codebazan

رمان رئیس مغرور من

رمان رئیس مغرور من پارت ۲۱

 

به سمت آریا برگشتم و عصبی بهش خیره شدم و گفتم:
_من این و نمیپوشم
پوزخندی زد و گفت:
_مگه دست خودته که میگی نمیپوشم هان!؟
با شنیدن این حرفش با عصبانیت بیشتری داد زدم:
_بسه آریا تمومش کن من این لباس رو نمیپوشم.
اومدم از کنارش رد بشم که بازوم رو گرفت و عصبی پرتم کردی روی تخت و با صدایی که بیشتر شبیه داد بود گفت:
_وقتی بهت گفتم بپوش باید میپوشیدی فهمیدی حالا که نپوشیدی بد بلایی سرت میاد.
با وحشت بهش که داشت لباسش رو درمیاورد خیره شده بودم با صدایی که داشت به وضوح میلرزید گفتم:
_داری چیکار میکنی آریا
_واضح نیست میخوام چیکار کنم
چشمهام پر از خواهش و التماس شد اما فایده نداشت خواستم از روی تخت بلند بشم و فرار کنم که آریا فهمید سریع خیمه زد روم و شروع کرد به بوسیدن و گاز گرفتن لبهام هر چی تقلا میکردم فایده ای نداشت با رفتن دستش زیر لباسم ناامید شدم ….
* * * * *
آریا چشمهاش رو بسته بود و آروم خوابیده بود اما من همه ی بدنم داشت درد میکرد بعد از رابطه ی وحشیانه ای که آریا باهام برقرار کرد از بس گریه کرده بودم چشمهام ورم کرده بود .
به سختی از روی تخت بلند شدم و لباسم رو از روی زمین برداشتم و پوشیدم از اتاق خارج شدم و به سمت آشپرخونه رفتم تا یه قرص پیدا کنم ، یه آرامبخش برداشتم و خوردم از آشپزخونه اومدم بیرون خواستم به سمت اتاق خواب حرکت کنم که پشیمون شدم رفتم روی مبل دراز کشیدم طولی نکشید که چشمهام گرم شد و خوابم برد …

_هی بیدار شو زود باش
با شنیدن صدای آریا چشمهام رو باز کردم با دیدن صورت عصبیش که با اخم بهم خیره شده بود سریع سر جام نشستم و با ترس بهش خیره شدم که صدای خشک و سردش بلند شد:
_کی بهت گفته اینجا بخوابی هان!؟
با ترس و لرز زبون باز کردم
_من نمیخوام کنار تو بخوابم
چشمهاش برق زد سریع خم شد سمتم که هینی از ترس کشیدم و دستم رو هائل صورتم کردم که صدای پوزخندش بلند شد
_تو که میترسی گوه میخوری من و عصبی میکنی
_آریا لطفا تمومش کن
_چی رو تموم کنم هان زود باش گمشو بیا سر جات بخواب تا سگ نشدم همینجا جرت ندادم.
وقتی حرفش تموم شد ازم فاصله گرفت ، با شنیدن حرف های عصبیش بلند شدم و تند به سمت اتاق حرکت کردم نمیخواستم باز عصبیش کنم و بهونه دستش بدم تا ازش کتک بخورم میدونستم آریا فوبیای خیانت داره و چون یکبار بهش خیانت شده حالا هیچ جوره نمیتونم با حرف زدن قانعش کنم پس باید فعلا مدارا میکردم تا موقعی که میتونستم با فاطمه یا مریم یکیشون ارتباط برقرار کنم و بگم بهم کمک کنند، روی تخت خوابیدم و چشمهام رو بستم وانمود کردم که خوابم طولی نکشید که صدای باز شدن در اتاق اومد و بالا پایین شدن تخت که نشون میداد آریاست.

_طرلان
با شنیدن صدای آرسین به سمتش چرخیدم بهش خیره شدم و گفتم:
_بله
جوابم رو نداد نگاهش روی کبودی های صورتم بود و داشت با ناراحتی خشم نگاه میکرد بلاخره بعد از گذشت چند دقیقه صداش بلند شد:
_مامان بهم گفت تو از قبل بهش خبر دادی حتی به بابا و آقاجون هم گفت
ابرویی بالا انداختم و گفتم:
_چیشد!؟
سری به نشونه ی تاسف تکون داد و گفت:
_هیچکدوم باور نکردند.
سوزش اشک رو داخل چشمهام احساس کردم با التماس به آرسین خیره شدم و گفتم:
_آرسین تو رو خدا کمکم کن بفهمم سام چرا اینکارو باهام کرد بخدا من بینگاهم اصلا رابطه ای با سام نداشتم و ندارم اون روز بعد گذشت مدت طولانی بهم زنگ زد و ازم خواست برم دیدنش بهم گفت میخوام چیز مهمی بهت بگم منم چون دیدم خیلی اصرار میکنه رفتم اما قبلش به مامان خبر دادم بیاد پیش بچه ها و بهش گفتم میرم دیدن سام تا ببینم چیکارم داره.
_رفتنت اشتباه بود طرلان!
با پشیمونی به آرسین خیره شدم و گفتم:
_میدونم رفتنم حماقت محض بود اما من فقط نگران شده بودم.

_کارت اشتباه بود حتی اگه نگرانش شده بودی هم باید به آریا خبر میدادی و میگفتی اینجا خیلی اشتباه کردی و حالا داری میبینی که نتیجه ی اشتباهت چیه درسته طرلان؟!
با چشمهای اشکی زل زدم بهش و مظلوم گفتم:
_آرسین بخدا من کاری نکردم بهش گفتم یه لیوان آب فقط آب رو که خوردم دیگه هیچی یادم نیست نمیدونم چیشد اما مطمئنم هیچ رابطه ای با سام نداشتم.
آرسین کلافه دستی داخل موهاش کشید و به سمتم اومد محکم بغلم کرد و گفت:
_هیش آروم باش گریه نکن من درستش میکنم حساب اون عوضی رو هم میرسم.
_داداش
_جون داداش
_ممنونم که باورم کردی
ازم جدا شد دستش رو دو طرف صورتم گرفت و با صدایی مطمئن گفت:
_گریه نکن طرلان بهم اعتماد کن باشه با هم حلش میکنیم.
_آریا ازم متنفر شده.
_بهش حق بده یکبار بهش خیانت شده بدترین چیزا رو تحمل کرده و حالا که دوباره میخواسته عاشق بشه با همون صحنه ی به ظاهر خیانت روبرو شده اون الان ذهنش مسموم شده باید صبوری کنی تا وقتی که همه چیز معلوم بشه.
_امیدوارم دیر نشه
_دیر نمیشه مطمئن باش!
با شنیدن باز شدن صدای در سالن سریع اشکام رو پاک کردم که صدای آریا بلند شد:
_آرسین تو این ورا
_اومدم خواهرم رو ببینم
آریا پوزخندی زد و گفت:
_بیا اتاق کارم کارت دارم
سپس رو کرد بهم و با لحن خشنی گفت:
_تو هم گمشو تو اتاقت تا موقعی هم که بهت نگفتم بیرون نمیای فهمیدی!؟
سری تکون دادم که خوبه ای گفت
سریع به سمت اتاقم حرکت کردم داخل اتاق که شدم در رو بستم و روی تخت نشستم کلافه نفسم رو پر صدا بیرون دادم نمیدونستم این وضع تا کی ادامه داره اما میدونستم باید تحمل کنم ، با یاد آوری حرف های آرسین هم ناراحت شدم هم کمی شاد ناراحت بخاطر اینکه بابام و آقاجون باورم نداشتند بهم اعتماد نداشتند از طرفی خوشحال هم بودم آرسین و مامان باورم داشتند آرسین بهم کمک میکرد تا بفهمم سام چرا اینکارو کرده و قصدش چی بوده از اینکارش چی بهش میرسید آخه!

داخل اتاق نشسته بودم که صدای باز شدن یهویی اتاق اومد سرم رو بلند کردم با دیدن آریا که با چشمهای قرمز شده اش مثل کاسه ی خون بهم خیره شده بود بلند شدم و با ترس بهش خیره شدم سریع بلند شدم که به سمتم هجوم اورد و محکم پرتم کرد روی تخت که آخی از شدت درد گفتم به صورت عصبیش خیره شدم و نالیدم:
_چرا داری اینجوری میکنی؟!
_چی به داداشت گفتی هان!؟
با ترس گفتم
_من چیزی بهش نگفتم تو چی داری میگی
پوزخندی زد و گفت:
_فکر کردی به داداشت بگی کتک زدم دلش برات میسوزه میاد میبرتت یا میاد عین قهرمانا تو رو از دست من نجات میده ، اما کور خوندی انقدر زیر دست و پام لهت میکنم تا موقعی که جون بدی فکر کردی میزارم عین اون آرمیتای کثافط بهم خیانت کنی و بزارم راحت بری آره!؟
نمیتونستم بزارم همچنان داد و بیداد کنه فحش بده و به ناحق من و قضاوت کنه با صدایی که سعی میکردم محکم باشه خیره به چشمهای خشمگین و ترسناکش شدم و گفتم:
_تو حق نداری با من اینجوری حرف بزنی فهمیدی من بهت خیانت نکردم من اصلا حتی یادم نیست چرا اون شکلی روی تخت بودم میفهمی!؟
_فک کردی من خرم آره اون روز زنگ زدی بهم گفتی کی میای خونه یادته زنگ زده بودی که بری پی کثافط کاریت اما من فهمیدم من ….
حرفش رو ادامه نداد عصبی دستش رو لای موهاش کشید
از روی تخت بلند شدم روبروش ایستادم بهش خیره شدم و گفتم:
_کی بهت خبر داد من رفتم دیدن سام؟!
با عصبانیت عربده کشید
_اسم اون کثافط رو به زبونت نیار فهمیدی؟
_سام فقط …
یه کشیده محکم زد تو گوشم جوری که احساس کر شدن بهم دست داد با چشمهای گرد شده بهش خیره شدم که پرتم کرد روی تخت و در حالی ک لباسش رو درمیاور زیر لب عصبی میگفت
_آدمت میکنم دختره ی احمق

چند روز گذشته بود و رفتار آریا داشت روز به روز بیشتر میشد صبح تا شب ازم مثل خر کار میکشید و شب بعد از اینکه سر یه موضوع بیخود که پیدا میکرد شروع میکرد به کتک زدن من و وقتی حسابی من رو به باد کتک میگرفت و عصبانیتش رو روی بدنم خالی میکرد آخرش ختم میشد به رابطه ی دردناکی که باهام برقرار میکرد این آریا رو اصلا نمیشناختم آریای سنگدل و خشن …
با شنیدن صدای گریه ی ساتین از افکارم خارج شدم و به سمتش رفتم تا قبل از اینکه خواهرش رو بیدار کنه بهش شیر بدم تا آروم بگیره تو بغلم گرفتمش و رفتم روی تخت نشستم و مشغول شیر دادن بهش شدم ساتین شبیه باباش بود کپ آریا و اصلا باهاش مو نمیزد حتی سوگند هم شبیه آریا شده بود و بابت این موضوع خوشحال بودم که حداقل میتونم با نگاه کردن به بچه ها آریا رو تو وجودشون ببینم لبخند تلخی روی لبهام نشست آه آریا کاش باورم داشتی …
_طرلان کجایی طرلان …
با شنیدن صدای داد آریا در حالی که ساتین رو تکون میدادم خواستم بلند بشم که در اتاق باز شد و آریا اومد داخل با دیدنم چشم غره ای بهم رفت و گفت:
_چرا صدات بالا نمیاد صدات زدم هان؟!
_من الان میخواستم بلند بشم بیام که خودت اوم…
_بسه لازم نکرده خودت رو توجیه کنی اخر شب حسابت رو میرسم
با شنیدن این حرفش چشمهام پر از ترس و وحشت شد چونم شروع کرد به لرزیدن باز هم کتک و یه رابطه دردناک دیگه تموم بدنم بخاطر کتک هایی که دیشب خورده بودم کبود بود آریا اومد و کنارم نشست خیره به ساتین که داشت شیر میخورد شد و گفت:
_وقتش رسیده براتون یه مامان جدید بیارم
با شنیدن این حرف آریا لرز کردم حس کردم تموم بدنم یخ بست چجوری میتونست انقدر بیرحم باشه به خودم جرئت دادم و برای اولین بار بعد اون همه سکوت گفتم:
_بچه های من مادر دارند.
سرش رو بلند کرد و بهم خیره شد پوزخندی زد و گفت:
_کدوم مادر نکنه تو آره!؟
_آره من مادرشون هستم و تو نمیتونی هیچکس و به عنوان مادر براشون بیاری البته میتونی خودت هر غلطی خواستی بکنی زن بگیری صیغه کنی یا معشوقه بگیری یا ج.ن.ده بیاری تختت رو برات پر کنه اما نمیتونی حق نداری برای بچه های من مادر بیاری.
_و اگه اوردم
محکم گفتم:
_یا اون و یا خودم رو میکشم مطمئن باش نمیزارم بچه هام جز من به کسی مامان بگن مگر اینکه من مرده باشم.

عمیق نگاهی به چشمهام انداخت و بدون اینکه حرف دیگه ای بزنه گذاشت رفت لعنتی میخواست من رو اذیت کنه کتک زدن هاش کافی نبود میخواست روحم رو زخمی کنه نمیذاشتم بچه هام رو از من بگیره اون هم فقط بخاطر یه نقشه ی کثیف از طرف سام هیچوقت سام رو نمیبخشیدم بخاطر کاری که باهام کرده بود.
وقتی بچه ها خوابیدند از اتاق بیرون اومدم و به سمت اتاق مشترکم با آریا حرکت کردم آریا روی مبل تک نفره نشسته بود و شیشه مشروب دستش بود همیشه از موقع هایی که مست میکرد میترسیدم میدونستم تو مست بودن خیلی ترسناک و سنگدل میشه بدون اینکه سر و صدایی کنم آهسته به سمت تخت قدم برداشتم تا بگیرم بخوابم که صدای خمار آریا بلند شد:
_چجوری تونستی بهم خیانت کنی چی برات کم گذاشته بودم
به سمتش برگشتم چشمهاش حتی تو تاریکی هم معلوم بود و داشت برق میزد برقی که من رو بشدت داشت میترسوند فعلا باید سکوت اختیار میکردم بحث کردن با آدم مست هیچ فایده ای نداشت یا حتی حرف زدن باهاش اومدم بیخیالی طی کنم که بلند شد و تلو تلو خوران به سمتم اومد دهنش داشت بوی گند الکل میداد صورتم رو جمع کردم که صدای قهقه اش بلند شد وقتی خوب خندید به صورتم زل زد و بریده بریده گفت:
_دوست دارم عشق ج.ن‌ده ی من بعد اون خیانتت هنوزم توی لعنتی رو دوست دارم.
با شنیدن حرف هاش اشک تو چشمهام جمع شده بود چقدر دوست داشتم همیشه به عشقش اعتراف کنه بهم بگه دوستم داره ولی حالا که داشت میگفت چشمهاش پر از تنفر و درموندگی بود
_آریا
دستش رو روی لبم گذاشت و خشدار گفت:
_هیش صدات رو نشنوم
با درموندگی و التماس بهش خیره شدم که زیر لب گفت
_لعنتی اون شکلی نگاهم نکن
بعد تموم شدن حرفش دستش رو دور کمرم پیچیده شد و من رو به سمت خودش کشید لبهاش رو روی لاله ی گوشم گذاشت و بوسید که بدنم سست شد
صداش بلند شد
_دوستت داشتم لعنتی نباید بهم خیانت میکردی.

داخل آشپزخونه بودم داشتم نهار آماده میکردم که صدای آریا پیچید
_طرلان
صدام رو بالا بردم
_داخل آشپزخونه هستم
طولی نکشید که اومد داخل آشپزخونه به سمتش برگشتم و گفتم:
_سلام
بدون اینکه جوابم رو بده نگاهی به سر تا پام انداخت و با صدای سرد و بمش گفت:
_امشب قراره بریم خونه آقاجون آماده باش برای شب.
با شنیدن این حرف آریا برای یه لحظه ماتم برد قرار بود بریم خونه ی آقاجون با این وضعیت اصلا دوست نداشتم برم خونه آقاجون مخصوصا وقتی که بابام و آقاجون بهم اعتماد نداشتند و فکر میکردند من به آریا خیانت کردم تحمل نیش و کنایه های شهین و آرمیتا رو نداشتم مخصوصا رفتار سرد بابا و آقاجون ، سرم رو بلند کردم و به آریا خیره شدم و گفتم:
_من نمیام
با شنیدن این حرف من پوزخندی زد و گفت:
_ازت نظر نخواستم گفتم برای شب آماده باش
تا خواستم اعتراضی کنم صداش بلند شد
_الان هم نمیخواد مخ من و بخوری برینی تو اعصاب من زود باش نهار رو حاضر کن
بعد تموم شدن حرفش از اتاق رفت بیرون پام رو روی زمین کوبیدم لعنتی چرا اینجوری میکرد من نمیخواستم برم خونه ی آقاجون چرا نمیفهمید انگار داشت عمدا اینجوری رفتار میکرد

سر میز نهار نشسته بودیم آریا داشت خیلی آروم غذاش رو میخورد
_آریا
با شنیدن صدام دست از غذا خوردن کشید سرش رو بلند کرد و سئوالی بهم خیره شد که با من من گفتم:
_میشه من نیام خونه آقاجون
_نه
با التماس بهش خیره شدم و گفتم:
_تو رو خدا آریا من نمیتونم بیام
_چیه خجالت میکشی!؟
_آریا انقدر ظالم نباش خودت میدونی اگه بیام چه رفتاری باهام میشه پس چرا میخوای من …
با فرود اومدن مشتش وسط میز ساکت شدم با ترس بهش خیره شدم که داد زد
_بسه هی ور ور نکن وقتی بهت گفتم امشب اماده باش یعنی اماده باش وقتی گفتم میریم یعنی میریم
سکوت کرده بودم یعنی دیگه حتی جرئت حرف زدن هم نداشتم مخصوصا با دیدن صورت عصبی آریا هم اگه میخواستم حرفی بزنم دیگه حرفی نمیموند
_خوب گوشات رو باز کن ببین چی میگم!
با شنیدن این حرف آریا از فکر کردن خارج شدم و بهش خیره شدم که با صدای خشک و بمش گفت:
_شب میریم خونه ی آقاجون هیچ بی احترامی ازت نبینم نسبت به هیچکس هر کی هر چی گفت ساکت فقط نگاه میکنی دهنت رو باز کنی اراجیف سر هم کنی دهنت و پر خون میکنم فهمیدی!؟
سرم رو تکون دادم که داد زد
_نشنیدم صدات و
با صدایی که به سختی شنیده میشد گفتم:
_فهمیدم

همراه آریا و بچه ها اومده بودیم خونه ی آقاجون تنها کسایی که خوب باهام رفتار کردند مامان و آرسین بودند اما بقیه هنوز نرسیده داشتند بهم تیکه مینداختند آریا هم خیلی بیتفاوت رفت پیش آقاجون اینا نشست صدای مامان که مخاطبش من بودم بلند شد
_بچه هارو نرگس برد تو اتاق تا بخوابند دخترم بیا بریم بشینیم.
نرگس خدمتکار جدیدی بود که آقاجون آورده بود ، همراه من به سمت سالن رفتیم و پیش بقیه نشستیم که صدای آرمیتا بلند شد:
_چجوری بعد از کاری که کردی روت میشه بیای اینجا!؟
با شنیدن این حرف آرمیتا محکم دستم رو فشار دادم تا هیچ حرفی نزنم و طبق حرف آریا هر حرفی که بهم زدند ساکت باشم و هیچ جوابی بهشون ندم.
_تو خودت هم خیانت کردی آرمیتا پس الان نمیخواد به این تیکه بندازی
با شنیدن این حرف شهین خواستم از شدت خوشحالی بلند بشم برم ماچش کنم چه خوب بود که تو عمرش بلاخره یه حرف خوب زد و دهن این آرمیتای عوضی رو بست درست بود اونا فکر میکردند من خیانت کردم و واقعیت رو نمیدونستند اما همین که حالا آرمیتا گرفته شده بود خودش یه دنیا بود
_من به آریا خیانت نکردم
این صدای آرمیتا بود که داشت این حرف رو میزد شهین پوزخندی بهش زد و گفت:
_تو که راست میگی!
_با این حرفات میخوای به چی برسی!؟
شهین خونسرد بهش خیره شد و گفت
_خوب تو میخوای بااینکارات کاری کنی آریا به سمتت نیم نگاهی بندازه منم چون دوست ندارم آریا باز بیاد سمت تو دارم رک حرف میزنم درضمن تو شوهر داری خجالت بکش
آرمیتا عصبی بلند شد و داد زد
_بسه تو چی داری میگی هی هیچی نمیگم هر چی از دهنت دراومد داری بهم میگی اونم بخاطر دختر هووت چیه نکنه نقشه ای داری نکنه فکر کردی خودت آدم خیلی خوبی هستی با کار هایی که تا حالا کردی …
شهین وسط حرفش پرید و گفت:
_ببین دخترجون …
صدای داد آقاجون بلند شد:
_بسه جفتتون ساکت باشید
_اما آقاجون
_بسه ادامه ندید این بحث رو عوض کنید نمیخوام هیچ حرفی دراین مورد بشنوم
تموم مدت فقط ساکت نشسته بودم و فقط نظاره گر بودم چون من اصلا جرئت نداشتم حرف بزنم و از خودم دفاع کنم.

از سرجام بلند شدم و به سمت طبقه بالا حرکت کردم تا به سوگل و ساتین سر بزنم آه تلخی کشیدم چقدر جدیدا فضای اینجا برام سنگین شده بود و اصلا تحمل نداشتم که اینجا بمونم شاید بخاطر رفتار آقاجون و آرسین بود
داخل اتاق شدم بچه ها آروم خوابیده بودند با دیدنشون لبخندی زدم چه خوب بود که هنوز بچه بودند و هیچ درکی از دنیای اطراف نداشتند با باز شدن در اتاق سرم رو بلند کردم و به مامان خیره شدم که اومده بود داخل اتاق اومد کنارم نشست و گفت:
_خوبی!؟
_تو چی فکر میکنی مامان بنظرت میتونم خوب باشم اون هم بعد از این همه ماجرا
آه تلخی کشید و گفت:
_خدا از باعث و بانیش نگذره که اینکارا رو باهات کرد
_مامان
_جانم
_تو به من اعتماد داری!؟
به چشمهام خیره شد و با صدای محکمی گفت:
_بهت اعتماد دارم به تربیت و ذات درستت اعتماد دارم میدونم انقدر خراب نیستی که هرز بپری و به شوهرت خیانت کنی مخصوصا تویی که عشق نسبت به شوهرت تو چشمهات معلومه و باید کور باشی تا نبینی.
با شنیدن حرف های مامان سوزش اشک رو داخل چشمهام احساس میکردم بدون حرف بغلش کردم چقدر خوب بود بودنش حرف هاش و حس قوت قلبی که بهم میداد.
از مامان جدا شدم و با صدای گرفته ی ناشی از گریه گفتم:
_مامان
_جانم
_بابا از من متنفر شده درسته!؟
_نه بابات ازت متنفر نیست.
_اما …
حرفم رو قطع کرد
_درسته باهات سرد برخورد میکنه اما ازت متنفر نیست من باهاش حرف زدم بهش گفتم اون روز تو به من خبر دادی بابات میدونه برات پاپوش درست کردند.

_اما مامان من باید بفهمم سام چرا اون کار رو باهام کرد هر شب باید کتک هایی که میخورم رو تحمل کنم جدا از اون باید چشمهای پر از تنفر کسی که عاشقش هستم رو ببینم و دم نزنم مامان خیلی برام سخت.
مامان با ناراحتی بهم خیره شد و گفت:
_آرسین قرار شده تحقیق کنه فعلا از اون پسره خبری نیست انگار آب شده رفته تو زمین دخترم یکم دیگه تحمل کن همه چیز معلوم میشه.
_فقط امیدوارم هر چه زودتر این قضیه مشخص بشه.
_امیدت به خدا باشه هیچ حقیقتی تا آخر پنهون نمیمونه.
با باز شدن در اتاق دیگه هیچ حرفی نزدیم نرگس اومده بود نگاهی به مامان و من انداخت سپس رو کرد سمت مامان و گفت:
_میز شام آماده است گفتند بهتون خبر بدم خانوم
_باشه تو مراقب بچه ها باش من و طرلان الان میریم
_چشم خانوم
_زود باش طرلان تو که کم نمیاوردی الان بیا بریم شام
ناچار بلند شدم و همراه مامان به سمت پایین رفتیم بازم خداروشکر که با دیدن اون صحنه من و ننداختند بیرون و ذره ای بهم اعتماد داشتند و آریا از سر عصبانیت بچه هام رو ازم نگرفت باید خداروشکر میکردم.
سر میز شام همه نشسته بودند و مشغول خوردن شام بودند مامان رفت کنار بابا نشست من هم صندلی خالی کنار شهین نشستم آرمیتا کنار آریا روبروم نشسته بود اگه تو این وضعیت نبودم خوب حالش رو جا میاوردم کمی غذا کشیدم تا خواستم بخورم صدای نحس آرمیتا بلند شد:
_چجوری میتونی انقدر راحت غذا بخوری با کاری که کردی چجوری میتونی سرت رو بالا بگیری!؟
قاشق رو تو بشقاب گذاشتم و نفس عمیقی کشیدم تا خودم رو کنترل کنم صبر من هم حدی داشت!
_لطف کن دهنت و ببند کنار گوش من ویز ویز نکن
با شنیدن حرف آریا چشمهام برق زد و یه حس خوب بهم دست داد.

خوشحال از اینکه آریا حال آرمیتا رو گرفته با اشتها شروع کردم به خوردن غذا که مامان و آرسین ریز ریز میخندیدند صدای آقاجون بلند شد
_آریا پسرم فردا میام شرکت باهات کار دارم
_باشه آقاجون
بیتفاوت داشتم غذام رو میخوردم که صدای شهین بلند شد:
_آرمیتا
آرمیتا سرش رو بلند کرد و سئوالی بهش خیره شد که ادامه داد:
_سعید اون پسره شوهرت ازش خبری نداری تو!؟
با شنیدن این حرف به وضوح رنگ از صورت آرمیتا پرید لبخند زوری زد و گفت:
_من ازش خبری ندارم این چه سئوالیه که داری میپرسی خودت میدونی خیلی وقته از هم جدا شدیم.
شهین متفکر بهش خیره شد و گفت:
_شاید من اشتباه شنیده باشم اما وقتی داشتم از کنار در اتاقت رد میشدم با تلفن حرف میزدی مخاطبت یه شخصی به اسم سعید بود.
با چشمهای گرد شده به آرمیتا خیره شدم حالا همه داشتند بهش نگاه میکردند که با من من گفت:
_شاید اسمش رو آورده باشم چون داشتم با دوستم درد و دل میکردم
شهین سری تکون داد و دوباره شروع کرد به غذا خوردن اما من موشکافانه بهش خیره شدم و حرکاتش رو زیر نظر گرفتم شک نداشتم آرمیتا با سعید صحبت کرده
نگاهی به آقاجون و آریا انداختم که مشکوک داشتند به آدمیتا نگاه میکردند انگار اونا هم میدونستند یه جای کار داره میلنگه بلاخره یه روز دست آرمیتا هم رو میشه من که به همشون از همون اول گفته بودم آرمیتا هیچ تغیری نکرده اما حرفم رو باور نکردند حالا عاقبتش رو خودشون مببینند.

_طرلان
با شنیدن صدای آریا سرم رو بلند کردم و بهش خیره شدم و گفتم:
_بله
_امشب رو اینجا میمونیم چون من فردا شب باید برم مهمونی نمیتونم خونه تنهات بزارم
سری تکون دادم خیلی دوست داشتم بپرسم چه مهمونی و کجا اما جرئت پرسیدن هیچ سئوالی رو نداشتم نه جرئتش رو داشتم نه حقش رو، تقریبا نیمه های شب بود که همه قصد خواب کردند رفتم داخل اتاق لباسم رو با لباس خواب راحتی عوض کردم و روی تخت خوابیدم طولی نکشید که چشمهام گرم شد و خوابم برد.

_بسه دهن گشادت رو ببند
با شنیدن این حرفم عصبی به سمتم اومد و قبل از اینکه بفهمم سیلی محکمی تو گوشم زد که حس کردم پرده ی گوشم پاره شد چند لحظه بهت زده بهش خیره شدم اما زود به خودم اومدم با تنفر بهش خیره شدم و داد زدم:
_تا کی میتونی ذات کثیفت رو از همه پنهون کنی بلاخره دستت رو میشه و همه میشناسنت فکر نکن با این کارات میتونی خودت رو تا اخر عمرت بیمه کنی
پوزخندی زد و با لحن وقیحانه ای گفت:
_به زودی شوهرت رو هم ازت میگیرم ببینم چه گوهی میخوای بخوری
_گوه رو که تو میخوری!
با شنیدن صدای آریا چشمهام از خوشحالی برق زد آرمیتا به عقب برگشت و با صدای گرفته ای گفت:
_آریا تو …
_تو به چه حقی با زن من اون شکلی حرف میزنی هان فکر کردی کی هستی نکنه فکر کردی خودت قدیسه ای یادت رفته تو چه سر وضعی جمعت کردم !؟همین که ندادم سنگسارت کنند خودش کلی بود.
_آریا داری تو …
آریا به سمتش اومد و خیره به چشمهاش شد و حرفش رو قطع کرد شمرده شمرده گفت:
_لخت و پاتیل در حال س*ک*س با اون سعید جمعت کردم یادت رفته یا میخوای واضح به یادت بیارم
آرمیتا از شدت ترس آب دهنش رو قورت داد و گفت؛
_اما من عوض شدم آریا من دوستت دارم.
آریا با شنیدن این حرفش شروع کرد به قهقه زدن عین دیوونه ها داشت میخندید وقتی خنده اش قطع شد بریده بریده گفت:
_دوستم داری!؟ بسه فکر کردی من بچه ام با این کسشعراتت دوباره بیام طرفت تو برای من یه آشغالی بودی که انداختمت دور دیگه حق نداری به زن من نزدیک بشی و اراجیف ببافی وگرنه بد حالت رو میگیرم آرمیتا هواست باشه.

صدای بغضدار آرمیتا بلند شد
_اما اون هم بهت خیانت کرد
_شاید خیانت نکرده باشه
با شنیدن این حرف آریا جا خوردم یعنی آریا هم بهم اعتماد داشت و میدونست من بهش خیانت نکردم نور امیدی تو دلم روشن شد آریا به سمتم اومد دستم رو گرفت و همراه خودش به سمت طبقه بالا برد که صدای آرمیتا از پشت سرمون بلند شد
_فقط یه سئوال
آریا بدون اینکه به سمتش برگرده با صدای خشک و بی روحش گفت:
_بپرس
_همونقدر که این و دوست داری من رو دوست داشتی!؟
با شنیدن این حرف نگاهم و به آریا دوختم تا ببینم جوابش چیه قلبم داشت تند تند خودش رو به در و دیوار میکوبید صدای محکم آریا بلند شد:
_نه
این حرفش چه معنی داشت یعنی اینکه من رو دوست داشت میتونستم امیدوار باشم بعد شنیدن این حرفش ، وقتی داخل اتاق شدیم من رو محکم پرت کرد روی زمین با چشمهای گرد شده از بهت و تعجب اینکارش بهش خیره شده بودم که عصبی داد زد:
_مگه بهت نگفته بودم با هیچکس دهن به دهن نشو هان!؟
_آریا من کاری نکردم …
_هیس ساکت شو حرف نزن گوه نزن تو اعصاب من کاری نکن همینجا زنده زنده چالت کنم همین که تا الان جلوی خودم رو گرفتم تا زنده زنده چالت نکنم.
با شنیدن حرف هاش بغض کردم چقدر سنگدل شده بود اگه انقدر از من متنفر بود پس چرا در مقابل آرمیتا از من دفاع کرد!
_دفعه ی بعدی فقط ببینم تو این خونه حتی با کسی داری دعوا میکنی یا جواب میدی ببین چه بلایی سرت درمیارم پتیاره
_آریا تو رو خدا لطفا بس کن چرا انقدر از من متنفر شدی چرا بهم گوش نمیدی!؟
_هیس خفه شو صدات و ببر تا خودم نبریدمش هوایی نشو فکر نکن چون جلوی آرمیتا ازت دفاع کردم بهت اعتماد دارم تو هم یکی هستی لنگه ی آرمیتا همونقدر کثیف همونقدر ج*ن*ده.
به سختی اشکام رو پس زدم هیچوقت دوست نداشتم ضعیف دیده بشم بلاخره بیگناهی من ثابت میشد و آریا پشیمون از کار هایی که کرد
_پشیمون میشی آریا چون من هیچوقت بهت خیانت نکردم!
با شنیدن این حرفم تکونی خورد نگاه عمیقی به چشمهام انداخت و گفت:
_لعنتی

بعد از بیرون رفتن آریا از اتاق به سختی از روی زمین بلند شدم و به سمت حموم رفتم تنها چیزی که شاید الان میتونست حال داغونم رو کمی بهتر کنه فقط منتظر بودم هر چه زودتر سام پیداش بشه و تکلیف من روشن بشه واقعا تحمل این همه چیز برام سخت بود.
* * * *
روی تخت نشسته بودم و داشتم به مهمونی امشب که آریا رفت فکر میکردم حس حسادت تموم وجودم رو پر کرده بود میدونستم یه مهمونی کاری نیست چون اون شکلی که آریا به خودش رسیده بود قبلا تو مهمونی های خودمونی نمیرسید از شدت حرص افتادم به جون ناخون هام چون هیچ کاری نمیتونستم بکنم با شنیدن صدای در اتاق با حرص گفتم:
_بله
صدای مامان اومد
_دخترم بیا پایین همه نشستند دور هم
_باشه مامان
بلند شدم و از اتاق خارج شدم اگه تو اتاق میموندم قطعا دیوونه میشدم مخصوصا با فکر های مزخرفی که از سر حسادت داشت میومد تو ذهنم!

کنار مامان روی مبل دونفره نشسته بودم و داشتم به حرف های بی سر و ته شهین آرمیتا و بقیه گوش میدادم که صدای شهین بلند شد:
_طرلان
سرم رو بلند کردم و بهش خیره شدم سئوالی که ادامه داد:
_تو کجا با آریا آشنا شدی!؟
با شنیدن این حرفش جا خوردم اما نفس عمیقی کشیدم و ریلکس گفتم:
_خیابون
_چجوری یعنی!؟
_تعریف کردنی نیست
یاد اون شب افتادم که آریا من رو به جای آرمیتا اشتباهی گرفته بود و به زور سوار ماشینش کرده بود آه تلخی کشیدم چقدر زود همه چیز گذشت.

🍁🍁🍁🌹

admin

چشمانی داشته باش که بهترین ها را می بیند، قلبی که بدترین ها را می بخشد، ذهنی که بدی ها را فراموش می کند و روحی که هرگز ایمانش را نمی بازد

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن

کدبازان