codebazan

رمان رئیس مغرور من

رمان رئیس مغرور من پارت ۴

 

_بابات هر کاری کرده به خودش مربوط!
دیگه نمیخوام در این مورد حرفی بشنوم سعی کن به خودت مسلط باشی الانم دیرت شده زود آماده شو برو سر کارت
بعد از تموم شدن حرف هاش بدون اینکه منتظر جوابی از من بمونه به سمت خونه رفت من چجوری میتونستم آروم باشم وقتی بابام با کارش نابودم کرده بود بلاخره انتقام خودم و مادرم رو از همشون میگرفتم بخاطر مامانم سعی میکنم قوی باشم!
* * * * *
داخل شرکت ک شدم صدای منشی بلند شد
_هی تو؟!
به سمتش برگشتم و با صدای سردی گفتم
_من اسم دارم!
پشت چشمی نازک کرد و با صدای تیزش گفت
_رئیس کارت داره گفت بری اتاقش
سری تکون دادم اول به سمت اتاق مخصوص خودم رفتم وسایلم رو داخل اتاق گذاشتم و بعد اینکه داخل اتاق به همه ی ‌کار هام رسیدم
به سمت اتاق رئیس حرکت کردم از وقتی فهمیده بودم اون پسر عمه ی منه ازش متنفر شده بودم در اصل از تموم خانواده ی پدریم متنفر بودم اون خانواده همیشه باعث ناراحتی مادر من شده بودند مگه یتیم بودن جرم بود ک این همه سال مادرم و پدرم رو طرد کردند و حالا پدرم ما رو ترک کرده بود عجب دوئلی شده بود پوزخندی روی لبهام نشست سرم و تکون دادم تا به افکار آزار دهنده ام پایان بدم
نفس عمیقی کشیدم و تقه ای زدم ک صدای آریا بلند شد
_بفرمائید داخل!
در و باز کردم با دیدن بابا ک روی مبل نشسته بود چشمهام پر از خشم و نفرت شد نگاهم و ازش گرفتم و به آریا دوختم و با لحن سردی گفتم
_چیکارم داشتید ؟!
_این مدارک و تا شب کامل کن فردا هم یه سفر کاری داریم چن روزه ک باید بریم شمال فردا صبح راس ساعت آماده باش بیا شرکت
_باشه
به سمتش رفتم و مدارک رو ازش گرفتم و گفتم
_کار دیگه ای با من ندارید؟!
_نه میتونی بری
سری تکون دادم و اولین قدم رو ک برداشتم صدای بابام بلند شد
_طرلان ؟!
ایستادم اما به سمتش برنگشتم صدای قدم هاش ک داشت به سمتم میومد رو شنیدم نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم خودم رو کنترل کنم تا چیزی نگم
_مامانت حالش خوبه؟!
با شنیدن این حرفش پوزخندی روی لبهام نشست به سمتش برگشتم نگاهم به چشمهاش دوختم و گفتم
_مهمه مگه؟!
چند ثانیه بدون حرف به چشمهام خیره شد چشمهاش سرد شد درست مثل وقت هایی ک عصبانی میشد و سعی میکرد خودش رو کنترل کنه با لحن سردی گفت
_نه
پوزخندی زدم و گفتم
_پس چرا میپرسید؟!
لحنش نیشدار شد
_نمیخوام بچه هام یتیم بشن درست مثل خودش
با شنیدن این حرفش چشمهام از عصبانیت و بهت گرد شد ناخوادگاه دستم بالا رفت و محکم خوابوندم تو گوشش دستش و روی گونه اش گذاشت و بهت زده بهم خیره شده بود من هیچوقت تو بدترین شرایط به خودم اجازه نمیدادم به بابام تو بگم اما امروز بهش سیلی زدم برای اولین بار
اشک داخل چشمهام جمع شد انگشتم و به نشونه ی تهدید جلوش گرفتم و با صدای لزون پر از خشم گفتم
_دیگه هیچوقت به خودت اجازه نده اسم مامان من رو بیاری دیگه هیچوقت سعی نکن حتی با من حرف بزنی! یا بخوای به مامانم نزدیک بشی ازت متنفرم
بدون اینکه منتظر جوابش بمونم جلوی چشمهای بهت زده اش از اتاق خارج شدم و به سمت اتاق خودم حرکت کردم داخل اتاق ک شدم در محکم بستم و تکیه دادم بهش سر خوردم کنار در روی زمین نشستم بغضم با صدای بدی شکست بابام عاشق مامانم بود چیشده بود ک حرف از مردن مامانم میزد چرا بابام عوض شده بود

_مامان
_جانم؟!
_فردا قراره بریم مسافرت کاری!
با شنیدن این حرفم نگاهش رو بهم دوخت و گفت
_کجا؟!
_شمال انگار یه سفر چند روزه است من هم چون منشی رئیس هستم باید باهاش برم
سری تکون داد و گفت
_لباس گرم هم بردار اونجا خیلی هوا سرده دخترم
تا خواستم جواب مامان رو بدم صدای ناراحت ساناز بلند شد
_اما مامان آبجی طرلان ک لباس گرم نداره
مامان با شنیدن این حرف ساناز نگاه ناراحت و شرمنده اش رو بهم دوخت نمیخواستم هیچوقت مامانم رو شرمنده ببینم اونم جلوی ما ک بچه هاش بودیم لبخندی زدم و گفتم
_رئیس ام قراره فردا بهم پول بده میرم لباس گرم میخرم
صدای خوشحال ساناز بلند شد
_راست میگی آبجی؟!
لبخندی زدم و گفتم
_آره خوشگلم
با خوشحالی به سمتم اومد و محکم بغلم کرد وقتی ازم جدا شد گونه اش رو بوسیدم و گفتم
_درس هات رو خوب میخونی و مامان رو اذیت نمیکنی تا من بیام باشه؟!
با صدای شیرینی گفت
_باشه آبجی
و بدو بدو به سمت سیاوش ک داشت تلویزون نگاه میکرد رفت
_طرلان؟!
با شنیدن صدای مامان به سمتش برگشتم و گفتم
_جانم
_میدونم ک پولی نداری فردا برای خودت لباس گرمی بخری این و بگیر بفروش!
با دیدن گردنبند مورد علاقه ی مامان ک بابا براش خریده بود ابروهام و تو هم کردم و گفتم
_مامان فردا رئیسم قراره بهم پول بده من دروغ نگفتم لطفا دیگه این و درنیار ک بخوای بدی به من ک بفروشم یا بخوای بفروشی میدونم این و چقدر دوست داری!
مامان با صدای گرفته ای گفت
_شاید اگه من با بابات ازدواج نمیکردم شما و اون زندگی بهتری داشتید!
_مامان!
لبخند تلخی زد و گفت
_ببخشید دخترم تو رو هم ناراحت کردم با حرف هام
هر چقدر میگذشت تنفرم نسبت به پدرم بیشتر میشد به سمت مامان رفتم و بغلش کردم آروم در گوشش گفتم
_دوستت دارم مامان ما همیشه کنارتیم دیگه نمیخوام ناراحت ببینمت

 

داخل شرکت شدم تازه ساعت هفت صبح بود ک رسیده بودم هیچکس داخل شرکت نبود به سمت اتاقم رفتم چمدونم رو داخل اتاق گذاشتم ک صدای مریم یکی از کارمند های شرکت اومد
_وای فاطمه انگار هیچکس نیومده!
از اتاق خارج شدم ک مریم و فاطمه با دیدنم جیغی کشیدند و گفتن
_وای طرلان تو اینجایی!
از همانگیشون خندم گرفت لبخندی زدم و گفتم
_آره تازه اومدم ولی انگار هیچکس نیومده امروز چرا مگه قرار نبود بریم سفر کاری؟!
مریم تک خنده ای کرد و گفت
_همه ی کارمندا نمیان فقط چند نفر به انتخاب رئیس میان!
فاطمه صورتش و با چندش جمع کرد و گفت
_خانوم نظری هم میاد؟!
مریم با خنده گفت
_آره
_وای خدا معلوم نیست ایندفعه خودش و چه شکلی میکنه میاد هر بار ک میادا با دیدنش تا چند روز خوابم نمیبره حس میکنم جنی چیزی کنارم
با شنیدن این حرفش شروع کردم به خندیدن خانوم نظری کارمند بخش نقشه کشی شرکت بود ک هر روز با ظاهر و آرایش های عجیب غریب میومد شرکت یه روز سر تا پا عین درخت سبز و قهوه ای میشد یه روز عین هاچ زنبور عسل سر تا پا زرد میشد و باعث خنده ی بقیه میشد
_به چی دارید میخندید خانوما؟!
با شنیدن صدای حسام ساکت شدیم ک صدای فاطمه بلند شد
_به خانوم نظری!
مریم چشم غره ای بهش رفت ک بدون توجه به مریم شروع کرد به حرف زدن و ناله کردن حسام هم با لبخندی ک روی لبهاش بود با دقت داشت به حرف هاش گوش میداد و میخندید
حسام معاون آریا بود یه پسر غربی با موهای بور و چشم های درشت آبی رنگ با هیکل ورزشکاری با تیپ رسمی ک خیلی جذابش کرده بود
_خانوم مجد؟!
با شنیدن صدای آریا نگاهم و از حسام گرفتم و بهش دوختم ک داشت با عصبانیت بهم نگاه میکرد اصلا نفهمیده بودم کی اومد

_بله؟!
_بیا اتاقم!
و خودش حرکت کرد دنبالش به سمت اتاقش حرکت کردم نمیدونم چرا انقدر از این بشر میترسیدم شاید چون وحشی بود و هی بهم میپرید نفس عمیقی کشیدم و داخل اتاق شدم ک صدای خشدارش بلند شد
_در اتاق و ببند!
در اتاق و بستم و با صدایی ک سعی میکردم آروم و خونسرد باشه گفتم
_با من کاری داشتید رئیس؟!
بدون توجه به سئوالم گفت
_کی بهت اجازه داده وسط شرکت بشینی با بقیه لاس بزنی هان؟!
با چشمهای گرد شده از تعجب بهش خیره شدم این روانی باز چی داشت سر هم میکرد من اصلا حرفی نزدم ک بخوام لاس بزنم
با عصبانیت گفتم
_چیزی زدید؟!
پوزخندی زد و به سمتم یورش آورد ک جیغ کوتاهی کشیدم محکم من و به دیوار چسپوند و با عصبانیتی ک سعی میکرد کنترلش کنه بهم خیره شد از شدت ترس این کار ناگهانیش داشتم نفس نفس میزدم خم شد روی صورتم و با صدای ترسناکی گفت
_کافیه یکبار دیگه دور بر حسام یا هر مرد دیگه ای ببینمت بلایی به سرت درمیارم ک دیگه جرئت نکنی حتی به یه مرد خیره بشی
باز نتونستم جلوی زبونم و بگیرم و عین همیشه سرکش به چشمهاش خیره شدم و گفتم
_تو فکر کردی کی هستی که این حرف ها رو به من میزنی هان؟!
_من شوهرتم!
با عصبانیت داد زدم
_تو شوهر من نیستی تو یه متجاوز آشغالی فهمیدی ازت متنفرم ازت…
با تو دهنی محکمی ک خوردم حرف تو دهنم ماسید شوری خون رو داخل دهنم حس میکردم با بهت دستم و روی دهنم گذاشتم و بهش خیره شدم
چشمهاش از عصبانیت قرمز شده بود و رگ گردنش برآمده از شدت خشم داشت نفس نفس میزد
با صدایی ک تا حالا ازش نشنیده بودم گفت
_آدمت میکنم وقتی جرت دادم میفهمی شوهرت کیه دختره ی خیره سر
در اتاق رو ک قفل کرد تازه انگار به خودم اومدم با ترس گفتم
_چرا در اتاق و قفل کردی؟!
نگاه ترسناکی بهم انداخت و با لحن بدی گفت
_میخوام بهت نشون میدم شوهرت کیه
_تو رو خدا در و باز کن بزار من برم
_گوه اضافه خوردی میخوای بری تا وقتی جرت ندادم نمیزارم هیچ جا بری دختره ی پتیاره
دیگه رسما به گریه و گوه خوردن افتاده بودم

وقتی سنگینش از روم برداشته شد قطره اشکی روی گونم چکید ک محکم من و تو بغلش گرفت و با صدای خشداری گفت
_گریه نکن
با شنیدن این حرفش شدت اشکام بیشتر شد برای بار دوم بهم تجاوز کرده بود و من هیچ کاری نتونسته بودم بکنم از خودم متنفر بودم از اینکه دختر بودم و هیچ‌ کاری برای دفاع از خودم نمیتونستم بکنم با چشمهای پر از اشک بهش خیره شده بودم چرا بعد از اون همه بلایی ک سرم در آورد بازم ازش متنفر نبودم چرا خدا!!!
_درد داری؟!
با هق هق گفتم
_به تو ربطی نداره تو ک کار خودت رو کردی لذتت رو بردی دیگه چی از جونم میخوای ولم کن بزار به درد خودم بمی….
با قرار گرفتن لبهای خیسش روی لبهام حرف تو دهنم ماسید خشن لبهام رو گاز میگرفت و میبوسید حس کردم تنم مور مور شد از بوسه ی داغ و خیسش بعد از چند دقیقه وقتی دید دارم نفس کم میارم بی میل ازم جدا شد
با حرص گفتم
_وحشی
پوزخندی زد و گفت
_دفعه ی آخرت باشه حرف از مرگ میزنی!
_به تو ربطی نداره من درمورد هر چی ک بخوام حرف میزنم
بهم نزدیک شد و گفت
_میبینم ک باز زبونت دراز شده تا چند دقیقه پیش ک داشتی از ترس میلرزیدی حالا چیشده داری زبون در آوردی برا من!
زل زدم داخل چشمهاش و گفتم
_من از هیچکس نمیترسم تو ک جای خود داری
پوزخندی زد و گفت
_مواظب خودت باش خانوم کوچولو
بعد از گفتن این حرف لباساش رو پوشید و از اتاقکی ک داخل اتاقش بود برای زمان استراحت خارج شد و رفت با حرص از روی تخت بلند شدم و لباسام رو ک هر کدوم یه جا افتاده بود برداشتم و پوشیدم با حرص زیر لب غر زدم
_بلاخره به وقتش حالت رو میگیرم پسره ی خودخواه عوضی زورگو
* * * *
همه داشتن سوار ماشین ها میشدن برای سفر به شمال من هاج و واج مونده بودم نمیدونستم سوار کدوم ماشین بشم ک صدای دخترونه ی پر از عشوه و نازی اومد
_آریا عشقم بریم!
به عقب برگشتم با دیدن دختری ک کنار آریا ایستاده بود حس کردم صورتم از عصبانیت و حرص کبود شده یه دختر خوشگل و قد بلند کمر باریک و لاغر با آرایش ملایم روی صورتش ک خیلی زیبا شده بود
_طرلان خانوم؟!
با شنیدن صدای حسام با حسادت نگاهم و از آریا و اون دختره گرفتم با صدایی ک سعی میکردم آروم باشه گفتم
_بله آقا حسام؟!
_شما با کدوم ماشین میرید؟!
نگاهم به آریا افتاد ک داشت با غضب به من و حسام نگاه میکرد حقش بود یکم بسوزونمش لبخند ملیحی به حسام زدم و با ناز گفتم
_نمیدونم آقا حسام منتظرم ببینم با کی باید برم
لبخندی زد و گفت
_بفرمائید منم تنهام با هم میریم
تشکر کردم و اولین قدم رو برداشتم ک صدای آریا اومد
_خانوم مجد سوار ماشین بشید باید حرکت کنیم!
نگاهم به حسام افتاد ک لبخندی زد و گفت
_برو تا این بد اخلاق عصبی نشده کار دستمون بده
با شنیدن این حرفش چشمهام گرد شد به رفتنش خیره شده بودم ک صدای عصبی آریا بلند شد
_گمشو تو ماشین تا همینجا چالت نکردم
خواستم بهش بگم هیچ غلطی نمیتونی بکنی اما ترسیدم باز اون روی سگش بیاد بالا پس بدون حرف به سمت ماشینش رفتم ک صدای اون دخترخ ک کنار ایستاده بود بلند شد
_عزیزم عقب بشین من جلو پیش عشقم میشینم
با چندش صورتم رو جمع کردم و گفتم
_باشه خوشگله!

با حرص عقب نشستم ک اون دختره ی چندش و آریا هم سوار شدند ماشین حرکت کرد
در طول راه سعی میکردم به حرف ها و عشوه هایی ک اون دختره داشت برای آریا میریخت توجه نکنم و به بیرون خیره بشم اما مگه میشد!
صدای پر از ناز و عشوه اش رو ک حالم و بهم میزد بلند شد
_عشقم!!!
آریا با صدای یخ زده اش گفت
_بله؟!
_من گرسنمه
_چند دقیقه ی دیگه میرسیم
وای دختره ی چندش دلم میخواست بکوبم تو دهنش انقدر ک این برای آریا عشوه و ناز میومد هر کی نمیدونست فکر میکرد شوهرش
_عزیزم شما چند سالته؟!
با شنیدن حرفش ک من و مخاطب قرار داده بود سرم رو بلند کردم و گفتم
_بیست
_سنت ک خیلی کمه برای کار کردن حتما وضع مالیت زیاد خوب نیست از قشر ضعیف هستی درسته؟!
با شنیدن این حرفش ک با لحن بدی هم گفت از عصبانیت دستام رو مشت کردم نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم عصبانیتم رو کنترل کنم نگاهم از آینه به آریا افتاد ک داشت بهم نگاه میکرد تو نگاهش پر از حرف بود اما برام مهم نبود
لبخندی زدم و گفتم
_آره عزیزم بخاطر پول مجبور شدم شروع کنم به کار کردن ما مثل شما تو پر قو با پول بزرگ نشدیم و یاد گرفتیم روی پا خودمون وایستیم و متکی به یکی دیگه نباشیم خودمون رو به پسرا نچسپونیم و سرگمیمون لاس زدن با هر بی سر و پایی نباشه!
بعد از گفتن حرف هام ساکت شدم نگاهم لحظه ای به آریا افتاد ک داشت معنا دار نگاهم میکرد انگار فهمیده بود تیکه ی آخرم حرفم رو بهش متلک انداختم
با شنیدن صدای جیغ بنفش دختره نگاهم و به سختی از آریا گرفتم و بهش دوختم
آریا با صدای عصبی گفت
_ببند دهنت و شرمیلا!
با شنیدن اسم شرمیلا پوقی زدم زیر خنده حالا نخند کی بخند بعد از چند دقیقه ساکت شدم و با صدایی ک هنوز توش خنده موج میزد گفتم
_اسمت خیلی باحال دختر شرمیلا!
با شنیدن این حرفم با عصبانیت داد زد
_آریا نمیخوای به این دختره ی گدا گشنه چیزی بگی؟!
با شنیدن این حرفش آمپر چسپوندم و با حرص گفتم
_گدا گشنه امثال تو ک عین آدم خوارا چسپیدی به یه پسر پولدار تا بیاد بگیرتت انقدر ترشیده ای ک کم مونده به آریا تجاوز کنی تا باهات ازدواج کنه عقده ای خانوم!
تا خواست چیزی بگه صدای عصبی آریا بلند شد
_جفتتون خفه شید!
شرمیلا با عصبانیت لب زد
_به حسابت میرسم
برو بابایی نثارش کردم و به بیرون خیره شدم فک کرده بود من از اون دخترای بی زبونم ک هر چی دلش خواست میتونه بار من کنه و منم هیچ حرفی بهش نمیزنم اما کور خونده بود هر چیزی ک میگفت ده برابر بارش میکردم دختره ی پتیاره دیگه تا رسیدن به یه سفره خونه بین راهی هیچ حرفی نزدیم و آریا تو سکوت رانندگی میکرد…

بعد از اینکه نهار خوردیم دوباره ماشینا حرکت کردند تقریبا نیمه های شب بود ک رسیدیم هر نفر یه اتاق برداشت من هم با با فاطمه و مریم اتاق برداشتم جفتشون انقدر شیرین و دوست داشتنی بودند این دو تا دختر داخل شرکت فقط با این دو نفر جور بودم از بقیه زیاد خوشم نمیومد و باهاشون جور نبودم شاید چون وضعیت مریم و فاطمه تقریبا مثل خود من بود
چشمهام رو بستم و سعی کردم بدون فکر کردن به چیز دیگه ای کمی بخوابم صبح زود باید بیدار میشدیم!
* * * * *
با حرص داشتم زیر لب غر میزدم ک صدای حسام از پشت سرم اومد
_طرلان خانوم چرا دارید غر میزنید!؟
هینی از ترس کشیدم‌ و به سمتش برگشم چشم غره ای بهش رفتم ک صدای خنده اش بالا رفت با حرص بهش خیره شده بودم ک صدای آریا اومد
_حسام؟!
حسام با خنده به سمتش برگشت و گفت
_جونم داداش؟!
_بیا کارت دارم
_باشه
با رفتن حسام دنبال آریا اداش رو در آوردم پسره ی عوضی تو برو با همون شرمیلا جونت لاس بزن چقدر این شرمیلا نچسپ و داغون بود هر چقدر میگذشت بیشتر ازش متنفر میشدم صبحانه رو ک رسما کوفتمون کرد بس که سر میز صبحانه از خودش ادا در آورد اه اه اخه دختر هم انقدر آویزون و حال بهم زن
_طرلان ؟!
با شنیدن صدای فاطمه به سمتش برگشتم و گفتم
_هان؟!
_حالت خوبه ؟!
سری به نشونه ی مثبت تکون دادم ک گفت
_اما من اصلا خوب نیستم
_چرا؟!
_این دختره کیه دنبال آریا اومده هی میچسپه به حسام اعصابم و خراب کرده شیطونه میگه جفت پا برم تو حلقش
با چشمهای گرد شده بهش خیره شده بودم با دیدن چشمهای گرد شده ام گفت
_خوب چیه مگه دروغ میگم؟!
چشمهام رو ریز کردم و مشکوک بهش خیره شدم ک با پته پته گفت
_خوب چیزه میدونی
منتظر بهش خیره شدم ک با حرص گفت
_چرا اون شکلی خوب نگاهم میکنی؟!
_تو عاشق حسامی؟!
_خانوما!!!!
با شنیدن صدای حسام رنگ از صورت فاطمه پرید آب دهنم رو قورت دادم و به سمتش برگشتم ک با دیدن چشمهای شیطون حسام فهمیدم حرفامون رو شنیده ….

حسام با صدای شیطونی گفت
_کسی عاشق من شده !!
نگاهم و به فاطمه دوختم ک انگار اصلا تو این دنیا نبود به سمت حسام برگشتم تا حرفم رو جمع و جور کنم ک صدای خونسردی فاطمه بلند شد
_حسام پسر خاله ام رو میگفت آقا حسام!
نگاهم به صورت حسام افتاد ک لبخند از روی لبهاش ماسید و صورتش داشت کبود میشد
متعجب از تغیر چهره ی حسام به سمت فاطمه برگشتم ک با لبخند موزی روی لبهام به حسام خیره شده بود شک نداشتم یه چیزی بین این دو تا هست!
_حسام؟!
با شنیدن صدای آریا از فک کردن به رفتار این دو تا خارج شدم و نگاهم رو بهش دوختم ک داشت با حسام حرف میزد
_حله داداش هواسم هست فعلا خوش بگذره بهت
و چشمکی حواله اش کرد هنوز نگاهم روی آریا بود ک نیم نگاهی بهم انداخت و رفت با رفتنش
صدای کنجاو فاطمه اومد
_با اون دختره ی چندش کجا میخواستند برن؟!
حسام با اخم گفت
_به تو ربطی نداره!
و در مقابل چشمهای گرد شده ی فاطمه گذاشت رفت فاطمه با صدایی متعجب گفت
_این چش بود؟!
چشم غره ای بهش رفتم و گفتم
_واقعا نفهمیدی چش بود؟!غیرتی شد این سئوال و ازش پرسیدی!
با شنیدن این حرفم لبخند شادی روی لبهاش نشست و با ذوق گفت
_جدی میگی؟!
_نیشت و ببند چه ذوقی هم کرده
بدون توجه به حرفم انگار چیزی یادش اومده باشه ک گفت
_وای طرلان دیدی رئیس و اون دختره فک کنم رفتند ویلای خالی رئیس!
متعجب بهش خیره شدم و لب زدم
_یعنی چی مگه اینجا نمیمونن؟!
چشمک شیطونی زد و گفت
_نه بابا رئیس با اون دختره رفت عشق و حال شب هم تو تخت صفا سیتی مگه دیوونه اس اینجا بمونه!
فاطمه بعد از گفتن این حرفش بدون اینکه نگاهی به صورت شکه و بهت زده ی من بندازه گفت
_نمیای بریم داخل ؟!
با صدای گرفته ای به سختی گفتم
_تو برو منم میام!
با رفتن فاطمه داشتم به حرف هاش فکر میکردم آریا یه پسر هوس باز بود ک بخاطر عیش و نوش خودش حتی تو سفر کاری هم با خودش دختر آورده بود تا شب بهش سرویس بده مرتیکه ی کثافط ازش متنفر شده بودم من رو بازیچه ی دست خودش کرده بود و هر وقت ک میخواست با تهدید بهم نزدیک میشد تا نیازش رو برطرف کنه مرتیکه ی هوس باز کثافط همه ی مرد ها شبیه هم بودن یه مشت ادم های فرصت طلب هوس باز ک برای خواسته هاشون هر کاری انجام میدند
چرا من اصلا باید بشینم وقتم رو با فکر کردن به اون متجاوز عوضی تلف کنم
لیاقتش همون زن هرزه اش بوده ک ترکش کرده مرتیکه ی روان پریش هرزه معلوم دیگه بخاطر همین کاراش زنش بهش خیانت کرده و فرار کرده اه باز میگرنم شروع شده بود
دستم و روی سرم ک داشت تیر میکشید کشیدم ک صدای مردونه ی غریبه ای اومد

_سلام خانوم اینجا منزل آقای آریا رادمنش؟!
با حرص ناشی از عصبانیت و سردرد بدون اینکه سرم و بلند کنم با خشم غریدم
_آره خبر مرگش بیاد منزل اون مرتیکه ی هوس باز روان پریش مریض همینجاست !
با شنیدن صدای قهقه ای سرم و بلند کردم چند تا فحش بارش کنم ک با دیدن کسی ک کنارش ایستاده بود حرف تو دهنم ماسید و خشک شده بهش خیره شده بودم

بابام بود ک با اخم بهم خیره شده بود!اولش ترسیدم درست مثل قبلا ک وقتی کار اشتباهی میکردم و اون اخم میکرد منم از ترس اون ساکت میشدم شده بود
_عزیزم بریم داخل؟!
با شنیدن صدای نازک زنونه ای ک خطاب به بابام داشت حرف میزد نگاهم سر خورد بهش یه زن تقریبا چهل و پنج ساله با صورت زیبا و آرایش کرده ک خیلی خوش پوش و شیک بود نمیشد زیباییش و جذاب بودنش رو انکار کرد با شک بهش خیره شده بودم ک صدای یخ زده ی بابا بلند شد
_بریم!
پس هدسم درست بود اون زن همسر جدید بابام بود کسی ک بابا بخاطرش مامان رو تو بدترین شرایط ترک کرد و رفت کسی ک آوار شده بود روی خوشبختی و زندگی مامانم!
چشمهام پر از تنفر و کینه شد صدای نازکش ک من و مخاطب قراره داده بود باعث شد به خودم بیام
_عزیزم میشه بری کنار؟!
با خشم به چشمهای عسلی رنگ آرایش کرده اش خیره شدم و گفتم
_تو سر راه من قرار گرفتی تو برو کنار
چشمهاش متعجب شد انگار از طرز صحبت کردنم متعجب شده بود اما اصلا برام مهم نبود من از این زن و خانواده اش متنفر بودم
صدای عصبی بابا بلند شد
_طرلان درست صحبت کن!
بی اختیار پوزخندی زدم بدون اینکه حتی بهش نگاه کنم عصبی زن جدیدش رو پس زدم و به سمت بیرون ویلا حرکت کردم هوای اون جا دیگه داشت خفم میکرد نمیتونستم بیشتر از این بمونه به سمت ساحل حرکت کردم تموم مدت داشتم به این فکر میکردم چجوری میتونم با بابا و همسرش دووم بیارم اینجا من ازشون متنفر بودم
سیب گلوم بالا پایین شد بغض داشت خفم میکرد فکر کردن به اینکه الان مامان من داره غصه میخوره و سختی میکشه و اینجا بابا و همسرش داشتن عشق و حال میکردند دیوونم میکرد

اول صبح بود و ساحل خلوت جیغ بلندی از سر درد کشیدم ک بغضم شکست و اشکام روی صورتم جاری شدند چقدر بدبخت و بیکس بودم مادرم داشت از دوری بابام خون گریه میکرد و اون داشت خوش میگذروند من هیچ کاری نمیتونستم انجام بدم اصلا چیشد ک بابا یهو این همه تغیر کرد و اون همه عشق یهو سرد شد
نگاهم به دریا افتاد ک به شدت خروشان بود چی میشد اگه میرفتم و غرق میشدم کسی هم اصلا پیدام نمیکرد راحت میشدم بی اختیار دلم کمی مرگ میخواست اولین قدم رو ک داخل آب گذاشتم لبخندی روی لبهام نشست دومین قدم رو ک برداشتم چشمهام رو بستم هر چی بیشتر میرفتم بیشتر دلم میخواست اما با یاد آوری مامان سیاوش ساناز ناخوداگاه چشمهام باز شد اونا به من احتیاج داشتند
دست و پا زدم تا از آب خارج بشم اما نمیشد داشتم غرق میشدم دیگه ناامید شده بودم از تقلا کردن ک دستی دورم کمرم پیچید و من رو از اب کشید بیرون نگاهم به پسر جوون غریبه ای افتاد ک با نگرانی داشت میگفت
_طرلان خواهری بیدار شو!
و اخرین لحظه این سئوال تو ذهنم نقش بست اون اسم من رو از کجا میدونست! و سیاهی مطلق….

با گلو درد شدیدی ک داشتم و احساس خفگی ک بهم دست داد چشمهام رو باز کردم و به سرفه کردن افتادم نگاهم به اتاق ناآشنایی افتاد ک داخلش بودم داشتم به این فکر میکردم اینجا کجاست و من چرا اینجام ک در اتاق باز شد و بابام و آریا اومدند داخل اتاق روی تخت نیم خیز شدم ک نگاهشون بهم افتاد بابا با نگرانی به سمتم اومد و گفت
_طرلان خوبی دخترم؟!
بدون اینکه جوابش رو بدم نگاهم رو به آریا دوختم و سرد گفتم
_اینجا کجاست من چرا اینجام؟!
_اینجا ویلای منه چون داشتی تو دریا غرق میشدی پسر زن دایی نجاتت داد!
تازه یاد غرق شدنم تو دریا افتادم وقتی ک میخواستم خودکشی کنم اما آخرین لحظه پشیمون شدم و میخواستم خودم رو نجات بدم اما نمیشد درست لحظه ای ک ناامید شده بودم یکی من و نجات داده بود!
نگاهم رو از آریا گرفتم و از روی تخت بلند شدم و گفتم
_من میخوام برم
صدای عصبی بابا اومد
_تا وقتی حالت خوب نشده اجازه نداری جایی بری!
با خشم به سمتش برگشتم و مثل خودش عصبی گفتم
_من میرم میخوام ببینم کی میخواد جلوی من رو بگیره!
تا خواست حرفی بزنه صدای خشدار و خشک آریا بلند شد
_ تو منشی منی و تو این سفر کاری هر جایی ک من باشم باید باشی تا موقعی ک من بخوام تو این خونه میمونی دیگه هم نمیخوام حرفی بشنوم!
وا رفته بهش خیره شده بودم چند بار دهنم رو باز و بسته کردم تا حرفی بزنم اما چیزی به ذهنم نمیومد در نتیجه ساکت شدم و با حرص بهش خیره شدم ک بدون توجه بهم بابا رو مخاطب قرار داد و گفت
_دایی بریم؟!
_بریم
نگاهم لحظه ی آخر به بابا افتاد ک لبخندی گوشه ی لبش نشسته بود حتما داشت به هوش و ذکاوت پسر خواهرش لبخند میزد پسره ی عوضی همیشه برام دردسر درست میکرد با حرص پام رو روی زمین کوبیدم و زیر لب غر زدم
_حساب همتون رو میرسم!

🍁🍁🍁🌹

admin

چشمانی داشته باش که بهترین ها را می بیند، قلبی که بدترین ها را می بخشد، ذهنی که بدی ها را فراموش می کند و روحی که هرگز ایمانش را نمی بازد

‫2 دیدگاه ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن

کدبازان