codebazan

رمان خان زاده

رمان خان زاده پارت ۶

 

با لحن بدی گفت
_زر نزن بیخ گوشم..
انگار اون آدم قبل نبود. با نفرت گفتم
_تا وقتی فکر میکردید دوست دخترتونم قربون صدقه م میرفتید اما حالا که فهمیدید زنتونم…
عصبی وسط حرفم پرید
_من حالم از آدمای دروغ گو بهم میخوره. همون شب که تو عالم مستی لخت شدی واسه من باید می گفتی زنمی نه اینکه خودت و جای یه فاحشه جا بزنی

_شما شب زفاف باید تو صورتم نگاه میکردید، نه اینکه خونم و بریزید و دستمال و تحویل مادرت بدید!

نگاه معناداری به صورتم انداخت و گفت
_دوست داشتی همون شب کارت و یکسره کنم نه؟
_حرف من این نیست.. میشه از روم بلند شید نفسم در نمیاد.
لبخند محوی زد و گفت
_چون زیادی جوجه ای،نمیدونم مامانم چطوری تو رو پسندیده با خودش نگفته این دختر نیم وجبی زیر پسر من گم میشه.
از خجالت قرمز شدم که خندید
_باید می‌فهمیدم،باید می‌فهمیدم این دختر بچه که با یه حرف کوچیک من رنگ عوض میکنه مال خودمه… تو واسه شوهرت اینجوری خجالت میکشی؟
جوابی بهش ندادم. گوشه ی لبم و بوسید و گفت
_شام میتونی درست کنی عیال؟
مظلوم سر تکون دادم. گونه م و بوسید و گفت
_مزه ی غذای اون شبت هنو زیر زبونمه..
_اگه از روم برید کنار میرم درست میکنم براتون.
با همون لبخند آمیخته به شیطنتش گفت
_مزه ی خودتم زیر زبونمه. گریه نکنی خانوم کوچولوی من … فکر کن امشب اولین بارمونه… مثل همون شب زفاف تو روستا… میخوام بزرگت کنم بچه جون

دستش آروم شکمم و نوازش کرد و گفت
_یعنی حامله ت کردم این بار؟اگه می دوستم زنمی سری های قبلی به خودم سختی نمی‌دادم که مبادا حامله بشی.

دستم و روی گونه ش گذاشتم و گفتم
_امیدوارم بچه م به شما نره.
ابرو بالا انداخت و گفت
_که این طور؟دوست نداری منو؟
معنادار نگاهش کردم و پرسیدم
_با چند تا دختر بودید تا حالا؟
همچنانی که شکمم و نوازش می‌کرد جواب داد
_دختر؟با یه دونه دختر بودم اونم تو…
پوزخندی زدم و گفتم
_چه طور حاضر شدید با زنایی که قبل شما با چند نفر دیگه بودن وارد رابطه بشید؟

_تو خودت چه طوری حاضر شدی الان زیر من باشی؟
_من مجبورم.
اخم ریزی کرد و گفت
_فکر کن مجبور نباشی. میری؟
_بدون مکث…
اخماش بیشتر در هم رفت.. ولو شد روی تخت و گفت
_پاشو شام آماده کن ضعف کردم.
انگار پرویی اون به منم سرایت کرده بود که گفتم
_چرا نمیرید به همون دوست دختراتون بگید براتون غذا درست کنن؟
_دارم به تو میگم آیدا خانوم..مگه دوست دخترم نبودی؟پاشو…
مثل خودش صاف دراز کشیدم و گفتم
_خستم.
_خستت کردم؟

آروم گفتم
_اوهوم… این بار برعکس بقیه بارها رفتارتون با خشونت بود.
دستش رو روی پهلوم گذاشت و گفت
_باید یه جوری حرصمو سرت خالی میکردم یا نه؟درد داری الان؟
سر تکون دادم و گفتم
_یه خورده.
دستش و به سمت شکمم برد و آروم نوازش کرد.
دستای گرمش عجیب بهم آرامش میداد.چشمام ناخواه روی هم افتاد و اون بی خستگی شکمم رو نوازش کرد.
اون قدری که چشمام کم کم گرم شد و نفهمیدم چه طوری خوابم برد.

* * * *
چشم که باز کردم خبری از اهورا نبود.
مثل برق نشستم و لباسام و پوشیدم. از اتاق بیرون رفتم و همه جا رو نگاه کردم اما نبود که نبود.
ساعت یک شب… شمارش رو گرفتم،بعد از کلی بوق تماس وصل شد اما تنها صدایی که میومد صدای گومب گومب آهنگ بود. به سختی صدای اهورا رو شنیدم
_زود بگو کارت و…
از اون ور صدای خنده ی دخترها میومد. لابد باز مهمونی بود دیگه.
دلخور قطع کردم. من اینجا تنها و اون بین یه عالمه دختر که…
من تحمل نداشتم تا حالا این طور زندگی ها رو ندیده بودم.
با حرص به سمت اتاق رفتم. مانتو شلوارم و پوشیدم، چمدونم که آماده بود.
موبایل و کارت بانکی و روی میز گذاشتم و روی کاغذ نوشتم
_حاضر نیستم با مردی زندگی کنم که بعضی شبا مال من باشه… منو ببخشید اما من این طوری تربیت نشدم. برنمیگردم روستا… دنبالم نگردید، خداحافظ.

سری با تاسف تکون داد و گفت
_تو هم کله‌ت باد داره آیلین آخه دختر خوب هیچ فکر کردی باقی زندگی تو چه طوری می خوای بگذرونی؟طلاق بگیری
روستا هم برنگردی سواد درست حسابی هم نداری. تو این شهر بزرگ… درست من هستم اما اهورا زود اینجا رو پیدا میکنه.
شونه بالا انداختم و گفتم
_خوب پیدا کنه. من تصمیمم و گرفتم.
نفسش و فوت کرد و گفت
_باشه… بعدش چی؟بعدش میرم نوکری مردم و میکنم پرستار بچه میشم… بلدم این چیزا رو.
_چرا درس نمیخونی؟
_من یه دختر روستایی سر در نمیارم از دانشگاهای اینجا؟
_مگه من از روستا نیومدم؟
سکوت کردم که گفت
_مهریه ت چی بوده؟میتونی با پول مهریه خرج تحصیل تو بدی.
پوزخند زدم و گفتم
_بازسازی روستا مون مهریه م بود
سری با تاسف تکون داد و خواست چیزی بگه که زنگ خونش پشت هم زده شد
ترسیده از جام پریدم.
سحر به سمت آیفون رفت با نگاه کردن به صفحه ش رنگ پریده گفت
_خودشه.
تند گفتم
_باز نکن.
باز هم زنگ پشت هم به صدا در اومد لحظه ای بعد موبایل سحر زنگ خورد. با دیدن شماره ی اهورا ناباور گفتم
_شماره ی تو رو از کجا آورده
مضطرب گفت
_وقتی میخواستی بری روستا بهش زنگ زدم خبر دادم از اونجا فهمیده.
یهو در حیاط با صدای پقی باز شد و سحر توی سرش کوبید و گفت
_فکر کنم سرایدار باز کرد

آب دهنم و قورت دادم و نگاهش کردم.
جلوی پام زانو زد و دستش و روی برهنگی ساق پام گذاشت و آروم آروم دستش و بالا آورد و داشت به سمت جاهای ممنوعه می برد که بلند شدم و گفتم
_چی کار میکنی؟
ایستاد. دست توی جیبش برد و گفت
_یه کم عشق بازی با زنم مورد که نداره،داره؟
عقب عقب رفتم.
جلو اومد و با نگاه موذیش بهم خیره شد. دویدم به سمت در تا بازش کنم اما هر چی دستگیره رو تکون دادم در باز نشد.
یک تای ابروش بالا پرید و گفت
_فکر کردی کارت بی جواب میمونه عزیزم؟

هنوز به دقیقه نکشیده بود کسی با لگد به جون در افتاد… صدای عربده ی اهورا رو تشخیص دادم
_باز کن درو ببینم کی بهت اجازه داد از خونه ی من شال و کلاه کنی بری.
سحر ترسیده گفت
_باز کنم؟ برد آبرومونو…
سری به طرفین تکون دادم که لگد محکمی به در خورد و در باز شد.

چند قدم عقب رفتم. اهورا با چهره ی برزخی اومد تو و با دیدن من با خشم به سمتم حمله کرد و سیلی محکمی توی گوشم خوابوند که جیغ سحر بلند شد
با همون خشم عربده کشید
_تو غلط میکنی بی اجازه ی شوهرت نامه مینویسی میری. فکر کردی کجاست اینجا…
دستم و روی گونه‌م گذاشتم و اشکم در اومد. سحر تند پرید جلوی اهورا و گفت
_معلوم هست چیکار میکنین؟
اهورا با همون خشمش داد زد
_گه میخوره بی اجازه ی من شال و کلاه میکنه میره…چی کارشم من؟با توعم چی کارتم من؟ شوهرت نیستم؟
انقدر بی دست و پا بودم که نمیتونستم جواب بدم و سحر به جای من جواب داد
_وقتی شب و میرید پی مهمونی و تازه عروستون تنها میذارید چه توقعی دارید؟
اهورا با خشم گفت
_حرف مفت نزن بکش کنار.
زیر بازوم رو گرفت و بلندم کرد و غرید
_فکر کردی اینجا اروپاست که نامه میذاری و میری؟من هر کاریم بکنم مَردم تو حق نداری غلط زیادی کنی بپوش میریم… از این به بعد هم می تمرگی تو خونت بی اجازه ی من آبم نمیخوری.
بالاخره زبون وا کردم و گفتم
_من نمیخوام بتمرگم تو خونم و شوهرم هر شب با زنای دیگه…
سیلی دومو محکم تر خوردم

داد زد
_تو غلط کردی واسه من بلبل زبونی میکنی گمشو بپوش میریم خونه. از کاخ بابات تو اروپا نیومدی دختر خانوم پس هوا برت نداره
سحر باز گفت
_نزنش آقا اهورا… از هر جا اومده آدم که هست.
_تو حرف نزن به تو ربطی نداره… کجاست مانتوت؟
آروم گفتم
_تو اتاق.
به سمت اتاق رفت و لحظه ای بعد با مانتو و شالم برگشت و پرتش کرد توی سینم و با لحن تندی گفت
_بپوش.
خم شدم و مانتوم و برداشتم و پوشیدمش.
هنوز دکمه هامو نبسته بودم زیر بازوم و گرفت و دنبال خودش کشوند. مغموم به سحر نگاه کردم.منه سیاه بخت و چه به فرار کردن از خونه.

* * * *
درو بست و گفت
_اون رفیقت دیگه حق نداره پاش و تو این خونه بذاره.تو هم حق نداری از این خونه بری بیرون. میشوری میسابی هر شب تمکین می‌کنی تا یه توله بکارم تو شکمت. بعدشم میشینی بچه هاتو بزرگ میکنی.
تلخ خندی زدم و گفتم
_باشه مشکلی ندارم. به شرطی شما هم…
وسط حرفم پرید
_واسه من شرط میذاری خانوم کوچولو؟فکر کردی من خودم و اسیر یه دختر بچه ی روستایی امل میکنم؟وقتی هزار تا داف و لوند جون میدن واسم.
لبهام و روی هم فشردم و گفتم
_اونا واسه پولتون جون میدن.
پوزخندی زد و گفت
_خودت چی؟ مگه واسه پول ارباب بله رو به من نگفتین؟

جوابی ندادم. نفسش و فوت کرد و گفت
_نوع لباس پوشیدنت و عوض میکنی. توی خونه فقط لباس باز سکسی واسم می پوشی.. آرایشم میکنی. شبا هم بی اعتراض به هر شکلی که گفتم تمکین میکنی تا وارث ارباب به دنیا بیاد.
آروم گفتم
_بعدش طلاقم میدین؟
پوزخندی زد و گفت
_توی قوم ما طلاق دادن رسم نیست دختر خانوم. تا آخر عمرت زن منی
با صدای آرومی گفتم
_پس من هیچ بچه ای ندارم که به شما بدم.قرص ضد بارداری…
با تو دهنی محکمی خفم کرد
_جرئتش و نداری…
زهر خندی زدم که عقب عقب رفت و گفت
_به خاطر تو از کار و زندگیم افتادم. بقیه ی خورده حسابمونم شب تسویه میکنم.. آیدا خانم.

حرفش و زد و در نهایت از خونه بیرون رفت و من موندم و یه دل داغون.

* * * *
خیره به صفحه ی خاموش تلویزیون بودم. دیگه نه تلفن داشتم تا به سحر زنگ بزنم و می تونستم از خونه بیرون برم چون به نگهبان سپرده بود شش دنگ حواسش به من باشه.
صدای کلید اومد. پوزخندی زدم. یک و نیم شب آقا تشریف فرما شده.

در محکم به هم کوبیده شد و پشت بندش صدای کشیده و خمارش توی خونه پیچید
_همسررررر من… کجایی؟
جوابی ندادم. منو روی مبل دید. تلو تلویی خورد و گفت
_اینجایی همسرم؟
حالت نرمال نداشت. بلند شدم و گفتم
_حالتون خوبه؟
باز تلو تلو خورد و با صدای کشیده ای گفت
_توووووپ یهو دلم هوای تو رو کرد… نه که دختر نبوده باشه ها بود… خوبشم بود،از تو بهترشم بود اما من هوس تن تو به سرم زد.عه اینا چیه پوشیدی؟
نگاهی به بلوز شلوارم انداختم که گفت
_یکی از اون لباس خوابای هات و بپوش… برقص واسم… آره برقص واسم…مستم کن.. مست هستما… میخوام بیهوشم کنی. بلدی؟
_بلد نیستم.
_پس من برم پیش کی؟ اومدم پیش زنم..اما زنم واسم لباس خوب نمیپوشه.برم با دخترای دیگه…
یاد حرف خاتون افتادم که گفت برای شوهرت باید هزار رنگ بشی تا هر شب یه رنگ تازه ببینه و چشمش دنبال زنای دیگه نباشه.
بی حرف به سمت اتاقم رفتم. در کمدم و باز کردم و یکی از لباس خواب هایی که برام گذاشتن و در آوردم.
لباسام و کندم و لباس خواب و پوشیدم.
برای لحظه ای از خودم خجالت کشیدم.
آخه این چی بود دیگه؟
بیخیال آیلین… به خاطر شوهرت.
جلوی آینه ایستادم و موهام و باز کردم…
همش تا پایین باسنم ریخت.
آرایش کردم و بعد از زدن عطر از اتاق بیرون رفتم.
همچنان روی مبل ولو بود.
🍁🍁🍁

admin

چشمانی داشته باش که بهترین ها را می بیند، قلبی که بدترین ها را می بخشد، ذهنی که بدی ها را فراموش می کند و روحی که هرگز ایمانش را نمی بازد

یک دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن

کدبازان