codebazan

رمان رئیس مغرور من

رمان رئیس مغرور من پارت ۵

 

از شدت حرص دستام رو مشت کرده بودم حرف ها و حرکات این زنیکه روی مخم بود با حرص داشتم بهشون نگاه میکردم ک صدای پسر زن بابام ک من و مخاطب قرار داده بود بلند شد
_حال مادرت چطوره؟!
نگاهم و به چشمهای سیاه رنگش دوختم و با صدایی ‌ سعی میکردم آروم باشه گفتم
_حالش خوبه به زودی بهترم میشه!
نگاهم به بابا افتاد ک داشت کنجکاو بهم نگاه میکرد پوزخندی روی لبهام نشست صدای اون زن بلند شد
_عزیزم بیا بخور!
با دیدنش ک داشت به بابا میوه میداد و ناز و عشوه میریخت دستام مشت شد بی اختیار بابا چقدر عوضی شده بود چجوری میتونست من و مجبور کنه اینجا بمونم و حرف های عاشقونه ی اون و زنش رو گوش بدم با حرص از روی مبل بلند شدم و قدم اول رو برداشتم ک به سمت بیرون برم ک صدای بابا بلند شد
_کجا؟!
به سمتش برگشتم ابرویی بالا انداختم و گفتم
_فکر نمیکنم بهت مربوط باشه کجا میرم درسته؟!
بابا با خونسردی تمام ک کفرم رو درمیاورد بهم خیره شده بود قبل از اینکه بابا حرفی بزنه صدای زن جدیدش بلند شد
_با پدرت درست حرف بزن
با خشم غریدم
_تو یکی خفه شو!
بابا با عصبانیت از جاش بلند شد و داد زد
_طرلان!
_چیه ناراحت شدی سر همسر جدیدت داد زدم؟!
_طرلان مواظب حرف زدنت باش من باباتم
با عصبانیت داد زدم
_تو بابای من نیستی از وقتی با این زنیکه ی دو هزاری ازدواج کردی دیگه بابای من نی…..
با تو دهنی محکمی ک بهم زد حرف تو دهنم ماسید شکه دستم رو روی گونم گذاشته بودم لبخند عصبی روی لبهام نشست به سختی جلوی ریزش اشکام رو گرفته بودم به سمتش برگشتم ک داشت با پشیمونی بهم نگاه میکرد
_دیگه نمیشناسمت!
بعد از گفتن این حرف از خونه زدم بیرون بی اختیار پاهام به سمت ساحل حرکت کردم دلم یه جای خلوت میخواست تا با خودم خلوت کنم خیلی زیاد دلم گرفته بود از بابا بخاطر اون زن سر من داد زد بهم سیلی زد
فقط داشتم راه میرفتم و زیر لب زمزمه میکردم
_باورم نمیشه
با قرار گرفتن دستی دور بازم با فکر اینکه باباست به سمتش برگشتم تا داد و بیداد راه بندازم و خودم رو خالی کنم ک با دیدن آرتان پسر اون زن چشمهام پر از خشم شد و گفتم
_به چه جرئتی بهم دست میزنی هان؟!
دستش رو برداشت و گفت
_ببخشید نمیخواستم ناراحتت کنم
بدون توجه بهش حرکت کردم ک صداش بلند شد
_وایستا!
ایستادم به سمتش برگشتم و منتظر بهش خیره شدم ک گفت
_حالت خوب نیست منم باهات میام
_لازم نکرده تو با من میای حال من خیلی هم خوبه
و حرکت کردم ک صدای قدم هاش ک پشت سرم داشت میومد اومد کلافه ایستادم و به عقب برگشتم و گفتم
_ببین دنبال من نیا فهمیدی تو پسر اون زنیکه ایی وقتی میبینمت عصبی میشم دلم میخواد حرصم رو سر تو خالی کنم و تا میتونم کتکت بزنم پس دنبال من نیا اوکی؟!
_اگه اینجوری خالی میشی من مشکلی ندارم!همه زدن تو هم روش
با شنیدن این حرفش ک مظلومانه گفت دلم براش سوخت تقصیر کار مامانش و بابام بودند اونوقت من داشتم حرصم رو سر این پسره خالی میکردم
پوفی کشیدم و گفتم
_باشه بیا خبرت فقط صدا نده ‌ک اعصاب ندارم یه بلایی سرت میارم
_چه خشنی تو دختر!
نگاه تیزی بهش انداختم ک ساکت شد به سمت ساحل رفتم اون هم بیصدا دنبالم اومد یه جای خلوت رو انتخاب کردم و نشستم اون هم بدون اینکه سر و صدا کنه کنارم نشست

آهی کشیدم ک صداش بلند شد
_چرا داری آه میکشی
چشم غره ای بهش رفتم ک گفت
_خوب چیه فقط سئوال پرسیدم
_انقدر سئوال نپرس من الان اصلا حوصله ی سر و کله زدن با تو رو ندارم
بلاخره ساکت شد چند دقیقه بدون حرف زدن به دریا خیره شده بودم کاش اون لحظه نجاتم نمیداد تا غرق میشدم و میمردم شاید مردن راحتم میکرد از این حس بدی ک داشتم حتی یه دوست خوب هم نداشتم تا باهاش درد و دل کنم این بار سنگینی ک روی دوشم بود داشت دیوونم میکرد
_گریه کن!
بدون اینکه نگاهش کنم با صدای گرفته ای گفتم
_دهنت و ببند
_وقتی ناراحتی هم بد اخلاق و خشنی گند اخلاقی یه جورایی
با شنیدن این حرفش خنده ام گرفت گند اخلاق چی بهم نسبت داده بود
_از بابات ناراحتی؟!
با شنیدن این حرفش اخمام تو هم رفت
بدون اینکه جواب سئوالش رو بدم گفتم
_تو از مامانت ناراحت نیستی؟!
_ناراحت بودن من اصلا مگه مهمه ک بخوام ناراحت بشم یا خوشحال!
از شنیدن این حرفش متعجب به سمتش برگشتم و گفتم
_یعنی چی؟!
_وقتی نظرم رو نپرسیدن و حتی من بعد از عقد کردنشون خبر دار شدم یعنی اینکه براشون مهم نبوده پس منم سعی میکنم برام مهم نباشه
_چجوری میتونی انقدر خونسرد برخورد کنی با این موضوع؟!
_این زندگی خصوصی مامانمه بمن ربطی نداره
_اما من نمیتونم مثل تو رفتار کنم خیلی ببخشید اما از مادرت متنفرم اون باعث شد مامانم قلبش وایسته وقتی از اتاق عمل اومد بیرون هر شب یواشکی وقتی فکر میکنه ما خوابیم میشینه کنار عکس پدرم گریه میکنه مادرم عاشق پدرمه پدرمم عاشقش بود نمیدونم چی عوض شد ک بابام یهو اومد با مادر تو ازدواج کرد اما این و خوب میدونم دلیلش هر چی باشه قانع کننده نیست برام از جفتشون متنفرم نمیخوام جایی ک اونا هستن بمونن رفتارشون اذیتم میکنه برام درد داره اما اونا حتی نمیذارن به حال خودم باشم!
_نمیذارم اذیتت کنند دیگه گریه نکن!
با شنیدن این حرفش دستی روی صورتم اشکیم کشیدم نمیدونم کی اشکام سرازیر شده بودند
_تو چرا هی سعی میکنی به من نزدیک بشی؟!
با شنیدن این حرفم چند ثانیه بدون حرف به چشمهام خیره شد و بعدش گفت
_شاید چون من هم مثل تو همیشه تنها بودم و حس تو رو الان خیلی خوب درک میکنم
بهت زده بهش خیره شده بودم چرا این پسر انقدر عجیب رفتار میکرد با شنیدن صدای زنگ موبایلم از جیبم بیرون آوردم نگاهم به شماره ی آریا افتاد اتصال رو زدم ک صدای خشدار و عصبیش تو گوشی پیچید
_گدوم گوری رفتی تو؟!
با حرص گفتم
_سر گور عمت رفتم درست صحبت کن!

صدای خنده ی ریز این پسره ک حتی تا الان اسمش رو نمیشنیدم بلند شد چشم غره ای بهش رفتم ک صدای قهقه اش شدت پیدا کرد صدای داد آریا از پشت گوشی ک بلند شد هواسم بهش جمع شد
_کدوم گوری رفتی هان اون صدای خنده ی کدوم نعره خری بود
با حرص گفتم
_به تو ربطی نداره من کجام چیکار میکنم الانم اصلا حوصله ی تو یکی رو ندارم برو بمیر!
بعد از تموم شدن حرف هام با عصبانیت گوشی رو قطع کردم و زیر لب بهش فحش دادم
_دوست پسرت بود؟!
بدون توجه به حرفش گفتم
_اسمت چیه؟!
_طاها
ابرویی بالا انداختم و گفتم
_ببین آقا طاها من اصلا حوصله ی هیچکس رو ندارم نه اعصاب اینکه بشینم بهت بگم کی بهم زنگ زد یا نزد پس سعی کن تو کارای من دخالت نکنی
از جام بلند شدم ک طاها هم بلند شد و دستاش رو به علامت تسلیم بالا برد و گفت
_خیلی خوب ببخشید معذرت میخوام نمیخواستم ناراحتت کنم
_ناراحت نشدم اما خوشم نمیاد کسی تو کار هام دخالت کنه یا بخواد برام مزه بپرونه
عین بچه ها لب برچید و گفت
_ببخشید خوب
چشم غره ای بهش رفتم و گفتم
_باشه عین بچه ها لوس نشو حالا!
خواستم حرکت کنم ک صداش بلند شد
_کجا داری میری!؟
_خبر مرگم دارم میرم ویلا
_بریم پس منم میام
سری تکون دادم و همراهش به سمت ویلا حرکت کردیم عجیب بود ولی هیچ حس بدی بهش نداشتم با اینکه پسر اون زن بود حرف زدن باهاش آرومم کرده و دیگه مثل چند ساعت قبل عصبانی نبودم تمام طول راه تو سکوت به سمت ویلا راه میرفتیم وقتی رسیدیم در و باز کردم سالن داخل سکوت بود انگار هیچکس تو ویلا نبود متعجب به سمت طاها برگشتم و گفتم
_انگار هیچکس نیست
_لابد تو اتاق هاشونن
شونه ای بالا انداختم و بیتفاوت به سمت اتاقم حرکت کردم اصلا مگه مهم بود کجا هستند بدرک برن خبر مرگشون بیاد برام راحت بشم از دستشون زیر لب غر زدم
_آه باز میگرنم گرفت لعنتیا همیشه عصبیم میکردند
داخل اتاقم شدم و در رو بستم ک صدای آریا داخل اتاق ک تو تاریکی نشسته بود بلند شد
_خوش گذشت!

از ترس هینی کشیدم و دستم رو روی قلبم گذاشتم با ترس ناشی از حضور ناگهانیش داخل اتاقم با صدای لرزون شده گفتم
_چرا اومدی اینجا نشستی؟!
بلند شد به سمتم اومد لامپ اتاق رو روشن کرد ک دیدم واضح شد نگاهم ک به چشمهای قرمز شده اش افتاد یک قدم به عقب برداشتم اصلا حس خوبی نداشتم! تو دو قدمیم ایستاد با صدای خشدار شده اش گفت
_مگه بهت نگفته بودم حق نداری با هیچ پسری رفت و آمدی داشته باشی و حتی حرف بزنی هان؟!
با اینکه ترسیده بودم اما کم نیاوردم و با زبون درازی گفتم
_تو مگه چیکاره امی ک باید به حرفت گوش کنم!
با لحن ترسناکی گفت
_میخوای بفهمی من چیکاره اتم آره؟
_ببین تو …..
_ببر صدات و!
از شدت ترس به سکسکه افتاده بودم این پسر یه روانی به تمام معنا بود ک معلوم نبود چی از جون من بدبخت میخواست تا خواست حرفی بزنه صدای در اتاق اومد و پشت بندش صدای زن پدرم بلند شد
_طرلان جون بیا شام آماده اس بابات منتظره همه منتظره ان
با شنیدن صداش انگار ترسی ک از آریا داشتم رو یادم رفت ک با غیض گفتم
_لازم نکرده منتظر من باشید من هر وقت میلم کشید شام میخورم نمیخوام با دیدن چهره هاتون اشتهام کور بشه!
صدای قدم هاش نشون میداد ک رفت با حرص غریدم
_زنیکه ی ج..نده
سرم رو با حرص بلند کردم ک باز هم فحش بدم نگاه خیره ی آریا رو روی خودم دیدم اما انقدر با شنیدن صدای اون زنیکه اعصابم خراب شده بود ک حتی ترسی از آریا هم نداشتم با عصبانیت گفتم
_چیه همه ی خانوادتون و خاندانتون نحسه هر وقت میاین عصبیم میکنید اون زنیکه هم اومد رید تو اعصابم
بدون توجه به حرفام گفت
_برو شامت و بخور آخر شب ک همه خوابیدن بیا اتاقم !
ابرویی بالا انداختم و گفتم
_ک چی بشه؟!
پوزخندی زد و گفت
_همچین مالی هم نیستی ک بخوام شبم رو باهات سر کنم از تو بهتر برام ریخته میخوام بابت کاری ک امروز کردی تنبیهت کنم به نفعته ک بیای وگرنه خیلی برات بد میشه خانوم کوچولو!
از عصبانیت دستام رو مشت کردم لعنتی با حرص لبم و گاز گرفتم ک صداش زمزمه وار کنار گوشم بلند شد
_حسودی کردن بهت اصلا نمیاد گربه ی وحشی!
بعد از گفتن این حرف قبل از اینکه بزاره واکنشی نشون بدم از اتاق خارج شد با حرص پام رو محکم روی زمین کوبیدم لعنتی پسره ی کثافط بلاخره بد حالت رو میگیرم

آخر شب شده بود ک به سمت اتاقم رفتم داخل اتاق ک شدم در رو قفل کردم و لبخند شیطانی زدم و زیر لب گفتم
_پسره ی سواستفاده گر فک کردی ازت میترسم و میام اتاقت کور خوندی
با خیال راحت به سمت کمد لباس هام رفتم لباسم و با یه لباس راحتی عوض کردم و روی تخت خوابیدم چشمهام رو بستم و کمی نگذشت ک خوابم برد
همگی سر میز صبحانه نشسته بودیم ک صدای آریا بلند شد
_طرلان وسایل هات رو جمع کن باید بریم امروز!
متعجب گفتم
_تموم شد کارا مگه
با صدای سردی گفت
_آره
باشه ای گفتم و مشغول نوشیدن چایی شدم ک صدای بابا ک من و مخاطب قرار داده بود بلند شد
_طرلان قبلش بیا اتاقم کارت دارم
کلافه سرم رو بلند کردم خسته شده بودم از بس باهاش بحث کرده بودم با صدایی ک سعی میکردم آروم باشه گفتم
_فکر نمیکنم انقدر نفهم باشی ک نفهمی درسته؟!
_ درست حرف بزن
بدون اینکه حتی نگاهش کنم گفتم
_کسی باهات حرف زد ک میپری وسط؟!
_تو ….
صدای خونسرد بابا بلند شد
_شهین ادامه نده!
پوزخندی به صورت قرمز شده اش زدم ک صدای بابا بلند شد
_زیاد از حدت داری بی احترامی میکنی فکر نکن دوبار بهت چیزی نگفتم هر چی از دهنت در اومد میتونی بگی!
زل زدم به چشمهاش و با بیرحمی گفتم
_شما هم حق نداری با من حرف بزنی من اصلا بابا ندارم بابای من چند هفته پیش تو بیمارستان فوت شد!وقتی ک مادرم رو داشت زنده زنده احساساتش رو میکشت و براش مهم نبود برامون مرد من بابایی ندارم
بعد از گفتن این حرف هام از جام بلند شدم ک صدای پر از حرص شهین زن بابام رو شنیدم
_این دختر تخم و ترکه ی همون زن به اون حرومزاده رفته ک …
با شنیدن اسم مامانم داغ کردم حس کردم دود از سرم بلند شد به سمتش برگشتم و با عصبانیت داد زدم
_ببند دهنت و زنیکه ی پتیاره ی ج…نده ی پیر فک کردی کی هستی که میتونی اسم مادر من رو به دهن نجست بیاری هان؟!
وقتی سکوتش رو دیدم با عصبانیت بیشتری ادامه دادم
_یه پیرزن ترشیده بیشتر ک نیستی هستی معلوم نیست شوهر اولت رو چجوری فراری دادی ک اومدی سر وقت بابای من یا شوهرت از دستت دق کرده یا هم طلاقت داده چون نتونسته توی عقده ای رو تحمل کنه چسپیدی به بابام کثافط! کافیه یکبار دیگه اسم مامانم رو به دهنت بیاری تا جرت بدم

تموم مدت چشمهام رو بسته بودم و سرم رو به ماشین تکیه داده بودم داشتیم به سمت تهران میرفتیم سفر کاری تموم شده بود انگار بیخود رفته بودم شمال برای کار دنبال آریا دلم میخواست برم یه جای خلوت این روز ها زیادی دلگیر کننده بود
با ایستادن ماشین چشمهام رو باز کردم نگاهی به اطراف انداختم ک با دیدن کوچه ی خودمون چشمهام گرد شد به سمت آریا برگشتم ک صداش بلند شد
_داشبورد رو باز کن حقوق این ماهت رو گذاشتم بردار
_اما هنوز ک سر ماه نشده!
نگاهی بهم انداخت ک بدون حرف داشبورد رو باز کردم و پولی ک گذاشته بود رو برداشتم واقعیتش خوشحال شده بودم چون میتونستم فردا برم بازار و برای مامان و ساناز و سامان وسیله بخرم خواستم از ماشین پیاده بشم ک صداش بلند شد
_فردا نمیخواد بیای شرکت!
سری‌تکون دادم و با خداحافظی کوتاهی از ماشین پیاده شدم و به سمت خونه حرکت کردم مثل همیشه در حیاط باز بود و صدای بقیه داشت میومد داخل شدم و بدون توجه به بقیه ی همسایه ها به سمت خونه ی خودمون رفتم تو این چند روز خیلی دلم برای مامانم تنگ شده بود تقه ای زدم ک صدای ساناز اومد
_کیه؟!
حرفی نزدم و دوباره در اتاق رو زدم ک صداش بلند شد
_کیه؟!
لبخندی زدم و گفتم
_منم خواهر جون
با شنیدن صدام جیغی زد و صدای دویدنش اومد بعد از چند ثانیه در باز شد و ساناز تو بغلم گم شد محکم بوسیدمش ک صدای مامان باعث شد نگاهم و بهش بدوزم
_بیا داخل دخترم رسیدن به خیر!
داخل اتاق شدم و بعد از روبوسی مامان کنار چارپایه نشستم و پتو رو روی خودم کشیدم هوا واقعا سرد بود مخصوصا داخل خونه ی ما ک حتی یه بخاری هم نبود!

با عصبانیت گفتم
_مامان من نمیام میفهمی؟!
به سمتم برگشت و اخم هاش رو تو هم کشید و گفت
_تو میخوای ما رو تنها بزاری ؟!
_مامان نه شما و نه من هیچ جایی نمیریم واقعا چرا نمیخوای به حرفم گوش بدی هان چرا درک نمیکنی چرا میخوای فقط کار خودت رو پیش ببری آخه؟!
_بابات از ما خواسته بریم و ما حتما میریم
_دلیل این همه اصرار شما رو برای رفتن به اون خونه ی لعنتی نمیفهمم اما من نمیام
_میای مجبوری!
_من ….
با داد حرفم و قطع کرد
_هیچ بحثی نمیخوام بشنوم طرلان تو با من میای الانم برو سر کارت دیر شد
لعنتی زیر لب گفتم و کیفم رو برداشتم و از خونه زدم بیرون امروز از اون روز های گندی بود ک باز اعصابم خراب شده بود بابام هه بابام آخه به اون نامرد هم میشه گفت بابا چند روز از برگشتنم نگذشته بود ‌ک باز سر و کله اش پیدا شد و یه داستان جدید اینکه پدرش خواسته زن و بچه هاش هم تو خونه اون زندگی کنند از خودش اون باباش متنفر بودم نمیخواستم برم به اون خونه اما با اصرار های مامان و حرف هاش مجبورم ک برم نمیتونم بیشتر از این رو حرفم پافشاری کنم
کنار ایستگاه اتوبوس ک رسیدم منتظر موندم و بعد از چند دقیقه ک رسید سوار شدم
داخل شرکت ک شدم خواستم به سمت اتاقم برم ک در اتاق آریا باز شد و اون دختره ک اسمش شرمیلا بود با صورت سرخ شده از عصبانیت بیرون اومد متعجب بهش خیره شده بودم ک تنه ای بهم زد و رفت متعجب گفتم
_مردم مشکل روانی دارند!
صدای خنده از پشت سرم اومد ک به عقب برگشتم مریم بود وقتی خنده اش قطع شد گفت
_کجایی تو از صبح ؟!
_شرمنده امروز یکم دیر رسیدم چیشده؟!
_رئیس دنبالت بود گفت وقتی اومدی بهت بگم بری اتاقش
پوف کلافه ای کشیدم باز چیکارم داشت اول صبحی حوصله ی این یکی رو نداشتم باز بخوام باهاش سر و کله بزنم بی حوصله به سمت اتاق راهم و کج کردم تقه ای زدم ک مثل همیشه اصلا به خودش اجازه نداد دهنش رو تکون بده بگه بفرمائید داخل بیخیال در اتاق رو باز کردم و داخل شدم با صدای سردی گفتم
_بله رئیس کاری داشتید؟!
سرش رو بلند کرد و گفت
_این چه وقت اومدن سر کاره؟!
با شنیدن این حرفش خونسرد گفتم
_ببخشید یه مشکلی پیش اومد نتونستم زودتر برسم
_از حقوق این ماهت کم میشه تا بفهمی همیشه سر وقت تو هر شرایطی باید سر کارت باشی
لعنتی به اون پول نیاز داشتم اگه کم میکرد ک اصلا چیزی برام نمیموند اومدم اعتراض کنم ک انگار فهمید و گفت
_اعتراض هم قبول نیست
با شنیدن این حرفش وا رفتم مظلوم بهش خیره شدم شاید دلش برام بسوزه ک چند دقیقه بدون اینکه حرفی بزنه بهم خیره شد یه برقی داخل چشمهاش بود ک اصلا نمیفهمیدم چیه من هم محو چشمهاش شده بودم چشمهایی ک خیلی عجیب و مرموز بود!
با شنیدن صدای در اتاق نگاهم و ازش گرفتم ک صداش بلند شد
_بیا تو!
در باز شد و خانوم سعادتی منشی شرکت اومد داخل انگار فقط وقتی من در میزدم اصلا نمیتونست حرف بزنه یا زبونش رو تکون بده مرتیکه ی وحشی!
_از شرکت گستر فردا میان برای بستن قرار داد!
_برای فردا تموم کاری های لازم رو انجام بدید به حسام هم این برگه های رو بدید
_چشم
_میتونید برید
با رفتن خانوم سعادتی آریا از جاش بلند شد و به سمتم اومد

وقتی تو دو قدمیم رسید ایستاد نگاهی بهم انداخت و گفت
_بعد از تموم شدن ساعت کاریت تو شرکت باش جایی نرو!
متعجب گفتم
_چرا اونوقت؟!
نگاه مرموزی بهم انداخت ک حس کردم مور مورم شد با صدایی ک حس میکردم داره جادوم میکنه زمزمه وار گفت
_چون من میگم خانوم کوچولو
بعد از گفتن این حرفش خم شد روی صورتم و در مقابل چشمهای گشاد شده ام خم شد و لبهاش رو روی لبهام گذاشت با حس گرمی لبهاش روی لبهام حس کردم برق شش فاز بهم وصل کردند هیچ حرکتی نمیتونستم بکنم داشت با خشونت خاصی لبهام رو میبوسید و گاز میگرفت بدنم سست شد حس کردم دارم میفتم انگار فهمید ک دستش رو دور کمرم حلقه کرد چشمهام داشت بسته میشد ک در اتاق بی هوا باز شد وحشت زده از آریا فاصله گرفتم ک با دیدن بابام حس کردم روح از تنم خارج شد
نگاهش درست مثل گذشته شده بود وقت هایی ک یه پسر بهم نزدیک میشد و بابا تا سر حد مرگ اون پسر رو کتک میزد و میترسوند بابا شدیدا مرد غیرتی و حساسی بود ک همیشه روی ناموسش حساس بود و حالا با وضعیتی ک دیده بود من و آریا لب تو لب!
از ترس و وحشت داشتم میلرزیدم حس یه مجرمی رو داشتم ک گیر افتاده بود و هیچ راهی فراری نداشت نگاهم به آریا افتاد ک خیلی بیتفاوت و نگاه سردش به بابا خیره شده بود
با بسته شدن در اتاق نگاهم به بابا افتاد ک نگاهش رو از روم برنمیداشت داشت به لبهام نگاه میکرد از خجالت ترس حس کردم گونه هام رنگ گرفت سرم و پایین انداختم ک صداش بلند شد
_داشتید چه غلطی میکردید!
وقتی دید جفتمون ساکت هستیم به سمت آریا حمله ور شد ک جیغ کوتاهی کشیدم مشت محکمی تو صورت آریا زد و گفت
_بیناموس تو داشتی دختر من رو میبوسیدی آره؟!
با حرفی ک آریا زد حس کردم روح از تنم خارج شد
_آره بوسیدمش!
عربده ی بابا اتاق رو پر کرد
_تو گوه خوردی دختر من رو بوسیدی فکر کردی بی کس و کاره یا یکی از اون دخترای دور برت هان!!!!
آریا پوزخندی زد و گفت
_از کی تا حالا به فکر دخترت افتادی تو ک فعلا افتادی رو دور هوا و هوست
_خفه شو!
نفس عمیقی کشید و با صدای عصبی ک سعی میکرد کنترلش کنه گفت
_کافیه یکبار دیگه اطراف دخترم ببینمت تا زندگیت رو جهنم کنم فهمیدی؟!
با حرفی ک آریا زد خشکم زد باورم نمیشد همچین حرفی بزنه

_این دختر مال منه و هیچکس نمیتونه بهم بگه ازش دور باشم!
با شنیدن این حرفش حتی من هم تو شک رفتم چه برسه به بابا بعد از چند ثانیه بابا انگار تازه به خودش اومد ک به سمت آریا حمله ور شد و شروع کرد به کتک زدن ک در اتاق باز شد و صدای جیغ شهین تو اتاق بلند شد و در عرض چند ثانیه کل شرکت تو اتاق جمع شدند به سختی بابا رو از آریا جدا کردند آریا با اینکه این همه کتک از بابا خورد اما حتی خم به ابروش نیاورد و دستش رو روی بابا بلند نکرد!
بابا انگشت تهدیدش رو جلوش تکون داد و گفت
_تاوان این کارت رو بد پس میدی!
و بعد روش رو به سمت من کرد و با خشم غرید
_گمشو بیا!
هنوز هاج و واج بلاتکلیف ایستاده بودم و نمیدونستم چه عکس العملی از خودم نشون بدم ک به سمتم اومد و بازوم رو داخل دستهاش گرفت و دنبال خودش کشید
محکم‌من و پرت کرد داخل ماشین شهین هم کنارش جلو نشست با سرعت تمام داشت رانندگی میکرد از ترس حتی جرئت حرف زدن هم نداشتم همیشه همین بودم جلوی همه حاضر جواب بودم و زبونم دراز بود اما وقتی کار بدی انجام میدادم و بابام میفهمید به سر حد مرگ میترسیدم چرا!چون بابام همیشه بدترین تنبیه هارو برام در نظر میگرفت الان هم ک فقط سکوت کرده بود و داشت با عصبانیت رانندگی میکرد و همین من رو بیشتر میترسوند
صدای شهین بلند شد
_عزیزم آرومتر برون!
اما اون بدون توجه سرعتش رو بیشتر کرد داشتم فکر میکردم چه جوابی بهش بدم ک ماشین کنار عمارت بزرگی ایستاد در رو با ریمو باز کرد و ماشین رو داخل برد خودش پیاده شد و در سمت من رو باز کرد از ماشین کشیدم بیرون و به سمت خونه همراه خودش برد داخل عمارت وقتی داخل سالنی ک شبیه نشیمن بود رسید من و محکم پرت کرد روی زمین ک چون توقع اینکارو ازش نداشتم چیزی شبیه ناله از دهنم خارج شد صدای داد بابا بلند شد
_میکشمت کارت به جایی رسیده ک با آبروی من بازی میکنی آره؟!
بدون اینکه حرفی بزنم به چشمهای قرمز شده از عصبانیتش خیره شده بودم
_نمیخوای حرف بزنی توله سگ آدمت میکنم چشم من و دور دیدی هرز میپری آره
دستش ک به سمت کمربندش رفت چشمهام پر از وحشت شد میخواست چیکار کنه بابام هیچوقت تا حالا وقتی بدترین کار ممکن رو میکردم حتی بهم سیلی هم‌ نزده بود اما الان میخواست با کمربند من و بزنه!
دستش ک بالا رفت چشمهام رو بستم ک صدای داد مردی اومد
_سیاوش داری چه غلطی میکنی!؟

وقتی دیدم خبری نشد چشمهام رو باز کردم بابا دست هاش رو مشت کرد و پایین آورد با خشم گفت
_بابا شما دخالت نکنید!
با شنیدن حرفش حس کردم برای یه آن روح از تنم رفت پس این صدای مقتدر و خشن صدای پدر بزرگم بود کسی ک باعث شده بود یه چشم مامانم اشک و یه چشمش خون!
صدای قدم هاش ک داشت به سمتم میومد هر لحظه واضح تر میشد تا اینکه روبروم ایستاد با قرار گرفتن دستش جلوی صورتم سرم رو بلند کردم نگاهم به مرد مسنی افتاد ک بهش میخورد ۶۰ تا ۷۰ باشه اولین چیزی ک تو صورتش جلب توجه میکرد چشمهای مشکی رنگ سردش بود درست مثل چشمهای بابام بود
_پس تو دختر سیاوش هستی!
با شنیدن صداش دست از برسی کردن صورتش کشیدم و بهش خیره شدم پوزخندی روی لبهام نشست بدون توجه به دست دراز شده اش از روی زمین بلند شدم از شدت دردی ک تو کمرم پیچیده بود لب گزیدم و سعی کردم اصلا به روی خودم نیارم با چشمهایی ک حالا از عصبانیت قرمز شده بود بهش زل زدم ک پوزخندی زد و گفت
_تو دختر سیاوش و اون زن پرورشگاهی هستی!
با شنیدن این حرفش باز داغ کردم
_درست صحبت کن پیری اسم مادر من و به زبون کثیف نیار!

🍁🍁🍁🌹

admin

چشمانی داشته باش که بهترین ها را می بیند، قلبی که بدترین ها را می بخشد، ذهنی که بدی ها را فراموش می کند و روحی که هرگز ایمانش را نمی بازد

‫5 دیدگاه ها

  1. خانم نویسنده لطفا پایان خوش داشته باشه، ما کلی میخونیم ضد حاله یکی بمیره یا جدا شن یا … خوش باشه گریمون نگیره دیگههههه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن

کدبازان