codebazan

رمان رئیس مغرور من

رمان رئیس مغرور من پارت ۳

 

از شدت ترس هنوز هم بدنم داشت میلرزید نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم آروم باشم نباید این شکلی میرفتم خونه وگرنه مامان حتما نگران میشد و بابا طبق معمول عصبی
داخل کوچه ک شدم با شنیدن صدای داد و بیداد سریع به سمت خونه دویدم همسایه ها نصف بیرون داخل کوچه ایستاده بودند و صدای بقیه هم از داخل حیاط میومد با نگرانی داخل حیاط شدم ک صدای گریه ی ساناز و سیاوش باعث شد به سمتشون بچرخم کنار بی بی صاحب خونه نشسته بودند و داشتند گریه میکردند بی بی هم سعی میکرد آرومشون کنه به سمتشون حرکت کردم
با نگرانی گفتم
_ساناز سیاوش چرا دارید گریه میکنید چیشده؟!
ساناز و سیاوش با شنیدن صدام سرشون و بلند کردند و با چشمهای اشکی بهم خیره شدند
ساناز با گریه گفت
_آبجی مامان
با شنیدن این حرفش حس کردم برای یه لحظه قلبم از طپش ایستاد چیزی مثل زنگ خطر تو مخم به صدا در اومد مامانم مریضیش اشک تو چشمهام جمع شد و بدون اینکه اختیاری داشته باشم روی صورتم جاری شد به سمت بی بی برگشتم و گفتم
_بی بی مامانم کجاست؟!
صدای ناراحت بی بی بلند شد
_دخترم آروم باش گریه نکن مامانت حالش بد شد بابات بردتش بیمارستان
با گریه نالیدم
_کدوم بیمارستان؟!
وقتی آدرس بیمارستان رو گفت بدون اینکه توجهی به بقیه بکنم سریع به سمت بیمارستان حرکت کردم
نمیدونم چجوری و کی به بیمارستان رسیدم وقتی به خودم اومدم ک دکتر به بابا گفت برای عمل پنجاه میلیون پول باید واریز کنیم اونم خیلی زود چون جون مامان تو خطر بود

بابا رفته بود دنبال پول اما چند ساعت گذشته بود و هیچ خبری ازش نشده بود اشک تو چشمهام جمع شده بود اگه مامانم چیزیش میشد من زنده نمیموندم اگه بابام نمیتونست پول رو جور کنه مامانم چی میشد با فکر کردن به اینا داشتم دیوونه میشدم قطره اشکی روی گونم چکید تحمل نشستن داخل بیمارستان رو نداشتم باید کاری میکردم اما از کی کمک میگرفتم از کی پول میگرفتم وقتی هیچکس رو نداشتم سریع از بیمارستان خارج شدم کنار خیابون ایستاده بودم و داشتم گریه میکردم
_امشب چند میگیری خوشگله؟!
با شنیدن صدایی ک داشت میومد به عقب برگشتم و به پسری ک داشت به یه دختر خیابونی پیشنهاد میداد و قیمت ازش میپرسید خیره شدم فکری تو ذهنم جرقه زد اگه من هم امشب خودم و میفروختم میتونستم پول عمل مامان رو جور کنم
کنار خیابون ایستادم ک صدای زنگ موبایلم بلند شد موبایلم رو بیرون آوردم با دیدن اسم آریا خواستم قطع کنم اما نمیدونم چیشد ک جواب دادم
_بله؟!
صدای بم و خشن آریا بلند شد
_کجایی؟!
دلم میخواست داد بزنم به تو چه ک من کجام اما انقدر حالم بد بود ک حوصله ی کل کل باهاش رو نداشتم با صدای گرفته ای گفتم
_کنار خیابون!
با لحن ترسناکی گفت
_کنار خیابون داری چه غلطی میکنی نصف شب؟!
با شنیدن این حرفش پوزخندی روی لبهام نشست و اشک داخل چشمهام دوباره جمع شد چه سئوالی پرسیده بود الان باید چی میگفتم بهش باید میگفتم اومدم خودفروشی !
برای نجات جون مادرم اومدم تن فروشی کنم اومدم برای یه شب خودم و اجاره بدم
_باتوام داری تو خیابون چه غلطی میکنی؟!
با گریه و حرص داد زدم
_اومدم هرزه بشم تو ک بهم تجاوز کردی دخترانگیم و گرفتی راه من و آزاد کردی میخوام خودم و بفروشم میفهمی میخوام برای یه شب همخواب پسرای پولدار بشم ازت متنفرم از همتون متنفرم
با گریه گوشی رو قطع کردم ک صدای بوق ماشینی اومد سرم و بلند کردم ک ماشین مدل بالای مشکی رنگی کنار پام ایستاده بود
من دیگه دختر نبودم!
نمیذاشتم مادرم بمیره من بخاطر مادرم هر کاری میکردم حتی شده گناه بدون اینکه فکر کنم به سمت ماشین رفتم و در باز کردم و سوار شدم ک ماشین حرکت کرد تمام مدت بیصدا اشک میریختم حتی سرم و بلند نکرده بودم صاحب ماشین رو ببینم کسی ک برای امشب میخواستم همخوابش بشم

_چند میگیری واسه امشب؟!
با شنیدن صدای آشنایی بهت زده به سمتش برگشتم ک ….

با دیدن آریا کم مونده بود از تعجب شاخ دربیارم!اون اینجا چیکار میکرد چطور ممکن بود شکه بهش خیره شده بودم بعد از چند دقیقه با بهت لب زدم
_تو اینجا تو…..
انگار صدام و شنید ک پوزخندی زد و گفت
_اون شب ک مست بودم زیاد تقلا میکردی برای فرار از دستم ادا تنگا رو درمیاوردی نگو کارت همینه هر شب زیر این و اون بخوابی و سرویس بدی بهشون
با شنیدن حرف هاش سوزش اشک رو داخل چشمهام حس کردم چجوری جرئت میکرد انقدر راحت من و قضاوت کنه اون از من چی میدونست ک به خودش اجازه میداد این شکلی با من حرف بزنه اشکام روی صورتم جاری شده بودند با گریه گفتم
_نگه دار!
بدون توجه به حرفم به رانندگیش ادامه میداد ک داد زدم
_باتوام میگم نگه دار کثافط
به سمتم برگشت نیم نگاهی بهم انداخت و دوباره نگاهش و به جلوش دوخت و با لحن بدی گفت
_چیه خوشت نیومد میخوای بری به بقیه سرویس بدی نترس پول خوبی بهت میدم اگه خوب سرویس بدی و راضیم کنی
با شنیدن این حرف هاش حس کردم چیزی تو وجودم شکست به وضوح صدای شکستن قلبم و غرورم رو شنیدم درد عمیقی ک بخاطر حرفش تو قلبم پیچید
با گریه نالیدم
_ازت متنفرم میفهمی!
وقتی سکوت کرد و جوابم رو نداد با داد گفتم
_ازت متنفرم عوضی ازت متنفر…..
با سیلی محکمی ک روی دهنم کوبید سرم محکم به شیشه ی ماشین خورد و ساکت شدم بهت زده دستم و روی لب پاره شده ام گذاشتم
چقدر بدبخت شده بودم ک یه غریبه داشت دست روم بلند کرد چقدر تنها و بیکس شده بودم بابا کجایی ببینی روی دخترت دست بلند کرد کسی ک با سنگدلی تمام دخترانگیش رو گرفت
اشکهام و پاک کردم من نباید کم میاوردم من به خاطر مامانم باید تحمل میکردم با صدای خشدار شده و گرفته ناشی از گریه گفتم
_نگه دار میخوام پیاده بشم
با صدای خشن و ترسناکش گفت
_صدات و ببر و بتمرگ سر جات تا بیشتر عصبی نشدم کافیه یه کلمه ی دیگه حرف بزنی تا همینجا زنده زنده سر به نیستت کنم
با شنیدن این حرفش از ترس ساکت شدم تو زندگیم از هیچ مردی نمیترسیدم اما بشدت از مرد روبروم میترسیدم و همیشه جلوش کم میاوردم نمیدونم چرا انقدر مرموز و ترسناک بود
با ایستادن ماشین از فکر بیرون اومدم و با ترس به آریا خیره شدم ک از ماشین پیاده شد در ماشین و باز کردم و پیاده شدم با دیدن همون خونه ی ویلایی ک شبیه قصر بود و اون شب آریا بهم تو این خونه بهم تجاوز کرد شکه سرجام ایستاده بودم اشکام بدون هیچ اختیاری روی صورتم جاری شده بودند و دستام داشت از شدت ترس و حالت تهوعی ک بهم دست داده بود میلرزید
با صدای لرزونی گفتم
_بزار من برم
پوزخندی زد و گفت
_کجا تازه اومدی میخوای بری!
با گریه و التماس نالیدم
_کاری بهم نداشته باش تو رو خدا
به سمتم اومد و بازوم و گرفت خم شد و کنار گوشم با لحن ترسناکی زمزمه کرد
_هیس همین الان عین آدم همراهم میای داخل خونه وگرنه وسط حیاط جرت میدم !
با شنیدن این حرفش با چشمهای گشاد شده از ترس و بهت بهش خیره شدم ک نگاهش و به لبهام دوخت و خم شد بوسه ی کوتاهی روی لبهام زد و آروم زمزمه کرد
_طعم لبهات مزه ی عسل میده دیوونم میکنه

با شنیدن این حرفش چند لحظه خشک شده سر جام ایستادم و بدون هیچ حرفی بهش خیره شدم نمیدونم چرا با شنیدن این حرفش برای یه لحظه همه چیز رو فراموش کردم و قلبم دیوانه وار داشت میکوبید
با کشیده شدن دستم بی اراده دنبالش حرکت کردم هنوز تو بهت حرفش بودم و قدرت انجام کاری رو نداشتم وقتی وارد خونه شدیم من و به سمت اون اتاق برد همون اتاقی ک توی مستی دخترانگیم رو گرفت با دیدن تخت اشک داخل چشمهام جمع شد و تموم اتفاقات اون شب مثل یه فیلم از جلوی چشمهام رد شد جیغ هام التماس هام برای رهایی از دست آریا ک اون شب با سنگدلی بهم تجاوز کرد و به بدترین شکل ممکن و بدون هیچ محرمیتی با بی رحمی من و از دنیای دخترونم خارج کرد
دستم و روی گوش هاش گذاشتم و هیستیریک شروع کردم به جیغ کشیدن ک دستی دورم پیچیده شد و صدای بم و خشدار آریا کنار گوشم بلند شد
_هیش آروم باش چیزی نیست
انقدر تو بغلش جیغ کشیدم و گریه کردم ک بیحال شدم وقتی دید آروم شدم من و به سمت تخت برد و روی تخت خوابوند همون تختی ک روش زن شدم!
بیحال تر از اونی بودم ک بتونم اعتراضی کنم با چشمهای اشکی و پر از ترس بهش خیره شده بودم ک صداش بلند شد
_داشتی تو خیابون چیکار میکردی؟!
با شنیدن این حرفش یاد مامان افتادم بیحال خواستم بلند بشم ک دستش و روی سینه ام گذاشت و مجبورم کرد دوباره دراز بکشم
_حالت خوب نیست بخواب!
با صدای گرفته ای نالیدم
_مامانم!
ابرویی بالا انداخت و گفت
_مامانت چی؟!
_تو بیمارستان حالش بده دکترا پول خواستن من باید برم
با صدای خشن و سردی گفت
_برای همین سر چارراه داشتی تن فروشی میکردی؟!
_آره
به چشمهای قرمز شده اش و فک منقبض شده از عصبانیتش خیره شدم برای یه لحظه ترسیدم از نوع نگاهش
_بخاطر مامانت حاضری هر کاری بکنی؟!
قطره اشکی روی گونم چکید و زمزمه کردم
_آره
چشمهای سرد و یخ زده اش رو به چشمهام دوخت و گفت
_امشب با من باش پول عمل مادرت و میدم
با بهت بهش خیره شدم ک‌…..

با بهت زمزمه کردم
_چی
با خم شد روم و با صدای خشداری کنار گوشم زمزمه کرد
_داشتی تو خیابون تن فروشی میکردی بخاطر پول عمل مادرت من و تمکین کن و فقط با من باش پول عمل مادرت و میدم
با درد چشمهام و باز بسته کردم قطره اشکی روی گونم چکید باید قبول میکردم مجبور بودم بخاطر مادرم چاره ای نداشتم من یکبار توسط این مرد زن شده بودم و به اجبار از دنیای دخترونم خارج شده بودم اونم به بدترین شکل اما اینبار بخاطر مادرم مجبور بودم خودم رو فدا کنم
چشمهام رو به چشمهای قرمز و تبدارش دوختم و با درد زمزمه کردم
_قبوله
نگاهش و به لب هام دوخت ک با زبون ترش کردم چشمهام رو بستم ک لبهاش روی لبهام نشست و شروع کرد به بوسیدن با حس لبهای گرمش روی لبهام و بوسه ی داغش تموم بدنم گر گرفت دستش ک رفت زیر لباسم ناخواسته آهی کشیدم ک با صدای بم و خشداری زمزمه کرد
_من صاحب توام !
با شنیدن این حرفش شک شدم یعنی چی صاحب من بود منظورش از این حرف چی بود با قرار گرفتن دست داغش روی رون پام از فکر کردن به حرفش خارج شدم و با وحشت بهش خیره شدم ک بهم نزدیک شد و این بود یه شروع دوباره یه رابطه ی دیگه ک برای من پر از درد بود و برای آریا پر از لذت….
* * * * *

نگاهی به آریا ک چشمهاش رو بسته بود و راحت خوابیده بود انداختم درد امونم رو بریده بود به سختی از روی تخت بلند شدم و لباس هام رو ک روی زمین افتاده بود برداشتم و به زحمت پوشیدم و آهسته از اتاق خارج شدم تا بیدارش نکنم!
از درد زیادی ک داشتم دلم میخواست بشینم یه جا و زار زار گریه کنم بخاطر حال و روزم درسته بار اولم نبود اما درد داشتم به هزار بدبختی به سمت پایین رفتم قرص و آب خوردم حس میکردم هر لحظه ممکن از حال برم درد و سرگجیه ای ک داشتم باعث شده بود نتونم حرکت کنم کنار راه پله نشستم و سرم روی زانوهام گذاشتم
چشمهام از شدت درد و ضعف گرم شده بود و داشتم از حال میرفتم ک صدای بم آریا از اومد
_طرلان ؟!
با شنیدن صداش سرم و بلند کردم و گیج و منگ بهش خیره شدم ک با صدای بمش گفت
_درد داری؟!
بیحال سرم و تکون دادم ک به سمتم اومد و دستش و زیر پاهام برد و بلندم کرد انقدر حالم بد بود ک حتی جرئت اعتراض هم نداشتم سرم و به سینه اش تکیه دادم و چشمهام رو بستم
وقتی روی تخت من و گذاشت لباسم رو از تنم بیرون آورد و شروع کرد به ماساژ دادن زیر شکمم با حس دست های گرمش روی شکمم کم کم چشمهام گرم شد و خوابم برد …..
با حس دردی ک زیر شکمم پیچید چشمهام رو باز کردم گیج نگاهی به اتاق ناآشنایی ک داخلش بودم انداختم بعد از چند دقیقه تموم اتفاقات مثل یه فیلم از جلوی چشمهام رد شد آهی کشیدم ک با یاد آوری مامانم سریع نیم خیز شدم ک دردی تو کمرم پیچید و صدای جیغم همزمان شد با باز شدن در اتاق و صدای آریا ک داخل پیچید
_طرلان خوبی؟!
با درد نالیدم
_مامانم
بدون توجه به حرفم به سمتم اومد و با صدای خشنی گفت
_کی بهت اجازه داد از روی تخت بلند بشی هان؟!
بدون توجه به حرفش بیحال زمزمه کردم
_مامانم

با عصبانیت گفت
_هر وقت حالت خوب شد میبرمت
با گریه نالیدم
_من خوبم تو رو خدا بریم مامانم باید عمل بشه حالش خوب نیست تو رو خدا
نگاهش و به چشمهای اشکیم دوخت کلافه دستی داخل موهاش کشید و عصبی گفت
_گریه نکن الان میریم
سریع اشکام و پاک کردم نمیخواستم عصبیش کنم تا باهام لج کنه و نزاره بریم بیمارستان مامانم الان به من احتیاج داشت باید پول رو میریختیم تا عمل میشد
با کمک آریا به سختی از روی تخت بلند شدم و به سمت بیرون حرکت کردیم….
بعد از تقریبا دو ساعت رسیدیم از ماشین پیاده شدم و با عجله به سمت پذیرش حرکت کردم
_خانوم ؟!
پرستار پذیرش با شنیدن صدام سرش و بلند کرد و گفت
_بله
_مامانم اون …..
تا خواستم حرفم و ادامه بدم صدای بابا از پشت سرم اومد و مانع حرف زدنم شد
_طرلان؟!
با شنیدن صداش به سمتش برگشتم و با بغض نالیدم
_بابا!
نمیدونم حال و روزم چجوری بود ک با نگرانی به سمتم اومد و بازوم تو دستش گرفت و گفت
_دخترم خوبی چت شده؟!
_بابا مامان کجاست رئیس من میخواد پول عملش و واریز کنه زودتر عملش کنند حالش خوب بشه
_من پول عملش و واریز کردم دخترم مامانت خیلی وقته تو اتاق عمل
با شنیدن این حرف بابا برای چند لحظه خشک شده سر جام ایستادم با بهت گفتم
_چجوری آخه
بابا لبخندی زد و گفت
_دخترم نگران نباش مامانت الان تو اتاق عمل حالش خوب میشه
لبخندی روی لبهام نشست قطره اشکی روی گونم جاری شد مامانم تو اتاق عمل بود حالش خوب میشد سرم داشت بشدت گیج میرفت قدم اول و ک برداشتم تا پیش مامانم برم چشمهام سیاهی رفت و تاریکی مطلق ‌……
با شنیدن صدا هایی کنار گوشم هوشیار شدم آروم چشمهام رو باز کردم اولین کسی رو ک دیدم آریا بود چند بار پلک زدم تا دیدم واضح شد سرم خیلی داشت درد میکرد خواستم روی تخت بشینم ک صدای بم آریا بلند شد
_طرلان
برای چند دقیقه بدون اینکه حرفی بهش بزنم خیره شدم نگاهم و داخل اتاق چرخوندم کسی جز من آریا و پرستا داخل اتاق نبود با صدای گرفته ای نالیدم
_مامانم
پرستار با شنیدن صدام لبخندی زد و گفت
_مامانت خوبه خوشگل خانوم نگران نباش شما فعلا باید استراحت کنی!
روی تخت نشستم و گفتم
_من خوبم میخوام برم پیش مامانم
صدای خشن آریا بلند شد
_مامانت حالش خوبه فعلا ضعف کردی باید استراحت کنی تا سرمت تموم بشه
نگاهم و به چشمهای یخ زده اش دوختم و گفتم
_اما من خوبم!
جوری نگاهم کرد ک ساکت شدم
لعنتی چرا من انقدر از این مرد میترسیدم حتی نمیتونستم جوابش رو بدم……

بلاخره مامان رو دیدم حالش خیلی بهتر از قبل شده بود و پرستار ها مدام بهش سر میزدند و وضعیتش رو چک میکردند از اینکه حال مامانم داشت خوب میشد خوشحال بودم اما از طرفی یه حس بد یا یه دلشوره ی عجیبی داشتم رفتار بابا بشدت عوض شده بود بداخلاق و عصبی شده بود سرم و تکون دادم و افکار آزار دهنده رو پس زدم
نگاهم و به مامان دوختم ک آروم خوابیده بود لبخندی روی لبهام نشست خداروشکر حال مامانم خوب شده بود و داشت بهتر هم میشد یاد اون شب افتادم شبی ک من میخواستم سر چا راه تن فروشی کنم و بخاطر نجات جون مادرم همخواب مرد ها بشم تا برای یه شب پول عمل مادرم و جور کنم ولی با اومدن آریا همه چیز بهم خورد نمیدونم آریا اون وقت شب اونجا چیکار داشت و چجوری من و دیده بود ک نزاشت تن فروشی کنم
_طرلان
با شنیدن صدای مامان از فکر خارج شدم نگاهم بهش دوختم و نگران بلند شدم و گفتم
_جانم مامان خوبی؟!
لبخندی زد و با آرامش ذاتی ک داشت گفت
_من خوبم دخترم
نفس راحتی کشیدم و گفتم
_چیزی لازم داری مامان؟!
_نه دخترم فقط میخواستم بری خونه چند روزه همش اینجا تو بیمارستان میمونی برو خونه یکم استراحت کن من هم حالم خوبه
_نه مامان من میمونم
_ولی دخترم …..
با باز شدن در اتاق حرفش نصفه موند با دیدن بابا شکه و بهت زده بهش خیره شده بودم کت شلوار گرون قیمتی ک تنش بود و تیپ جدیدش برام حیرت آور بود یعنی بابا پول خریدن اینارو از کجا آورده بود
_بابا؟!
با شنیدن صدام به سمتم برگشت عجیب بود حتی طرز نگاه کردنش هم با همیشه فرق داشت با چشمهای سرد و بی روحش ک عجیب من و یاد آریا مینداخت بهم خیره شد و با لحن سرد تر از چشمهاش گفت
_بله؟!
با بهت گفتم
_شما چرا اینجور…….
مامان حرفم و قطع کرد
_طرلان من و بابات رو تنها بزار لطفا!
متعجب باشه ای گفتم‌ و از اتاق خارج شدم چخبر شده بود واقعا اون شب ک پول عمل مامان رو داد الان هم ک با این شکل جدیدش و رفتارش هر اتفاقی افتاده بود اصلا احساس خوبی نداشتم از شدت دلشوره و استرس حالت تهوع بهم دست داده بود
کنار راهروی در اتاق قدم میزدم چند ساعت گذشته بود و هنور خبری از بابا نشده بود خیلی دلم میخواست برم داخل اتاق و ببینم چخبره نمیتونستم بیشتر از این خودم و کنترل کنم نگاهی به اطراف انداختم وقتی مطمئن شدم کسی نیست به در اتاق چسپیدم و سعی کردم بفهمم چی دارند میگم
_فکر نمیکنی گوش ایستادن کار درستی نیست!
با شنیدن صدای آشنایی از پشت سرم هینی کشیدم و به عقب برگشتم دستم و روی قلبم گذاشتم و با حرص گفتم
_مامانت بهت یاد نداده از پشت کسی رو صدا نکنی این شکلی!؟

پوزخندی زد و گفت
_خانوم کوچولو مامانت بهت یاد نداده فالگوش ایستادن کار خوبی نیست!
با حرص بهش خیره شدم پسره ی عوضی تا خواستم دهن باز کنم جواب دندون شکنی بهش بدم در اتاق با صدای بدی باز شد و صدای داد بابا اومد
_دکتر پرستار!

بابا با عجله پسم زد و از کنارم رد شد داخل اتاق شدم با دیدن مامان ک دستش روی قلبش بود و رنگش بشدت پریده بود با نگرانی و وحشت بهش خیره شده بودم حتی جرئت تکون خوردن هم نداشتم نمیدونم کی دکتر و پرستار ها اومدن داخل اتاق و آریا من و از اتاق بیرون برد
_طرلان خوبی؟!

با شنیدن صدای بابا سرم و بلند کردم و بهش خیره شدم چی به مامانم گفته بود ک تا این حد حالش بد شده بود با صدای خشداری گفتم
_چی به مامانم گفتی ک حالش بد شد؟!
کلافه دستش و داخل موهاش کشید و با صدای عصبی و ناراحتی گفت
_الان وقتش نیست طرلان
با عصبانیت فریاد زدم
_چی به مامانم گفتی حالش بد شد هان؟!

بابا نگاهی بهم انداخت و نفس عمیقی کشید سعی میکرد خودش و کنترل کنه تا حرفی نزنه اما من واقعا عصبی بودم نمیتونستم خودم و کنترل کنم چیشده بود ک بابام ک انقدر عاشق مامان بود حالا رفتارش عوض شده بود سرد شده بود سنگ شده بود جوری رفتار میکرد انگار اصلا براش مهم نیستیم و حالا هم ک حال مامان رو خراب کرده بود
انگشتم و به نشونه ی تهدید جلوی بابام گرفتم و گفتم
_اگه مامانم چیزیش بشه هیچوقت نمیبخشمت هیچوقت

تا بابا خواست حرفی بزنه صدای آریا بلند شد
_دایی بهتره فعلا حرف نزنید
با شنیدن این حرف آریا با بهت به آریا خیره شدم و زمزمه کردم
_چی دایی؟!
چند دقیقه بدون حرف بهشون خیره شدم و بعدش هیستریک شروع کردم به قهقه زدن آریا پسر عمه ی من بود یعنی اینجا چخبر بود !
_طرلان آروم باش

با شنیدن صدای بابا ساکت شدم با چشمهایی ک حالا پر از اشک شده بود بهش خیره شدم و با عجز نالیدم
_اینجا چخبره چرا این به تو گفت دایی چرا رفتارت عوض شده چی به مامانم گفتی هان؟!

تا بابا خواست حرفی بزنه در اتاق باز شد سریع به سمت پرستاری ک از اتاق بیرون اومده بود برگشتم و با گریه گفتم
_مامانم چطوره چش شده؟!
پرستار نگاهی به بابا انداخت و سری تکون داد و گفت
_حال مادرتون اصلا خوب نیست یه سکته قلبی داشتن بهتون گفته بودم نباید شکه بشن و خبر بدی بهشون داده بشه
با شنیدن این حرفش با گریه و ترس گفتم
_خوب میشه مگه نه؟!
_فعلا تو بخش مراقبت های ویژه باید باشن لطفا اینجا رو هم خلوت کنید
با رفتن پرستار حس کردم دنیا دور سرم چرخید به سمت بابا برگشتم و گفتم
_به مامانم چی گفتی
و سیاهی مطلق……

چند هفته گذشته بود حال مامانم بهتر شد و از بیمارستان مرخص شد اما تو این چند هفته انگار مامانم صد سال پیر شده بود حال روحیش اصلا خوب نبود از بابام متنفر شده بودم نمیذاشتم حتی به خونه بیاد گرچه مامان دعوام میکرد اما برام مهم نبود بابا پول عمل مامان رو از پدرش گرفته بود پدرش یه مرد ثروتمند با اصل و نصب بود و خبر بدی ک هممون رو از پا در آورد تو این چند هفته این بود ک بابام ازدواج کرده بود اون هم با دختر عموش مامان با شنیدن این خبر داغون شده بود اما سعی میکرد جلوی ما چیزی رو بروز نده
_آبجی؟!
با شنیدن صدای سحر نگاهم و بهش دوختم و با صدای گرفته ای گفتم
_جانم
_بابا کجاست چرا نمیاد دلم براش تنگ شده
با شنیدن اسم بابام عصبی شدم و بی اختیار با عصبانیت داد زدم
_نیست مرد دیگه اسم اون و نیار فهمیدی؟!
بدون اینکه به چونه ی لرزونش و چشمهای اشکیش توجه کنم محکم تکونش دادم و گفتم
_فهمیدی؟!
با ترس سری به نشونه ی فهمیدن تکون داد ک صدای عصبی مامان اومد
_طرلان
سرم بلند کردم و بهش خیره شدم ک نگاه عصبی بهم انداخت و رو کرد به سمت ساناز و با صدای آرومی گفت
_گریه نکن دخترم برو پیش داداش سیاوشت من میام الان باشه دختر قشنگم
ساناز با گریه سری تکون داد و رفت داخل اتاق با رفتنش مامان عصبی نگاهم کرد و گفت
_هیچ میدونی داری چیکار میکنی؟!
از شدت عصبانیت داشتم نفس نفس میزدم نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم آروم باشم اما مگه میشد با هر بار شنیدن اسمش بیشتر از قبل عصبی میشدم و تنفرم نسبت بهش بیشتر میشد

_طرلان باتوام
با شنیدن صدای مامان با عصبانیت و بغضی ک حالا به گلوم هجوم آورده بود گفتم
_نمیتونم خودم و کنترل کنم با شنیدن اسمش عصبی میشم دست خودم نیست مامان اون اسطوره ی من بود اما الان جز جز ….
_ادامه نده طرلان لطفا!
ساکت شدم و با چشمهای اشکی بهش خیره شدم ک گفت
_تو حق نداری درمورد بابات اینجوری حرف بزنی اون هنوزم بابای تو!
بهت زده نالیدم
_مامان

🍁🍁🍁🌹

admin

چشمانی داشته باش که بهترین ها را می بیند، قلبی که بدترین ها را می بخشد، ذهنی که بدی ها را فراموش می کند و روحی که هرگز ایمانش را نمی بازد

یک دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن

کدبازان