش شدم اما فکرشم نمی کردم دوباره بره سراغش…
حتما به خاطر حرفی که زدم برای خودش دردسر درست کرده.

بین مخاطب هام دنبال اسم هلیا گشتم و بالاخره پیداش کردم.
خواستم دکمه تماس و فشار بدم که سحر کلافه پرسید
_داری چیکار می کنی آیلین؟
دکمه تماس و فشردم و در حالی که منتظر به صدای بوق بوق تلفن گوش سپرده بودم گفتم
_بعدا برات توضیح میدم.
سری تکون داد و خداروشکر دیگه چیزی نپرسید.
بعد از پنج تا بوق بالاخره صداش توی فضا پیچید:
_الو!
با شنیدن صداش نمی دونم چرا دست و پام و گم کردم و با تپه تپه گفتم
_امممم…هلیا…منم آیلین…باید باها…
با بلند شدن صدای بوق بوق تلفن حرفم نیمه تموم موند.
لعنتی
حتی صبر نکرد تا ببینه چی می خوام بگم!
کلافه دوباره شمارش و گرفتم اما انگار قصد برداشتن نداشت…
دیگه کم کم داشتم ناامید میشدم که صدای عصبیش طنین انداخت
_چیه؟ برای چی هی زنگ می زنی! شاید نمی خوام اون صدای نحثت بشنوم.
اگه می خواستم منم مثل اون برخورد کنم و مدام به بحث کردن باهاش ادامه بدم هیچ وقت نمی تونستم اهورا رو پیدا کنم.
برای همین با لحن آرومی گفتم
_ببین هلیا یه لحظه تماس و قطع نکن و دقیق به حرفام گوش بده…زنگ نزدم تا باهات دعوا کنم،می خوام کمکم کنی تا سامان و پیدا کنم.
پوزخند زد.
_چیه نکنه باز برای داداش بیچاره ی من تور پهن کردی؟
بی توجه به کلام طعنه آمیزش گفتم
_اگه کمکم نکنی ممکنه یه نفر این وسط کشته بشه.
صدای نفس های عمیق و عصبیش و از پشت گوشی شنیدم.
بعد از مکث کوتاهی پرسید
_چرا دنبال سامان می گردی؟

_چون هرجا که الان سامان هست اهورا هم همون جاست…کمکم کن پیداشون کنم وگرنه اگه دیر بشه اتفاق بدی میوفته.
با تردید گفت
_امشب سامان توی یه باغ خارج از شهر یه مهمونی گرفته…فکر کنم حدود یک ساعتی هست که شروع شده.
خواستم آدرس و بپرسم که پیش دستی کرد و ادامه داد
_میام دنبالت…سامان برادر منه و نمی خوام اتفاقی براش بیوفته.

* * * * *
داخل باغ عمارتی که توش مهمونی برگزار شده بود؛ ماشین و پارک کرد که تند پیاده شدم.
بی توجه به هلیا، به سمت دره بزرگ قدم برداشتم که محکم دستم و گرفت و گفت
_کجا همین طوری سرت و پایین انداختی و میری؟
نگاهش کردم و گفتم
_می ترسم اتفاقی بدی افتاده باشه.
_حالا مطمئمنی اهورا پیش سامانه؟
سری به معنای آره تکون دادم و گفتم
_زود باش! باید پیداشون کنیم.
و بعد به سمت دره عمارت رفتم و داخل شدم.
همین که پام و داخل سالن گذاشتم حجم زیاد بوی دود و الکلی بود که وارد ریه هام شد.
با انزجار صورتم و جمع کردم و زیرلب نالیدم
_جهنمه اینجا…
هلیا کنارم ایستاد و موشکافانه نگاهی داخل سالن انداخت تا سامان و یا اهورا رو پیدا کنه.
منم به تبعیت ازش به اطراف نگاهی انداختم و با چشم دنبالشون گشتم اما پیداشون نکردم.
رو کردم سمت هلیا و وحشت زده گفتم
_نیستن!
عصبی دستی به صورتش کشید و به سمت پسر جوونی که داشت مشروب پخش می کرد رفت و گفت
_هی هیراد!
پسره که حالا فهمیده بودم اسمش هیراد رو کرد سمت ما و با لبخند گفت
_به به هلیا خانوم…فکر نمی کردم تشریف بیارید.
_ببینم تو سامان و ندیدی؟
هیراد کمی فکر کرد و با مکث کوتاهی گفت
_چرا چرا تا همین بیست دقیقه پیش اینجا بود ولی وقتی سر و کله ی اهورا پیدا شد یهو هر دوتاشون ناپدید شدن.

با تموم شدن جملش ترس بدی به جونم رخنه کرد.
اگه کوچک ترین بلایی سره اهورا میومد تا عمر داشتم خودم و نمی بخشیدم.
هلیا کلافه پرسید
_نفهمیدی کجا رفتن؟
_نه والا.
_راستش و بگو هیراد…من که می دونم تو همش به سامان چسبیدی و داری آمارش و میگیری!
هیراد نفس عمیقی کشید و گفت
_فکر کنم رفتن ته باغ…ولـ…
دیگه منتظر نایستادم تا بقیه حرفش و بشنوم.
با عجله از سالن بیرون زدم و به سمت پشت عمارت که ته باغ میشد دویدم.

هر قدمی که برمی داشتم باعث میشد دلهوره و اضطرابم دو چندان بشه…
انگار با پای خودم داشتم به سمت برزخ می رفتم.
بالاخره بعد از کلی دویدن به ته باغ رسیدم.
نمی دونم مسیر خیلی طولانی بود و یا اینکه انرژی من تحلیل رفته بود!
موشکافانه به اطرافم زل زدم تا بلکی یه ردی یا نشونی از اهورا و یا سامان پیدا کنم اما خبری نبود.
بیشتر دقت کردم و نگاهم و بین درختای بلند و بزرگ کاج چرخوندم تا اینکه بالاخره توی اون سیاهی شب چیزی نظرم و جلب کرد.
با دیدن شخصی که به درخت تکیه داده بود ترسیده یه قدم جلو رفتم.
انگار مرده بود که حتی کوچک ترین تکونی نمی خورد.

ته دلم فقط خدا خدا می کردم که اهورا نباشه.
وقتی به اون فرد رسیدم، با دیدن چهرش دلم می خواست فقط بمیرم!
وحشت زده جیغ بنفشی کشیدم و کنارش روی زانو هام افتادم.
بی رمغ دستم و به سمتش دراز کردم و اسمش و داد زدم
_اهووووووووووورااااااااااا.

* * * * *
با دیدن دکتر تند به سمتش رفتم و نگران پرسیدم
_آقای دکتر حالش چه طوره؟
دکتر نگاه سردش و به سمت چشمای قرمز و ملتهبم سوق داد و گفت
_خوبه اما فعلا بیهوشه.
با تموم شدن جملش لبخند تلخی زدم و از ته دل خدا رو شکر کردم.
خدایا ممنونم که اهورا رو از من نگرفتی.
ممنونم!
خواستم بپرسم می تونم ببینمش که دکتر پیش دستی کرد و گفت
_فقط….

ته دلم خالی شد!
با اضطراب پرسیدم
_فقط چی؟
با اندوه بازدمش و بیرون فرستاد و گفت
_فقط ممکنه یه چند وقتی نتونه روی پاهاش بایسته و یا راه بره…گلوله نزدیک ستون فقراتش خورده بود و ما به سختی عملش کردیم…همین زنده موندش هم یه موهبت!

سرم و پایین انداختم و با بغض مشغول بازی با انگشتام شدم.
هر اتفاقی هم که برای اهورا بیوفته ذره ای از علاقه ی من بهش کم نمیشه…
_راستی نگفتید کی این بلا رو سرش آورده؟
همون دروغایی که هلیا یادم داده بود و به پلیسا هم گفته بودم تحویلش دادم
_من واقعا نمی دونم…ته باغ اینجوری پیداش کردم.
هلیا ازم خواسته بود تا وقتی که سامان و پیدا نکرده چیزی به کسی نگم.
شاید بهتر بود که حقیقت و به زبون بیارم و بگم که کاره سامان بوده اما هیچ مدرکی وجود نداشت و پلیس هم اقدامی به دستگیری سامان نمی کرد.
تنها راهش این بود که خوده اهورا بهوش بیاد و همه چیزو بگه..

دکتر سری تکون داد و خواست بره که پرسیدم
_می تونم ببینمش؟ خواهش می کنم!
_بله ولی بیهوشه.
لبخند تلخی زدم و گفتم
_مهم نیست…همین که ببینم داره نفس می کشه برای من کافیه.
نگاه معنا داری بهم انداخت و گفت
_دنبالم بیا.
سری تکون دادم و پشت سره دکتر به راه افتادم.
مقابل اتاقی ایستاد و درو باز کرد.
کنار رفت تا من وارد بشم.
همین که پام و داخل اتاق گذاشتم نگاهم جلب بدن بی جون اهورا شد که روی تخت افتاده بود.
دوست داشتم بمیرم ولی توی همچین وضعیتی نبینمش…

با پاهای لرزون جلو رفتم و روی صندلی که کناره تختش قرار داشت نشستم.
نگاهم و به چشمای بستش دوختم و آروم هق زدم.
دکتر وقتی حال خراب من و دید بدون هیچ حرفی از اتاق بیرون رفت و من و با اهورا تنها گذاشت.
با رفتن دکتر، خم شدم و آروم روی چشم ها و پیشونیش و بوسیدم.
میون هق هقام نالیدم
_چشمات و باز کن اهورا…هر چه قدر خواستی اذیتم کن اما چشمات و باز کن…من بدون تو رسما میمیرم!

* * * * *
زیر بازو هاش و گرفتم و کمکش کردم تا توی ویلچر بشینه.
توی این یک هفته ای که از بیمارستان مرخص شده بود یک کلامم حرف نمی زد و همش توی خودش بود.
حتی سعی نمی کرد با من چشم تو چشم بشه…
دلیل این کاراش و اصلا درک نمی کردم.
اگه به خاطر پاهاش بود که دکتر گفت تا حداکثر دو ماه دیگه به حالت عادی برمی گرده و الانم کم کم می تونست راه بره و قدم برداره.
پس چرا اینقدر غمگین بود؟
وقتی بهوش اومد چیزی در مورد سامان به پلیسا نگفت و قضیه رو یه جوری ماست مالی کرد.
حتی دیگه اسم سامان رو هم نمیاورد!

کلافه ازش فاصله گرفتم و به سمت آشپزخونه رفتم تا براش یه لیوان آب بیارم.
هنوز پام و توی آشپزخونه نذاشته بودم که صداش طنین انداخت
_آیلین!
متعجب به سمتش برگشتم.
بعد از یک هفته بالاخره صداش و می شنیدم.

 

admin

چشمانی داشته باش که بهترین ها را می بیند، قلبی که بدترین ها را می بخشد، ذهنی که بدی ها را فراموش می کند و روحی که هرگز ایمانش را نمی بازد

‫17 دیدگاه ها

  1. بعد یه سوال بچه آیلین از بچه مهتاب ۱سال خوردی کوچیکتر بود اسمش سریع گفتن ولی تا اونجا که یادمه اصلن اسم پسره مهتاب نگفتن انگارکه این۲تابیچاره(مهتاب بچش) کلن یه موجودات اضافی بودن تو داستان / همون برگ چغندر/ و بودن و نبودنشون اصلن فرقی نداشت• طفل معصوم هم که آخرش به کشتن دادنش بچه بدبخت رو••••

  2. اون اهوراااا رسمن که هلیا رو طلاق داد خوب مهتاب هم که طلاق داد پس میفرستاد خونه پدرمادرش ؛ ننه و آقاش دیگه یا میفرستادش یه شهره دیگه••• چراااا برای این بدبخت نسخه میپیچه به پدرش و ننش میگه: شوهرش بدین• اصلن یکی نیس بگه به تو چه شاید دختره بیچاره بدبخت بینوا بعد توی هیوووولا از شوهر کردن بدش اومده باشه • شایدبیچاره بخوادتنهازندگی بکنه

  3. اه لعنتی نویسنده در کانالش گفته دو پارت دیگه مونده ومیره واسه فصل دو بعد چند روزه طولش میده و پارت جدید نمیده

  4. ادمین ممنون از پارت گذاریتون …اگه میشه پارت بعدی رو زود تر بزارید.و اینکه پارت بعدی اگه میشه عکس اشلی بنسون رو بزارید.‌..ممنون

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن

کدبازان