codebazan

رمان رئیس مغرور من

رمان رئیس مغرور من پارت ۱

 

#پارت_۱
#رئیس_مغرور_من

کنار خیابون ایستاده بودم از شدت استرس ناخونام رو میجویدم
ساعت دوازده شب بود و خیابون خلوت کمتر ماشینی رد میشد با مانتو کوتاهی که تنم بود و آرایش غلیظ و جلف روی صورتم هر کسی رد میشد قطعا فکر میکرد یه دختر خراب و هرزه ام!

لعنت بهت پریا که من و مجبور کردی این وقت شب به اون مهمونی لعنتی برم تا خودم و برای یه شب اجاره بدم و پول عمل مادرم جور بشه و خواهر و برادر گرسنه ام رو سیر کنم اما نتونستم از نجابت و دخترانگیم و بگذرم …..

با ایستادن ماشین مدل بالای مشکی رنگی کنار پام که حتی اسمش رو نمیدونستم سرم و بلند کردم که شیشه ماشین پایین اومد و صدای سرد و خشدار مردونه ای بلند شد:
_سوار شو …

با تعجب نگاهی به اطراف انداختم وقتی مطمئن شدم کسی جز من نیست ابرویی بالا انداختم و دست به سینه شدم طلبکار گفتم:
_با منی؟!

با صدای خماری گفت:
_آره
با شنیدن حرفش داغ کردم و داد زدم:
_گمشو مرتیکه ی مست فکر کردی من از اون هرزه های خراب خیابونیم که میگی بیا بالا مگه خودت ناموس نداری مرتیکه اگه مردی بیا پایین حسابت و برسم!

با باز شدن در ماشین رسما فاتحه ام رو خوندم عجب غلطی کردم گفتم بیا پایین
با دیدن پسر جذاب و خوشتیپ روبروم که چهره ی مردونه و جذابی داشت هیکل ورزشکاری قد بلند و صورت زیبا و خشنی ک تو نگاه اول جذبش میشدی برای یه لحظه ماتم برد

با دیدنش که تلو تلو خوران به سمتم میومد فهمیدم خیلی مست دعوا و بحث با آدم مست هم که فقط به ضرر خودم بود تا اومدم فلنگ رو ببندم دستم و گرفت و…..

به سمت خودش کشیدم که پرت شدم داخل بغلش چشمهام و بسته بودم که با صدای خماری کشیده گفت:
_توله سگ گوه خوردی با این سر و وضع اومدی کنار خیابون ایستادی تا هرزه گی کنی….

این چی داشت میگفت مرتیکه ی مست من و بایکی از دوست دختراش اشتباه گرفته از بوی گند الکل دهنش معلوم بود تا خر خره خورده و هیچی حالیش نیست با حرص چشمهام رو باز کردم تا چند فحش بارش کنم و حالش رو بگیرم که با دیدن دو تا چشم مشکی جذاب که در اثر خوردن مشروب قرمز و تبدار شده بود خشکم زد
نفسم برید چقدر جذاب بود
مخصوصا چشمهای قرمز و تب دارش و صدای بم و گرفته اش
خشک شده بهش خیره شده بودم و توانایی حرف زدن نداشتم انقدر جذاب و خوشتیپ بود که برای ثانیه ای حتی نفس ‌کشیدن هم یادم رفت
من و به سمت ماشین برد وقتی در ماشین و باز کرد تازه به خودم اومدم و شروع کردم به جفتک انداختن که در ماشین و قفل کرد و خودش اومد پشت فرمون نشست

با ترس داد زدم
_کمک یکی کمک کنه
_خفه شو
با شنیدن صدای دورگه شده ی خشن و مردونه اش برای یک لحظه حس کردم از ترس نفسم بند اومد منی که همیشه زبونم دراز بود و تو هیچ کل کل و بحثی کم نمیاوردم حالا از شنیدن صدای داد یه پسر مست ترسیده بودم
_تو رو خدا بزار برم
پوزخندی زد و با صدای بم شده اش گفت:
_بزارم بری؟!جرت میدم تا بفهمی هیچوقت نمیتونی آریا رو بازی بدی اومدی تن فروشی میکنی تو خیابون جندگی میکنی خودم جرت میدم تا هیچوقت هوس هرزه گی و خیانت کردن به آریا تو سرت نیاد

با ترس بریده بریده گفتم:
_چی داری میگی تو اشتباه گرفتی
_ببر صدات و تا خودم نبریدم
ساکت شدم از شدت ترس داشتم میلرزیدم
با ایستادن ماشین نگاهم به خونه ای افتاد که از دور نماش شبیه قصر بود با ریموت در خونه رو باز کرد و ماشین برد داخل دیگه اشکم در اومده بود عجب غلطی کردم با این مرتیکه ی مست دهن به دهن گذاشتم
از ماشین پیاده شد و اومد سمتم و دستم و گرفت‌.‌….

با ترس داد زدم:
_داری چه غلطی میکنی ولم کن
من و انداخت رو دوشش و حرکت کرد با اینکه مست بود اما معلوم بود خیلی زور داره هر چی جفتک انداختم و با مشت بهش کوبیدم جیغ زدم داد و بیداد کردم فایده ای نداشت دیگه ناامید شده بودم و دست از تقلا کردن برداشته بودم

وقتی من و از روی دوشش روی زمین گذاشت تازه نگاهم به خونه ای که من و داخلش آورده بود افتاد خونه نبود که یه قصر بود خیلی زیبا بود جوری که هر کسی برای اولین بار میدیدش جذبش میشد مخصوصا کسی مثل من که تا حالا از این خونه ها ندیده بود اما فعلا وقت اینکارا نبود باید خودم رو نجات میدادم

تا اومدم فرار کنم بازوم و گرفت و جوری محکم کشید که پرت شدم داخل بغلش یقه ی لباسش رو گرفتم محکم تا از افتادنم جلوگیری کنم کمرم و محکم چنگ زد که آخ آرومی گفتم

با چشمهای خمارش زل زد به چشمهای پر از ترس و وحشت زده ام پوزخندی روی لبهای قلوه ایش نشست با صدای خماری کشیده گفت:
_هرزه فکر کردی من میزارم هر غلطی خواستی بکنی بعدش بری با اون مرتیکه بخوابی و باهاش فرار کنی آره دوتاتون رو جر میدم نمیزارم باهاش فرار کنی فهمیدی تو مال منی !!!

متعجب با چشمهای گشاد شده بهش خیره شده بودم انگاری واقعا من و با یکی از دوست دختراش اشتباهی گرفته یعنی راجب کی داشت اینجوری حرف میزد خوش به حال اون دختری که همچین مردی دوستش داشته ولی خیلی بی لیاقت بوده که بهش خیانت کرده
_من دوستت داشتم میدونی با چند نفر خوابیدم تا تو رو یادم بره میدونی چقدر سر کوفت خوردم از اینکه عاشق هرزه ای مثل تو بودم تو زن من بودی چجوری تونستی با اون مرتیکه بری جرت میدم تا دیگه از این گوه خوریا نکنی

یعنی زن داشته و ترکش کرده الان من و با زنش اشتباهی گرفته با قرار گرفتن دستش روی باسنم و فشاری که داد تازه به خودم اومدم به چشمهای قرمز و خمار شده اش ک در اثر مستی جذاب تر شده بود خیره شدم و گفتم:
_داری چیکار میکنی ولم کن من و اشتباه گرفتی!!!

انگار صدام رو اصلا نمیشنید بدون توجه به داد و بیدا هام من و باز هم روی دوشش انداخت و حرکت کرد انگار تازه مغزم شروع به کار کرده بود شروع کردم به جفتک انداختن و داد زدن ولی انگار فایده ای نداشت و اینجا کسی صدام رو نمیشنید
با احساس فرود اومدن روی تخت تا خواستم نیم خیز بشم روم خیمه زد و با چشمهای خمار و وحشیش بهم خیره شد با صدایی که از شدت ترس لرزون شده بود نالیدم:
_تو رو خدا بزار من برم اشتباه گرفتی من و…

با صدای کشیده ای خشدار در گوشم زمزمه کرد:
_کجا بزارم بری توله سگ تو زن منی مال منی حق منی
دستش که روی رون پام نشست نفسم رفت دستش و ماهرانه روی پوست تنم میکشید داشتم تحریک میشدم از حس دست های گرمش روی تنم تا حالا با هیچ مردی دوست نبودم و انقدر نزدیک نبودم کسی جرئت نزدیک شدن رو هم بهم نداشت و حالا این مرد

با عجز نالیدم
_ولم کن تو رو خدا
دستش و زیر لباسم برد و کشید پایین بوسه ای روی قفسه ی سینم زد و زمزمه وار کنار گوشم گفت:
_وقتشه خانوم خودم بشی خانومم نمیزارم با اون بری….
و بدون توجه به تقلاهام لباس هام رو در آورد و کار خودش رو کرد و من و از دنیای دخترونم خارج کرد بدون هیچ محرمیتی تو مستی و به اجبار …

* * * * * *
نگاهی به مرد غریبه ای که خواب بود انداختم مردی که دیشب به بدترین شکل من و از دنیای دخترونم خارج کرد و حالا راحت خوابیده بود قطره اشکی روی گونم جاری شد
به سختی از روی تخت بلند شدم از شدت درد لبم و گاز گرفته بودم لباسام رو که کنار تخت افتاده بود برداشتم و پوشیدم
و بدون اینکه سر و صدایی کنم از اون خونه ی نحس خارج شدم

با قدم های لرزون پام رو داخل کوچه گذاشتم نگاهی به کوچه ی درب و داغون کثیف انداختم ما توی فقیرترین محله ی شهر زندگی میکردیم از وقتی یادمه اینجا زندگی میکردیم من بابام خواهرم و برادرم و مادرم
بابام شب تا صبح داشت کار میکرد اما باز هم نمیتونست اونطور ک باید خرج خونه رو دربیاره من طرلان دختر بزرگشون بیست سالم بود
یه خواهر برادر کوچیک دوقلو هم داشتم سیاوش و ساناز که هشت سالشون بود
مادرم یه مدت بود بیماری قلبی داشت و الان بیماریش بیشتر خودش و نشون میداد قلب مریضش باید عمل میشد اما ما پولی نداشتیم پدرم هر چی کار میکرد خرج دوا و دکتر مادرم میشد حتی پول برای غذا خوردن هم کم میاوردیم

دیشب به اصرار دوستم پریا رفتم به یه مهمونی اونجا کلی آدم پولدار بودن که دخترهای باکره رو میخریدن برای یه شب و کلی پول میدادن میخواستم خودم و بفروشم برای یه شب اما نتونستم ولی اون پسر با بیرحمی بهم تجاوز کرد حالا جواب مادرم رو چی میدادم میگفتم اون دختر بانجابتت دیگه دختر نیست تو یه شب نابود شد باید وانمود میکردم بازم به اینکه چیزی نشده
در خونه ی قدیمی که داخلش زندگی میکردیم رو هل دادم و داخل خونه شدم

نگاهی به حیاط بزرگ انداختم که هر کدوم از همسایه ها مشغول کاری بودند و صدای داد و بیداد بچه ها و مادراشون حیاط رو پر کرده بود یه حوض کوچیک وسط حیاط بود که از صدقه سری همسایه ها بشدت کثیف شده بود
بیتفاوت به سمت خونه ی کوچیکمون که تو انباری پایین بود حرکت کردم
_هی تو دختر ؟!
با شنیدن صدای زهرا یکی از همسایه های فضول و بشدت چندش و اعصاب خوردکن ایستادم و به سمتش برگشتم ابرویی بالا انداختم و طلبکار گفتم:
_فرمایش؟!
پشت چشمی برام نازک کرد و با اون صدای جیغ جیغوش گفت:
_کجا بودی از دیشب تا حالا؟!
_به تو ربطی نداره نکنه مفتشی؟!
با چشمهای گرد شده بهم خیره شد و با صدای جیغ مانندی گفت:
_این چه وضع جواب دادن دختره ی سلیطه معلوم نیست از دیشب تا حالا زیر کدوم پسری خوابیده که حالا اومده توپش پره

با شنیدن این حرفش به سمتش حمله ور شدم و با عصبانیت داد زدم:
_میکشمت زنیکه ی هرزه

_طرلان وایستا!!!

با شنیدن صدای بابا ایستادم به سمتش برگشتم مثل همیشه با صورت خشن و یخ زده اش بهم خیره شد و با صدای همیشه بمش گفت
_برو داخل خونه!
_اما….
وسط حرفم پرید
_طرلان
با شنیدن صدای خشن و محکمش ناخوداگاه چشمی زیر لب گفتم و سر به زیر به سمت خونه رفتم دیگه حرف هاشون رو نمیشنیدم اما میفهمیدم باز هم مثل همیشه داره پیش بابام عشوه خرکی میاد و همین هم داشت من و عصبی میکرد زهرا یکی از همسایه های فضولمون بود که از شوهرش جدا شده بود و دوتا پسر داشت از وقتی که یادم میاد مامانم مریض شده به هر بهونه ای به بابام میخواد خودش و نزدیک کنه

اما بابام عاشق مامانمه و هیچکس جز مامانم رو نمیبینه بابام خیلی خانواده ی پولداری داشته وقتی عاشق مامان که یه دختر پرورشگاهی میشه میخواد باهاش ازدواج کنه خانوادش بشدت مخالفت میکنند وقتی سر سختی پدرم رو میبینن میگن یا مادرم و فراموش کنه یا از ارث و خانوادش طرد میشه
پدرم هم چون عاشق مادرم بود خانواده اش رو طرد کرد و با مادرم ازدواج کرد
کاش خانواده پدریم انقدر سنگدل نبودند
با رسیدن به کنار در اتاق انباری از افکارم خارج شدم پوفی کشیدم و نگاهم و به در رنگ و رو رفته ی اتاق دوختم و هلش دادم که باز شد
نگاهی به اتاق کوچیک انباری انداختم و آهی از سر درد کشیدم که صدای ناله مانند مامانم اومد
_طرلان دخترم تویی مادر؟!

_آره مامان
_چیشده بود بیرون صدای داد و بیداد میومد
نفسم و با حرص دادم بیرون و در حالی که به سمت مامان که روی تشک کهنه دراز کشیده بود میرفتم گفتم
_باز اون زنیکه گند به اعصابم
_دخترم اینجوری حرف نزن
_اون زنیکه ی عوضی حقشه هی میخوام چیزی نگم هر بار پروتر میشه

روی زمین کنار مامان نشستم و بوسه ای روی دست های چروکیده اش زدم
که صدای باز شدن در اتاق اومد و پشت بندش صدای بابا
_خانومم کجاست
نگاهی به مامان ک حالا با شنیدن صدای بابا لبخند روی لبهاش شکل گرفته بود انداختم و شیطون گفتم:
_نیست رفته بیرون مخ بزنه
مامان با شنیدن این حرف چشم غره ای بهم رفت که با صدای بلند شروع کردم به خندیدن

امروز هم مثل همیشه یه روز کسل کننده ی دیگه در به در دنبال کار بودم اما کو کار هر جا میرفتم پارتی بازی بود یا یه منشی میخواستن که همه جوره بهشون سرویس بده در اصل یکی رو میخواستن فقط بره تو تختشون نمیدونستم دیگه چیکار کنم حتی حاضر بودم برم خونه ی بقیه کلفتی کنم اما یه پولی دستم بیاد تا کمک دست پدرم باشم
ناامید داخل آگهی نگاهی انداختم با دیدن آگهی کار چشمهام برقی زد و نگاهم و به آسمون دوختم و گفتم
_ایول خدا دمت گرم
* * * * *

با دیدن ساختمون بزرگ و شیک روبروم سوتی کشیدم عجب جایی بود لامصب وقتی بیرونش این شکلی بود داخلش چی بود پس به سمت ورودی ساختمون حرکت کردم و داخل شدم حالا باید میرفتم طبقه ی آخر دکمه ی آسانسور رو زدم و منتظر موندم بعد از چند دقیقه اومد سوار شدم و شماره طبقه ی آخر و زدم

داخل شرکت که شدم استرس گرفتم با دیدن منشی که پشت میز نشسته بود لحظه ای نگاهم و دقیق بهش دوختم یه دختر خیلی خوشگل و جذاب با لباس های شیک و آرایش ملیح روی صورتش ناخون های مانیکور زده
ناامید نگاهی به خودم انداختم لباس های کهنه و رنگ و رو رفته کفشی که پاره شده بود
چهره ای رنگ پریده و بدون آرایش اصلا امیدی نداشتم که استخدام بشم

_خانوم کاری داشتید؟!
با شنیدن صدای پر از ناز منشی سرم و بلند کردم و بهش خیره شدم هول زده گفتم
_برای استخدام آگهی اومدم
نگاهی به از سر تا پا بهم انداخت و پوزخندی زد و گفت
_بفرمائید بشینید

تقریبا نیم ساعت بود که منتظر نشسته بودم دیگه خسته شده بودم معلوم بود الکی بهم گفته بود منتظر بمونم چه شانسی داشتم اصلا برای استخدام شدن خواستم بلند بشم که صدای منشی بلند شد:
_برو داخل آقا حسام منتظرته
با استرس بلند شدم دستی به لباسم کشیدم و به سمت اتاقی که اشاره کرده بود حرکت کردم از شدت استرس و دلشوره دلم داشت پیچ میخورد نمیدونستم این دلشوره و استرس لعنتی چیه که مثل خوره افتاده بود به جونم کنار در اتاق که رسیدم نفس عمیقی کشیدم و تقه ای زدم صدایی نیومد در اتاق و باز کردم و داخل شدم
_سلام

_سلام خانوم لطف کنید زودتر مدارکتون رو بدید
مدارکم رو بردم و بهش دادم بدون اینکه حتی سرش و بلند کنه مدارکم رو گرفت و مشغول برسی کردنش شد
_چند سالتونه؟!
_بیست سالمه
_مجردید یا متاهل؟!
_مجرد
سرش و بلند کرد و بهم خیره شد
_زبان بلدید؟
_آره
بعد از کمی صحبت کردن لبخندی زد و گفت
_خوب اینارو امضا کنید از فردا شروع به کار میکنید
با شنیدن این حرفش چشمهام از خوشحالی برق زد تموم چیزایی ک گفت رو امضا کردم
نگاهم و بهش دوختم و با خوشحالی گفتم
_ممنونم
با گفتن بااجازه از اتاقش رفتم بیرون که صدای منشی باعث شد وایستم
_استخدام شدی؟!
با چشمهایی ک برق میزد بهش خیره شدم و گفتم
_آره
پوزخندی زد و گفت
_زیاد خوشحال نباش رئیس هنوز نیومده بیاد تو رو ببینه نمیزاره بمونی
و نگاه تحقیر آمیزی بهم انداخت ک متعجب گفتم
_مگه ایشون رئیس نبودند؟!
_نه معاون رئیس بودند
با بیرون اومدن کسی که حالا فهمیده بودم معاون رئیس شرکت از اتاق منشی ساکت شد و بلند شد من هم دیگه حرفی نزدم و به سمت بیرون حرکت کردم
نمیدونستم قراره زندگیم تو این شرکت کلی تغیر پیدا کنه

با شادی به سمت خونه حرکت کردم حتما بابا و مامان خیلی خوشحال میشدند بفهمند من یه کار پیدا کردم حالا با این کار که حقوق خوبی هم داشت میتونستم به بابام کمک کنم و کمک خرجی باشم میتونستم برای داداشم کیف و کفش نو بخرم خواهرم میتونست با شکم سیر بخوابه مامانم رو هم عمل میکردیم لبخندی از فکرام روی لبهام نشست

تقریبا ساعت ده شب بود که رسیدم داخل کوچه که شدم به سمت خونه حرکت کردم که صدای سعید یکی از پسرای لات محل بلند شد
_جوون کجا خوشگله بیا امشب و در خدمت باشیم قول میدم خوش بگذره
پشت بند این حرفش با دوست های لات و بی سر و پاش شروع کردند به خندیدن به سمتش برگشتم و با تنفر بهش خیره شدم و گفتم
_در خدمت ننت باش بیشتر خوش میگذره

از جاش بلند شد و با صدای زمختش گفت
_چی گفتی زنیکه ی هرزه
با اینکه ترسیده بودم ولی کم نیاوردم و بدون اینکه نشون بدم ترسیدم بهش خیره شدم و با حرص گفتم
_هرزه اونیه که تو رو زائیده
_میکشمت زنیکه ی پتیاره

به سمتم هجوم آورد و دستش بالا رفت
که دستی تو هوا دستش رو گرفت با تعجب به بابا خیره شده بودم که با خشم غرید
_همین الان گورت و گم میکنی سعید دفعه ی آخریه ک سر راه دخترم سبز میشی و میخوای دست روش بلند کنی دفعه ی بعدی کاری میکنم جرئت نکنی حتی از خونه بیای بیرون فهمیدی؟!

سعید با ترس سری تکون داد ک بابا دستش و ول کرد و سعید هم از فرصت استفاده کرد و فرار کرد نگاهم و به بابام دوختم که صورتش از عصبانیت قرمز شده بود تو این محل همه از بابام حساب میبردن چهره ی خیلی خشن و سردی داشت و وقتی هم عصبی شد ترسناکتر میشد که حتی منی که زبونم شهره ی خاص و عام بود و جلوی هیچکس کم نمیاوردم جلوی بابام موش میشدم
چون واقعا وقتی عصبی میشد خیلی ترسناک میشد
بدون اینکه حتی نگاهم کنه با صدای خشن و سردش گفت
_برو خونه
_بابا من ….
حرفم و قطع کرد و خشن گفت
_گفتم خونه
باشه ای گفتم و به سمت خونه حرکت کردم‌‌‌.‌….

_باز چیکار کردی ترسیدی؟!
با حرص گفتم
_مامان من کاری نکردم
تک خنده ای کرد و گفت
_من بزرگت کردم بچه به من دروغ نگو پشت چشمی نازک کردم و تموم اتفاقات رو بدون اینکه سانسور کنم براش تعریف کردم که دستش و محکم روی پیشونیش کوبید و گفت
_خدا مرگم بده چیکار کردی تو دختر حتما الان بابات خیلی عصبیه
با شنیدن این حرف مامان رنگ از صورتم پرید از تنها کسی که تو زندگیم میترسیدم بابا بود و ازش حساب میبردم مظلوم به مامان خیره شدم که گفت
_چشمهات و اون شکلی نکن به من ربطی نداره
_مامان
شونه ای بالا انداخت که نفسم و با حرص بیرون دادم با شنیدن صدای باز شدن در انباری مظلوم کنار مامان نشستم که صدای قدم های بابا اومد
و صداش بلند شد
_طرلان
_جانم بابا
با شنیدن صدام به سمتم برگشت نگاهش سرد بود و خشن هنوز هم انگار عصبی بود و این داشت من و میترسوند آب دهنم رو به سختی قورت دادم که صدای بابا بلند شد:
_مگه بهت نگفتم با اون لات های بی سر و پا دهن به دهن نزار؟!
_بابا من ….
حرفم قطع کرد و داد زد
_گفتم یا نگفتم
چشمهام رو باز و بسته کردم و گفتم
_گفتید
نفس عمیقی کشید انگار سعی میکرد خودش و کنترل کنه بعد از چند ثانیه که گذشت گفت
_چرا باهاشون کلکل کردی پس؟!
لب گزیدم الان چی باید میگفتم هر چی میگفتم بابا بیشتر از قبل عصبی میشد لعنت به امشب که میخواستم بابا رو خوشحال کنم اما فقط عصبی و ناراحتش کردم
_معذرت میخوام
عصبی لبخندی زد و خواست چیزی بگه که صدای مامان بلند شد
_سیاوش
با شنیدن صدای مامان بابا به سمتش برگشت و گفت
_بله؟!
_ببخشش دیگه تکرار نمیشه
با شنیدن این حرف مامان بابا نگاهش و بهم دوخت که چهره ام رو مظلوم کردم و بهش خیره شدم ک گفت
_فقط یکبار دیگه این رفتار و ازت ببینم نمیزارم پات و از خونه بزاری بیرون فهمیدی؟!
با شنیدن این حرف چشمهام برق زد و با خوشحالی گفتم
_آره

🍁🍁🍁🌹

admin

چشمانی داشته باش که بهترین ها را می بیند، قلبی که بدترین ها را می بخشد، ذهنی که بدی ها را فراموش می کند و روحی که هرگز ایمانش را نمی بازد

‫3 دیدگاه ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

کدبازان