codebazan

رمان خان زاده

رمان خان زاده پارت ۷

یک قدم که جلو رفتم سر برگردوند و با چشمای خمارش از سرتا پام و رصد کرد…
چشم ازم بر نمی‌داشت.
به سمتش رفتم و روی پاش نشستم،سرم و بردم جلو که آروم گفت
_اول حسابی تشنه م کن.
خدایا چه توقعاتی از من داشت؟ که مثل اون دخترای هرزه ی توی بغلش رفتار کنم؟
دستم و روی سینش گذاشتم و آروم به سمت گردنش پیش بردم.
بدون چشم برداشتن ازش دکمه هاش و باز کردم و سرم و جلو بردم و لب هام و روی سینه ی برهنه ش گذاشتم که از خود بی خود هلم داد روی مبل.

* * * * *
تکونش دادم و گفتم
_بلند شید برید توی تخت.
با صدای خش داری با چشم بسته گفت
_نمیتونم… تخت و بیار اینجا.
انگار داشت هذیون می گفت.
نفسم و فوت کردم و گفتم
_حداقل بلند شو لباسات و بپوش…
جوابی نداد.
بلند شدم و به سمت اتاق خواب رفتم.
پتویی برداشتم و برگشتم.
روش انداختم که چشم باز کرد و کشیده گفت
_گفتم باید کنار من بخوابی..
چپ چپ نگاهش کردم و گفتم
_جا هست اصلا؟
مچ دستم و گرفت و کشید روی خودش. سرم و روی سینش گذاشت و گفت
_یه الف بچه چی هست که جا بخواد؟جات همین‌جاست.

لبخند محوی زدم و بی مخالفت چشمام و بستم.

به امید اینکه امشبم میاد کلی به خودم رسیدم و شام آماده کردم اما نیومد که نیومد…
برای بار هزارم به گوشیش زنگ زدم اما باز هم جواب نداد.
کلافه از جام بلند شدم و به سمت اتاق رفتم.مانتو و شالم رو تنم کردم و به تاکسی زنگ زدم،کلید و موبایلم و برداشتم و از خونه بیرون زدم و از راه پله ها پایین رفتم.
نگهبان با دیدن من تند از جاش پرید و گفت
_خانوم… آقا گفتن اجازه ندم شما…
وسط حرفش پریدم
_دوستم تصادف کرده باید برم.
_آخه.
نموندم حرفی بزنه و از خونه بیرون زدم، سوار تاکسی شدم و آدرس خونه ی اهورا رو دادم.
تا وقتی برسیم فقط با حرص پوست لبم رو کندم…
نیم ساعت بعد در حالی که از بالا اومدن اون همه پله نفسم قطع شده بود جلوی در خونش ایستادم.
چند بار پشت هم زنگ و زدم اما انگار نه انگار…
با مشت به در کوبیدم و زنگ و بی وقفه زدم بالاخره در باز شد و تا اومدم حرفی بزنم با دیدن دختر روبه روم که پیراهن اهورا تنش بود ماتم برد..
اخم در هم کشید و گفت
_چه خبرته سر آوردی نمیگی مردم خوابن؟
یک قدم عقب رفتم و ناباور نگاهش کردم.
همون لحظه صدای اهورا اومد
_کیه عسل؟
و طولی نکشید که خودش با بالاتنه ی برهنه از اتاق بیرون اومد.

با دیدن من جا خورد دختره با لحن بدی گفت
_چی میخوای؟
با دنیایی دلخوری به اهورا نگاه کردم.جلو اومد و گفت
_عسل تو برو تو اتاق.
دختره متعجب گفت
_وا… چرا؟
اهورا با لحن آروم تری گفت
_برو عزیزم میام منم الان.
دختره سری تکون داد و به اتاق رفت. نزدیک اومد و با خشونت پرسید
_تو اینجا چی کار میکنی؟ واسه چی نصف شبی راه افتادی تو خیابونا…؟
انگار نه انگار که زنشم و اون با یه دختر دیگه…
وقتی دید سکوت کردم بازوم و گرفت و غرید
_با توعم…
هلش دادم و عقب کشیدم و با نفرت گفتم
_خیلی پستین… خیلی.
جز این نتونستم چیزی بگم و به سمت پله ها دویدم صدای دادش از پشت سرم اومد
_صبر کن ببینم.
با گریه از پله ها پایین دویدم و از ساختمون بیرون رفتم. اون عوضی بود،خیلی هم عوضی بود.
دنبالم اومده بود چون صداش بلند شد
_صبر کن آیلین…
برای فرار از دستش به سمت خیابون دویدم همون لحظه ماشین چراغ زد توی صورتم و برگشتنم همزمان شد با صدای داد اهورا

_آیلین مواظب باش

🍁🍁🍁🍁

⚽رمان خان زاده⚽, [۰۵.۰۶.۱۹ ۰۹:۴۱]
لای پلکم و باز کردم و با درد ناله ای کردم که صدای آشنایی اومد
_جانم بابا… قربون ناله کردنت بشم باز کن چشمت و دخترم.
دیدم واضح شد و بابام رو دیدم. با صدای گرفته ای گفتم
_من کجام؟
_بیمارستانی… خسته نکن خودت و برم پرستار و خبر کنم
از صدای پاش فهمیدم که رفت بیرون، تمام تن و بدنم درد میکرد و سرم تیر می کشید.
لحظه ای بعد با پرستار برگشت و گفت
_به هوش اومده خانوم پرستار دخترم به هوش اومده.
پلکام روی هم افتاد،حتی نا نداشتم بگم که درد دارم.
با همون چشم بسته صدای اهورا رو شنیدم
_اینکه چشماش هنوز بسته ست.
پرستار گفت
_اثر بیهوشیه وگرنه بیداره داره ناز میکنه.
دستم گرم شد و صدای اهورا توی گوشم پیچید
_خانومم دلت نمیخواد چشمات و باز کنی؟
با یاد کارش اشک از گوشه ی چشمم سر خورد که اشکم رو بوسید و آروم کنار گوشم پچ زد
_معذرت میخوام.
دیگه دلم نمیخواست چشمام و باز کنم.دستم و از زیر دستش بیرون کشیدم.
پرستاره گفت
_انگار قهره باهاتون.خانوم خوشگله یه هفته ست خوابیدی شوهرت بالا سرته حالا داری ناز میکنی واسش؟
با صدای گرفته ای گفتم
_تنهام بذارین.
این بار بابام دستم و گرفت و گفت
_درد و بلات تو سرم دخترم.باز کن چشمای قشنگ تو…
حتی دلم نمیخواست بابام و ببینم اون با اجبار عقدم و با خان زاده خوند.

گرفته گفتم
_بابا میخوام استراحت کنم حالم خوبه.
آهی کشید و گفت
_باشه بابا… من پشت درم بهت سر میزنم.
سر تکون دادم. صدای قدم هاشون و شنیدم. با فکر اینکه همشون رفتن چشمام و باز کردم و چشمم به قیافه ی درهم اهورا افتاد.

روم و برگردوندم… کنارم نشست و گفت
_اونی که باید طلبکار باشه منم نه تو…
پوزخندی زدم که گفت
_اگه واسه تو عجیبه اینجا دوست دختر داشتن عادیه..
_حتی با وجود اینکه زن دارید؟
_یه جوری میگی زن انگار دیدمت و پسندیدمت.شب حجله هم دیدی که دست بهت نزدم چون من توی این فازا تأهل و تعهد نیستم.
_پس چرا طلاقم نمی‌دید؟
خیره نگاهم کرد و گفت
_طلاق رسم نیست تو قوم ما…
_آها دوست دختر داشتن و هر شب با یکی خوابیدن رسمه لابد؟
خندید و گفت
_آفرین…
ملافه رو روی صورتم کشیدم که در اتاق باز شد و این بار دکتر زنی اومد داخل و با مهربونی پرسید
_حالت چه طوره دخترم؟
آروم جواب دادم
_درد دارم.
_الان یه مسکن برات تزریق میکنم خوب بشی.
اهورا گفت
_مشکلی که براش پیش نیومده؟
دکتر نگاه معناداری بین ما رد و بدل کرد و گفت
_شما شوهرش هستین؟
اهورا سر تکون داد که دکتره گفت
_چند لحظه با من بیاین بیرون.
ترسیده گفتم
_چی شده به منم بگین…
نگاهی به پاهام انداختم،دستامم سالم بود.. نالیدم
_نکنه میخوام بمیرم؟
_نه دختر خوب این چه حرفیه فقط یه مشکل کوچولو برات پیش اومده.
بیشتر ترسیدم. اهورا با اخم گفت
_چی شده؟
دکتر نفسی فوت کرد و گفت
_میخواستم جلوی همسرتون نگم اما الان اگه نگم بیشتر نگران میشه. متاسفانه خانومتون دیگه نمیتونن بچه دار بشن.

* * * * *
مانتوم و تنم کردم و از تخت پایین اومدم. خواست زیر بازوم و بگیره که عقب کشیدم. با غیظ به درکی گفت و جلو جلو رفت.
بابام پشت دستش کوبید و گفت
_بی آبرو شدیم دخترم! آخه چرا حواست به خودت نبود که تصادف کنی و حالا این خاک توی سرمون بشه؟ جواب ارباب و چی بدم؟
با خشم گفتم
_دخترتون از مرگ برگشته اون وقت شما غصه ی جواب تون به ارباب و میخورید
سکوت کرد. دیگه حالم از اطرافیانم بهم می‌خورد. از وقتی فهمید نازا شدم همش غصه ی ارباب و می‌خورد و از اهورا عذر خواهی می‌کرد انگار من آدم نبودم.
خودم با وجود سرگیجه و پادرد به راه افتادم. اهورا توی ماشینش منتظرمون بود.
سرسنگین سوار شدم. بابامم جلو نشست و از همون اول شرمنده گفت
_ببخشید خان زاده رو سیاهم.
طاقت نیاوردم و گفتم
_روسیاهی واسه چی؟من نتونستم وارث ارباب و به دنیا بیارم جدا میشم و…
هنوز حرفم تموم نشده بود بابام چشم غره ای بهم رفت و گفت
_شما حرفاشو به دل نگیرید خان زاده. تصادف اعصابش و بهم ریخته.
اهورا از آینه نگاهم کرد و گفت
_کدوم خانی و دیدی زن طلاق بده؟
_زنی که نمیتونه وارث به دنیا بیاره به چه دردی میخوره؟
پوزخندی زد و گفت
_میمونی با من. فردا راهی میشیم.توی روستا تکلیف تو معلوم میکنن. از بابات بپرس زنی که نازاست چی میشه.
به بابام نگاه کردم. با خجالت گفت
_عقد خان زاده رو با یه دختر دیگه می بندن زن نازا هم تحت فرمان شوهرش بچه های زن دوم و بزرگ میکنه.
ناباور نگاهش کردم. این دیگه خارج از تحملم بود.

پریدم توی اتاق و درو بستم و صدای گریه م به هوا رفت. خاتون به در کوبید و گفت
_باز کن درو دختر…این اداها چیه یاد گرفتی؟
صدای جدی اهورا از پشت در اومد
_آیلین باز کن درو.
با هق هق گفتم
_نمیخوام. راحتم بذارید.
جدی تر گفت
_باز کن بهت میگم تا این درو نشکوندم.
با پشت دست اشکام و پاک کردم و درو باز کردم و از پشت در رفتم کنار.
خودش اومد داخل و درو بست. سرم و روی زانوهام گذاشتم…
حضورش و کنارم حس کردم. با همون صدای مردونش گفت
_بلند کن سرتو…
_نمیخوام.. چی کار به من داری؟ برو تو فکر لباس دامادیت باش.
دستش و زیر چونم گذاشت و سرم و بالا گرفت و گفت
_از آبغوره گرفتن خوشم نمیاد. اجاقت کوره پس به دردی نمیخوری…بسوز و بساز.
نگاهم و ازش گرفتم و گفتم
_من نمیتونم تحمل کنم شما با یه دختر برید تو حجله و…
وسط حرفم پرید
_مگه تو رو شب حجله چیکار کردم؟
حیرت زده گفتم
_یعنی با اونم؟با شیطنت گفت
_نه.. تو رو نگاه نکردم سرم کلاه رفت اونو خوب نگاهش میکنم…به مامان سپردم پوستش سفید باشه. یه غنچه ی تر و تازه رو کی نمیخواد؟
چونم لرزید خواستم بلند بشم که مچ دستم و گرفت و گفت
_قهر کردن و گریه زاری نداریم دیدی که دستور اربابه وگرنه مهم نیست واسم.
_من چی؟باید بشم کلفت خانوم جدیدت؟
دستش و به سمت گونه هام آورد و اشکام و پاک کرد و گفت
_نه… من حالم از این رسم و رسومات بهم میخوره. فردای عروسی تو رو می‌برم شهر با خودم اون همینجا میمونه… هر هفته میام روستا تا که تخم وارث ارباب تو شکمش کاشته بشه دست از سر کچل ما بردارن.

بغض کرده نگاهش کردم که گفت
_دیگه آبغوره نگیر… می‌بینی هوات و دارم.
خدایا چه جوری به این بشر بفهمونم شوهرم و نمیخونم با یه زن دیگه ببینم؟نمیخوام شوهرم و با یکی دیگه بفرستم توی حجله…چرا درکم نمی‌کرد؟
دستش و زیر چونم گذاشت و وادارم کرد نگاهش کنم.
خم شد و بوسه ای آروم به لبم زد و گفت
_قول بده از این حال در بیای!
نالیدم
_چرا منو طلاق نمیدی بعد ازدواج کنی؟ این طوری دلم خوشه که شوهرم نیستی.
خواست جواب بده که در باز شد و مادرش اومد داخل. با دیدن ما دست به کمر زد و گفت
_انقدر لوسش نکن این دختره رو که یه شکم نتونست بزاد…والا خانوادت انقدر تعریفت و کردن که گفتم سر سال نشده شش قلو پسر تحویل ارباب میدی نگو دختر اجاق کورشونو غالب کردن به ما…
اهورا با خشم غرید
_مامان ببند دهنتو…
مادرش متعجب گفت
_با من این طوری حرف میزنی؟
_با هر کی که با زن من این طوری حرف بزنه بدتر از این صحبت میکنم.حالام تشریف تو ببر بیرون همین که دارم هوو میارم سرش بسشه نیاز به زخم زبون تو نیست.
مادرش با نفرت به من نگاه کرد و گفت
_با اشک تمساح پسرم و پر کردی نه؟همون بهتر نازایی…دختری که براش نشون کردم جواهره ماشالا بر و رو دار،خانوم… تو همون بهتر بری بچه های هووتو بزرگ کنی.
فهمید اهورا میخواد یه چیزی بهش بگه که پرید بیرون.
بی طاقت خواستم بلند بشم که مچ دستم و گرفت و کشید و توی آغوشش حبسم کرد و اجازه داد بغض سر سنگینم سر باز کنه.

زندگیم مثل کابوس شده بود.
امروز عروسی اهورا بود و من مثل بدبختا فقط تونستم نگاه کنم و براشون دست بزنم.
گلبرگ ها رو روی ملافه ی سفید پر پر کردم و اشک ریختم.
مادر عجوزه ش وادارم کرد خودم اتاق حجله شونو آماده کنم! خودم ساقدوش عروس باشم و لباس شو تنش کنم.
با اشک بلند شدم و نگاهی به دور تا دور اتاق انداختم!همه چی براشون آماده بود. بیچاره آیلین قبل مردن عذاب شب اول قبر رو چشیدی.
از بیرون اتاق صدای دست و کل کشیدن بلند شد یعنی عروس و داماد رسیدن.
با پشت دست اشکام و پاک کردم که همون لحظه در اتاق باز شد.
با درد چشمام و بستم و نفس عمیقی کشیدم و برگشتم.
سنگینی نگاه اهورا رو تشخیص دادم و سرم و پایین انداختم تا نبینم دست تو دست عروس جدیدشه.
می‌شناختمش دختر حاج رحمان بود. یه دختر سفید پوست ریزه میزه.
مادر اهورا سرک کشید داخل و با دیدن من گفت
_وا چرا ماتت برده؟بیا بیرون بذار عروس دامادمون تنها باشن باهم.
دلخور توی چشم اهورا نگاه کردم، اخم داشت. درست مثل همون شبی که منو عقدش کردن.. آخ که قدر ندونستم و اوضاعم بدتر شد. سرم و پایین انداختم و زیر نگاه سنگینش از اتاق بیرون رفتم.
همه ی زنا پشت در ایستاده بودن با دیدن من پچ پچ هاشون شروع شد. مادر اهورا گفت
_آخ… عروس پیشونی سیام آخ… بیا پیش خودم کی فکرش و می‌کرد با اون همه ناز و ادا و ادعای خانوادت اجاق دخترشون کور باشه؟
چونم لرزید و گفتم
_با اجازه من برم…
تند گفت
_نه نه نه کجا بری؟ واستا خودت دستمال خونی و از خان زاده تحویل بگیر…
ناچارا کنار خاتون ایستادم!نگاها و پچ پچ هاشون اذیتم می‌کرد. از صبح اوضاعم همین بود.
نمیدونم چه قدر گذشت که صدای جیغ از توی اتاق بلند شد و حس کردم یه نفر با چاقو به جون قلبم افتاد. چشمام سیاهی میرفت و اتاق دور سرم می چرخید.
همه دست میزدن و شادی می کردن اما من انگار روز آخر عمرم بود.
ده دقیقه بعد در اتاق باز شد و خان زاده توی قامت در ایستاد.مادر دختره برای گرفتن دستمال پیش رفت که مادر اهورا گفت
_آیلین عروس… خودت دستمال و بگیر بیار بده بهم.
لعنت بهشون،لعنت به همشون.
جلو رفتم و بدون نگاه کردن به صورتش دستم و دراز کردم.
دستمال و به سمتم گرفت لبم و محکم گاز گرفتم و اشک از چشمم سرازیر شد دیگه پاهام نتونستن وزنم و تحمل کنن. چشمام سیاهی رفت و سقوط کردم و آخرین چیزی که فهمیدم این بود که به جای زمین توی آغوش آشنایی فرو رفتم و دنیام سیاه شد.
🍁🍁🍁🍁

admin

چشمانی داشته باش که بهترین ها را می بیند، قلبی که بدترین ها را می بخشد، ذهنی که بدی ها را فراموش می کند و روحی که هرگز ایمانش را نمی بازد

‫3 دیدگاه ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن

کدبازان