codebazan

رمان رئیس مغرور من

رمان رئیس مغرور من پارت ۲۲

 

نصف شب شده و من اصلا خوابم نمیبرد آریا هنوز از مهمونی برنگشته بود دلم داشت مثل سیر و سرکه میجوشید داخل اتاق خواب روی تخت نشسته بودم و چشم به در دوخته بودم پس چرا نمیاد نمیدونم چقدر بیدار موندم تقریبا نیمه های صبح بود که خوابم برد
_طرلان بیدار شو
با شنیدن صدای مامان که داشت صدام میزد چشمهام رو باز کردم و خمار بهش خیره شدم گفتم
_جانم مامان
_صبح شده دخترم پاشو به بچه هات شیر بده گرسنه ان صداشون در اومده
_چشم مامان الان
از سرجام بلند شدم که یاد آریا افتادم پس کجا بود یعنی از دیشب اصلا نیومده بود
_مامان
با شنیدن صدام ایستاد به سمتم برگشت و گفت:
_جانم
_آریا امشب نیومد!؟
سرش رو با تاسف تکون داد و گفت:
_نه
با بیرون رفتن مامان عمیق به فکر فرو رفتم یعنی کجا مونده بود امشب که برنگشته بود خونه اون هم بدون اینکه حتی خبری بده خدا لعنتت کنه سام که باعث شدی زندگیم اینجوری بشه هیچوقت نمیبخشمت!
* * * *
مشغول شیر دادن به بچه ها بودم که صدای باز شدن در اتاق اومد با دیدن آریا پوزخندی زدم که بدون توجه بهم به سمت حموم رفت خیلی دلم میخواست ازش بپرسم دیشب کجا بوده اما جرئت پرسیدن همچین سئوالی رو ازش نداشتم چون آریا اصلا من رو آدم حساب نمیکرد

آریا اومد روی تخت خوابید و بدون توجه به حضور من چشمهاش رو بست عصبی نفسم رو بیرون دادم خیلی دلم میخواست الان بازخواستش کنم ازش بپرسم دیشب رو کجا مونده و از این حس حسادت لعنتی که به جونم افتاده بود خلاص بشم اما مگه میشد تا وقتی که واقعیت رو میفهمیدم دیوونه میشدم
_آریا
با شنیدن صدام بدون اینکه چشمهاش رو باز کنه با صدای سرد و خشکی گفت:
_بله
_چرا دیشب نیومدی!؟
_به تو ربطی نداره
با شنیدن این حرفش عصبی شدم و از کوره در رفتم با صدای عصبی اما تقریبا آرومی جوری که صدای بچه ها درنیاد گفتم:
_من زنتم
صدای پوزخندش اومد
_زن من!
_فکر نمیکنم حرف خنده داری زده باشم من زن توام و تو باید بهم بگی که چرا دیشب نیومدی فهمیدی!؟
آریا بلند شد روبروم نشست و با خشم بهم خیره شد و گفت:
_خفه شو زر زر نکن انقدر دهن گشاد رو ببند تا جرت ندادم زنیکه ی پتیاره فکر کردی یادم رفته لخت و پاتیل و مست تو بغل اون مرتیکه ی بیناموس دیدمت
_اما تو داری اشتب…
وسط حرفم پرید و عصبی غرید:
_هیس صدات درنیاد وگرنه همینجا خفت میکنم فکر نکن یه احمق هستم که حرف هات رو باور میکنم
بعد تموم شدن حرفش از روی تخت بلند شد که نتونستم جلوی خودم رو بگیرم و گفتم:
_کجا
با عصبانیت به سمتم برگشت و گفت:
_قبرستون

با بیرون رفتنش از اتاق آهی کشیدم چرا نمیخواست به من اعتماد کنه چرا باورم نمیکرد پوزخندی روی لبهام‌ نشست شاید اگه من هم بودم اعتماد نمیکردم یه لحظه خودم رو جای آریا گذاشتم اگه اون رو با یه دختر لخت تو تخت خواب میدیدم چه واکنشی نشون میدادم بدون شک دیوونه میشدم حتی فکرش هم وحشتناک بود ، سری تکون دادم تا به افکار آزار دهنده ام خاتمه بدم نگاهی به پسرم و دخترم انداختم جفتشون آروم خوابیده بودند لبخندی روی لبهام نشست چقدر خوب بود که داشتمشون
* * * *
_طرلان
با شنیدن صدای آرسین بهش خیره شدم و گفتم:
_جانم
_حالت بهتر شده!؟
_آره بهترم داداش
_آریا هنوز اذیتت میکنه درسته!؟
_حق داره شاید اگه من هم جای آریا بودم و با اون صحنه مواجه میشدم عکس العمل خوبی از خودم نشون نمیدادم پس حق داره.
آرسین نگاه عمیقی بهم انداخت و گفت:
_دوستش داری!؟
چشمهام رو باز و بسته کردم و با عشق گفتم:
_خیلی زیاد دوستش دارم اونقدر که نمیتونی تصورش کنی حتی.
_هیچ اثری از سام نیست میتونی تا موقعی که پیداش بشه تحمل کنی اون هم با وجود اخلاق بد آریا
_میتونم تحمل کنم باید تحمل کنم چاره ی دیگه ای ندارم
_مجبور نیستی باهاش زندگی کنی طرلان
با بغض گفتم:
_دوستش دارم من داداش من بهش خیانت نکردم من مثل آرمیتا نبودم براش

آرسین به سمتم اومد و محکم بغلم کرد و گفت:
_میدونم عزیزم انقدر به خودت فشار نیار بلاخره همه چیز درست میشه مطمئن باش هر جور شده اون بیشرف رو پیدا میکنم شده باشه از زیر خاک اما پیداش میکنم ثابت میکنم که خواهر من از برگ گل پاکتره نمیزارم زندگیت بیشتر از این خراب بشه بهم اعتماد کن.
با شنیدن حرف های دلگرم کننده ی آرسین اشک تو چشمهام جمع شد ازش جدا شدم سرم رو بلند کردم و بهش خیره شدم با صدایی گرفته ناشی از بغض گفتم:
_دوستت دارم داداش ممنون که بهم اعتماد داری
لبخند قشنگی زد که اینبار من رفتم محکم بغلش کردم که صدای مامان از پشت سرمون اومد:
_به به خواهر و برادر چه عاشقانه همو بغل گرفتند
از هم جدا شدیم و به عقب برگشتم میون اشک لبخندی زدم که مامان گفت:
_تنها تنها
صدای شیطون آرسین بلند شد
_دیشب شما هم داشتید بابا رو بغل میکردید مامان خانوم
با شنیدن این حرف صورت مامان از شدت خجالت قرمز شد و لپاش عین دختر بچه ها گل انداخت با حرص رو به آرسین گفت:
_خجالت بکش بچه
تا آرسین خواست حرفی بزنه صدای داد آرمیتا اومد:
_داری چیکار میکنی ولم کن وحشی!
صدای عربده آریا تو خونه پیچید
_هرزه اومدی تو اتاق من ک چی هان فکر کردی من گول این چیزا رو میخورم و میام باهات میخوابم نتونستی از بقیه راه ها بهم برسی میخواستی تنت و واسم عرضه کنی شاید بیام بکنمت آره ج*ن*ده خانوم
چشمهام گرد شد که با پرت شدن آرمیتا وسط سالن همه چیز از یادم رفت سرم رو بلند کردم ک با دیدن صورت عصبی و وحشتناک آریا حس ترس عجیبی بهم دست داد

انگشتش رو به نشونه ی تهدید جلوی آرمیتا گرفت و در حالی که از شدت خشم داشت نفس نفس میزد با صدایی عصبی که خیلی وحشتناک شده بود گفت:
_دفعه ی آخرت باشه دفعه ی بعدی زنده زنده چالت میکنم فهمیدی!؟
آرمیتا از شدت ترس و وحشت ساکت شده بود و فقط با ترس و لرز داشت به آریا نگاه میکرد وقتی سکوت آرمیتا رو دید با صدایی بلند فریاد زد:
_با توام فهمیدی!؟
آرمیتا بلاخره به خودش اومد و با صدای لرزونی گفت:
_فهمیدم
پوزخندی زد آریا و با لحن تحقیر کننده ای گفت:
_اگه نفهمیده باشی هم من بلدم یه جور دیگه باهات رفتار کنم
_آریا چخبره اینجا!؟
با شنیدن صدای عصبی آقاجون رنگ از صورت آرمیتا پرید وحشت زده تر از قبل شد چرا واقعا! چون میترسید دستش برای آقاجون رو بشه پوزخندی روی لبهام نشست و سری به نشونه ی تاسف تکون دادم
_بهتره از نوه ی عزیزت بپرسی
آقاجون اخماش رو تو هم کشید و گفت:
_آریا با توام آرمیتا چرا با این وضع روی زمین افتاده چخبره اینجا!؟
آریا با شنیدن این حرف آقاجون از کوره در رفت و عصبی فریاد زد:
_نوه ات اومده بود تو اتاق من تا باهام بخوابه میفهمی با این لباسی که عین هرزه ها شده اومده بود من و تحریک کنه منتظر بوده پیش زنم نباشم تا بیاد پیشم میفهمی!؟این همون نوه ی عزیزت که به اصطلاح عوض شده بود
_تو چی داری میگی!؟
آریا پوزخند عصبی زد و گفت:
_آقاجون حرف های من کامل واضح بود منتها اگه شما میخوای خودت رو بزنی نفهمیدن اون مشکل من نیست.

آقاجون با خشم به آرمیتا خیره شد که روی زمین افتاده بود و اصلا سر و وضعش مناسب نبود با صدایی که داشت میلرزید گفت:
_زود باش برو تو اتاقت
آرمیتا بلند شد و به سمت طبقه بالا رفت ، با رفتن آرمیتا آقاجون رو کرد سمت آریا و با صدای محکم پر از تحکم گفت:
_بیا اتاقم
آریا سری تکون داد و همراهش حرکت کرد و به سمت اتاقش رفتند
_وای خدا این چی بود دیگه تا حالا این شکلیش رو ندیده بودم دیگه
صدای شهین بود که داشت این حرف رو میزد مامان بهت زده گفت:
_واقعا میخواست همچین کاری بکنه
دیگه تحمل شنیدن نداشتم به سمت اتاق خودم حرکت کردم داخل اتاق که شدم در رو بستم و روی تخت نشستم به سختی جلوی ریزش اشکام رو گرفته بودم
اون دختره چجوری تا این حد پرو شده بود همش تقصیر آقاجون بود که دوباره اون و آورد به این خونه اگه آریا بهش پا میداد چی میشد اگه برای انتقام گرفتن از من باهاش میخوابید بدون شک زنده نمیموندم.
با باز شدن در اتاق سرم رو بلند کردم با درموندگی به آریا خیره شدم که پوزخندی بهم زد و گفت
_تو هم یکی هستی لنگه ی اون زنیکه
با التماس نالیدم
_آریا
_هیش ساکت شو نمیخوام صدات و بشنوم.

با بیرون رفتنش از اتاق بغضم بیصدا ترکید چطور میتونستم رفتار سرد و یخ زده اش رو تحمل کنم خدا خودت بهم کمک کن بهم صبر بده تا طاقت بیارم با باز شدن در اتاق سریع دستم رو به صورتم خیسم کشیدم تا اشکام رو پاک کنم که نگاهم برای یه لحظه به آریا خورد داشت خیره خیره نگاهم میکرد سریع نگاه ازش گرفتم و بلند شدم تا از اتاق برم بیرون میخواستم از کنارش رد بشم که بازوم رو گرفت ایستادم من رو به سمت خودش برگردوند و دستش رو به سمت گونه های خیسم اورد و نوازش وار روی گونم کشید قطره اشکی از چشمم افتاد که صدای خشک و سردش بلند شد
_یه روزی اگه یه قطره اشک از چشمهات میفتاد دیوونه میشدم دنیا رو به آتیش میکشیدم!
سکوت کرد و زل زد به چشمهام نمیدونست چقدر با حرف هاش داره من و داغون میکنه
بعد مکث طولانی ادامه داد:
_اما الان تنها حسی که از دیدن اشکات دارم لذت میدونی چرا!؟ چون تو با من بدترین کاری که میتونستی رو کردی میخواستی انتقام بگیری آره انتقام لحظه ای که بهت تجاوز کردم آره!؟
سرم رو به نشونه ی منفی تکون دادم و گفتم:
_نه آریا تو داری اشتباه میکنی تو …
_نمیخواد انکار کنی بسه! از دروغ هاتون خسته شدم از خیانتاتون به هر آدمی که به پستم میخوره میشه خیانتکار.
لبهام از شدت بغض داشت میلرزید من بیگناه بودم من بهش خیانت نکرده بودم چرا درک نمیکرد چرا من و نمیفهمید آخه چرا سعی نمیکرد برای یکبار هم که شده به حرفام گوش بده
_تو از آرمیتا هم نفرت انگیز تری!
با شنیدن این حرف آریا حس کردم روح از تنم خارج شد سئوالی بهش خیره شدم که ادامه داد:
_آریا یکبار بهم خیانت کرد اما تو هر بار هر ثانیه حس میکنم داری بهم خیانت میکنی با اینکه میدونستی بهم خیانت شده فوبیای خیانت دارم اما تو با وجود اینکه میدونستی بهم خیانت کردی.
تا خواستم لب باز کنم از خودم دفاع کنم به سمت تخت رفت و گفت:
_الان هم سر و صدا نکن برو بیرون حوصله ندارم باز اون زنیکه با لباس خواب جلف بیاد کنارم.

از اتاق اومدم بیرون اما تموم فکر و ذکرم پیش آریا بود چی میشد اگه میفهمید من بهش خیانت نکردم تا راحت میتونستم حساب آرمیتا رو برسم وقتی که فهمیدم رفته تو اتاق شوهرم.
_بلاخره آریا مال من میشه!
با شنیدن صدای آرمیتا از پشت سرم به سمتش برگشتم و بهش خیره شدم که ادامه داد:
_تو آریا رو از من گرفتی اما خیلی زود از دستش دادی و من دوباره بدستش میارم
با شنیدن حرف های وقیحانه اش عصبی لبخندی زدم و گفتم:
_حوصله ی شنیدن حرف های بی سر و ته تو رو ندارم.
و خواستم برم به سمت پایین که صدای پاهاش اومد و بازوم رو گرفت و گفت:
_کجا وایستا حرف هام تموم نشده
ایستادم به چشمهاش که داشت ازش نفرت میبارید خیره شدم و گفتم:
_اما من باهات هیچ حرفی ندارم
_حتی اگه درمورد شوهرت باشه!؟
_شوهرم خودش عقل داره و انقدر عاقل هست که با شنیدن حرف های بی سر و ته تو دوباره نمیاد سمتت خودت که دیدی چجوری خار و خفیفت کرد بهتره یه کیس دیگه برا خودت پیدا کنی آریا بهت محل سگ هم نمیده دختر جون.
_آریا خودش میاد سمتم مطمئن باش
پوزخندی زدم و گفتم
_حتما منتظر باش میاد
_تو زندگیش و نابود کردی اما من زخمش رو التیام میدم دوباره عاشقم میشه سمت من برمیگرده
_تو مریض روانی هستی آرمیتا باید درمان بشی
پام رو روی اولین پله گذاشتم که دستی از پشت محکم هلم داد و صدای جیغ من بود که خونه رو پر کرد …

با درد شدید که تو ناحیه دستم حس کردم چشمهام رو باز کردم تو اتاق نا آشنایی بودم کمی به خودم فشار آوردم که با یادآوری اتفاق هایی که افتاد آهی کشیدم آرمیتا من رو از پله ها هل داد و بعدش جز سیاهی مطلق چیزی نبود ، با باز شدن در اتاق نگاهم به مامان افتاد که با دیدن چشمهای باز من اشک تو چشمهاش جمع شد و سریع از اتاق خارج شد بعد از چند دقیقه همراه دکتر و پرستار اومد ، دکتر بعد از یه معاینه کلی و پرسیدن چند تا سئوال جزئی از اتاق رفت بیرون و حالا من مونده بودم و مامان
_طرلان خوبی دخترم درد نداری!؟
با شنیدن صدای نگرانش لبخندی بهش زدم و گفتم:
_خوبم مامان نگران نباش
با گوشه ی چادرش اشکش رو پاک کرد و با صدای گرفته ای گفت:
_همش تقصیر اون دختره اس معلوم نیست از جون تو چی میخواد خودش زندگی خودش رو خراب کرده حالا اومده به قصد نیت خراب کردن زندگیت و گرفتن جونت این چه مصیبتیه.
دست مامان رو گرفتم و محکم فشار دادم
_مامان
_جانم دخترم
_بهش فکر نکن من که از همون اول گفته بودم آرمیتا عوض نشده و فقط برای انتقام گرفتن اومده اما هیچکدومتون حرف من و باور نمیکردید.
_طرلان
_حالا هم چیزی عوض نشده مامان آرمیتا هنوز هم تو اون خونه اس و …
وسط حرفم پرید و گفت:
_آقاجونت انداختش بیرون
با شنیدن این حرف مامان خشکم زد ساکت شد و با چشمهای گرد شده بهش خیره شدم باورم نمیشد یعنی واقعا آقاجون آرمیتا رو از خونه بیرون کرده بود اون هم بخاطر من!
_مامان
_جانم
_مطمئنی آقاجون آرمیتا رو انداخت بیرون آخه اون …
_آره دخترم چون وقتی آقاجون از اتاق میاد بیرون میبینه آرمیتا تو رو هل میده برای همین عصبی شد و اون انداخت بیرون.

دو هفته گذشته بود و تو این مدت هیچ اتفاق خاصی نیفتاده بود همون روز مرخص شدم و آرسین اومد دنبال من خیلی دلم شکسته بود از اینکه آریا حتی دنبال من هم نیومده بود حتی بابا و آقاجون هم نیومده بودند یعنی انقدر هم براشون ارزش نداشتم!
_طرلان
با شنیدن صدای شهین به سمتش برگشتم صورتش رنگ پریده بنظر میومد
_بله
_آرمیتا اومده
چشمهام گشاد شد
_چی
_انگار آقاجون بخشیده اون رو چون ابراز پشیمونی کرده و حالا دوباره برگشته به خونه.
تموم وجودم پر از خشم شد بس بود هر چی سکوت کرده بودم و بخاطر گناه نکرده داشتم مجازات میشدم بس بود هر چقدر تو سری هایی که میخوردم رو تحمل میکردم ، با عصبانیت به سمت پایین رفتم آرمیتا تو بغل آقاجون نشسته بود و بقیه هم روی مبل نشسته بودند با دیدن آریا که خیلی خونسرد بدون هیچ عصبانیتی نشسته بود بیشتر از قبل عصبی میشدم
_اینجا چخبره این عفریته اینجا چیکار داره!؟
با شنیدن صدام و اون لحن صحبت کردنم آقاجون عصبی داد زد:
_حدت رو بدون دختر جون
_ندونم مثلا میخوای چیکار کنی چقدر بدبخت شدید همتون که گول این هرزه خانوم رو میخورید کسی که به قصد کشت من رو هل داد تا بمیرم.
_بسه آرمیتا پشیمون شده از کاری که کرده تو عصبانیت کاری کرده که …
پوزخند تلخی زدم و حرفش رو قطع کردم:
_که اینطور پس عصبی شده از این لحظه به بعد من نه آقاجونی دارم نه بابایی نه خانواده ای همتون برای من مرده فرض میشید من میرم خونه ی خودم.
اولین قدم رو برداشتم که صدای آریا بلند شد:
_ما هیچ جایی نمیریم
به سمتش برگشتم خیره به چشمهاش شدم و با صدایی بلند گفتم:
_من میرم تو اگه میخوای همینجا بمون یا اگه نه دوست نداری با هرزه ای مثل من زندگی کنی من برای همیشه از زندگیت میرم بیرون.
بدون اینکه هیچ حرف دیگه ای بزنم به سمت طبقه بالا رفتم و مشغول جمع کردن وسایلم شدم طولی نکشید که در اتاق باز شد و صدای خشک و خشدار آریا بلند شد:
_جرئت پیدا کردی زبونت دراز شده!؟

دست از چیدن وسایلم برداشتم نفس عمیقی کشیدم و به سمتش برگشتم دیگه سکوت بس بود اون اگه میخواست بفهمه تا حالا فهمیده بود نه اینکه خودش رو بزنه به نفهمی ، با صدای سرد و خشکی گفتم:
_زبون داشتم فقط سکوت کرده بودم تا بفهمی اما انگار نفهم تشریف داشتی درضمن من تو این خونه نمیمونم خودت دوست داری بمون من و بچه هام میریم یا اگه دوست نداری برم خونه ات هم مشکلی نیست من میتونم یه جای خواب پیدا کنم!
با شنیدن حرف هام اخماش رو تو هم کشید و با لحن بدی گفت:
_لابد میخوای بری ج‌*ن*ده بشی پول دربیاری آره!؟
با شنیدن این حرفش از کوره در رفتم و با خشم داد زدم:
_دهن گشادت و ببند فهمیدی تو فکر کردی چه گوهی هستی میتونی هر دقیقه دهنت رو باز کنی و هر اراجیفی به زبونت اومد بگی هان فکر کردی من بهت خیانت کردم آره!؟ انقدر احمق تشریف داری حتی یه تحقیق هم نکردی من دقیقا روزی که میخواستم برم دیدن سام به مامانم گفتم بیا پیش بچه ها امروز سام زنگ میزنه میگه کار مهمی دارم اگه آریا بفهمه نمیزاره برم مامان اومد من رفتم سام اومد یه لیوان اب برام اورد خوردم بعد از اون هیچی یادم نمیاد یادم نمیاد چرا روی تخت بودی میفهمی یا خودت رو زدی به نفهمی!؟
_داری خودت و توجیه میکنی خیانتت رو
_دیگه تحمل ندارم بشینم به حرف هات گوش بدم تو حتی یه ذره بهم اعتماد نداشتی که بری دنبال حقیقت.

پوزخندی زد و گفت:
_حقیقت ، حقیقت رو با چشمهام دیدم دیگه نیاز نبود برم دنبالش درضمن فکر نکن حرف های کسشعرت رو باورت کردم الان هم زود باش وسایلت رو جمع کن بریم تو خونه حساب این زبون درازی هات رو میرسم.
سری به نشونه ی تاسف تکون دادم این بشر اصلا آدم نمیشد یا هم خودش رو زده بود به نفهمیدن که اینجوری رفتار میکرد خدا میدونست با بیرون رفتنش از اتاق دوباره شروع کردم به جمع کردن وسایلم وقتی جمع کردن وسایلم تموم شد دوتا از خدمتکارا رو صدا زدم تا بچه هارو همراه من بیارند و به سمت پایین رفتیم داشتیم از کنار ورودی در سالن رد میشدیم که صدای آقاجون از پشت سرم اومد:
_پشیمون میشی!
بدون اینکه به سمتش برگردم با صدای رسا و محکمی گفتم:
_اونی که پشیمون میشه من نیستم شمایید ، طلا که پاک چه منتش به خاک.
بعد تموم شدن حرفم حرکت کردم و منتظر شنیدن هیچ جوابی از جانبش نشدم واقعا انگار عقل نداشت که خودش بشینه فکر کنه من ساده رو بگو فکر میکردم یه حامی دیگه هم کنار بابا پیدا کردم اما انگار اصلا بخت با من یار نیست و هیچکس قرار نیست حامی و کنار من باشه آرمیتا که آدم بده اس همه چیزش رو داره اما من چی در عین حال هیچی ندارم!
* * * * *

با دیدن آریا که مست و پاتیل بود و یه دختره تو بغلش لم داده بود و داشت گردنش رو میبوسید حس کردم دود از سرم بلند شد با عصبانیت داد زدم:
_اینجا چخبره!؟
صدای خمار و کشیده آریا بلند شد
_جوون چقدر هات شدی عشقم
بدون توجه به حرفش به سمتشون رفتم بازوی دختره رو گرفتم و با عصبانیت داد زدم:
_زود باش بلند شو عفریته
صدای گوش خراش دختره بلند شد
_داری چیکار میکنی دستت رو بردار ببینم روانی
_هرزه بلند شو ببینم وقتی به سختی بلندش کردم به سمت در سالن بردم و از خونه پرتش کردم بیرون و عصبی رو بهش غریدم:
_یاد بگیر پات و خونه ی مرد متاهل نزاری زنیکه ی پتیاره
و بدون توجه به چشمهای خشمگین و پر از تنفرش در سالن رو محکم بهم زدم و به سمت آریا که لش کرده بود روی مبل رفتم چشمهاش باز بود قرمز شده بود و داشت خمار بهم نگاه میکرد عصبی پوزخندی بهش زدم و گفتم:
_خوش گذشت
با صدایی که کفرم رو درمیاورد کشیده گفت:
_خیلی
_عوض میکشمت
به سمتش حمله ور شدم و تا خواستم بزنمش بازوم رو گرفت و محکم کشید که پرت شدم تو بغلش با خشم داد زدم:
_ولم کن بزار حسابت رو برسم عوضی

_هیش خوشگلم اول به شوهرت یه حالی بده
با خشم بهش خیره شدم و داد زدم:
_یه حالی نشونت بدم اون سرش ناپیدا انقدر جرئت پیدا کردی میری دختر برمیداری از خیابون میاری تو خونه آره که میخوای شبت رو باهاش باشی آره!؟
آره رو با صدای بلندی فریاد زدم که لبخند گل گشادی زد و با مستی بهم خیره شد و گفت:
_از زن ج*ن*ده ام یاد گرفتم خو
چشمهام از شدت حرص و عصبانیت تا سر حد ممکن گشاد شده بود نفس های عمیقی میکشیدم تا بتونم خودم رو کنترل کنم اما مگه میشد این همه وقاحت رو ببینی و عصبی نباشی!
اومدم بلند بشم از روش که محکمتر کمرم رو چسپید با صدایی گرفته و لرزون ناشی از عصبانیت گفتم:
_ولم کن
خمار بهم خیره شد و با صدایی آروم و در عین حال بم و لرزون شده که بخاطر مستی بود گفت:
_نمیخوای شوهرت رو آروم کنی!
_دستت رو بردار آریا
دستش رو برد زیر لباسم و با صدایی خشدار زیر گوشم نجوا کرد:
_شوهرت رو تمکین کن تا سراغ زن های خیابونی نره
با شنیدن این حرفش چونم لرزید یعنی آریا فقط بفکر هوس خودش بود که میرفت سراغ زن های خیابونی تا خودش رو ارض*ا کنه
چقدر سخت بود شنیدن چنین حرف هایی از زبون شوهرت ، با قرار گرفتن لبهای داغش روی پوست گردنم چشمهام بسته شد و آهی از میون لبهام خارج شد
_جووون
جاهامون عوض شد من رو روی مبل سه نفره انداخت و خودش روم خیمه زد شروع کرد به بوسیدن لبهام و گاز گرفتن کنترلم رو از دست دادم و من هم شروع کردم به همراهیش که ازم جدا شد با بیقراری بهش خیره شدم که سرش رو بلند کرد با چشمهای قرمز شده اش بهم خیره شد پوزخندی زد و گفت:
_عادت ندارم دستمالی بقیه رو بردارم و باهاشون بلند کنم.
از روم بلند شد هنوز شکه بهش خیره شده بودم به وضوح صدای شکستن قلبم رو شنیدم

🍁🍁🍁🍁🌹

admin

چشمانی داشته باش که بهترین ها را می بیند، قلبی که بدترین ها را می بخشد، ذهنی که بدی ها را فراموش می کند و روحی که هرگز ایمانش را نمی بازد

‫9 دیدگاه ها

  1. بهترین رمانههه عالی ولی همش بد بختی اولاش خیلی بهتر بودولی بازم عالیههههههههههههههههههههههههههههههه

  2. خدا وکیلی نویسنده داره کشش میده چه خبره بابا دیگه معلوم کن که طرلان بی گناه چن پارته فقط داریم خیانت خیانت می بینیم دیگه داره جذابیت رمان از دس میره چون شبیه رمان های دیگه شده به نویسنده این رمان بگین کشش نده مارو هم دق نده اینجا فقط هرچه زودتر چهره واقعی ارمیتارو رو کنه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

کدبازان