codebazan

رمان رئیس مغرور من

رمان رئیس مغرور من پارت ۷

 

نگاهی به فاطمه انداختم ک شنگول میزد متعجب گفتم
_چخبره؟!
با شنیدن صدام به سمتم برگشت و گفت:
_فردا شب جشن شرکت وای مثل هر سال خیلی عالی میشه!
متعجب گفتم
_چه جشنی؟!
_به مناسبت قرارداد جدید شرکت !
سری تکون دادم به نشونه ی فهمیدن ک فاطمه با هیجان گفت:
_طرلان تو هم میای؟!
_نمیدونم مگه من همه دعوتم؟!
_دیوونه همه ی کارمند های شرکت دعوتن
آهان کشداری گفتم ک مشت محکمی به بازوم زد چشم غره ای بهش رفتم و عصبی گفتم
_چه مرگته!؟
قیافش رو مظلوم کرد و گفت
_میای
کفری بهش خیره شدم و گفتم
_نه!
با شنیدن این حرفم وا رفت و گفت
_چرا آخه
_حوصله ی مهمونی جشن و درد و کوفت ندارم
_طرلان خانوم چرا انقدر عصبی!؟
با شنیدن صدای حسام به سمتش برگشتم ک نگاهم به آریا افتاد ک کنارش ایستاده بود و با چشمهای سرد و یخ زده اش داشت بهم نگاه میکرد!
چهره ی بیتفاوتی به خودم گرفتم و گفتم:
_عصبی نیستم!
تک خنده ای کرد ک باعث شد بخوام باز برینم به هیکل قیافه اش اما خیلی ضایع بود ک الکی الکی برینم به این بنده خدا
صداش ک من و مخاطب قرار داد بلند شد
_شما هم به جشن شرکت میاید
_نه
_چرا؟!
حالا چی به این زبون نفهم میگفتم یه دروغی تو ذهنم پیدا کردم و لبخند خجولی زدم و گفتم:
_مهمون داریم ما!
حسام با دیدن لبخندم مشکوک نگاهم کرد و گفت:
_خبریه!؟
تا خواستم جوابش رو بدم صدای جیغ فاطمه بلند شد و پشت بندش صداش بلند شد
_قراره خواستگار بیاد!؟
با چشمهای گرد شده به سمتش برگشتم ک محکم بغلم کرد و گفت
_وای خیلی خوشحال شدم طرلان پسره کیه!آشناس شغلش چیه کجا عاشق شدین!
از خودم جداش کردم و چشم غره ای بهش رفتم و گفتم:
_فاطمه جون آروم چته!
پشت چشمی برام نازک کرد ک صدای حسام بلند شد
_تبریک میگم طرلان خانوم
سرم رو بلند کردم تا جوابش رو بدم ک با دیدن صورت کبود شده ی آریا حرف تو دهنم ماسید این چرا داشت این شکلی نگاهم میکرد بهتر بود جیم میشدم وگرنه مرگم حتمی بود! بعد از تشکر کوتاهی با گفتن کار دارم به سمت اتاقم رفتم داخل اتاقم ک شدم نفس راحتی کشیدم واقعا قیافه ی آریا خیلی ترسناک شده بود این چی بود آخه به ذهن من اومد!خواستگار

داخل اتاقم نشسته بودم و سرم تو لپ تاپ بود داشتم کار هایی ک آریا گفته بود رو با دقت انجام میدادم ک بی هوا در اتاق باز شد با وحشت و ترس به سمت در اتاق برگشتم ک با دیدن آریا نفس راحتی کشیدم و با عصبانیت از سر جام بلند شدم و گفتم:
_نمیتونید عین آدم وارد اتاق بشید!؟
بدون توجه به حرفم در اتاق رو بست و قفل کرد با چشمهای گرد شده خیره بهش گفتم
_داری چیکار میکنی چرا در رو قفل کردی؟!
به سمتم اومد ک از ترس به عقب رفتم انقدر جلو اومد و عقب رفتم تا ک به دیوار چسپیدم دو تا دستش رو دورم روی دیوار گذشت با چشمهاش ک عجیب قرمز و ترسناک شده بود به چشمهای ترسیده ام خیره شد و با صدای خشک و خشدارش گفت:
_ک قراره برات خواستگار بیاد آره.
با شنیدن حرفش جرئت حرف زدن هم نداشتم ک عصبی کنار گوشم غرید:
_قلم پاش رو خورد میکنم بیاد خواستگاری کسی ک مال منه!
با شنیدن این حرفش حرصم گرفت انگار من وسیله ی شخصیش باشم بدون اینکه بفهمم با حرص گفتم:
_تو خیلی غلط میکنی من اون و ….
با دیدن صورت کبود شده اش حرف تو دهنم ماسید ک صداش بلند شد:
_خوب داشتی میگفتی!؟
کم مونده بود از ترس گریه کنم عجب غلطی کردم آخه من حالا چجوری جون سالم از این اتاق به در ببرم با صدایی ناله مانند گفتم:
_فاطمه کارم داشت بزار برم!
با صدای عصبی در گوشم زمزمه کرد:
_کافیه ببینم یکی پاش رو گذاشته تو اون خونه برای خواستگاری هم تو رو هم اون خواستگار بیناموست ک میاد خواستگاری ناموس من رو جرش میدم فهمیدی!
با شنیدن این حرفش حس عجیبی بهم دست داد اولین بار بود ک حس میکردم روم غیرتی شده صدای عصبیش بلند شد
_نشنیدم صدات و!
مثل همیشه با لجبازی گفتم:
_چرا باید به حرفت گوش بدم اصلا تو چیکاره منی ک بهم دستور میدی و راه به راه خفتم میکنی!
سرش رو بلند کرد به چشمهام خیره شد یه جوری نگاهم کرد ک حس کردم تموم بدنم سست شد و در حال افتادنم ک انگار فهمید دستش رو محکم دور کمرم حلقه کرد و با صدای بمی گفت:
_من صاحبت هستم!

امشب شب جشن شرکت بود لباس خوبی به کمک مامان خریدم یه لباس سفید توری با آستین های بلند ک روش نگین کار شده بود خیلی شیک و ساده البته زیبا ک خیلی زیاد به پوست سفید صورتم اومده بود همراهش یه شال سفید حریر هم تو کیفم گذاشتم ک اونجا بپوشم آرایش ملایمی کرده بودم به سمت مامان برگشتم و با وسواس گفتم:
_خوب شدم!؟
لبخند شیرینی زد و با محبت گفت:
_خیلی خوشگل شدی عزیزم.
به سمتش رفتم و محکم بغلش کردم مامانم دنیای من بود!
_آبجی تاکسی اومد!
سری تکون دادم و مانتو و شالم رو پوشیدم و با خداحافظی کوتاهی از پله ها پایین رفتم میخواستم از سالن خارج بشم ک صدای شهین بلند شد:
_کجا به سلامتی!؟
با شنیدن صداش ایستادم به سمتش برگشتم و گفتم:
_به شما ربطی داره!؟
_من مادرتم!
با شنیدن حرفش با صدای بلندی شروع کردم به خندیدن جوری ک اشک از چشمام اومد این زنیکه واقعا فک کرده بود کیه چجوری به خودش جرئت میداد این شکلی حرف بزنه با عصبانیت گفتم:
_بهتره درست حرف بزنی من اگه بهت چیزی نمیگم فقط بخاطر مادرمه!
_چخبره اینجا!؟
با شنیدن صدای بابا به سمتش برگشتم ک همراه مامان و پدرش اومده بودند حالا شاهد بحث بین من و شهین باشند!
پوزخندی زدم و گفتم:
_شهین جون داشتند میگفتند مادر منه!
با شنیدن این حرفم صورت بابا از عصبانیت کبود شد مامان دستش رو به دیوار گرفت و گفت؛
_چی!؟
با دیدن وضعیت مامان با نگرانی به سمتش دویدم و گفتم:
_مامان خوبی؟!
سری تکون داد و گفت:
_خوبم فقط سرم گیج رفت یه لحظه!
صدای عصبی بابا من رو به خودم آورد
_شهین تو چجوری به خودت اجازه میدی همچین شکلی حرف بزنی هان؟!
_چیه مگه دروغ میگم این دخت…..
صدای عربده ی بابا بلند شد
_ببند دهنت و
مشکوک با چشمهای ریز شده بهشون خیره شده بودم ک صدای مامان بلند شد
_طرلان دخترم برو دیرت میشه
_نه مامان من ….
صدای خشدار شده از عصبانیت بابا بلند شد
_طرلان برو تاکسی منتظرته
ناچار باشه ای گفتم و راه افتادم….

تموم راه فکرم پیش حرف هاشون بود اما هر چی فکر میکردم هیچی به ذهنم نمیرسید! در نتیجه بیخیال شدم سر فرصت از مامان میپرسیدم با ایستادن تاکسی از افکارم خارج شدم پولش رو حساب کردم و پیاده شدم با دیدن همون خونه ای ک داخلش بهم تجاوز شد لرز بدی به بدنم افتاد باز هم یاد اون شب افتادم سعی میکردم اون اتفاق رو فراموش کنم اما مگه شدنی بود!
نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم خودم رو کنترل کنم با قرار گرفتن دستی روی شونم وحشت زده دستم رو روی قلبم گذاشتم و به عقب برگشتم با دیدن فاطمه ک با نیش باز بهم خیره شده بود چشم غره ای بهش رفتم و گفتم:
_کرم داری مگه تو آخه!
_اذیت کردنت حال میده.
سری به نشونه ی تاسف تکون دادم ک گفت:
_چرا نرفتی داخل !؟
_تازه اومدم
دستم رو گرفت و گفت
_بریم پس منم همین الان تنها اومدم ما ک مثل بقیه جفت نداریم
_جفت میخوای چیکار دردسر تنهایی بهتره ک.
لب و لوچش آویزون شد و گفت:
_اه من دلم جفت میخواد!
خنده ام گرفت با شنیدن حرفش شبیه بچه های تخس شده بود با خنده گفتم:
_بریم داخل وگرنه تو من و دیوونه میکنی
پشت چشمی برام نازک کرد و راه افتاد داخل حیاطش ک شدیم یهو صدای جیغش بلند شد چون کارش یهویی بود از ترس منم جیغی کشیدم ک به سمتم برگشت و با هیجان گفت:
_خونه اش چقدر خوشگله مثل قصر میمونه نه!
با حرص گفتم:
_این چه وضعشه دیوونه ترسیدم فک کردم مار نیشت زده
_خدا نکنه زبونت و گاز بگیر بی ذوق
سری تکون دادم و گفتم:
_بدبخت اونی ک قراره تو رو بگیره
پشت چشمی برام نازک کرد و گفت:
_از خداش هم باشه!
راه افتادم به سمت خونه و گفتم:
_دید زدنت تموم شد تو هم بیا من ک رفتم
صدای قدم هاش میومد ک داشت دنبالم میدوید وقتی بهم رسید کنارم راه افتاد چون مسیرش یکم طولانی بود ده دقیقه طول کشید ک برسیم مخصوصا باکفش های پاشنه بلندی ک ما پوشیده بودیم!

با دیدن دختر پسر های جوونی ک مشغول رقص بودن و بقیه مشغول نوشیدن دهنم از تعجب باز موند یه موزیک با بلند هم گذاشته بودند!به سمت فاطمه برگشتم و گفتم:
_این مهمونی چرا بیشتر شبیه پارتی شبانه است مختلط!مگه یه مهمونی ساده قرار نبود باشه
فاطمه با شنیدن حرفم با صدای بلند خندید با دیدن نگاهم عصبیم با صدایی ک هنوز توش خنده موج میزد گفت:
_مگه تا حالا به این جور مهمونی ها نیومدی؟
صادقانه جوابش رو دادم:
_نه نیومدم یجورایی هم معذب شدم اینجا من برمیگردم خونه!
چشمهای فاطمه از تعجب گرد شد و گفت:
_دیوونه شدی کجا میخوای بری تازه اومدیم بیا داخل
_نه نمیتونم من برمیگردم خونه اینج….
_چخبره خانوما!
با شنیدن صدای حسام سرم رو بلند کردم ک همراه آریا روبرومون ایستاده بودند قبل از اینکه من حرفی بزنم صدای فاطمه بلند شد:
_طرلان میخواد برگرده خونه!
حسام متعجب گفت:
_چرا؟!
فاطمه هم مثل همیشه نه گذاشت ن برداشت شروع کرد به تعریف کردن از شدت خجالت و حرص زیاد حس میکردم گونه هام داغ شده حالا لابد با خودشون میگفتن چه دختر املی این فاطمه هم یه دقیقه نمیتونست جلوی دهنش رو بگیره!
صدای سرد آریا بلند شد:
_دلیلی نداره اینجا معذب باشید لباستون هم پوشیده اس مهمونی اینجا خطرناک نیست ما هواسمون به همه چیز هست!
سرم رو بلند کردم و بهش خیره شدم یه جور عجیبی داشت نگاهم میکرد حس کردم تموم بدنم گر گرفت!
_خوب طرلان خانوم مشغول باشید
با شنیدن صدای حسام ناچار باشه ای گفتم با رفتن حسام و آریا عصبی نیشگونی از بازوی فاطمه گرفتم ک با صدای بلندی گفت:
_آخ چه مرگته تو!؟
_تو همه جا باید عین ور وره حرف بزنی نمیتونی جلوی دهنت و بگیری آبروم و بردی!
لباش رو عین بچه ها برچید و گفت:
_خوب حالا
چشم غره ای بهش رفتم این دختر اصلا آدم نمیشد آخه یه دختر هم انقدر دهن دلق!
نگاهم رو تو سالن چرخوندم بچه های شرکت همه اومده بودند اشاره به فاطمه کردم و گفتم:
_اونجارو نگاه مریم و ببین داره مخ میزنه !
_کو کجاست
_اونجا
نیشش باز شد گفت
_من برم ببینم چخبره
خنده ام گرفت این دختر چقدر فضول بود قبل از اینکه حرفی بزنم رفت
_سلام!؟
با شنیدن صدای مردونه ای سرم رو بلند کردم یه پسر تقریبا ۳۰ تا ۲۹ ساله با موهای بور و چشم های عسلی کت و شلوار شیک مشکی ک پوشیده بود هیکل ورزشکاری مغرورانه داشت با لبخند بهم نگاه میکرد و دستش رو به سمتم دراز کرده بود!
بدون اینکه توجهی به دست دراز شده اش بکنم با صدای سردی گفتم:
_سلام!

_من و رو یادتون نمیاد!؟
نگاهم و به صورتش دوختم و گفتم:
_نه
تک خنده ای کرد و گفت:
_من سعید هستم شریک کاری جدید شرکت آریا!
یکم به مخم فشار آوردم تا به یاد بیارم این پسر رقیب آریا بوده کسی ک با همسرش بهش خیانت کرده بودند اخمام به طرز وحشتناکی تو هم رفتن ک صداش بلند شد:
_افتخار یه دور رقص رو میدی!؟
قبل از اینکه جوابش رو بدم صدای خشک و خشدار آریا از پشت سرش بلند شد:
_نه!
اومد کنارم ایستاد دستش رو دور کمرم حلقه کرد ک چشمهام گرد شد صدای پر از غیض سعید اومد:
_دوست دخترته!؟
صدای سرد آریا بلند شد:
_فکر نمیکنم بهت ربط داشته باشه سعی کن دور بر طرلان نبینمت ک زنده ات نمیزارم من و میشناسی حالا هم بزن به چاک تا زنده زنده همینجا چالت نکردم.
سعید نگاه پر از نفرت و کینه توزانه ای بهش انداخت و رو کرد به سمت من و لبخند شروری زد و گفت:
_به زودی میبینمت خانوم کوچولو!
بعد از گفتن این حرفش به سمت دیگه ای رفت هنوز تو بهت کار آریا و حرف این پسره بودم ک با فشاری ک به کمرم اومد آخ ریزی گفتم ک صدای عصبی آریا بلند شد:
_کی بهت گفت انقدر آرایش کنی هان !
سرم رو بلند کردم و به چشمهای قرمز شده اش خیره شدم و گفتم:
_آرایش من ک غلیظ نیست!
_ببند دهنت !زود گمشو برو آرایشت و پاک کن با این لباس و آرایش اومدی بین این همه مرد ک جولون بدی.
با شنیدن حرف هاش چشمهام گرد شد این داشت چی میگفت با صدای عصبی گفتم:
_من ک میخواستم برو شماها گفتید نرو در ضمن لباس و آرایش من از همه ی دخترایی ک اینجا هستند بهتره من نیازی ندارم بخوام جلوی مردا جلون بدم جوری حرف میزنی انگار من هرزه ام.
وقتی حرف هام تموم شد با خشم بهش خیره شده بودم از شدت عصبانیت داشتم نفس نفس میزدم!

ابرویی بالا انداخت و پوزخندی زد و گفت:
_پس این لباس و آرایش برای چیه هان جز خودنمایی جلوی این مرد های هیز!
با حرص بهش خیره شدم و گفتم:
_تو ذهنت بیماره مریضی میفهمی!؟
وقتی دیدم همچنان ساکت با چشمهای سرد و بیتفاوت بهم خیره شده کفرم در اومد و با صدایی ک داشت میلرزید از خشم گفتم:
_اصلا میدونی چیه خوب کردم اینارو پوشیدم دوست داشتم خودنمایی کنم برا مردا میخوام ببینم امشب کی رو میتونم تور کنم
و با لبخند نگاهم رو نمایشی داخل سالن چرخوندم و روی سعید ک یه گوشه از سالن تنها ایستاده بود و داشت به ماه نگاه میکرد مکث کردم میدونستم روش بشدت حساس! به سمتش برگشتم خیره به چشمهای طوفانیش لبخندی زدم و گفتم:
_خوب من کیس مناسبم رو پیداش کردم من برم فعلا آقای رئیس!
خواستم حرکت کنم ک بازوم رو گرفت و دنبال خودش کشید از دیدن عکس العملش چشمهام گرد شد بدون اینکه بفهمم من رو دنبال خودش میکشید و به سمت طبقه ی بالا میبرد با صدایی ک سعی میکردم زیاد بلند نباشه گفتم:
_دستم و ول کن دیوونه داری چیکار میکنی!
بدون اینکه توجهی به حرفم بکنه من رو دنبال خودش میکشید هر چی تقلا میکردم دستم رو از دستش بیرون بکشم فایده ای نداشت!
من و داخل اتاقی انداخت و در اتاق رو قفل کرد با عصبانیت درحالی ک به سمتش برمیگشتم داد زدم:
_معلوم هست داری چه غلطی میکن….
با دیدن صورت ترسناک و کبود شده از عصبانیتش حرف تو دهنم ماسید! با ترس بهش خیره شدم ک صداش بلند شد:
_چه گوهی داشتی میخوردی تو؟!
مثل همیشه کم نیاوردم و با حاضر جوابی جوابش رو دادم:
_همون گهی ک تو خوردی!
_ببند دهنت و تا جرت ندادم!
با شنیدن صدای فریادش ساکت شدم قلبم از شدت ترس داشت تند تند میزد! به سمتم اومد روبروم ایستاد خم شد روی صورتم و با صدای عصبی گفت:
_ک میخواستی بری با اون مرتیکه آره!
از ترس به من من افتادم
_من من ….
_تو چی هان؟!
_اصلا تو چیکاره منی ک هی راه به راه من و خفت میکنی برو کنار ببینم
پوزخندی زد و گفت
_میخوای بدونی من چیکاره اتم آره پس آره انگار یادت رفته من چیکاره اتم ک هر بار تکرار میکنی پس بهتره یادت بیارم
پرتم ک روی تخت ک جیغ خفیفی از ترس کشیدم دستش ک به سمت شلوارش رفت چونم لرزید با ترس بریده بریده گفتم:
_داری چیکار میکنی!؟
با لحن خاصی گفت:
_میخوام نشونت بدم چیکاره اتم عـــزیـــزم!
عزیزم رو یه جوری کشدار گفت ک تموم بدنم مور مور شد و ….

نگاهم به دستش ک روی شلوارش بود مات مونده بود قدرت زدن هیچ حرفی رو نداشتم فقط صحنه ی تجاوز اون شب اومده بود جلوی چشمم هیستریک جیغ میزدم و کمک میخواستم‌ با رفتن تو بغل گرمی تقلا میکردم ک ازش جدا بشم اما فایده نداشت اشکام تموم صورتم رو خیس کرده بودند انقدر تو بغلش موندم و گریه کردم تا آروم شدم اون هم بدون اینکه حرفی بزنه تو سکوت بغلم کرده بود!
وقتی آروم شدم از بغلش جدا شدم نگاهی بهش انداختم ک با اخم داشت بهم نگاه میکرد صدای بمش بلند شد:
_برو دست و صورتت رو بشور!
اون جا سرویس هست!
بی رمق از جام بلند شدم و به سمت جایی ک گفته بود رفتم نگاهی داخل آینه به خودم انداختم آرایشم به طرز فجیهی روی صورتم پخش شده بود مخصوصا رژم!
وقتی صورتم رو درست کردم از سرویس خارج شدم آریا هنوز روی تخت نشسته بود با صدای گرفته ای ناشی از گریه گفتم:
_من میرم خونه خداحافظ!
به سمت در اتاق خواستم حرکت کنم ک صدای خشک و خشدارش بلند شد:
_وایستا!
ایستادم ولی به سمتش برنگشتم صداش از پشت سرم بلند شد:
_نمیخواد بری خونه!
به سمتش برگشتم و گفتم:
_چی گفتی!؟
_واضح حرفم و زدم!
این چقدر پرو بود با این حرف زدنش تا چند دقیقه پیش کم مونده بود باز هم بهم تجاوز کنه حالا خیلی ریلکس اومده روبروم ایستاده اینجوری حرف میزنه!پوزخند عصبی زدم و گفتم:
_من خودم تصمیم میگیرم کجا بمونم کجا نمونم الانم میرم حرف های تو یکی برای من اصلا مهم نیست!
بیتفاوت نگاهی به صورتم انداخت و گفت:
_این اطراف ماشین پیدا نمیشه زنگ بزن تاکسی بیاد!
بعد از گفتن این حرفش از مقابل چشم های گرد شده ام از اتاق خارج شد این رفتار هاش چقدر ضد و نقیص داشت به من میگه تاکسی خبر کن برو کور خوندی نمیرم تا آخر مهمونی میمونم تا چشمت دربیاد!

کنار فاطمه ایستادم سنگینی نگاه آریا رو روی خودم حس میکردم اما سعی میکردم اصلا بهش نگاه نکنم پسره ی از خود راضی! واقعا فکر کرده بود کیه ک میتونه راه به راه به من امر و نهی کنه و دستور بده منم به حرف هاش عمل کنم منتظر یه فرصت مناسب بودم تا با خاک یکسانش کنم پسره ی مغرور عوضی از دماغ فیل افتاده.
_طرلان؟!
با شنیدن صدای فاطمه به سمتش برگشتم و گفتم:
_بله؟!
_چته چرا دمغی؟!
_هیچی حوصله ام سر رفت خیلی مهمونی چرتیه
_کجاش چرت خیلی هم خوبه بیا بریم برقصیم
_نه حوصله ندارم
_چته تو چرا این شکلی شدی ؟!
شونه ای بالا انداختم و گفتم:
_از این جور مهمونی ها خوشم نمیاد گفته بودم ک!
چشم غره ای بهم رفت و گفت:
_خوب حالا!
داشتم با فاطمه حرف میزدم ک باز سر و کله ی اون پسره سعید پیدا شد دستش رو دراز کرد و گفت:
_افتخار یه دور رقص رو میدین!؟
خواستم دهن باز کنم و تموم عصبانیتم رو سرش خالی کنم ک با دیدن صحنه ی روبروم حرف تو دهنم ماسید حس کردم از بلندی پرت شدم زمین خیلی حس بدی بهم دست داد حسی مثل حسادت! آرمیتا داشت با ناز و عشوه تو بغل آریا میرقصید و آریا هم داشت خودش رو هماهنگ باهاش تکون میداد دستام از عصبانیت مشت شد نگاهم رو ازشون گرفتم و به دست سعید ک مقابلم دراز شده بود دوختم برخلاف عقیده ام دستم رو تو دستش گذاشتم ک لبخند مردونه ای زد و من و به سمت پیست رقص برد!
دستم رو روی شونه اش گذاشتم و مشغول رقص شدم باهاش رقص رو خیلی خوب بلد بودم چون همیشه داخل خونه گاهی با بابام میرقصیدیم سر شوخی و خنده!
صدای بم سعید کنار گوشم بلند شد:
_خیلی زیبا هستید!
دلم میخواست بکوبم دهنش مرتیکه ی هیز چاپلوس به تو چه ک من خوشگلم اما نه الان وقتش نبود اول باید حال آریا رو میگرفتم لبخند دلربایی زدم و با ناز گفتم:
_شما لطف دارید!
چشمهاش برقص خاصی زد و خودش رو بیشتر بهم نزدیک کرد سرم رو بلند کردم ک با دیدن نگاه آریا ترسیدم! حس کردم الان ک جلوی همه بیاد عربده بزنه و محکم بکوبه تو دهنم اما برعکس چیزی ک فکرش رو میکردم خیلی خونسرد نگاهش رو ازم گرفت با دیدن بیتفاوتیش دمق شدم تحمل دیدن ناز و عشوه های آرمیتا تو بغلش رو نداشتم اما باید تحمل میکردم با قرار گرفتن دست سعید روی باسنم چشمهام گرد شد نگاهم به لبخند هیز روی لب هاش و چشمهای خمارش افتاد محکم پسش زدم و بی اختیار سیلی محکمی بهش زدم و با داد گفتم:
_کثافط بیناموس!

با چشمهای دریده اش بهم خیره شد و داد زد:
_تو چه غلطی کردی دختره ی هرزه!
با تنفر بهش زل زدم و گفتم:
_کاری ک لیاقتت بود رو انجام دادم.
اون دختره ک اسمش آرمیتا بود به سمتش اومد و گفت:
_سعید بیخیال شو عزیزم با این ج.ن.ده ها دهن به دهن نشو!
با شنیدن این حرفش داغ کردم تا خواستم دهن باز کنم چند تا بارش ببندم صدای عصبی سعید بلند شد:
_فکر کردی چه تحفه ای هستی تو!
پوزخندی زدم و گفتم:
_تو خودت فکر کردی چه تحفه ای هستی با اون قد درازت هان چجوری به خودت جرئت میدی به حریم یه دختر دست درازی کنی فکر کردی همه مثل دخترای اطرافتن ک هر شب تو تخت برات آماده ان و هر غلطی خواستی میتونی بکنی!
در حین حرف هام اشاره ای به آرمیتا کرده بودم ک صورتش از عصبانیت گر گرفته بود و داشت با نفرت بهم نگاه میکرد پوزخندی به صورت کبود شده اش زدم ک صدای نگران فاطمه اومد:
_طرلان بیا بریم!
با شنیدن صدای فاطمه نگاهم به اطراف دقیق شد ک حالا همه ساکت شده بودند و لامپ ها روشن شده بود و بقیه به ما خیره شده بودند!
خواستم از اون جا برم ک صدای آرمیتا بلند شد:
_وایستا!
با شنیدن صداش ایستادم و به سمتش برگشتم سئوالی به چشم هاش خیره شدم ک با لحن بدی گفت:
_نیتت از کار امشبت چی بود هان برای چی میخواستی خودت رو به سعید بچسپونی وقتی دیدی سعید بهت نخ نداد بهش تهمت زدی و داد و بیداد راه انداختی اما این و خوب بدون من امثال شماها رو خوب میشناسم ک بخاطر پول و موقعیت طرفتون حاضرید هر کاری بکنید حالا گمشو!
چشم هام از شنیدن حرف هاش گرد شده بود این چی داشت میگفت هنوز بهت زده بهش خیره شده بودم ک صدای خشدار و عصبی آریا بلند شد…..

🍁🍁🍁🌹

admin

چشمانی داشته باش که بهترین ها را می بیند، قلبی که بدترین ها را می بخشد، ذهنی که بدی ها را فراموش می کند و روحی که هرگز ایمانش را نمی بازد

یک دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

کدبازان