codebazan

رمان زندگی شیرین ومبهم

رمان زندگی شیرین ومبهم من پارت ۱۳

۱۳.۱

❤️به نام خداوند جان وخرد❤️

⚡🔥⚡🔥⚡🔥

۱۳.۱

استاد پس از پایین داستانش بلند شد .

ورکرد سمت بچه هاوگفت:

-روز خوبی داشته باشید….

اونایی هم که نتونستن شعر یا داستان بخوند انشاللَّه جلسه بعد….

بعداز حرفش سریع کوله اش را برداشت واز کلاس بیرون رفت‌.

ماهم با حوصله وسایلمون رو جمع کردیم.

واز کلاس بیرون رفتیم.

آتناز با خنده گفت :

-استاد چه خوب قصه لیلی وجنون رو تعریف کرد….. جوری که دلم یه مجنونش رو خواست…

با این حرفش خندیدیم.

-بیا خودم بشم مجنونت….

با تعجب به پشت سرمون برگشتیم که دوباره سه پسر مزاحم رو دیدیم .

آتناز چینی به بینی اش دادوگفت:

-ایششش….بیا برو…

پسره با اخم گفت :

-دلتم بخواد …مگه من چه مشکلی دارم….؟!
مادمازل….که افتخار نمیدید……

آتناز میخواست جوابش رو بده که با اخم رو کردم سمت بردار پسره وگفتم:

+-آقای محترم خواهش میکنم…. مزاحمت ایجاد نکنید….

انگشت اشاره ام را با طرفش گرفتم وگفتم :

+-وگرنه ……

پسره یک قدم به جلو آمد .

۱۳.۲

پسره یک قدم جلو آمد.

وانگشت اشاره ام را در دستش گرفت .

محکم فشارش داد‌وگفت:

-وگرنه چی؟!….

با اخم گفتم :

دست رو ول کنید اول….

دوم مجبور میشم به حراست دانشگاه بگم که مزاحمت ایجاد کردید…

پسره انگشتم را محکم تر فشار داد.

سعی کردم دستم را از دستش به بیزون بکشم .

با یک دست دیگه اش بازو هم گرفت .

گفت:

– ببین …کوچولو ….ما قصد مزاحمت نداریم..

ما فقط خواستیم باهم دوست باشیم همین…

وبا ضرب دستم را ول کرد .

اگر آتناز نبود صد درصد پخش زمین میشدم .

وابرویم هم میرفت.

پسره با اخم رو کرد سمت آن یکی پسر وگفت:

-مزاحم خانم ها نشو…بریم بچه ها…

پسرا به راه افتادند.

که پسره ای که انگشتم را گرفته بودم برگشت.

وانگشتش را به حالت تفنگ در آورد .

وچندبار تکانش داد.

وبا حالت مسخره ای مثلا دودش را فوت کرد.

با حرص برایش زبونی در آوردم .

که باعث خنده اش شد.

نسترن با صدای که خنده داشت گفت:

-بیا بریم ….نمیخواد بری یه چیز بی ارزش خودت رو ناراحت کنی….

با حرص گفتم:

+-نسترن اگه خندیدی میزنم دهنتااا…

با این حرفم خودش وآتناز بلند شروع کردند به خندیدن .

۱۳.۳

با این حرفم خودش وآتناز بلند شروع کردند به خندیدن .

خیز برداشتم سمتش .

که دستش را به حالت تسلیم بالا آورد.

خودم هم خندم گرفت.

با بچه ها به سمت پارکینگ دانشگاه به راه افتادیم .

نفس وفاطمه کنار ماشین ایستاده بودند.

به کنارشون رفتیم .

نفس با حرص گفت :

– سه ساعته کلاستون تموم شده ….کجا بودید….این همه وقت اینجا وایسادیم …

اشاره ای به زیر پایش کرد وگفت:

-ببین علف سبز شد …وشما نیومدین که …

خندیدم وگفتم:

+-اخی عزیزم …خوب ببعی جونم ….علف میخوردی تا ما برسیم.‌.

با این حرفم دخترا خندیدند.

که نفس با حرص گفت:

-الهی ذلیل شی دختر….آدم کم میاره پیش تو از بس زبون بازی ….

-سلام!….

نسترن سلامی به دخترا کرد.

دخترا به تعجب نگاهش کردند.

که اولین نفز به فاطمه دست دادوگفت :

-سلام عزیزم ….من نسترن هستم….دوست حورا وآتناز….

فاطمه با مهربونی باهاش دست وداد.

ودر جوابش گفت:

-سلام عزیز دلم….خوبی گلم ….منم فاطمه هستم….پس نسترن عزیز شما هستید ؟!…

نسترن با خجالت خنده ای کرد وگفت:

-بله خودم هستم….منم تعریف شما رو زیاد شنیدم …

بعداز این حرفش به سمت نفس رفت .

۱۳.۴

بعداز این حرفش به سمت نفس رفت .

دوباره با نفس دست دادوگفت:

-فکر کنم شما هم نفس شیطون باشد؟!…..

نفس خندید وبا صمیمت دست نسترن را فشرد وگفت:

-بله ….من نفس هستم…همون دتتزی که همجاه تعریفش هست ….دختر خوبیه گله …مؤدب هستش….و….

میخواست هنوزم ادامه بدهد که نسترن خندید وگفت:

-بله بله……فهمیدم…..شما تک هستید….بهرحال از آشنایت خوشبختم عزیزمم…..

همانجور که دخترا در حال بگو بخند بخند بودند.

استاد رستمی از کنارمان عبور کرد.

داشت با موبایلش صحبت میکرد.

گوش هایم را تیز کردم.

نمیدانم چرا اینقدر کنجکاو حرف هایش شده بودم .

خطاب به فرد پشت تلفن گفت:

– فقط خفه شو….فقط خفه شو…

-…….

نمیدانم فرد پشت تلفن چی گفت .

که با صدای که سعی داشت کنترلش کنذ گفت:

.
-آنا فقط دهنت رو ببند‌… من امروز از دست تو راحت میشم… برات بیلیط میگیریم برمیگردی فرانسه…..

-…….

با حرص گفت:

-وقتی داشتی غلط کاری میکردی…..فکر اینجاهاش هم میکردی…

سوار ماشینش شد.

وبا سرعت از کنارمون عبورکرد.

احتما داشت با دوست دخترش صحبت میکرد.

شایدم نامزدش بود‌

سرم را تکان دادم‌.

اصلا به من چه که اون فرد چه نسبتی با استاد دارد.

-من دیگه مزاحمتون نمیشم!….

با تعجب برگشتم سمت نسترن.

وگفتم:

+-کجا بسلامتی….اونوقت

۱۳.۴

+-کجا بسلامتی ….اونوقت….

نسترن موهایش را در داخل مقنعه اش فرستاد .

وگفت:

-میرم خونمون دیگه…

با اخم گفتم :

+-با چی میری ….ماشین داری؟!…

خندید وگفت:

-نه بابا ماشین کجا بود….مامانم میترسه …اجازه نمیده ….

با آژانس برمیگردم…

فاطمه با اخم دستش را گرفت ودر ماشین را باز کرد.

نسترن را به زور سوار ماشین کرد.

وگفت:

-چرا با آژانس خودمون….
میرسونیمت….

نسترن با خجالت گفت:

-نه مزاحمتون نمیشم….

با حرص گفتم:

+-مراحمی گلم…. خودمون میرسونیمت..

باشه ای گفت.

همگی سوار ماشین شدیم ..

به راه افتادم .

همانطگر که مشغول رانندگی بودم.

حطاب به نسترن گفتم:

+-عزیزم ….آدرستون رو بهم بگو…

نسترن شروع کرد به آدرس دادن …

-خیابان (..) کوچه ..(….)

با تعجب گفتم :

+-اههه …. خونه شما به خونه ما فقط سه کوچه هست…

نسترن آهانی گفت.

۱۳.۵

نسترن آهانی گفت.

نسترن را به خانه اشان رساندیم.

بعداز آن به سمت خانه خودمان رفتیم.

نزدیک های خانه مان بودم که رو کردم سمت دخترا وگفتم:

+-ریموت خونه ….دست کیه؟!…

فاطمه ودخترا باهم گفتن:

-پیش ما که نیست …

با غر گفتم:

+-امروز عجله کردم…یادم رفت برش دارم…..

کلید هم ندارین ؟!….

اگه ندارین …..کلید خودم هست…

آتناز داخل کوله ام کیلید رو بردار.

ماشین را وردی خونه زدم .

فاطمه در راه با کلید باز کرد.

بعداز پارک ماشین به داخل رفتیم.

نفس همانطور که به سمت آتاقش قدم برمیداشت .

گفت:

-من که غذا خوردم گرسنه ……نیستم….اگه میخواهید براتون غذا درست کنم…..

درجوابش گفتم:

+-من هم…..کتلت خوردم…گشنه ام نیست ….

دخترا هم بعداز اینکه اعلام کردن گرسنه نیستند .

به سمت اتاقشان رفتند.

(دوماه بعد)

دوماه از امدنمان به تهران میگذشت.

۱۳.۶

دوماه از آمدنمان به تهران میگذشت.

فقط در این دوماه .

خانواده هایمان یکبار به دیدنمان آمده بودند.

وبقیه اش در تلفن در تلفن باهم در ارتباط بودیم.

امروز وارد آذر ماه شده بودیم.

هوا به شدت سرد شده بود.

امروز با دخترا به خانه استاد رستمی دعوت شده بودیم.

ولی دخترها قرار بود به تولد دختر دایی فاطمه بروند.

به همین دلیل تصمیم گرفتم خودم به تنهایی به آنجا بروم .

شروع کردم به لباس پوشیدن .

بافت خاکستری رنگم را همراه با شلوار لی مشکی ام پوشیدم .

به سمت آینه رفتم .

چترهایم را روی صورتم تنظیم کردم.

موهایم را به دو قسمت تقسیم کردم.

وهرکدام را گیس تیغ ماهی کردم.

وبرای اینکه صورتم بی روح نباشد .

رژ لب کالباسی ام را روی لب هایم کشیدم.

شال خاکستری رنگم را سر کردم .

برای اینکه چهره ام زیباتر شود.

گیره های مرواریدی شکل را روی موهایم زدم.

موبایلم وشارژ را در کیف کولی ام گذاشتم.

ودر آخر پالتوی مشکی ام را برداشتم .

دخترا در حال حاضر شدند بودند.

آتناز با خنده گفت:

-چه خوشگل شدی!

لبخندی زدم ودر جوابش گفتم بودم.

با حرص گفت :خیلی گاو شدی ……..

با ناز گفتم :

+- کمال همنشینی در من. اثر کرد !

به طرف جاکفشی رفتم.

نیم بوتم را پوشیدم.

پالتویم را تنم کردم.

وبعداز خداحافظی از دخترا ها ازخانه بیرون زدم.

سوار ماشینم شدم وبه سمت خانه ای استاد حرکت کردم.

به اولین مغازه شیرینی فروشی رفتم.

بعداز خریدن شیرینی دانمارکی ونون خامه ای به بیرون آمدم.

نگاهم به مغازه گل فروشی وبدلیجات فروشی افتاد.

برای اولین بار باید یک هدیه میخردیم.

اول از همه به سمت بدلیجات فروشی رفتم.

برای نسترن یک دستبند گرفتم.

دستنبدی با قلب های ریز ریز وبا خطی انگلیسی بزرگ روی آننوشته شده بود.

( Bff)

جالب بود برای خودم هم یکی از همان دستبند ها گرفتم.

وبرای مادر نسترن یک انگشتر زیبا .

بعداز آن به مغازه بغل رفتم‌.

ویک دوتا گل رز قرمز گرفتم.

بعداز اینکه کارهایم را انجام دادم .

به سمت خانه اشان به راه افتادم.

⚡🔥⚡🔥⚡🔥⚡

Artamis

To the world you may be one person, but to one person you may be the wo ❤❤❤♥❤❤❤

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

کدبازان