codebazan

رمان زندگی شیرین ومبهم

رمان زندگی شیرین ومبهم من۲

 

منتظر بابا شدیم تا ماشینش رو پارک کنه.
بابا ماشینش روکنار ماشین های عمو اینا پارک کرد و به سمتمون اومد.
همراه با هم به طرف ساختمان دو طبقه ای که نمای سفید کار شده بود رفتیم. موقع ورود سنگ فرشه و حالت راهرو مانندی تا پله خونه داره. سمت چپ خونه یه استخر بزرگ٬ تاب سفید و آبی٬ یه آلاچیق و باربیکیو برای جوونا گذاشته شده. دور تا دور حیاط هم انواع گل و گیاه های رنگارنگ و یه درخت بید هست. وقتی چشمت به اینا میوفته انگار بهشت رو به روته اینقدر خوشگل و با صفاست. خانه پدربزرگم طبقه اول مخصوص مهمانی و دورهمیه و طبقه دوم کسی اجازه ورود به اونجا را نداره.

همین جور که مشغول آنالیز بودم یوسف رو دیدم . آخ که چقدر دلم برای اذیت کردنش تنگ شده بود. خانواده یوسف بعد از اینکه طلاق گرفتن برای زندگی هر کدام به کشور های خارجی سفر کردند اما او ترجیح داد ایران بمونه و اینجا به دور از پدر و مادرش زندگی کنه. هنوز منو ندیده بود. بیشتر بهش دقت کردم تقریبا بیست و پنج شش سال سن داشت . شلوار مشکی راسه و یه تیشرت مشکی که از رو لباس هم هیکل ورزیدش مشخص بود به تن داشت. درکل پسر خوشتیپ و جذابیه.

پدر بزرگم بخاطر شناخت کافی و اعتمادی که به یوسف داشت داخل شرکت برایش کاری جور کرده بود و همراه خودش زندگی میکرد.

متوجه علاقه یوسف به یکی از دختر های همسایه پدربزرگم شده بودم. ناگفته نماند هراز گاهی که کنار یوسف بودم و زلیخا هم به جمع ما میپیوست متوجه حسادتش میشدم. انگار او هم بدون خس نبود و علاقه ای در وجودش نهفته بود. همیشه وقتی میرفتم خونه پدربزرگم اذیتشون میکردم اما وقتی دیدم از اینا بخاری بلند نمیشه مجبورم شدم خودم پا پیش بزارم . یه فکر شیطانی به سرم زد . همنطور که ایستاده و پشتش به من بود صداش زدم

+یوسف٬ داداش یوسف

گیج اطرافش رو نگاه کرد ولی وقتی کسی رو ندید دوباره را افتاد. ایندفعه بلندتر صداش زدم

+یوسف ای بابا اینور برگرد پشت سرت.

با دیدنم کپ کرد. بدبخت از پارسال منو ندیده بود منی که هر روز خونه پدربزرگم بودم.
دیدم داره همینجوری نگام میکنه با حرص دوباره صداش زدم

+یوسف بیا دیگه کارت دارم پسر زیر لفظی میخواهی که نمیایی.

بدبخت بدو بدو اومد سمتم و در حالی که نفس نفس میرد گفت

-جانم خانم با من کاری داشتین؟؟

با خنده نگاهش کردمو گفتم

+یوسف چند بار بهت بگم به من نگو خانم بگو حورا هجده سال تمام دارم بهت میگم (الکی گفتم هجده سال تمام کجا بود )که بگی حورا مگه سخته گفتنش ح و ر ا

یوسف سرش رو پایبن انداخت گفت

-ولی خانم…

پریدم وسط حرفش و با چشم غره گفتم

+ای بابا دوباره گفت خانم

یوسف نگاهی بهم انداخت

و با خنده گفت

-چشم اجی حورا

با خوشحالی جیغی کشیدم و زدم به بازوش و گفتم

+افرین افرین همینه همیشه بگو حورا ولی یوسف چه بازوهایی داری مثل سنگه سفته

خنده بلندی کرد و گفت

-اجی حورا چون ورزش زیادی کردیم اینجوری شده. حالا بگو اجی ما چه کاری با من داره؟؟؟

دوباره فکر شیطانیم زنده شد گفتم

+کار نه پیغام دارم برات پیغاممم

باحالت منگ نگاهم کرد و گفت

-پیغام !؟

نگاهش کردمو گفتم

+بله پیغام.

نگاهم کردو گفت

-پیغام از طرف کی؟؟

نگاهش کردم با خنده و خوشحالی گفتم

+زلیخا

یدفعه سرش رو بلند کرد که گردن من رگ به رگ شد چه برسه به اون. با ذوقی که تو چشم هاش مشخص بود گفت

-زلیخا؟!

زیر لب زمزمه کرد

-یعنی زلیخا چیکار با من داره؟

یوسف همنطور که سرش پایین بود گفت

-زلیخا خانم چه پیغامی برای من داره؟

اوههه چه خانم خانمی هم میکنه

با چهره ای غمگین نگاهش کردمو گفتم

+زلیخا سلامت رو رسوند و گفت بگم خیلی دوست داره و…

با این حرفم سرش رو بلند کرد و با خوشحالی پرید و سط حرفم و گفت

-اجی حورا جان من خودش گفت که دوسم داره؟

منم باعصبانیت نگاهش کردمو گفتم

+میزاری حرفم رو کامل کنم یا نه؟

یه ببخشیدی زیر لب گفت و سرش رو پایین انداخت اخی چقدر بد حرف زدم داداشم ناراحت شد. ادامه حرفم رو گفتم

+گفت که دوست داره ولی قراره به زودی براش خاستگار بیاد اگه دوسش داری سریع تر اقدام کن و برو جلو

با این حرف من تمام خوشحالیش دود شد و رفت هوا چشماش پر از اشک شد. اخییی نمیدونستم اینقدر منجون زلیخا شده. چقدر عاشقانه

یوسف با صدای که رگه های بغض داخلش بود گفت

-انشالله که خوشبخت بشه اجی منم دوسش دارم ولی نمیتونم زودتر اقدام‌ کنم اخه کی به یه پسر تنها زن میده من تا خانوادم بخوان برسن ایران خودش سه روز طول میکشه. دیگه من میتونم چیکار ک…

نتونست ادامه حرفش رو بگه و قطره اشکی از گونش سر خورد پایین و با دست پاکش کرد.

اخی چقدر دلم براش سوخت خیلی لحنش مظلوم بود از کارم پشیمون شدم.

نگاهش کردمو گفتم

+حالا نگران نباش اصلش اینه من فهمیدم دوسش داری
راستی اماده باش چند شب دیگه برات میریم خاستگاری

سرشو بلند کرد حاج واج نگاهم کردو گفت

-خاستگاری خاستگاری برای کی؟؟

من راه خونه رو در پیش گرفتم و پشتم رو بهش کردم در لحظه اخر گفتم

+ خاستگاری تو‌ با اقا جونم حرف میزنم میریم خاستگاری زلیخا

صداشو شندیم که گفت

-ولی زلیخا که خاستگار داره

برگشتم سمتش و نگاهش کردمو گفتم

+همش دروغ بود فقط میخواستم ببینم زلیخا رو دوست داری یا نه که فهمیدم اره و بزودی میریم خاستگاری

نا باور نگاهم کرد گفت

-چی ؟؟

انگار داشت حرف هام رو داخل ذهنش مرور میکرد که یهو مثل برق گرفته ها دوید سمتم. گفتم الان که دیگه فاتحه خودمو بخونم

ولی در کامل تعجب من رو در اغوش گرفت و گفت

-،ممنونتم اجی حورا ممنونم بابت همه چی. انشالله جبران کنم

خندیدمو گفتم

+داداشم کاری نکردم وظیفه بوده

خوشحال شد و گفت

-خیلی خانمی اجی حورا

با یوسف خداحافظی
کردمو به سمت خونه اقا جون حرکت کردم اما با دیدن مامان بابا اونم با خنده کپ کردم مگه اینا نرفتن داخل!!

بابا با خنده گفت

-از کی موسسه خیریه برای ازدواج جونا گذاشتی و ما نفهمیدیم؟

بلند خندیدم و گفتم

+از قدیم میگن باید دوتا عاشق رو بهم رسوند منم همین کارو کردم دوتا عاشق رو بهم رسوندم و یه ثوابی هم برای خودم. مگه کار بدی کردم

هر دوتاشون به حرفم خندیدن.

مامان با صدای که رگه خنده داشت گفت

-نه خیلیم کار خوبی کردی شایدم این بین خودت یکی رو پیدا کردی ماهم از دستت راحت شدیم

با حرص نگاهی به مامان انداختم و گفتم

+مامانننن مگه ازم عاجزین؟

مامان و بابا خندیدند.

بابا من رو بغل گرفت و گفت

-زندگی بابا یکی یدونه من مگه میشه از تو عاجز بود؟مامان باهات شوخی میکنه قشنگم

نگاهی به بابا انداختم و گفتم

+بابا بخدا من هجده سالمه یک سالم که نیست اینجوری با من صحبت میکنی

بابا بیشتر منو با اغوش گرفت و گفت

-تو اگه صد سالتم بشه بازم برای من همون بچه کوچولو خودمونی

نگاهی به مامان انداختم و زبونی براش در اوردم که
باز شلیک خنده هاشون به هوا رفت.

وارد خونه پدر بزرگم شدیم ننه زهره اومد لباسامون رو گرفت. با من رو بوسی کرد و گفت

– الهی ننه فدات بشم چقدر دلم برات تنگ شده بود خیلی خوش اومدی. بفرما

ننه زهره از وقتی که یادم میاد تو خونه پدر بزرگم مشغول به کار بوده تا الان که هم ما بچه ها بهش میگیم ننه زهره

به چشمایی طوسی رنگش که پراز اشک شده بود نگاه کردم و گفتم

+خدا نکنه ننه زهره منم دلم برات تنگ شده بود

ننه زهر رفت و با مامان و بابا هم سلام و احوالپرسی کرد.

داشتم نگاهشون میکردم که صدای عمه پریوش اومد

-حورای عمه

به سمتش برگشتم. عمیق نگاهم کرد و بعد امد من رو در اغوش گرفت و شروع به گریه کردن کرد و گفت

-الهی عمه فدات شه قربونت برم حورای عمه

دوباره شروع به گریه کرد خودمم گریه ام گرفته بود. با صدای که بغض دار بود گفتم

+ خدانکنه عمه ی گلم الهی من فدای شما بشم دیگه گریه نکن

با صدای هیراد برگشتم سمتش. دیدم همه ایستادن و دارن منو عمه رو نگاه میکنن.

-اوهههه هندیش نکن دیگه عمه این حورا نمیدونم چی داره که از دیشب دارین میگن حورا اینطور حورا اونطور!؟ بخدا منم داداش حورا هستم یه کم منم تحویل بگیرید بد نیستا

با خنده نگاهش کردمو گفتم

+کجا کجا پیاده شو باهم بریم پاتو گذاشتی رو گاز و میری فکت خسته نشد داداش جان

ارغوان پرید میان صحبت های من و هیراد و گفت

-بخدا هیری جون راست میگه یکمم به ما تو جه کنید بد نیست

هیراد با حالت تمسخر آمیزی رو به ارغوان گفت

-اولا هیری نه و هیراد دوما به جای جون یه آقا اضافه کن سوما من شوخی کردم دلیلی نداره کسی حرف منو تایید کنه

با این حرف هیراد چشمکی از روی خوشحالی زدم اونم دستشو به حالت لایک بالا برد. تو جمع کسب از ارغوان خوشش نمیومد ٬ مدام سعی میکرد خوش را به هیراد و ارمین میچسپوند. حاضرم قسم بخورم اگر امیر همایون و امیرحافظ برادر های خودش نبودند چشمش دنبال اونا هم بود . با ذوق به سمت پدربزرگم رفتم و اولین نفر دستش رو بوسیدم که گفت

-زحمت نکش دختر گلم

با ذوق گفتم

+چه زحمتی منوچ جون وظیفه است

و رفتم پیش مادربزرگم که کنار پدربزرگم نشسته بود. دستشو بوسیدم که پیشونیم رو عمیق بوسید و گفت

– خوش اومدی عزیز دل مادر این همه وقت کجا بودی که دلم برای اون خنده هات تنگ شده بود

شروع کرد به گریه کردن خودمم گریه ام گرفته. با بغض گفتم

+مهگل جونم دلت میاد اون چشم های مشکی قشنگتو گریون کنی؟

خندید و چیزی نگفت. به سمت عمو ماهان و زن عمو مهوش رفتم و باهشون احوالپرسی و روبوسی کردم که با خوش رویی جوابم رو دادند. بعد به سمت شوهر عمه عمو امیر رفتم و با عمو امیرم احوالپرسی کردم و به سمت پسر ها که گوشه ای دیگر نشسته بودن رفتم و احوال پرسی کردم. تا امیر حافظ و امیر همایون رو دیدم با شیطنت و ذوق جیغ کشیدم و گفتم

+حافظ و سعدی سلاممم چقدر دلم براتون تنگ شده بود

ن بغلم کرد و گفت

-سلام شیطونک ما هم دلمون برات تنگ شده بود. تو هنوز درست نشدی اسم من امیر همایونِ سعدی چیه کی میگی و…..

ارغوان با بدجنسی پرید وسط حرفش و با تمسخر گفت

– وای امیر داداش انتظار داری که این عاقل شه!؟مگه چند بار دیدی دیوونه ها عاقل شن؟

من دیدم همینجوری چسبیده به آرمین و بازوشو گرفته با بدنجسی گفتم

+ راستی ارغوان جون توهم که این عادت رو فراموش نکردی که مثل کنه به همه میچسبی

خنده مسخره ای کردم

با این حرف من جمع ترکید و ارغوان چشم غره ای بهم کرد. بدون اینکه اهمیتی بهش بدم به سمت امیر حافظ رفتم و با هم احوالپرسی کردیم

بعدم به سمت هیراد رفتم گونشو بوسیدم و داخل گوشش گفتم

+دمت گرم داداشم خیلی خوب حالش رو گرفتی

اونم خندید و گفت

-کاری نکردیم اجی تو هم خوب حالش رو گرفتیا

در اخر به سمت آرمین رفتم. تو نگاهش برق عجیبی بود که متوجه آن نشدم. آرمین با خنده گفت

– به به حورا خانم چطوری چ خبرا؟

بعدش عمیق بیشونیم رو بوسید منم نگاهش کردمو گفتم

+سلام داداش آرمین ممنونم تو خوبی راستی آتناز کجاست؟

صدای آتناز رو پشت سرم شنیدم. برگشتم سمتش دوتاییمون جیغ کشیدیم و همدیگرو بغل کردیم. نگاهش کردمو گفتم

+آتنایی دلم برات تنگ شده بود

آتناز با بغض گفت

-حورا خره من دلم بیشتر برات تنگ شده بود

باز دوباره هیراد پرید وسط حرفمون وگفت

-وای وای دوباره صحنه های هندی شروع شد

نگاهش کردمو گفتم

+فریدون جون مگه صدات زدم پریدی تو میدون

با این حرفم همه خندیدن. رفتیم دورهم نشستیم که پدربزرگم گفت

-بیا پیشم بشین ببینم وروجک تعریف کن برام

بلند شدم و رفتم رو پای پدر بزرگم نشستم که صدای اعتراض مامان بلند شد برگشتم سمت مامان

مامان با عصبانیت گفت

– حورا بیا پایین چرا رو پای آقا جوونت نشستی بیا پایین ببینم

خواستم بلند بشم برم مبل بغلی بشینم که پدربزرگم منو تو آغوش گرفت ورو به مامان گفت

-عروس دخترم خودش که نیومد من بهش گفتم بیاد بشینه مشکلی نداره

عمو که تا الان داشت مارو نگاه میکرد برگشت سمت من و گفت

-حورا عمو کی جواب کنکورت میاد؟

نگاهش کردمو گفتم

+عمو اگه خدا بخواد فردا

همه خندیدن و امیر همایو

ن بغلم کرد و گفت

-سلام شیطونک ما هم دلمون برات تنگ شده بود. تو هنوز درست نشدی اسم من امیر همایونِ سعدی چیه کی میگی و…..

ارغوان با بدجنسی پرید وسط حرفش و با تمسخر گفت

– وای امیر داداش انتظار داری که این عاقل شه!؟مگه چند بار دیدی دیوونه ها عاقل شن؟

من دیدم همینجوری چسبیده به آرمین و بازوشو گرفته با بدنجسی گفتم

+ راستی ارغوان جون توهم که این عادت رو فراموش نکردی که مثل کنه به همه میچسبی

خنده مسخره ای کردم

با این حرف من جمع ترکید و ارغوان چشم غره ای بهم کرد. بدون اینکه اهمیتی بهش بدم به سمت امیر حافظ رفتم و با هم احوالپرسی کردیم

بعدم به سمت هیراد رفتم گونشو بوسیدم و داخل گوشش گفتم

+دمت گرم داداشم خیلی خوب حالش رو گرفتی

اونم خندید و گفت

-کاری نکردیم اجی تو هم خوب حالش رو گرفتیا

در اخر به سمت آرمین رفتم. تو نگاهش برق عجیبی بود که متوجه آن نشدم. آرمین با خنده گفت

– به به حورا خانم چطوری چ خبرا؟

بعدش عمیق بیشونیم رو بوسید منم نگاهش کردمو گفتم

+سلام داداش آرمین ممنونم تو خوبی راستی آتناز کجاست؟

صدای آتناز رو پشت سرم شنیدم. برگشتم سمتش دوتاییمون جیغ کشیدیم و همدیگرو بغل کردیم. نگاهش کردمو گفتم

+آتنایی دلم برات تنگ شده بود

آتناز با بغض گفت

-حورا خره من دلم بیشتر برات تنگ شده بود

باز دوباره هیراد پرید وسط حرفمون وگفت

-وای وای دوباره صحنه های هندی شروع شد

نگاهش کردمو گفتم

+فریدون جون مگه صدات زدم پریدی تو میدون

با این حرفم همه خندیدن. رفتیم دورهم نشستیم که پدربزرگم گفت

-بیا پیشم بشین ببینم وروجک تعریف کن برام

بلند شدم و رفتم رو پای پدر بزرگم نشستم که صدای اعتراض مامان بلند شد برگشتم سمت مامان

مامان با عصبانیت گفت

– حورا بیا پایین چرا رو پای آقا جوونت نشستی بیا پایین ببینم

خواستم بلند بشم برم مبل بغلی بشینم که پدربزرگم منو تو آغوش گرفت ورو به مامان گفت

-عروس دخترم خودش که نیومد من بهش گفتم بیاد بشینه مشکلی نداره

عمو که تا الان داشت مارو نگاه میکرد برگشت سمت من و گفت

-حورا عمو کی جواب کنکورت میاد؟

نگاهش کردمو گفتم

+عمو اگه خدا بخواد فردا

 

ayliiinn

گاهی هزار دوره دعا بی اجابت است... .

‫12 دیدگاه ها

  1. آفرین چه رمان قشنگیه😍😍
    همینجور ادمه بده گلم انشالله موقق باشی😘🌹
    زودتر پارت بدید چون من خیلی کنجکاو هست برای ادامه داستان شما خانم نویسنده😜😜😝
    یکی از دلایلی که من جذب رمانتون شدم بخاطر اینه که ژانرش مبهمه منم رمان های که مبهم هستن رو دنبال میکنم 😉
    تا آخر رمان من که طرفدار پرو پا قرصتم 😂

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

کدبازان