codebazan

رمان در میان آتش و خون

رمان در میان آتش و خون پارت ۴

# لیندا

نور مشعل ها از دور نمایان بود. پیچ تاب آتش مرا یاد خودم می انداخت، زندگی ای که من داشتم شبیه به رویاهای دوران کودکی ام نبود. در رویاهایم ازدواج می کردم و با عشقم تا آخر عمر با خوشی زندگی می کردیم. اما این؛ به هیچ وجه شبیه رویاهایم نبود. یادم می آید مادرم هر روز برایم قصه می گفت و سپس موهای سرخم را می بوسید. به من می گفت:” لیندای عزیزم تاجایی که رویاهایت تو رو می برند برو، اما نه خیلی دور ؛ که در رویا غرق می شی و زندگی واقعی رو از یادت می بری” مادر کجایی تا ببینی رویایی ندارم و فقط در زندگی واقعی غوطه ورم. در باتلاقی که شبیه به چیزی نیست. به جای اینکه اوج بگیرم هر روز در لجن زار فرو می رم.

ساعت از نیمه شب گذشته بود و هنوز پسرکم نیامده بود. چندین ساعت می شد که خیره به پنجره اتاق بودم و به شعله های آتش می نگریستم. قبلا هم گفتم آتش خیلی شبیه به من بود. گویی بی قرار بود درست همانند من.

– بانوی من همه جاهایی که گفتین رو گشتیم اما اونجا نبودن!

آهی پر از درد کشیدم. پسرک کله شقم درست مانند نوجوانی من بود مغرور و لجباز و همینطور عاشق. اما به قول مادرم غرور انسان را به زمین می زند؛ خیلی وقت است که این نکته را می دانم ولی ای کاش خیلی دیر نشده بود.
– برین تو غار شیشه ای. اد وقتی بچه بود، عاشق اون غار بود. احتمالا اونجاست. قبل از سربازای شاه پیداش کنید و بیارینش پیش من.

“لنا” تعظیمی کرد و رفت. دوباره به پنجره خیره شدم. آتش، وقتی بچه بودم آتش به من قدرت می داد. پدر و مادرم همیشه سعی داشتند مرا از آن دور کنند. پدرم همیشه می گفت انقدر که همیشه کنار آتشم روزی خواهم سوخت. راست می گفت در آتش خودخواهی خودم و دیگران سوختم؛ سوختم حرفی نزدم، فقط به خاطر پدرم. حال من نمی خواستم اتفاقی که برای من افتاد برای کودکانم نیز بیافتد.

از پنجره نسیمی وزید. خود را در شال قدیمی مادر پیچیدم. چقدر برای والدینم دل تنگ بودم کاش مادرم اینجا بود و برایم لالایی هر شب را می خواند. صدایش هنوز در گوش هایم می پیچد.

ناگهان دست هایی دور کمرم پیچیده شدند. دیگر عادت کرده بودم؛ یا… حداقل تظاهر به می کردم. آری تظاهر بهتر بود.
– داری به چی فکر می کنی؟

آهی پر سوز کشیدم.
– خودت چی فکر می کنی؟

بدون اینکه دست هایش را از دور کمرم باز کند، نزدیک گوشم زمزمه کرد:
– هر کاری تو بکنی من اونو انجام می دم ملکه من!

خنده ای نیامده در گلویم خفه شد. البته بیشتر شبیه پوزخند بود. مردم ” فرینگِرز” باید شاهشان را در اینجا می دیدند. که برای بودن با یک زن چه کار ها که نمی کند. اوایل فکر می کردم می توانم از این محبت استفاده کنم و این شاه خشن و ترسناک را رام کنم؛ اما اشتباه می کردم. لرد ” آلاسوز” شاه شرق سرزمین عاشق من نبود. او عاشق زیبایی من بود. چشمان زمردی من او را مست می کرد. او عاشق اندام هایی که مرا تبدیل به یک زن می کرد بود، نه خود من.

– اصلا نمی تونم درکش کنم، چرا نمی خواد با دختری به زیبایی رزتا ازدواج کنه؟ رزتا همه اون چه که یه مرد حریص می خواد رو داره. اگه به تو اعتماد نداشتم و اد انقدر شبیه به من نبود فکر می کردم که پسر خودم نیست. خیلی سرکشه.

نفسم را حبس کردم.
– اون چهارده سالشه سرورم، بچه ها تو این سن سرکش و بازیگوش می شن.
می دانستم از اینکه “سرورم” خطابش کردم ناراحت است ولی به روی خودش نیاورد.

– منم چهارده ساله بودم، یه لشکر رو رهبری می کردم و فاتح جنگ های زیادی بودم. اگه لشکر فاراده ها انقدر ضعیف نبود، ما جنگ رو از آریین ها و هم پیمان هاشون می بردیم.
– اد تقصیری نداره که الان کشور در صلحه و جنگی وجود نداره.

بوسه ای نرم بر گردنم نشاند. اشکی داغ بر گونه ام لغزید. اما نگذاشتم ببیند، اگر می دید عصبانی می شد. من تا سر حد مرگ از این مرد می ترسیدم.
چهارده ساله بودم، زیبا، مغرور و باوقار؛ همه خصلت های بانویی تمام عیار را داشتم. هر روز در جنگل می رقصیدم، سوار اسبم “تیز پا” می شدم و تا آبشار دندان اژدها می تاختم. از اینکه با موهای سرخ رنگ را می بوسد سرمست می شد. مادرم به موهایم بوسه آتش می گفت. سرکش و لجباز بودم، درست مانند پسرکم. یک روز پدرم به پیش آمد. چیز غیر معمولی نبود؛ ما باهم خیلی صمیمی بودیم. هیچ وقت حرف های آن روزش از یادم نمی رود. گفت:” دخترم همه حیوانات مخلوتی هستند که ⃰خدایان به ما عطا کردند؛ اما در این بین مار موجود شریری محسوب می شه. موجودی که در جهنم یار شیاطینه. موجود حیله گری هم هست پس همیشه از مار ها بترس.” بعد گذشت سالیان من هنوز از ماری که در کنار من زندگی می کرد، وحشت داشتم.

– نگران نباش عزیزم، پیداش می کنیم.

در دلم خدا خدا می کردم که او پیدایش نکند. چون معلوم نبود چه بلایی سر پسرم می آورد.
– نگران نیستم سرورم.
– بعد سالها زندگی هنوزم با من احساس راحتی نمی کنی؟

مادرم همیشه می گفت دروغ زندگی را از هم می پاشاند؛ اما من یادگرفتم در زندگی ای هیچ چیز سرجایش نیست دروغ داروی مفیدی است.
– چرا سرورم، ولی شما شاه هستین و این نشانه احترامیه که نسبت به شما دارم.
من از این مرد متنفر بودم.

– احترام لازم نیست، لرد آلاسوز در روز شاه مردم فرینگرزه ولی در شب برده یک زنه!
سپس قهقه بلندی زد و سرش را در گودی گردنم فرو برد.
هزار سال هم می گذشت باز بی شرم و دو رو بود. همانند لقبش هفت رنگ و حیله گر بود. شاید دختران نوزده ساله با این حرفش خام می شدند اما من نه. من می دانستم که او شب هایی که پیش من نیست، در کجا پیش چه کسانی است. اما برایم مهم نبود، من از این مرد متنفر بودم.
دستش را بالا برد و نزدیک بالا تنه ام کرد. خواستم جلویش را بگیرم، اما مگر می شد جلو این غول قوی هیکل را گرفت؟

همانطور که سرش در گودی گردنم بود، زمزمه کرد:
– امشب دیگه نه! نمی تونم دوری از تو رو تحمل کنم، امشب دیگه حیا پیشه کردن ممنوعه!

خنده ام گرفته بود. او تنفر مرا حیا می پنداشت. چه خوب که نمی دانست وقتی نزدیک من است یا دستش به من می خورد، حالم دگرگون می شود. خیلی خوب است که نمی داند این دگرگونی ناشی از هوس و شه…وت نیست، حاصل تنفر است.
– اما سرورم اینجا اتاق منه و می دونین که ممکنه ندیمه ها و خدمتکار ها سرزده بیان و…

حرفم را با خنده ای بلند قطع کرد.
– من شاهم و تو ملکه ای، فکر نکنم برای کسی مهم باشه ما رو تو چه وضعی ببینن. ولی چون تو می خوای باشه می ریم تو اتاق خودمون، چطوره؟

مگر می توانستم نه در حرف این مرد بیاورم. او اگر اراده می کرد می توانست تمام استخوان هایم را در هم بشکند. بنا براین بی حرف تا اتاق، پشت سرش رفتم.
************************

دیگر کم کم داشت هوا به روشنی می زد، اما من نخوابیده بودم. دگاهی به مرد برهنه ای که کنارم خوابیده بود انداختم. هربار، در هر لحظه تنفرم از این مرد بیشتر می شد.
از تختم بلند شدم و لباس خواب سفید رنگم را پوشیدم. نگرانی برای بیدار شدنش نداشتم. خوابش سنگین بود. شنل نخی مشکی را روی تنم انداخت و از اتاق خارج شدم. قصر در سکوتی مرگبار فرو رفته بود. از زمانی که برای اولین بار به اینجا آمده بودم، نزدیک هفده سال می گذشت اما همه چیز درست مانند روز اول بود. “کاخ آرزو” نامش شیرین بود اما هیچ شیرینی در آن وجود نداشت. گویی در زمین این قصر خاک مرده پاشیده بودند. هیچ شادیی در آنجا و جود نداشت. همیشه غم و غصه حاکم بود.
از باغ بزرگ گذشتم. نقشه ام گرفته بود. لنا به نگهبانان دروازه اصلی رشوه داده بود و هیچ نگهبانی در آن نقطه دیده نمی شد. آرام پا به خارج قصر گذاشتم. هنوز هوا کامل روشن نبود؛ نور مشعل هایی از دور نمایان بود. در دل آرزو می کردم لنا و همراهانش باشند که پسر فراری ام را پیدا کرده اند.
مشعل ها نزدیک و نزدیک تر می شدند و هو ا روشن تر و روشن تر می شد. تا اینکه توانستم چهره ای لنا، همراهانش، پسرم و دختری که پشت سر همه انها می آمد را تشخیص دهم.
لنا جلو تر آمد و تعظیم کرد.
– بانوی من درست حدس زده بودید. ما شاهزاده رو در غار شیشه ای پیدا کردیم.

نگاهی به صورت اد انداختم. هیچ گونه نشانه ای از ترس در آن وجود نداشته. مغرور و سرکش بود درست مثل نوجوانی خودم؛ اما نگاه دختری که کنارش بود رنگ پریده و ترسان می نمود. دخترک را شناختم. دختر رخت شوی؛ دختر سیزده ساله ای که رخت شوی خانه قصر کار می کرد.
جلو تر رفتم و سیلی محکمی به صورت دختر زدم. آنقدر محکم که دستم درد گرفت. دخترک بی نوا بر روی زمین افتاد. رنگ نگاه پسرم تغییر کرد. پسر مغرورم سراسیمه شده بود.
– مادر…

دستم را به نشانه سکوت بالا بردم.
– این دختر رو توی یه اتاق زندانی کنین تا بیام تکلیفش رو روشن کنم.
– اما مادر، تقصیر سِرا نبود. من بودم که بهش گفتم با هم فرار کنیم.
– این تنبیه خوبی می شه که این دختر یاد بگیره با طناب پوسیده دیگران به چاه نره.

لنا و بقیه ندیمه ها دختر را بردند.

– اما تو ! بیا دنبال من تا تکلیفم رو باهات روشن کنم پسره احمق. با خودت چی فکر کردی که فرار کردی؟ هان؟ می دونستی اگه پدرت با اون دختر پیدات می کرد چی می شد؟
دستش را گرفتم و با خودم کشاندم .
وقتی که نزدیک بود به اتاقم برسیم، سِر “میمار” فرمانده نگهبانان قصر ما را دید. از این مرد هیز و حال بهم زن متنفر بودم. همیشه نگاه های هوس آلودش را به من می انداخت که احساس می کردم برهنه جلویش ایستاده ام.
تعظیمی کرد.
– بانوی من. می بینم که شاهزاده فراری مون برگشنت.
سپس با حرف خودش قاه قاه خندید.

سعی کردم کنارش بزنم و داخل اتاق شوم، اما نگذاشت.
– می خوام برم داخل اتااق.

اخمی کرد.
– با تمام احترامی که براتون قائلم ولی عالیجناب دستور دادن که به محض پیدا شدن شاهزاده، ایشون رو پیششون ببریم.

نفسم را با عصبانیت بیرون دادم.
– عالیجیناب خواب هستن، نکنه می خوای ایشون رو آزار بدی؟ بعد ایشون من در راس هستم پس برو کنار می خوام با پسرم صحبت کنم.
با تردید نگاهی به من و اد انداخت. سپس به کنار رفت و من و اد وارد اتاق شدیم.

در را قفل کردم تا کسی نیاید.
– اون سیلی در واقع باید به صورت تو نواخته می شد نه اون دختر بیچاره. تو جانشین پدرت هستی ولی بی مسئولیت و خودرایی.
پسرکم ساکت بود.
– با خودت چی فکر کردی که فرار کردی و اون دخترم با خودت بردی؟ نگفتی با غیب شدن هم زمان تو اون دختر همه به با هم بودنتون شک می کنن؟
عرض اتاق را طی کردم.
– اون سیلی رو به صورت اون دختر زدم به دو دلیل؛ نمی خواستم جلوی اون و ندیمه ها غرورت بشکنه. دو؛ که یادبگیری با سرکشی و لجبازی عزیزانت رو از دست می دی. اگه به جای من پدرت پیدات کرده بود اون دختر رو می کشت. یه جوری سر به نیستش می کرد که جهان فراموش کنه همچین دختری تو این دنیا وجود داشته.

صورتش به سرخی می زد و دستانش مشت شده بود. پسرک مغرورم عصبی بود.

– فکر کردی چون پسر شاهی، هر کاری دلت خواست می تونی انجام بدی؟ آره؟

دیگر طاقت نیاورد.
– آره! آره چون پسر لرد آلاسوز بودن هیچوقت به دردم نخورد. گفتم شاید تو این مورد به دردم خورد.

خنده ای عصبی کردم.
– خیال خامی بوده پسر. اشراف زاده ها بیچاره تر از رعایا هستن. اونا حداقل آزادیشون رو دارن ولی ما همه چیزمون براساس تصمیم والدینمونه. پس فکر نکن اینکه پسر شاهی قراره برات سودی داشته باشه. تو بدنیا اومدی که براساس تصمیمات دیگران بزرگ شی، ازدواج کنی، حکومت کنی و بمیری.

سرش رو به پایین بود و حرف نمی زد.

سرش را بلند کردم. چشمانش پر از اشک بود و چهره اش درست مانند کودکی اش بود؛ وقتی از چیزی می ترسید. دلم برای مظلومیت نگاهش سوخت. کنارش نشستم و موهای قهوه ای اش را نوازش کردم.
– پسرم! من چهارتا بچه ازدست دادم. نمی خوام تو و خواهرات رو ازدست بدم. تو، آلیا و ﺇوِلین تنها چیز هایی هستین که برا م موندین. نمی خوام از دستتون بدم.
مکث کردم و سپس ادامه دادم:
– درکت می کنم، احساست نسبت به اون دختر ستودنیه. اما تو بازی که زندگی برامون در نظر گرفته همه چیز بر وفق مراد ما نمی چرخه.
برای من هیچ وقت بر وفق مرادم نچرخیده بود. همیشه روی بد زندگی را دیده بودم.

– ولی مادر اگه زندگی اینه پس چرا اصلا بدنیا میایم؟

لبخندی زدم.
– مادرم همیشه می گفته همیشه روز های طوفانی وجود داره، اما بعد از طوفان هوا صاف و آفتابی می شه.
برای من همیشه طوفان بود. طوفانی سهمگین، اما لازم نبود پسرکم در این باره چیزی بداند.

– اگه می خوای از دختره محافظت کنی، اگه واقعا دوسش داری، فردا برو از پدرت عذر خواهی کن و بگو دیروز رفته بودی تا یکم بیشتر به خواسته پدرت فکر کنی و الان آماده ای که با رزتا ازدواج کنی. منم اون دختر رو به قصر دایی ت می فرستم تا اونجا کار کنه و در امان باشه.
– چی می گین مادر یعنی شما می گین سرا رو ول کنم و با دختری که نمی شناسمش ازدواج کنم؟
اخمی کردم. از این می ترسیدم که تاریخ تکرار شود و سرکشی یک شاهزاده دیگر کار دست او و اطرافیانش دهد.
– تو یه پسر بچه مغرور و خودخواهی. تقصیر منه لوست کردم. نباید هر چی می خواستی در اختیارت می ذاشتم تا در این حد خود رای و سرکش بشی.

چشمان زمردی اش لرزیدند.

– با سرکشی هیچ چیز درست نمی شه. نمی تونی تصمیم پدرت رو تغییر بدی، فقط همه چیز رو بدتر و پیچیده تر می کنی؛ تو نمی تونی چیزی که هستی رو تغییر بدی . ولی می تونی با تدبیر باشی جلوی پیشامد های بد رو بگیری. با سرکشی آینده ات رو تباه می کنی، کاری می کنی که تا عمر داری پشیمون شی.

از جا بلند شد و به سمت در رفت.

– به حرفام خوب فکر کن. فقط دو ساعت وقت داری. ببین بیشتر خودخواهی ت رو دوست داری یا اون دختر رو.
پسرم رفت و مرا در حالی که غرق در گذشته بودم، تنها گذاشت.

 

⃰ چون تم این رمان فانتزی هست، من هم پیرو رمان های فانتزی دیگه، مردم این سرزمین رو پیرو آیین قدیمی و باستانی قرار دادم و از این کار به جز هماهنگ شدن رمان و حفظ ظاهر فانتزی اون منظور دیگه ای نداشتم.

admin

چشمانی داشته باش که بهترین ها را می بیند، قلبی که بدترین ها را می بخشد، ذهنی که بدی ها را فراموش می کند و روحی که هرگز ایمانش را نمی بازد

‫2 دیدگاه ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

کدبازان