codebazan

رمان رئیس مغرور من

رمان رئیس مغرور من پارت ۲

 

بابا حالا انگار آرومتر شده بود اومد و کنار مامان نشست و با عشق بغلش کرد بوسه ای رو سرش نشوند که با حسودی گفتم
_کاش یکی هم ما اینجوری بغل کنه
صدای خنده ی بابا بلند شد که مامان گفت
_دختر تو چقدر حسودی
شونه ای بالا انداختم
_بابا
با شنیدن صدای ساناز بابا نگاهش و بهش دوخت و لبخند مهربونی زد و گفت
_جانم دخترم؟!
ساناز من من کرد و با خجالت گفت
_کفش داداش پاره شده پاهاش زخم شده اون نمیخواست من به شما بگم گفت بابا پول نداره میشه دیگه به جای پول تو جیبی دادن به من جمع کنید و برای داداشم کفش بخرید
با شنیدن این حرفش که مظلومانه داشت میگفت سوزش اشک رو داخل چشمهام حس کردم نگاهی به بابا انداختم که صورتش گر گرفته بود و دستاش رو مشت کرده بود انگار براش خیلی سخت بود شنیدن این حرف لبخند تلخی زد و گفت
_حتما فردا براش میخرم دخترم
_راست میگی بابایی؟!
_آره دخترم
ساناز با خوشحالی به سمت بابا رفت و محکم بغلش کرد با دیدن این صحنه چونم لرزید به سختی جلوی خودم و گرفته بودم و سعی میکردم بغضم رو فرو ببرم نگاهم به مامان افتاد ک اونم مثل من سعی میکرد گریه نکنه
بغضم رو فرو بردم و گفتم
_یه خبر خیلی خوش دارم یادم رفته بود بگم
بابا ساناز رو از خودش جدا کرد و به سمتم برگشت و گفت
_خیر باشه بگو چه خبری دخترم
_کار پیدا کردم
و با لبخند دندون نمایی به بابا خیره شدم که به طرز عجیبی اخماش رو تو هم کرد و گفت
_چه کاری اونوقت؟!
با دیدن اخماش لبخند روی لبم ماسید لب تر کردم و گفتم
_تو یه شرکت منشی مخصوص رئیس شرکت شدم یعنی باید همه جا همراهش برم تو جلسه ها و مسافرت ها
_کدوم شرکت؟!
_شرکت مهین بانو
_چی؟!
با دیدن صورت درهم و گرفته ی بابا نگران گفتم
_بابا خوبی؟!
_خوبم
بعد از گفتن این حرف بدون اینکه بهم تبریک بگه یا حتی چیزی بگه از اتاق رفت بیرون و….

صبح شده بود بعد از اینکه صبحانه خوردم آماده شدم و از خونه زدم بیرون به سمت شرکت حرکت کردم پول تاکسی رو نداشتم باید با اتوبوس میرفتم یکم طول میکشید اما سر وقت میرسیدم
* * * * *
نفس عمیقی کشیدم و داخل شرکت شدم طبق گفته های منشی رئیس یه مرد خشن و بداخلاق بود که بیشتر شبیه گودزیلا بود تا آدم خیلی کنجکاو بودم تا این پسره ی از خود راضی رو ببینم جوری که همه ی شرکت ازش میترسیدن کنجکاو بودم ببینمش البته یکم میترسیدم اما نه زیاد
صدای بد اخلاق منشی بلند شد
_طرلان!؟
_بله؟!
پشت چشمی برام نازک کرد و با صدای نازک و جیغ جیغوش گفت
_رئیس منتظرته برو داخل
به سمت اتاق حرکت کردم نفس عمیقی کشیدم و تقه ای به در اتاق زدم صدایی نیومد در و باز کردم و داخل شدم لبخند دندون نمایی زدم و گفتم
_سلام رئیس
سرش و بلند کرد با دیدن چهره ی آشنایی که دیدم خشک شده بهش خیره شده بودم کسی که اون شب بهم تجاوز کرد و به بدترین شکل ممکن تو مستی دخترانگیم رو ازم گرفت حالا روبروم بود اونم به عنوان رئیس
با صدایی که زور شنیده میشد زمزمه کردم
_عوضی
با چهره ی سرد و بی روحش بهم خیره شده بود جوری وانمود میکرد انگار من و نمیشناخت
_میتونی کارت و شروع کنی
شاید هم واقعا من و یادش نمیومد اون شب مست بود و تو مستی من و با زنش اشتباه گرفته بود و بهم تجاوز کرد لعنتی با یاد آوریش دلم میخواست خر خره ی این مرتیکه رو بچسپم
نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم خودم و کنترل کنم با صدای گرفته ای گفتم
_باید چیکار کنم؟!
پوزخندی زد و گفت
_میبینم منشی من خنگ هم هست
خواستم خنگ عمته مرتیکه ی جاکش اما به جاش لبخندی زدم و گفتم
_نه به جای صدای شما صدای ویز ویز شنیدم برا همین متوجه نشدم چی گفتید
با شنیدن این حرفم فکر میکردم الان که عصبانی بشه اما برعکس تصورم از روی میزش بلند شد اومد و روبروم ایستاد با چشمهای مشکی و خمارش که جذاب ترش کرده بود به چشمهام خیره شد یه قدم دیگه به سمتم اومد که ناخوداگاه یه قدم به عقب رفتم ابرویی بالا انداخت و باز هم یه قدم به جلو اومد که من هم یه عقب رفتم که کامل به دیوار چسپیدم دو دستاش رو دو طرف صورتم گذاشت
با صدایی که سعی میکردم نلرزه گفتم
_برو عقب داری چیکار میکنی؟!
سرش و خم کرد و کنار گوشم با صدای کشیده ای گفت
_هنوزم مزه ات زیر دندونمه!!!!!
با شنیدن این حرفش حس کردم برای یه لحظه روح از تنم خارج شد بهت زده به چشمهای سردش خیره شده بودم که در اتاق باز شد و…..

صدای شکه ی منشی بلند شد
_آقا آریا من میخواستم….
رئیس که حالا فهمیده بودم اسمش آریا حرفش و قطع کرد و با صدای خونسردی که آدم رو میترسوند گفت
_کی به شما اجازه داد بیاید داخل اتاق؟!
با پرسیدن این سئوالش نگاهم به سمت منشی رفت از صورت رنگ پریده اش معلوم بود که ترسیده با صدایی که به وضوح داشت میلرزید با التماس گفت
_تو رو خدا ببخشید اشتباه کردم
دیدن صورت ترسیده و صدای پر از التماس منشی باعث شد کنجکاو بهشون خیره بشم چرا منشی انقدر از این گودزیلا میترسید پوزخندی زدم و به خودم گفتم با اون همه اخمی که این گودزیلای وحشی متجاوز کرده هم باید بترسه
_اخراجی
صدای التماس منشی بلند شد
_آقا آریا تو رو خدا ببخشید من به این کار احتیاج دارم غلط کردم آقا آریا تو رو خدا
آریا با لحن ترسناکی گفت
_وسایلت رو جمع میکنی و میری اومدم ببینم هنوز هم هستی برات خیلی بد میشه
منشی بدون اینکه حرفی بزنه از اتاق رفت بیرون با بیرون رفتنش اومدم فلنگ ببندم و برم
_خوب پس من مزاحم نمیشم روز خوش
تا دستم رفت روی دستیگره بازوم رو گرفت و با صدای خشدار شده در عین حال ترسناکی گفت
_وایستا باید بریم
_کجا؟!
نگاهی بهم انداخت که از سئوالی که پرسیده بودم منصرف شدم
به سمت میزش رفت و وسایلش رو برداشت و از اتاق رفت بیرون منم مثل یه جوجه که دنبال مادرش حرکت میکنه دنبالش حرکت کردم از شرکت خارج شدیم نگهبان ماشین رو جلوی در شرکت آورده بود
سوارش ماشین مدل بالاش شدیم با ژست خاص و جذابی پشت رل نشست و داشت با سرعت رانندگی میکرد از بچگی عاشق سرعت و هیجان بودم لبخندی روی لبهام نشست و نگاهم و به نیم رخ جذاب آریا دوختم که تو رانندگی خوشگلتر شدا بود
لعنتی من داشتم چی میگفتم این پسره ی کثافط بهم تجاوز کرده بود اما هیچ حس بدی بهش نداشتم چرا ازش متنفر نشده بودم لعنتی من چرا اینجوری شده بودم
_تموم نشد؟!
گیج گفتم
_چی؟!
_دید زدن من
با شنیدن این حرفش از عصبانیت و حرص حس کردم صورتم قرمز شد با حرص گفتم
_من به تو نگاه نمیکردم داشتم بیرون و نگاه میکردم
نگاه کوتاهی بهم انداخت وسرش و برگردوند پوزخندی زد و گفت
_آره معلومه
از حرص محکم به صندلی تکیه دادم و سرم و چرخوندم لعنتی من چم شده بود چرا همش به این کوه یخ خیره میشدم

با ایستادن ماشین چشمهام رو باز کردم و با صدای گرفته ناشی از خواب گفتم
_رسیدیم
بدون اینکه حرفی بزنه پیاده شد انگار لال بود یا زورش میومد جواب بده پسره ی پفیوز با غیض از ماشین پیاده شدم با دیدن باغ بزرگ روبروم که یه عمارت خیلی بزرگ داخلش بود و کلی نگهبان اطرافش بودند برای چند لحظه بهت زده سر جام ایستاده بودم و به اطراف نگاه میکردم
_به چی خیره شدی زود باش حرکت کن
با شنیدن صدای آریا انگار تازه به خودم اومدم نگاهم و بهش دوختم و گفتم
_باشه
دنبالش حرکت کردم اما ترسیده بودم از دیدن اون همه مرد هیکلی که اسلحه به دست ایستاده بودند این پسره معلوم نبود چیکاره است با رسیدن به در ورودی اصلی در خود به خود باز شد و آریا داخل شد من هم شتاب زده دنبالش حرکت کردم
یه زن مسن تپل با چهره ی خوشگل و زیبا با عجله به سمتمون اومد و رو به آریا گفت
_سلام آقا خوبید
آریا بدون اینکه جواب سلامش رو بده گفت
_آقاجون کجاست؟!
_داخل اتاقشون اقا
بدون اینکه بهم نگاه کنه گفت
_همینجا بمون
_باشه
با رفتنش به سمت زن برگشتم و لبخند دندون نمایی زدم که تموم ردیف دندون هام رو به نمایش گذاشتم و دستم رو به سمتش دراز کردم و گفتم
_سلام من طرلان هستم منشی آقا آریا
لبخند مهربونی زد و گفت
_سلام منم کوکب هستم خدمتکار آقا
_خوشبختم

چند ساعت گذشته بود و آریا هنوز نیومده بود منم داخل سالن نشسته بود وتا میتونستم داشتم میخوردم و اطراف رو دید میزدم عجب خونه ای داشتن خدایی!خونه نبود که قصری بود برای خودش
_این دختره کیه؟!
با شنیدن صدای محکم زنونه ای سرم و چرخوندم به سمتش یه زن تقریبا چهل ساله که بهش میخورد باشه کت دامن شیکی پوشیده بود با آرایش ملایمی روی صورتش که خیلی زیبا شده بود برای چند دقیقه محو صورتش شده بودم که صدای کوکب خانوم اومد
_دخترم خانوم با شما هستن!!!
بلند شدم روبروش ایستادم نگاهم و به چشم های آرایش کرده اش دوختم و گفتم
_سلام من منشی آقا آریا هستم
نگاهی به سر تا پام انداخت و بدون اینکه جوابم رو بده رو به کوکب گفت
_بهش بگو کنار در منتظر وایسته تا آریا بیاد نه اینجا بشینه و مشغول خوردن باشه فهمیدی؟!
کوکب با ترس گفت
_چشم خانوم
با چشمهای گرد شده بهش خیره شده بودم اصلا من و آدم حساب کرد جوری گفت بلند بشه و منتظر بمونه انگار من کلفت یا گدام
از شدت عصبانیت خون داشت خونم و میخورد با خشم خم شدم و کیفم رو از روی مبل چنگ زدم و به سمت بیرون حرکت کردم حتی یه لحظه دیگه هم نمیخواستم داخل این خونه بمونم
شعور برخورد با مهمون رو که نداشتن هیچ جوری رفتار میکردند انگار بقیه برده اشون هستند پولدار های نچسپ از خودراضی
_کجا ؟!
با شنیدن صدای بم و سرد آریا ک از پشت سرم بلند شد ایستادم بدون اینکه به سمتش برگردم با حرص داد زدم
_قبرستون
و هنوز قدم دومم رو برنداشته بودم که دستی بازوم رو گرفت و محکم فشار داد جوری ک صدای آخم بلند شد و اشک داخل چشمهام جمع شد
من و به سمت خودش چرخوند که چشمهای اشکیم رو بهش دوختم و با درد گفتم
_داری چیکار میکنی وحشی!!!!
نگاهش رو روی صورتم چرخوند نگاهش سر خورد روی لبهام که فکر کردم الان بازم مثل قبل خم میشه و میبوسمت اما برعکس تصورم
بازوم رو ول کرد چون توقع اینکار رو ازش نداشتم
پرت شدم روی زمین و رسما به گریه افتادم که صدای سرد و یخ زده اش بلند شد
_دفعه آخرت باشه این شکلی با من حرف میزنی فهمیدی دفعه ی دیگه این شکلی باهات حرف نمیزنم
و بدون توجه به من ک روی زمین افتاده بودم و از شدت درد دستم و حقارت داشتم گریه میکردم حرکت کرد و با سنگدلی گفت
_بریم
به سختی از روی زمین بلند شدم و اشکهام و پاک کردم و خواستم دنبالش حرکت کنم که نگاهم به همون خانوم افتاد که داشت سرد و بیتفاوت بهم نگاه میکرد
نگاهم و ازش گرفتم و دنبال آریا حرکت کردم

چند روز از کار کردنم داخل شرکت میگذشت من هم طبق معمول یا در حال کل کل کردن با اون رئیس مغرور زورگو بودم یا هم تو شرکت انقدر کارم سرم میریخت که حتی لحظه ای وقت برای سر خاروندن هم پیدا نمیکردم
_طرلان جون
با شنیدن صدای چندش یکی از کارکنان مرد این شرکت ک تو پخش حسابداری مشغول کار بود و چشمش بد جوری من و گرفته بود به عقب برگشتم و با صدای سردی گفتم
_بله آقای صفوی!؟
عمدا گفتم آقای صفوی تا بفهمه نباید من و این شکلی صدا کنه مرتیکه ی جاکش انگار من دختر خالشم میگه طرلان جون شیطون میگه همچین برینم به هیکلش ک دیگه حتی اسم من و هم یادش بره
_بریم نهار خوری؟!
لبخند پر از حرصی زدم و گفتم
_ممنون من خوردم شما بفرمائید
با چشمهای هیزش بهم خیره شد و گفت
_ولی ترلان جون تو ک چیزی نخوردی تمام مدت داشتی کار میکردی
نه انگار این زبون آدمیزاد حالیش نبود حتما باید قشنگ میریدم به هیکلش و میشستمش میزاشتمش کنار قبل از اینکه دهن باز کنم حرف بارش کنم صدای سرد و بم آریا از پشت سرم بلند شد
_صفوی
صفوی با شنیدن صدای رئیس به سمتش برگشت و با جاپلوسی خم شد و گفت
_بله رئیس
_ برو پیش میعاد باهات تسویه حساب کنه
صفوی با شنیدن این حرف بهت زده گفت
_یعنی چی آقا؟!
آریا ابرویی بالا انداخت و با ژست جذابی ک ایستاده بود بهش خیره شد و گفت
_یعنی اینکه اخراجی
صفوی با التماس گفت
_چرا آقا مگه خطایی از من سر زده تو این مدت
آریا با لحن ترسناکی گفت
_همین که تا الان گذاشتم زنده بمونی خودش خیلیه زود باش برو
صفوی نمیدونم چرا دیگه چیزی نگفت و با ترس نگاهی به آریا انداخت و رفت
با رفتنش آریا بدون اینکه حتی بهم نگاه کنه با لحن دستوری گفت
_ بیا اتاقم
انگار همه اینجا مریض بودن مرتیکه ی روانی در حالی ک داشتم زیر لب غر میزدم و فحشش میدادم به سمت اتاقش رفتم با دیدن در بسته ی اتاقش نفسم و پر از حرص بیرون دادم واقعا این آدم تعادل روانی نداشت و مریض بود
تقه ای زدم که صدایی نیومد در اتاق و باز کردم و داخل شدم ولی خبری از آریا نبود با چشمهای گرد شده به سمت میز رفتم پس کجا بود!
من خودم دیدم اون اومد داخل اتاق نکنه توهم زده بودم به عقب برگشتم تا از اتاق برم بیرون که به جسمی برخورد کردم و صدای جیغم مصادف شد با قرار گرفتن لبهای گرمی روی لبهام و دستی ک دور کمرم پیچیده شد با چشمهای گشاد شده به کسی ک داشت خشن لبهام و گاز میگرفت و میبوسید خیره شده بودم ک

زبونش و روی لبهام کشید و ازم جدا شد هنوز خشک شده سر جام ایستاده بودم
بهت زده دستم و روی لبهام گذاشتم هنوز حس گرمی لبهاش رو روی لبهام حس میکردم از وقتی یادمه هیچوقت حتی دوست پسر نداشتم یا کسی که انقدر بهم نزدیک بشه و به خودش جرئت بده من و ببوسه
اون چجوری جرئت کرده بود من و ببوسه!
_چیه خوشت اومده خانوم کوچولو رفتی تو حس نوچ نوچ اما این فقط یه تنبیه کوچولو بود
بلاخره با شنیدن صداش از بهت در اومدم و با حرص و عصبانیت بهش خیره شدم و غریدم
_تو چجوری جرئت میکنی راه به راه من و ببوسی تو فکر کردی چیکاره ی منی دوست پسرمی یا نامزدمی یا فکر کردی شوهرمی!؟
خونسرد گفت
_من صاحب تو هستم!
با چشمهای گرد شده بهش خیره شدم چقدر پرو بود این مرد فکر کرده کیه ک به من میگه صاحبتم انگار لباس یا ساعت چیزی باشم ک میگه صاحبتم
با حرص گفتم
_تو تو تو…….
_من چی انگار هنوز تو خماری اون بوسه هستی ک زبونت بند اومده
بعد از گفتن حرفش پوزخندی بهم زد و به سمت میزش رفت که حس کردم تموم صورتم گر گرفته از عصبانیت با خشم بهش خیره شده بودم ک صدای سردش بلند شد
_حق نداری تو شرکت با کارمند های مرد لاس بزنی!
چشمهام با شنیدن این حرفش گرد شد و بهت زده گفتم
_چی؟!
_یکبار خیلی واضح حرفم و زدم فکر نمیکنم کر باشی ک حرفم رو نشنیده باشی فقط کافیه به حرفی ک زدم گوش نکنی اون وقت ک زندگیت رو جهنم میکنم
دیگه واقعا نمیتونستم ساکت بمونم در برابر حرف هاش اون فکر کرده کیه چیکاره منه که جرئت کرده این جوری با من حرف بزنه و هر کاری دلش خواست انجام بده و من هم در برابر تموم کاراش ساکت باشم و حرفی نزنم با خشم به صورتش خیره شدم و گفتم:
_تو فکر کردی کی هستی ک هر جوری دلت خواست با من صبحت میکنی و راه به راه من و میبوسی تو جز یه متجاوز مست و لااوبالی فکر کردی کی هستی هان تویی ک حتی زنت هم تو رو خواسته و ترکت کرده با یکی دیگه رفته …..
_خفه شو!
با دادی ک زد ساکت شدم نگاهم ک به صورتش افتاد رنگ از صورتم پرید و با ترس بهش خیره شدم صورتش از عصبانیت قرمز شده بود و رگ گردنش برآمده با چشمهایی ک رگه های قرمز داخلش معلوم بود
با ترس آب دهنم و به سختی فرو بردم و سعی کردم خودم نبازم نگاهش وحشتناک ترسناک بود
با ایستادنش رسما فاتحه ام رو خوندم

با هر قدمی ک به سمتم برمیداشت کوبش قلبم شدید تر میشد از ترس داشتم به خودم میلرزیدم اما ظاهر خونسردی به خودم گرفته بود وقتی تو یک قدمیم ایستاد بی هوا فکم و گرفت ک از شدت درد گفتم
_آخ
با شنیدن صدای آخم فشار دستش رو بیشتر کرد ک اشک داخل چشمهام جمع شد با درد گفتم
_فکم و ول کن دیوونه داری چه غلطی میکنی تو!
با عصبانیت خم شد روی صورتم و با خشم زمزمه کرد
_تا حالا هیچکس جرئت نداشته با من اینجوری حرف بزنه !
میخواستم بگیرم قشنگ برینم بهش اما فعلا باید سکوت میکردم تا فکم رو ول کنه چون از شدت دردش صورتم درهم شده بود و داشت کم کم گریه ام میگرفت با حرص گفتم
_ولم کن
با لحن ترسناکی گفت
_میدونی من با آدمایی مثل تو چیکار میکنم
سئوالی و پر از ترس به چشمهای قرمزش ک حالا ترسناک تر از همیشه شده بود خیره شدم ک بریده بریده گفت
_زنده زنده دفنش میکنم!
با شنیدن این حرفش حس کردم رنگم پرید نگاهی به صورتم انداخت پوزخندی زد و فکم و ول کرد و محکم پرتم کرد روی زمین با درد بهش خیره شده بودم ک حقارت آمیز بهم یه نگاه انداخت و گفت
_حدت رو بدون دفعه ی بعدی اینجوری باهات رفتار نمیکنم فهمیدی؟!
با ترس سرم و تکون دادم
ک سری تکون داد و گفت
_حالا گورت و گم کن از جلوی چشمهام
با درد حقارت و دستم به سختی از روی زمین بلند شدم و از اتاقش خارج شدم ک صدای معاونش حسام اومد
_طرلان خانوم خوبید؟!
با دیدن نگاه نگرانش لبخند مصنوعی زدم اشکام و پاک کردم گفتم
_ممنون من خوبم
مشکوک نگاهی به سر و وضعم انداخت و گفت
_مطمئنی
تا خواستم جوابش رو در اتاق رئیس به شدت باز شد و صدای خشن آریا بلند شد
_حسام بیا داخل
حسام نگاهی بهم انداخت و رو به آریا گفت
_شما مطمئنید خوبید؟!
با صدایی ک سعی میکردم نلرزه گفتم
_آره
سری تکون داد و داخل اتاق آریا رفتند به سمت اتاقی ک آریا بهم داده بود رفتم کیفم و برداشتم و بدون اینکه خبر بدم از شرکت زدم بیرون حالم اصلا خوب نبود اون عوضی یه مریض روانی بود ک فقط با خشونت و تحقیر من داشت خودش و ارضا میکرد کثافط لجن!

شب شده بود از شدت ترس و سرما داشتم میلرزیدم خیابون ها تاریک بود و هیچکس نبود تو این هوای سرد حتی یه تاکسی هم رد نمیشد اگرچه رد هم میشد پولی نداشتم سوارش بشم لعنت بهت آریا حالا باید چه غلطی میکردم لباس کهنه و نازکی ک تنم بود باعث شده بود بیشتر لرز کنم تو این هوای سرد دستم و محکم دورم پیچیدم و قدم هام رو تند تر کردم
صدای بوق ماشینی از پشت سرم اومد و پشت بندش صدای پسری بلند شد
_خانوم خوشگله بیا سوار شو بهت خوش میگذره
بدون اینکه بهشون توجه کنم به راهم ادامه دادم میدونستم کلکل کردن با یه مشت لااوبالی سر انجام خوبی نداره و این وقت شب ک هیچکس نیست یه بلایی سرم میارند پس بدون اینکه به متلک هاشون و حرف هاشون توجه کنم با سرعت بیشتری قدم برداشتم
اما مگه دست بردار بودند
_خانوم خوشگله بیا سوار شو ناز نکن!
کلافه ایستادم به سمتشون برگشتم و داد زدم
_مزاحم نشید آقا
_جووون عجب صدایی داری هرزه خانوم!
با شنیدن کلمه ی هرزه چشمهام گرد شد این چی داشت میگفت به من میگفت هرزه طبق عادت همیشگیم با چشمهایی ک حالا گرد شده بود بهش خیره شدم و گفتم
_با منی!؟
قهقه ای زد و گفت
_آره جیگر با خودتم
با حرص داد زدم
_جیگر عمته مرتیکه ی کثافط گمشو مزاحم نشو آشغال عوضی
_امشب چند میگیری سرویس بدی هرزه خانوم ؟!
چشمهام دیگه گشاد تر از این نمیشد برای بار دوم یکی دیگه داشت من و هرزه ی خیابونی میدید صدای باز شدنش ماشینش اومد اما من پاهام قفل زمین شده بود نمیتونستم حتی حرکتی کنم تموم اتفاقات اون شب مثل یه فیلم از جلوی چشمهام رد شد
انقدر غرق افکارم و یاد آوری اون شب بودم ک یادم رفت باید فرار کنم و خودم و نجات بدم تا باز هم گیر یه آدم عوضی نیفتم
با قرار گرفتن دستی دور بازوم وحشت زده سرم و بالا گرفتم و به پسر مست روبروم خیره شدم ک با صدای خماری ک در اثر مستی کشیده شده بود گفت
_انقدر ناز نکن بد جور زدم بالا سوار شو ج…نده خانوم امشب تا صبح باید زیرم جر بخوری و آه و ناله کنی برام
وقتی من و به سمت ماشینش کشید داد زدم
_کمک کمک یکی کمک کنه !
قهقه ی مستانه ای زد و گفت
_داد نزن کوچولو اینجا کسی به دادت نمیرسه
دیگه اشکم در اومده بود و داشتم گریه میکردم ک دستی دور بازوم قرار گرفت و صدای خشدار آریا بلند شد
_دستت و بردار از روی دستش تا جفت دستات رو قلم نکردم!

با شنیدن صداش انگار دنیا رو بهم دادند
صدای خنده ی چندش پسره بلند شد
_برو یکی دیگه برا خودت پیدا کن این صاحب داره
صدای خشن و ترسناک آریا بلند شد
_کثافط حرومزاده
پسره ک حالا با شنیدن این حرف آریا عصبی شده بود بازوم رو ول کرد ک سریع رفتم و پشت آریا قایم شدم پسره به سمت آریا حمله ور شد ک صدای جیغم بلند شد کنار ایستادم و با وحشت بهشون خیره شده بودم آریا با مشت و لگد افتاده بود به جونش به قصد کشت پسره رو زد وقتی پسره رو آش و لاش کرد ازش جدا شد لگد محکمی بهش زد و خم شد روی صورتش و با لحن خشنی گفت
_کثافط اگه یکبار دیگه ببینم مزاحم ناموس من شدی خودم میکشمت
لگد دیگه ای بهش زد ک صدای ناله ی پسره بلند شد ازش جدا شد و به سمتم اومد بدون اینکه نگاهی بهم بندازه با صدای بم شده از عصبانیت گفت
_زود باش برو سوار شو
و اشاره ای به ماشینش ک اون طرف خیابون کرد با قدم های لرزون به سمت ماشین حرکت کردم وقتی کنار ماشین رسیدم در ماشین رو باز کردم و با ترس سریع داخل ماشین نشستم و در قفل کردم
آریا هم سوار ماشین شد و با سرعت حرکت کرد انگار میخواست عصبانیتش رو سر ماشین خالی کنه با صدای خشداری گفت
_اون وقت شب اونجا چه گوهی میخوردی؟!
با ترس زمزمه کردم
_داشتم میرفتم خونه من….
حرفم و قطع کرد و با عصبانیت داد زد
_من بهت اجازه دادم از شرکت خارج بشی؟!
با دادی ک زد از ترس دستم و روی قلبم گذاشتم و ساکت بهش خیره شدم ک صدای عربده اش بلند شد
_باتوام؟!
با تته پته گفتم
_خوب من من ….
_خفه شو صدات و ببر امشب آدمت میکنم
با شنیدن این حرفش حس کردم رنگ از صورتم پرید رسما به گریه افتادم و گفتم
_تو رو خدا خانواده ام نگرانم میشن من باید برم خونه
صدای خشدارش بلند شد
_آدرس
با شنیدن این حرفش انگار دنیا رو بهم دادند لبخندی زدم و با خوشحالی آدرس رو بهش گفتم ک بعد از یکساعت من و رسوند و بدون هیچ حرفی رفت

🍁🍁🍁🌹

admin

چشمانی داشته باش که بهترین ها را می بیند، قلبی که بدترین ها را می بخشد، ذهنی که بدی ها را فراموش می کند و روحی که هرگز ایمانش را نمی بازد

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

کدبازان