codebazan

رمان در میان آتش و خون

رمان در میان آتش و خون پارت ۸

 

#تیئو

چشمان قهوه ای ش درخشیدند.
– ممنون تیئو، عاشقتم عاشقتم عاشقتم!

از خنده چشمانم پر از اشک شده بود.
– پس یعنی اگه قبول نمی کردم، دوستم نداشتی؟

چانه اش را جمع کرد و با ناراحتی گفت.
– نه من خیلی دوست دارم، ولی خب چون قبول کردی خوشحال تر شدم.

دوباره خندیدم و موهای قهوه ای ش را بهم ریختم.
– چقدر زبون می ریزی، سورتمه رو بردار تا بریم.

خنده لحظه ای از لبانش نمی افتاد. دورم چرخید.
– باشه همین الان برش می دارم.

از ذوقش من نیز شادمان می شدم.
مادر نزدیکم شد و دستش را روی شانه ام گذاشت.
– تئودور، هوا داره خیلی گرم می شه، یخا دارن آب می شن مواظب خودتون باشید.

تعظیمی کردم.
– چشم علیا حضرت.

قاشقی که دستش بود را سویم پرتاب کرد.
– تو هم از پدرت یادگرفتی همش مسخره م می کنی.

بلند خندیدم و به طرف اتاق کوچکم روانه شدم. لباس پشمی ام را پوشیدم و منتظرش ماندم. در حالی که سورتمه در دست داشت از اتاقش بیرون آمد. لباس پشمی در تنش زار می زد. نسبت به هم سن و سال هایش ریز نقش بود. با بدحنسی خندیدم.
– می خوای با این لباس بیای.

نگاهی به لباسش انداخت.
– مگه چشه؟
– اینجوری به یه کپه برف اشتباهت می گیرن؛ ممکنه واسه ساختن آدم برفی ازت استفاده کنن.

چشمانش پر از اشک شد؛ تعجب کردم. ناراحت شده بود؟ دانه های ریز اشک از گونه اش سرازیر بود.
ترسیده نزدیکش شدم.
– ببخشید؛ ناراحت شدی؟
– واقعا ممکنه به عنوان کپه برف ازم استفاده کنن؟

به فکر کودکانه اش خندیدم، گاهی اوقات از یاد می بردم چقدر کوچک است.
– نه، نمی تونن تو رو ببرن؛ با همین پارو می زنم تو سرشون.

صورتش دوباره خندان شد.
– تو خیلی خیلی قوی هستی، به خاطر همینه از تد بیشتر دوست دارم، اون همش می خوابه.
– خب بجنب خانم کوچولو تا دیر نشده، وگرنه تا به خودمون بیایم همه برفا آب می شن.
– باشه اومدم.

سپس با عجله از خانه بیرون دوید، دوباره به خانه برگشت و بغلل مادر پرید، در حالی که گونه اش را می بوسید گفت:
– خداحافظ، مادر!

مادر او را از آغوشش بیرون کشید و دستی به موهای نامرتبش زد.
– مواظب باش دوشیزه خانم یخ خیلی لیزه.
– باشه مادر ، بدو دیگه تیئو.

با خنده دست به موهایم کشیدم، به مادر دست تکان دادم و از خانه خارج شدم. به هر طرف نگاه انداختم، او را ندیدم. با خوردن گلوله برفی ، به خودم آمدم. از پشت سرم صدای قهقه خنده می آمد.

– بالاخره زدمت تیئو. من یه دوشیزه خانم شدم دیگه.
گلوله برفی کوچکی ساختم.
– ببینیم دوشیزه خانم چطوری می خواد از اومدن این جلوگیری کنه.

معلوم بود متوجه منظور من نشده است، زیرا با خوردن گلوله برفی به صورتش گیج شد. ساکت بود و صدایی از او در نمی آمد؛ نگران شدم و جلوتر رفتم. همانطور ساکت روی زمین نشسته بود.

– هی، حالت خوبه؟ آسیب دیدی؟

با پخش زمین شدنم، متوجه شدم این نیز یکی از نقشه های این شیطان فسقلی بود. در حالی که سعی می کردم جدی باشم گفتم:
– منو پخش زمین می کنی فسقلی؟ حالا که اینجور شد سورتمه سواری بی سورتمه سواری.

شق و رق روی پا ایستاد.
– ببخشید تیئو. نمی خواستم ناراحتت کنم.
– ولی کردی.
به زور داشتم خنده ام را می خوردم.

چشمانش پر از اشک شدند.
– ولی تیئو… من کل سال منتظر برف بودم تا بریم سورتمه سواری.

دلم برای چشمان مظلومش سوخت، نباید سربه سرش می گذاشتم.
– شوخی کردم فسقلی. بدو تا بریم به زمین سورتمه برسیم.

با شوق اشک هایش را پاک کرد؛ چشمانش و نگاهش به من نیز شوق می داد.
با حداکثر سرعت به طرف، زمین سورتمه دویدیم، برخلاف هر سال خلوت بود و این خیلی عجیب بود. حتما مشکلی وجود داشت. به طرف زمین سورتمه دوید.
– نه نرو! وایسا باید از یه نفر بپرسیم چرا اینجا هیچ کس نیست.
چشم هایم در گردش بودند تا کسی را بیابم، اما دریغ از یک نفر. حال که کسی نبود بهتر بود برویم شاید خطری وجود داشت؛ ترس از این داشتم که چگونه قانع اش کنم؛ او دختر بچه ای لجباز بود.
– تیا! ببخشید باید بریم ممکنه خطرناک باشه.

صدای فریادی مرا در سرجایم خشکاند.
– تیئو کمک!

نه نمی توانست صدای او باشد ، امکان نداشت. با شک و ترس به پشت سرم برگشتم؛ تیانای کوچک روی زمین سورتمه بود. یخ ترک برداشته بود و دخترک بیچاره از ترس قالب تهی می کرد.

با عصبانیت به طرف او رفتم.
– مگه بهت نگفتم نرو اونجا.

در حالی که سرش را به پایین انداخته بود گفت:
– فکر کردم اینم جزوی از بازیه.
از عصبانیت رو به انفجار بودم دخترک احمق با خودش چه فکری کرده بود؛ تقصیر او که نبود. هنوز کوچک بود اشتباه از من بود نباید چشم از او بر می داشتم.
– تکون نخور الان میام.

با ترس سرش را تکان داد. آرام روی زمین سورتمه رفتم؛ برف شکننده و لیز بود، دلیل خلوت بودنش هم همین بود. چقدر احمق بودم که نفهمیدم این موقع سال یخ ها شکننده می شوند. آرام نزدیک و نزدیک تر شدم؛ تقریبا داشتم به او می رسیدم.

– تیئو!
– نه!

تیانای کوچک من به درون آب بی رحم فرو رفت.

با شتاب از خواب پریدم.

– تیئو؟ دوباره خواب دیدی عزیزم؟
– نه بگیر بخواب.

آهی کشید و گفت:
– وقتی تو نمی تونی بخوابی من چجوری بخوابم؟ من که می دونم تو هنوز خودتو مقصر می دونی.
داشت دوباره شروع می کرد، وای از دست این زن ها، اگر با او ازدواج می کردم چه می شد؟ از روی تخت بلند شدم، لباسی روی تن برهنه ام کشیدم. گونه هیلدا را بوسیدم و به طرف در رفتم.

– کجا میری این وقت شب؟
– خونه خودم میرم تا انقدر حرف نشنوم.

از روی تخت بلند شدو شنلش را روی لباس خوابش پوشید.
– هر جا بری منم میام، مثل اینکه یادت رفته چند ماه دیگه قراره زن و شوهر شیم. نمی دونم چرا اینجوری می کنی تیئو، من دوستت دارم. خودتم خوب اینو می دونی؛ باید به من بگی چه مشکلی داری. البته من کاملا می دونم چه مشکلی داری. ببین پنج سال از اون حادثه گذشته و هیچ کس غیر از خودت تو رو مقصر نمی دونه.

اعصابم از حرف های هیلدا خورد شده بود. نامزدی من با او فکر مادرم بود؛ بعد از اینکه خانه ام را از آنها جدا کردم، تصمیم گرفت هیلدا را نامزد من کند. اما منی که نمی توانستم خود را ببخشم چطور می توانستم تشکیل زندگی بدهم. هیلدا دختر زیبایی بود من نیز اورا دوست داشتم ؛ اما من گناهکار بودم حیف او نبود که با من ازدواج کند؟

– هیلدا عذابم نده. بذار برم؛ چرا اذیتم می کنی؟
– من دوستت دارم؛ از همون بچگی داشتم. همون موقع که شبا یواشکی از خونه بیرون می اومدی و به جنگل می رفتی. از همون موقع فکرت تو سرم بوده اما تو منو نمی بینی.

چرا هیلدا متوجه نبود من در عذابم؟ چرا هیچ کس متوجه این موضوع نبود؟ خواهر کوچکم جلوی چشمانم به زیر آب رفت و حتی جنازه اش پیدا نشد و مقصر تمامی این ها من بودم. چطور انتظار دارند با این وجود خوشحال باشم و به فکر تدارک مراسم مسخره عروسی باشم؟ می دانستم اینکه هیلدا مرا به خانه خودشان دعوت می کند و بیشتر روز ها در خانه من است، همه و همه نقشه مادرم است. چرا نمی گذارند ذره ای تنها باشم؟ چرا بیشتر عذابم می دهند؟ من لایق خوشبختی نبودم.
چشمان عسلی هیلدا پر از اشک شده بود. در اعماق قلبم نسبت به او حس داشتم این را از کودکی می دانستم دخترک مو طلایی نانوا دل مرا برده بود. اما حالا مانند تکه یخی بودم که هیچ حسی نداشت. در این شرایط نمی توانستم او را دوست بدارم. اما مجبور بودم او را خوشحال کنم. تقصیری نداشت که نامزد من شده بود. صورت سفید و لطیفش را با دستانم گرفتم و لبان سرخش را با شدت بوسیدم. مطمئن بودم او نیز تلخی این بوسه را متوجه می شود. لبانش را از لب هایم جدا کرد.
– وقتی دوستم نداری مجبور نیستی، منو ببوسی.
لحن صدایش دلخور بود. او را درک می کردم، حق او من نبودم.

– من دوستت دارم هیلدا.
– دروغ نگو. همین فردا به مادرت می گم که نامزدی رو بهم می زنیم؛ دیگه تحمل ناسازگاری هات و بی محلی هات رو ندارم. وقتی دوستم نداری با این کارا می خوای کیو گول بزنی.
این حرف ها را در حالی دانه های درشت اشک از چشمانش سرازیر بود می زد؛ او تنها ۱۷ سال داشت چه گناهی کرده بود که باید مرا تحمل می کرد؟

– وقتی مادرت بهم پیشنهاد نامزدی رو داد؛ تو پوست خودم نمی گنجیدم اما وقتی نگاه سردت رو دیدم، ناامید شدم یکم بعدش به خودم گفتم عشقم انقدر زیاد که تو رو تحت تاثیر قرار می ده؛ ولی نداد تو درگیر مشکلاتتی هنوز، حتی اگه دوستم داشته باشی مهم نیست من چجوری می تونم آینده رو با کسی که هنوز در گذشته زندگی می کنه بسازم؟ برو تیئو دیگه به خونه ات نمیام تو هم دیگه به خونه من نیا.

سپس به درون خانه رفت و در را محکم بست. نسیم آرام بر تنم لرز انداخته بود. هیلدا نیز از زندگی ام رفت این بهتر بود او نباید درگیر من می شد.

#لیندا

در حال خوردن صبحانه بودم، صبحانه آرامی بود. برخلاف تصورم شاه زیاد داد و قال به راه ننداخت، آرام بود و این عجیب می نمود. زیر چشمی نگاهی به او انداختم گویا در فکر بود، افکار او چندان مهم نبود، حتما در این فکر بود که امروز با کدام یک از دختران زیبای فا*حشه خانه بخوابد. هرزگی این مرد برای کسی مهم نبود، چون شاه بود چه کسی می توانست بر او ایراد بگیرد؟

– صبح بخیر مادر ، صبح بخیر پدر.
صدای کودکانه دخترکم بود. پنج سال بیشتر نداشت و زیبایی اش زبان زد همه بود. موهای سرخش جلوگر سرخی آتش بود و چشمان سبزش زمردی پنهان.
ندیمه اش صندلی را کنار کشید تا بشیند.

– سلام دخترم صبح بخیر.

منتظر جواب پدرش شد؛ اما جوابی نگرفت. از این مرد می ترسیدم اما نمی گذاشتم کودکی دخترکم را از بین ببرد. زود بود که متوجه شود پدرش دختر را خس و خاشاکی در چشم می بیند، هنوز خیلی زود بود.
– سرورم، آلیا به شما صبح بخیر گفت.

حتی صدایش عذابم می اد.
– صبح بخیر.
کوتاه و سرد، همین برای دخترک کوچکم کافی بود، تا با ذوق به خوردن صبحانه اش بپردازد. در حالی که صورتش از فرنی سفید کثیف شده بود، پرسید:
– پس برادر کجاست؟ با ما قهر کرده؟

شاه، با شنیدن این سخن رو کرد به من و گفت:
– این بچه چی داره می گه؟ یعنی چی؟ چرا اد نباید بیاد صبحانه بخوره.

دستمالی از لباسم بیرون آوردم و به آلیا دادم تا صورتش را پاک کند.
– آلیا هنوز بچه ست یه حرفی زد عالیجناب، اد هم الان میاد.

سعی می کردم نگاهم به صورت این مرد خشن و بی رحم نیافتد، سعی می کردم از یادم ببرم که با من و عزیزان چه کرد، سعی می کردم او را به عنوان همسرم دوست داشته باشم؛ اما نمی شد از او متنفرتر می شدم. روز به روز این حس بیشتر می شد.
چند لحظه بیشتر نگذشت که اد با چهره ای غمگین وارد تالار غذا خوری شد. می دانستم ملازمش به او رفتن آن دختر را خبر داده است. خیلی سخت نبود فهمیدن دلیل ناراحتی اش. آرام و بی صدا بر روی صندلی اش نشست. حتی سلام و صبح بخیر نیز نگفت. پسرکم غمگین بود اما این بهتر از آن بود که برای از دست دادن عزیزش سوگواری کند. اگر شاه از عشقش به آن دختر می فهمید بی درنگ دستور مرگش را صادر می کرد.

– اد! اینجا بزرگتر نشسته تو به من و پدرت سلام و صبح بخیر نگفتی، تو الگوی آلیا هستی نمی دونی ببینه تو به ما احترام نمی ذاری اونم یاد می گیره.

نگاه پر از نفرتش را به من دوخت. از این نگاه جا خوردم، این نگاه همان پسری بود که روزی که متولد شد چیزی جز خنده در لبانش وجود نداشت؟این همان پسری بود که در شب های کودکی اش با لالایی من به خواب می رفت؟ این نگاه را نمی شناختم یعنی آن دختر آن قدر برایش مهم بود که، به خاطر نبودنش چنین نگاهی را نثار مادرش می کرد؟ خیلی زود نفرت نگاهش رنگ التماس به خود گرفت گویا می خواست حرف به من بزند. صدایش را صاف کرد.
– ببخشید ، سلا م و صبح بخیر.

خوشحال بودم که متوجه شد، حال وقت لجبازی نیست، حال که پدر خودرایش او را زیر ذره بین قرار داده. لبخندی زدم و مشغول خوردن صبحانه شدم.
یکی از ندیمه های دختر کوچکترم اولین، سراسیمه وارد تالار غذا خوری شد. تعظیمی کوتاه کرد.
– عالی جناب و بانوی من اتفاقی واسه بانو اولین افتاده.

نگران شدم چه اتفاقی برای اولین کوچکم که به تازگی یک ساله شده بود، افتاده بود.
– چی شده چه اتفاقی افتاده؟

ندیمه در حالی که اشک می ریخت رو به من گفت:
– نمی دونم بانوی من، مثل همیشه داشتم غذاشون رو می دادم که یه دفعه، غذا رو بامقدار زیادی خون بالا آوردن.

دنیا پیش چشمان تار شد. این نشانه زهر بود، بالا آوردن خون نشانه این بود که دخترکم مسموم شده بود. نگاهی به شاه انداختم، خونسرد بود ، مگر اولین، فرزند اون نیز نبود؟ چشمان اد پر از نگرانی و چشمان آلیا پر از اشک بود، هر دو خواهر کوچکترشان را دوست داشتند.
سعی کردم خونسردی خود را حفظ کنم من ملکه بودم.
– شفاگر ها رو خبر کردین؟
– بله بانوی من الان در اتاقشون هستن.
– بیا بریم ببینم چه اتفاقی افتاده.

آلیا گریه کنان، دامن لباسم را کشید.
– منم میام مادر، می خوام ببینم بلایی سر اولین نیومده.
دستان کوچکش را از روی لباس بیرون کشیدم، موی سرخش را نوازش کردم.
– تو برو تو اتاقت، من مطمئنم حال اولین خوبه.
چندان مطمئن نبودم، او تنها یک سال داشت؛ زهر بدن یک انسان بالغ را نابود می کند چه برسد به یک طفل نحیف.

– شاهدخت و شاهزاده رو به اتاقشون راهنمایی کنین.

همراه با ندیمه به طرف اتاق دختر کوچکم رفتم. شفاگر ها کنار دیوار استاده بودند و سرهایشان رو به پایین بود. حدس اینکه چه اتفاقی افتاده است چندان سخت نبود، اشکی از گوشه چشمم چکید. دختر کوچکم مرده بود، هرگز روز تولدش را فراموش نمی کنم. موهای قهوه ای اش آنقدر روشن بودند که به طلایی می زدند. دختر کوچکم خندان بود.
نگاهی به گهواره اش انداختم. خنده ای لرزان کردم. دخترکم خواب بود. آرام و آسوده چشمانش را روی هم قرار داده بود و خوابیده بود.

– ما هر کاری از دستمون بر اومد انجام دادیم بانوی من، ولی شاهدخت تب زیادی داشتن؛ مثل اینکه از چند هفته پیش بیمار بودن.

ندیمه، به حرف آمد.
– اما هیچ نشانه ای از بیماری نداشتن، همین امروز صبح اینطور شدن.
شفاگر اعظم لرزش محسوسی کرد.
– اما تشخیص ما چیز دیگره ای بانو بیمار بودن، از بدو تولد بدن نحیفی داشتن، به نظر من به خوبی به سلامتی ایشون رسیدگی نمی شده، دلیل مرگشون همینه.

ندیمه گریه کنان فریاد زد:
– نه بانوی من، من هر کاری از دستم می اومد برای ایشون انجام دادم. قسم می خورم مثل دختر خودم دوستشون داشتم.

من نه سوگند های ندیمه را می شنیدم، نه حرف های شفاگر را. در فکر بودم، دوباره یکی از عزیزانم را از دست دادم. چرا این اتفاق همیشه باید برای من می افتاد، دختر کوچک بی گناهم، چه گناهی داشت که باید در این سن کم پرپر می شد؟

– ساکت تمومش کنین!
صدای فریادی مرا به خودم آورد. شاه بود. او اینجا چه می خواست؟ در اتاق دخترکم چه می کرد؟ کاش جرئت آن را داشتم که از آنجا بیرونش کنم. او حتی ذره ای به دخترش اهمیت نمی داد. حال موقع مرگش چه می خواست؟
شفاگر ها و ندیمه ها تعظیم کردند.

– استاد لیان، شما چه تشخیصی دراین مورد می دین؟
– به علیاحضرت هم عرض کردم؛ شاهدخت از بدو تولد نحیف و رنجور بودن. نیاز به مراقبت خاصی داشتن، اما این ندیمه سربه هوا، از ایشون درست…
– کی می گه اولین ضعیف بود؟ اون قوی ترین بچه ای بود که تا حالا دیدم. اون مریض نبود دخترم رو مسموم کردن.
در حالی که اشک می ریختم، با فریاد این سخن ها را به زبان آوردم.

شاه و همه حاضران از این حرف جا خوردند.
شفاگر اعظم کمی در جایش جابه جا شد.
– بانوی من می شه بپرسم بر استناد به چی این حرف رو می زنین.
– اون خون بالا آورد.
– بر اساس تشخیص ما، جگر شاهدخت فاسد شده بود، به این دلیل ایشون فوت کردند.

برایم مهم نبود که آنان چه می گویند، من مطمئن بودم دخترم مسموم شده بود.

– میفهمی داری چی می گی لیندا؟ آخه کی یه دختر یک ساله رو مسموم می کنه؟ به ه دلیل؟ چه دشمنی می تونه داشته باشه؟

نگاهی پر از خشم به چشمان هراس آورش انداختم. می دانستم می تواند تنفر نگاهم را حس کند.
– نمی دونم؛ تو بگو.

از این لحن صحبت کردنم جا خورده بود. در طی این سالها چیزی جز احترام از من ندیده بود حال رفتار از من بعید بود. اما او نمی دانست وقتی پای فرزندانم در میان است من آن گوساله رام و آرام نیستم، ماده شیری وحشی می شوم و می درم کسانی که به کودکانم آسیب زدند.

نگاهی به چشمان من انداخت.
– این ندیمه رو واسه بازجویی به سیاهچال ببیرید. به این قضیه رسیدگی میشه.
– نه علیجناب، قسم می خورم من کاری نکردم، من شاهدخت رو مثل دختر خودم دوست داشتم.

نگهبانان فرصت صحبت به او ندادند و او را با خود بردند. شافاگر ها و ندیمه ها من و شاه را تنها گذاشتند. نزدیکم شد دستش را روی شانه ام گذاشت. نجوا کنن در گوشم گفت:
– بهت قول می دم به این قضیه رسیدگی کنم.

من قول او را نمی خواستم، می دانستم اون توجه چندانی نمی کند، باید خودم دست به کار می شدم؛ خودم می فهمیدم.
دستش را از روی شانه ام برداشت و از اتاق بیرون رفت. کاش از زندگی ام بیرون می رفت.

admin

چشمانی داشته باش که بهترین ها را می بیند، قلبی که بدترین ها را می بخشد، ذهنی که بدی ها را فراموش می کند و روحی که هرگز ایمانش را نمی بازد

یک دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

کدبازان