codebazan

رمان سرگیجه های تنهایی من

رمان سرگیجه های تنهایی من پارت ۳

گوشی رو قطع کرد….از این محبتاش دلم بدجور گرم میشد!
حالا شاید غذا خوردن بهش میچسبید،ولی همین یه جمله اش کافی بود تا کلی منو دل گرم کنه.
معلم دینیمون میگفت این مردا زورشون میاد دو کلمه حرف بزنن!بعضی وقتا با یه جمله شون،میتونن کل دلتنگیاتو بگیرن ولی دریغ میکنن!
حالا داشتم میدیدم،اتابک اهل دریغ کردن نبود…با تک تک کارا و کلماتش،فرصتی برای آب شدن کلی قند و نبات و شکلات و پاستیل تو دلم فراهم میکرد و من….عاشقش بودم!!
برگشتم پشت میز و با ولع شروع کردم به خوردن غذا ….هرچند نمک نداشت ولی خوشمزه بود…
هنوز چند لقمه رو نخورده بودم که یادم اومد شب بر نمیگرده!
باز اخمام تو هم گره خوردن…باز اشتهام کور شد….باز با تلخی لقمه ی توی دهنم رو قورت دادم…
شب کجا میخواستن برن؟؟؟پیشش میموند؟دوسشم داشت؟
از پشت میز بلند شدم…دیگه میلی به اون قورمه سبزی جا افتاده نداشتم!با قدمهای کوتاه،برگشتم تو اتاق!
حس کردم قلبم درد میکنه…توجهی نشون ندادم…
نفسمم میرفت تا گره بخوره…با دستای لرزون اسپریم رو برداشتم…
قبل از اینکه اشک گره خورده تو چشمم که دلیلش رو خوب میدونستم بچکه،دوتا فشار به اسپری وارد کردم…
لبم رو گاز گرفتم…
اتابک دوسش داشت!نمیتونستم منکر این بشم!ولی…ولی چرا این دختر؟؟؟
خودم رو کشوندم به تختم…
زل زدم به دیوار رو به روم…به باب اسفنجی که داشت میخندید…
نفسم رو بیرون فرستادم…
موبایلم رو برداشتم و شماره ی سارا رو گرفتم…
یه عالمه بوق خورد،ولی جواب نداد…فکر کردم شاید داره نهار میخوره…
شماره ی فرنوش رو گرفتم…ششمین زنگ رو کامل نخورده بود که صدای نفس نفس زدنش نشست تو گوشم-سلام!
-سلام…نفس نفس میزنی!
-همین الآن رسیدم خونه…تا دویدم…ببخشید…خوبی؟
آب دهنم رو قورت دادم و گفتم-خوب! عصر بریم بیرون؟
-کجا؟
-نمیدونم…هرجایی…
اوووومی کشید و گفت-با سارا هماهنگ میکنم بهت خبر میدم!
باشه ای گفتم و تلفن رو قطع کردم…
باز زل زدم به عکس باب…دات میخندید…داشت به حال و روز من میخندید!
نگاه عصبیم رو ازش گرفتم و غلت زدم…
چشمم افتاد به عکس خودم و مامان و بابک…با دیدن عکس…یه لحظه بدنم داغ شد…بعد ،بلافاصله سرد…بغض چنگ زد به گلوم…
چشمامو روی هم فشار دادم…طاقت دیدن این عکس رو نداشتم!!طاقت اینکه کلی خاطره از جلوی چشمام رد بشن و….
رو برگردوندم و با دستم عکس رو خوابوندمنباید میدیدمش…
از سر جام بلند شدم…
دیوار کنار میز توالتم پر بود از عکسای خودم و اتابک و گاهیم روشنک…
کنار عکسا وایسادم….دستامو مشت کردم تا با وسوسه ی پاره کردنشون مقابله کنم…
با اینهمه،نتونستم جلوی بالا اومدن مشتم رو بگیرم…
با تمام قدرت دستم رو کوبیدم روی صورت اتابک که داشت میخنددی و غر زدم-نامرد….تو هم….مثل داداشتی!!تا وقتی مال خودمی خوبی….وای به حال اینکه….
این کتاب توسط کتابخانه ی مجازی نودهشتیا (wWw.98iA.Com) ساخته و منتشر شده است
دوتا نفس منقطع کشیدم…اشک تو چشمام بی قراری میکرد…ولی باید جلوش رو میگرفتم…
-اون که بابام بود زن گرفت این شد…تو که عمویی….
مشتامو محکم تر کوبیدم روی عکس…توجه نکردم اینی که دارم بهش ضربه میزنم دیوار سردی بین اتاقامونه نه سینه اش!! اینی که داره درد میگیره،دست خودمه نه بدن اتابک!
-بدین….همه تون بدین…از همه تون بیزارم…بدم میاد!!
سرم گرفتم سمت آسمون…
-تورو هم دوست ندارم…تو که هیچوقت صدامو نشنیدی!دوست ندارم…
مثل روانیا جیغ کشیدم-چیه؟؟؟میخوای مجازاتم کنی؟؟؟دیگه بدتر از این؟؟؟؟من دیگه از مجازاتات نمیترسم!آخرش اینه که اتابک رو هم ازم میگیری….
-کاش یهویی میگرفتیش…من طاقت اینکه هرروز با استرس اینکه شاید بگه میخوام داماد شم بیدار میشم….من….من فلک زده هر روز دارم استرس میکشم!کدوم زنیه که …که بخواد با دختر برادر شوهرش زندگی کنه…مردم حضور دختر شوهرشون رو تحمل نمیکنن،چه برسه به….
نشستم وسط اتاق…
چشمامو بستم و به زانوهامو فشار دادم…نباید گریه میکردم…اصلا نباید گله میکردم…من …من که تو این زندگی حقی نداشتم!! حتی حق نفس کشیدنمم با شرط بود!!!!
جای معلم دینیمون خالی که بگه قضا و قدره….یا نه!فرق داشتن باهم…قضا یه چی بود…چی بود اصلا؟چه فرقی میکنه!
حالا چه قضا باشه،چه قدر،چه هیشکدومش…من داشتم داغون میشدم و هیشکی نمیفهمید.
صدای زنگ گوشیم،باعث شد دست از غر زدن بردارم…
چهار دست و پا خودم رو به تخت رسوندم و برش داشتم.
فرنوش بود..
-بهانه!
-بله؟
-این سارای گورمرگ گرفته کشت منو تا خواب داد…مجبور شدم زنگ بزنم خونه شون…
-خب چی گفت؟
-میگه نزدیک ولنتاینه،هیشکی که قرار نیس واسه مون کادو بخره،بریم یه چندتا خرت و پرت واسه خودمون بخریم دلمون نشکنه!! بعدشم بریم سینما و کافی شاپ…خوبه؟؟؟تو این هوا برنامه دیگه ای که نمیشه ریخت.
پلکامو روی هم فشار دادم…
ولنتاین روز تولد خودم بود…
آخرین جشن تولدی که گرفتم و بعدش….با رفتن مامان…نذاشتم حتی این روز خودش رو نشون بده!!تولدی که مامانم برام گرفت،اون مهمونی آنچنانی….اون لباس قشنگی که واسم دوخت ….همه ی اینا باید خاطره ی آخرین تولدم بودن…
دستم رو دراز کردم سمت گردنبندی که تو گردنم بود…
صدای خنده های مامان و بابک تو گوشم میپیچید…
-اینم کادوی ما!!!
روشنک با خنده جعبه ی بادمجونی کادوپیچی رو ازشون گرفت و بازش کرد….یه جعبه ی دیگه توش بود….این یکی صورتی….
اشک غلت زد روی گونه ام…گردنبندم رو بیشتر توی دستم فشار دادم…
صدای خنده های مامان ،وقتی دستای بابک دور شونه اش حلقه بودن….
تند تند جعبه هارو باز کرد…نبود…هیچی توش نبود!
روشنک حرص میخورد،من میخندیدم،مامان با عشق نگام میکرد…اتابک فیلم میگرفت….
-بیا بگیرش خودت بازش کن…
دستای لاغرم رو پیچیدم دور جعبه،با ناخنای لاک زده ام ،جعبه ی بعدی رو باز کردم و….
یه گردنبند خوشکل کشیدم بیرون…
همونی که چندوقت قبلش با مامان دیده بودم…
سرخوش جیغ کشید و پریدم تو ب*غ*لشون…نشستم رو پای بابک ودستامو دور گردن مامان حلقه کردم…
صدای دست زدن بچه ها و بقیه هنوز میومد…
مامان با خنده گونه ام رو ب*و*سید و گفت-اینو خریدم واسه دخترم تا عکس خودش و نامزدش رو بذاره توش!!!
اتابک هوییییی کشید و بلند گفت-بچه ست هنوز!!
مامان با چشمای به اشک نشسته نگام کرد…
محکمتر منو به خودش فشرد و گفت-خانومی شده واسه خودش…
با دوتا نفس لرزون…اشک با قدرت بیشتری راه افتاد رو صورتم….
-بهانه…بهانه….خوبی؟
صدای نگران فرنوش،از خاطرات کشیده ام بیرون…
گردنبند قلبی شکلم رو که مدتها بود خالی تو گردنم نشسته بود رو فشار دادم…
-خوبم!
-کشتی منو…چرا هرچی صدات میکنم جواب نمیدی؟
-ببخشید…
-مطمئنی خوبی؟
بینیم رو بالا کشیدم…بیخیال اشکایی که هنوز میچکیدن گفتم-آره…
-گریه میکنی؟
هوفی کردم…جواب ندادم…
چند ثانیه ای مکث کرد و گفت-ساعت سه میریم دیگه…حاضر شو…یه ساعت بیشتر وقت نداریم…
-باشه!
-گریه نکن…باشه؟
-باشه…
-میایم در خونه دنبالت…سارا ماشین میاره!
باشه ای گفتم و تلفن رو قطع کردم…
صحنه های اونشب داشت جلوی چشمم رژه میرفت…
بغض ،راه نفس کشیدنم رو سد کرده بود…
با یه آخ بلند،گذاشتم صورتم خیس شه…گذاشتم گلوم سبک شه…قلبم دیگه تیر نکشه…گذاشتم غرورم بشکنه….جلوی خودم،به خاطر مامانم!
_
اتابک
با دیدن غذای روی میز،یه لحظه حس کردم قلبم تیر کشید…اخمام ناخودآگاه توی هم رفتن…
شبنم که تک تک رفتارامو زیر نظر گرفته بود گفت-چیه؟خوشت نیومد؟تو که عاشق باقالی پلو با گوشتی…
نفسم رو پر صدا بیرون دادم…
یاد حرفی که ظهر زده بود افتادم…
بدون بهانه این غذا رو بخورم؟کوفت بخورم بهتره…
-اتابک…
نگاهم رو از ظرفای غذا که از روشون بخار بلند مشد گرفتم…لبخندی به صورت آرایش شده اش زدم و گفتم-حقیقتش… معده ام یه کم درد میکنه،نمیخوام سنگین شه…نون و پنیر رو ترجیح میدم…
اخم کرد و گفت-یعنی یه کمم نمیخوای بخوری؟؟؟؟
پوفی کردم…چاره ای نبود…
انگار دارم طهر مار میخورم،دوتا قاشق فرو دادم….
شبنم روی میز کره و مربا گذاشت و گفت-پنیر ندارم…
یواش گفتم،عیب نداره…
این غذا راحتتر از گلوم میرفت پایین…
شبنم حرف میزد،ولی من تمام حواسم پیش بهانه بود…چرا زنگ نزده بود…اون که تا شب من میرفتم خونه کلی زنگ میزد و اس ام اس میداد برای خرید…
هرچند حتی برای برداشتن سفارشاش نمیومد…ولی دستور رو میداد…
شبنم هنوز داشت حرف میزد و منم با گیجی سر تکون میدادم…
از جیبم گوشیم رو کشیدم بیرون…
خواستم نگاهش کنم که شبنم ازم گرفتش و غر زد-یه امشب رو بیخیال گوشیت شو….
با جدیت از دستش گرفتم و گفتم-بده من….واجبه!
سریع شماره ی خونه رو گرفتم…جوابی نیومد…
نفسم رو محکم بیرون دادم،شاید خواب بود…
گذاشتم بره رو پیغام گیر…
-سلام….به نمایندگی از طرف خودم و اتابک میگم که خونه نیستیم…پیغام بذارید!
چندبار خواسته بودم این صدارو پاک کنم ولی دلم نیومده بود….هربار که بهش گوش میدادم ناخودآگاه لبخند مینشست رو لبم…
-خوابی مموش؟بیدار شدی بهم زنگ بزن!
همین که تلفن رو قطع کردم و سرم رو آوردم بالا،نگاه عصبانی شبنم که قاشق رو داشت میبرد سمت دهنش،خورد تو مردمک چشمم…
-عجب کار واجبی!
لبخندم جمع شده بود…
چشمامو روی هم فشار دادم و حواسم رو دادم به کره ی رو به روم…
شبنم دیگه حرف نزد…به کلی،قیافه ی خندون و سرحالش تو هم شده بود…
غذامون رو خوردیم…
بلند شد و مشغول جمع کردن میز شد…
منم گوشیم رو از روی میز برداشتم و با گفتن-شام خوبی بود،-از آشپزخونه زدم بیرون…
جوابی نداد…اهمیتی ندادم!
فون بوکم رو باز کردم…روی سومین کانتکت چند ثانیه مکث کردم…
یه عکس ازش بود،با همون تی شرت باب اسفنجیش….
توی دلم قربون صدقه اش رفتم و شماره اش رو گرفتم…
صدای آهنگ پیشوازش نشست تو گوشم:
يكي هست تو قلبم كه هر شب واسه اون مي نويسم
اون خوابه
نمیخوام
بدونه
واسه اونه که قلب من اینهمه بیتابه
یه کاغذ
یه خودکار
دوباره شده همدم این دل دیونه
یه نامه
که خیسه
پر از اشک و باز کسی اون و نمیخونه
یه روز همین جا توی اتاقم
یدفعه گفت داره میره
چیزی نگفتم اخه نخواستم دلشو غصه بگیره
گریه میکردم درو که می بست
میدونستم که میمیرم
اون عزیزم بود نمی تونستم جلوی راشو بگیرم
می ترسم
یه روزی
برسه که اونو نبینم بمیرم تنها
خدایا
کمک کن نمیخوام بدونه دارم جون میکنم اینجا
سکوت
اتاقو
داره میشکنه تیک تاک ساعت رو دیوار
دوباره نمیخواد بشه باور من که دیگه نمی یاد انگار
یه روز همین جا توی اتاقم
یدفعه گفت داره میره
چیزی نگفتم اخه نخواستم دلشو غصه بگیره
گریه میکردم درو که می بست
میدونستم که میمیرم
اون عزیزم بود نمی تونستم جلوی راشو بگیرم
يكي هست تو قلبم كه هر شب واسه اون مي نويسم
اون خوابه
نمیخوام
بدونه
واسه اونه که قلب من اینهمه بیتابه
یه کاغذ
یه خودکار
دوباره شده همدم این دل دیونه
یه نامه
که خیسه
پر از اشک و باز کسی اون و نمیخونه
همین که یه بیب بیب شنیدم،حواسم از این آهنگ پرت شد…
تازه فهمیدم بهانه جواب نداده گوشیش رو…
دوباره شماره رو گرفتم…
منتظر بودم بازم این آهنگ،که خیلی ازش خوشم اومده بود،شروع بشه که صدای یه زن تو گوشم نشست-مشترک مورد نظر دستگاه تلفن همراه خود را خاموش کرده است!
آب دهنم رو قورت دادم…
چرا؟
-اتابک؟
به جای چواب دادن بلند شدم…
رفتم سمت جالباسی…
-کجا میری؟
-بهانه جواب نمیده…
غر زد-اتابک!
برگشتم سمتش…
با محکمترین لحنی که تو خودم سراغ داشتم گفتم-این دختر دست من امانته!شرایطشم عادی نیست…بلایی سرش بیاد میگن…
پوفی کرد و گفت-اوکی برو…
دویدم سمت در…
-باز برمیگردی؟
به گفتن نمیدونم اکتفا کردم….
چی شده بود؟
اصلا حس خوبی نداشتم…
وارد خونه شدم…
ساعت نه شب بود…
چراغا تمام خاموش…
مثل شبای دیگه چراغونی نکرده بود…
ناخودآگاه خون تو رگام یخ بست…
پلکامو روی هم فشار دادم و با خودم زمزمه کردم-دور کن از خودت اینهمه منفی بافی رو…
دویدم سمت در…
وارد ساختمان شدم و بلند داد زدم-بهانه؟؟؟
جوابی نیومد…
چراغارو تک تک روشن کردم و رفتم تو اتاقش…
همه چیز مرتب بود…
توی حموم و دستشویی هم نبود…
نخواستم باور کنم که رفته بیرون…
برگشتم توی هال…روی کاناپه هم نبود…
بشقاب پر از غذاش روی میز بود…نهارم نخورده بود…
با بدبختی شماره موبایلش رو گرفتم…
بازم همون خاموش است!
محکم کوبیدم به پیشونیم…قلبم نامیزون میزد…
شماره ی بابک رو گرفتم…
خیلی خونسرد جواب داد…
خیلی خوش بین بودم که میگه بهانه اینجاست!!
-بهانه چطوره؟خودت خوبی؟
خیلی سریع یه جوابی دادم و تلفن رو قطع کردم…
یعنی کجا بود؟؟؟
شماره خونه ی دوستاش رو داشتم….
زنگ زدم خونه ی فرنوش…صدای بچه گونه ی یه دختر به گوشم رسید…
-رسیدی بهانه؟
نفسم رو پر صدا بیرون دادم و گفتم-سلام،من عموی بهانه هستم!
خندید و گفت-به!سلام آقا اتابک…خوبید؟
بعد یهو انگار حس کرده باشه یه چیزی غیر عادیه گفت-بهانه نیست؟؟؟
-با شما بوده؟
-رفتیم سینما،بعد با سارا میخواستیم برسونیمش گفت خودش میاد…
هر لحظه داشتم نگران تر میشدم…
-کی از هم جدا شدین؟
-یه ساعت قبل!
لبم رو گزیدم…
چشمامو بستم و گفتم-مرسی فرنوش جان!اگه بهت زنگ زد به منم خبر بده!
-باشه باشه…
تلفن رو گذاشت…
موهامو کشیدم و دوتا مشت محکم زدم تو پیشونیم…
کجا رفته بود؟؟؟؟؟
با کلافگی بلند شدم…
بازم شماره موبایلش رو گرفتم…بازم همون جواب!
مطمئن بودم نمیخواد جواب بده،ولی چرا؟؟؟
تمام طول سالن رو قدم زدم…
گوشیم زنگ خورد…
بلافاصله جواب دادم-الو؟
صدای شبنم مثل پتک خورد تو سرم-نمیای ؟
تمام حرصم رو سرش خالی کردم-وقت گیر آوردی؟نه!
بعدم سریع قطع کردم…
دوباره شروع کردم به راه رفتن…
مغزم داشت تیر میکشید…
ساعت نه و نیم بود….کجا مونده بود…چرا نمیومد؟
شیرجه رفتم سمت تلفن خونه…شماره ی فرنوش رو دوباره گرفتم…
-الو؟
-ببخشید فرنوش جان…
-نیومد هنوز؟
-نه…باهم بودین حالش خوب بود؟
-راستش نه!خیلی وقته حالش خوب نیست…توهمه…صب تو مدرسه بهتر بود ولی عصر بازم…
دست کشیدم تو موهام…
تشکری کردم و گوشی رو گذاشتم…
کجا بودی بهانه ی من؟
طول وعرض خونه رو هی متر میکردم و یه نگاه مینداختم به ساعتم…لامصب به کندترین حالت جلو میرفت.
سرم درد میکرد،توی دلم آشوب بود…انواع و اقسام افکار تو ذهنم رژه میرفتن و من با شدید ترین موضع جلوشون وایمیستادم و میگفتم-خفه شید!!
دیگه نیازی به آینه نبود تا ،به حالتای خوددرگیریم برسم!فشار عصبی کافی بود تا بلند بلند با خودم حرف بزنم….
-دوست پسر داره!!
دست کشیدم تو موهامو و غر زدم-داشته باشه!
-الآن با همونه!
دلم میخواست آنچنان مشتی تو سرم بکوبم تا دیگه ه*و*س نکنه همچین فکرایی رو به خودش راه بده!
خودم رو روی مبل انداختم…
کف پاهامو به زمین چسبوندم و با حرص تکونشون دادم….
-بیا دیگه…بیا…
صدای تیک تیک ساعت داشت اعصابم رو بهم میریخت…نزدیک ده بود…
دوباره شماره رو گرفتم…جواب نداد!
با عصبانیت از زیر میز بسته ی سیگارم رو برداشتم و همینطور که با فندک فلزی ،یه نخش رو آتیش میزدم به طرف در خونه رفتم…
تا سر کوچه ،سه تا نخ رو سوزوندم….
نه تنها آرومم نمیکرد،سر دردم رو شدید تر میکرد…
نخ چهارم رو زیر پام له کرد و وایسادم…
یا از سمت راست میومد،یا چپ…از این دو حالت خارج نبود!
-چرا یه حالت دیگه هم هست!اینکه اصلا نیاد!
دلم میخواستم حلق آویزش کنم…
-مگه همه مثل تو ع*و*ض*ین!؟!با دوست پسر نداشته اشم باشه،شب رو میاد!!
خدا میدونه با چه بدبختی این جمله هارو گفتم…
-دختری که تا اینوقت شب بیخبر بیرون بمونه رو باید حلق آویز کرد../
-تو خفه شو!
-محکم جلوش در میای اتابک!
-میگم ببند دهنتو!
-میزنی تو گوشش تا ه*و*س نکنه…
سرم رو کوبیدم به دیوار و بلند گفتم-نمیفهمی میگم زر نزن؟؟؟؟
دلخور گفت-وقتی اومد میپری ب*غ*لش میکنی دیگه!بدبخت !
جوابش رو ندادم…
هرچی من بیشتر جواب میدادم،بیشتر زر میزد..
خیال میکردم آروم میگیره ولی همینطور مسلسل وار ادامه داد…
-تو یه ابلهی!الآن جلوش در نیای،دیگه هیچ غلطی نمیتونی بکنی!!
-باید محکم برخورد کنی!
-یه دادی،تشری،اخم و غضبی،یه چیزی!
به تمام این افکار پوزخند زدم…
سیگار دیگه ای آتیش زدم و هوف هوف دودش رو بیرون فرستادم…
به نصفه نرسیده انداختمش رو زمین و یکی دیگه،آخرین نخ بود..بسته ی خالی رو مچاله کردم و پرت کردم…
یه نگاه به خیابون انداختم…
دستی تو موهام کشیدم…هنوز تو سرم سر و صدا بود…
-میزنی تو گوشش سه دور دور خودش بچرخه!ساعت شد یازده!
اشک دوید تو چشمام…
سرم دیگه درد نمیکرد،داشت میترکید…مثل یه کوه بزرگ شده بود…
بهانه ی من کجا مونده بود؟
شماره موبایلش رو گرفتم و زل زدم به عکسش…داشت سعی میکرد مثل باب بخنده….
خندیدم…
همون لحظه صدای نحس زن اومد…-مشترک مورد نظر دستگاه …
پوفی کردم…
باز یه نگاه به دور و برم انداختم…
-دعواش میکنی اتابک!یه تشر محکم!باید بفهمه شهر هرت نیست…
-حالش خوب باشه فقط!
دندونام روی هم میخوردن…
رگ پشت گردنم تیر میکشید…
با دستم مشغول فشار دادنش شدم…
-تا سی بشمار،اگه نیومد برو آگاهی،بیمارستان،پزشک قانونی!
بلند داد زدم-خفه شو!!!خفه شو….دهنت رو ببند!میفهمی چی داری میگی؟؟؟
-اتابک…
-زهر مار!
-عمو؟
برگشتم…
خودش بود…خود خودش…
نفس عمیقی کشیدم…
-بزن تو گوشش…
دستم تکون خورد…سریع مشتش کردم…
نفسم رو بیرون دادم…
چشماشو بست…
تمام دلخوریمو ریختم تو صدامو گفتم-کجا بودی؟
سکوت کرد…
لبم رو گزیدم تا حرف بدی نزنم بهش…
کلافه دستی تو موهام کشیدم…
چقدر سخت بود خودداری کردن و عربده نکشیدن!!دلم میخواست تمام حرصم رو سر یکی خالی کنم،که اون یکی،مطمئنا بهانه نبود!
راه افتادم سمت خونه…
با قدمای کوتاه دنبالم اومد..
در خونه رو باز کردم و وارد شدم…
پشت سرم وارد شد…
روی مبل نشستم…داشت میرفت سمت اتاقش…
محکم گفتم-بشین!
نگاه یخیش رو دوخت به صورتم و روی دور ترین مبل نشست.
-کجا بودی؟
-پیش دوستام!
-ساعت ۸ازشون جدا شدی!تا الآن کجا بودی؟
شونه هاشو داد بالا-تو خیابون!
تلاشم برای بالا نرفتن صدام بی ثمر بود-چه غلطی میکردی؟
ابروهاشو داد بالا و گفت-به تو چه مربوط؟
داد زدم-به من چه مربوط؟؟؟به من؟؟؟؟مراقبت از تو مثلا به من خر سپرده شده!
اخم عمیقی کرد-تو که بیرون بودی!پس چه تو خونه میموندم،چه میرفتم بیرون نمیتونستی مراقبم باشی…
بلند و توبیخ گر گفتم-بهانه!
بلند شد… رو به روم وایساد…نگاه شیشه ایشو دوخت تو چشمام…شیشه فرو کردن تو قلبم…
-هزار بار گفتم،باز میگم…تو آقا بالا سر من نیستی!
با غرش گفتم-تا وقتی اینجایی من بزرگترتم…هر اسمی دوست داری روش بذار!
چشماشو ریز کرد…دقیق نگام کرد-مجبور نیستم اینجا بمونم!!میرم!
به طرف اتاقش دوید…
چند ثانیه ای طول کشید تا حرفش رو درک کنم…میرفت؟؟کجا؟؟؟
دنبالش دویدم…
برگشت سمتم…
با تمسخر نگام کرد و گفت-با این پای چلاغت لازم نکرده بپر بپر کنی!!
در مقابل نگا متعجب من ادامه داد-مطمئن باش بدون خبر نمیرم…پس با خیال راحت برو و به شب نشینیت با …
پوزخند زد –دوستات!البته اگه دوست،نباشه برس!!!مزاحمت نمیشم!
وارد اتاق شد و با تمام قدرت در رو بست!
هنگ پشت در موندم…
دستم رو دراز کردم سمت در که صدای چرخش کلید بلند شد…
پوفی کردم…
چلاغ!!
دوست!!
شب نشینی!!
آقا بالا سر!!
میرم!!
مزاحمت!!
دستم رو توی موهام کشیدم…پوست سرم رو چنگ زدم.من باید با تو چیکار میکردم بهانه؟؟؟این رفتارات،برخوردات،حرفات!!دا ری کلافه ام میکنی دختر!
بهانه
روی تخت ولو شدم و زل زدم به سقف…حالم به شدت بد بود…بغض داشت خفه ام میکرد…دل پیچه و استرسی هم که کشیده بودم مزید بر علت شده بودن…
دستم رو روی معده ام فشار دادم و در حالی که دوتا نفس عمیق میکشیدم از روی تخت بلند شدم…
پالتو و شلوارم رو در آوردم … یه دست لباس راحتی تنم کردم و برگشتم روی تخت…
شکمم بدجوری درد میکرد…اینقدر که حال و حوصله ی فکر کردن به برخورد با اتابک رو نداشته باشم…
مشتم رو به شکمم فشار دادم و توی خودم مچاله شدم…چشمامو بستم و آروم گفتم-تحمل کن…تحمل کن خوب میشی!
چند دقیقه ای رو با سختی گذروندم،ولی نه تنها معده دردم آروم نشد،تنگی نفسمم شدت گرفت…
سریع اسپریم رو برداشت…
دوتا فشار بهش وارد کردم….تموم شد…
پرتش کردم روی زمین…حالا بهتر میتونستم نفس بکشم،ولی باید به اتابک میگفتم واسم یکی دیگه بخره،این یعنی اینکه بازم باهاش رو به رو شم!
سرجام نشستم…اینقدر جونم رو دوست داشتم که بیخیال قهر بشم….هم اسپریم تموم شده بود و این زنگ خطر بود،هم معده ام…آی…. خیلی درد میکرد…
دولا دولا راه رفتم و خودم رو رسوندم به در…
بازش کردم…
رو به روی در نشسته بود…
همین که منو دید بلند شد …تو نگاهش نگرانی موج میزد…
-خوبی؟
نالیدم-معده ام…
دستش رو پیچید دور کمرم و برم گردوند و اتاق…بوی سیگار میداد،ولی نه اینقدر که اذیتم کنه…
کمک کرد روی تخت بخوابم…
خودشم کنارم نشست و با لحن مهربونی گفت-بیرون هله هوله خوردی؟
سرم رو تکون دادم…
-جاش مطمئن بود؟
سرم رو به نشونه ی نه تکون دادم و با همون قیافه ی درهم از درد گفتم-این گاریا هستن…لبو میفروختن…آی!
خندید و گفت-شکمو…یه قرص میارم برات،خوب نشدی میریم دکتر!
به نشونه ی موافقت پلک زدم…
چه خوب که عصبانیتش دوومی نداشت…
چه خوب که در مقابل زبون دراز من فقط سکوت میکرد…
چه خوب که همیشه خوب بود و بدیهامو به روم نمیاورد…
چه خوب که بود…چه خوب که من پیشش بودم.
با یه قرص برگشت…
دستش رو فرستاد پشت گردنم و نیم خیزم کرد…قرص رو خوردم…حالا که مهربون کنارم نشسته بود،تا تونستم غر غر کردم و ناز آوردم…
با مهربونی،شکمم رو ماساژ میداد و یواش حرف میزد…
داشت واسه ام قصه میگفت…درست مثل قدیما!
اینقدر محو قصه گفتناش شده بودم که یادم رفت شکم درد داشتم و کولی بازی در میاوردم.
شنل قرمزی رو که تموم کرد گفت-حالا بند انگشتی رو بگم یا سیندرلارو؟
با چشمای به اشک نشسته نگاش کردم و گفتم-رو پات بخوابم؟
مات خندید-رو پای چلاغم؟نه گلم!دراز شدی جات نمیشه!
طعنه رو زد!ولی اینقدر ملایم گفت که نتونستم اسم حرفش رو بذارم طعنه،یه جورایی یه گلایه ی مظلومانه بود!
-برام شعر بخون!
خندید و گفت-کدومش؟
-همون بی معنیه!!همون که اولین بار که واست خوندم کلی خندیدی و گفتی چه شعر بی مفهومی!
موهامو فرستاد پشت گوشم،هنوز داشت شکمم رو ماساژ میداد…
-همون شعری که تو یادم دادی!!!
خندیدم…-تنها شعری که یادت دادم!
فکری کرد و بعد آروم خوند…
-پی پی پینوکیو پسر شجاع!
با خنده گفتم-هی!
-مرد توانا!
-هی
-دست دست دست،پا پا پا باهم میشیم جابه جا!کی خوبه؟
-خدا!
-کی بده؟
-شما!
چشماشو گرد کرد و گفت-من بدم؟من بدم؟؟؟ اومدم!این بازی و بلدم!!
بلند خندیدم…اتابکم خندون ادامه داد…
-پدر من چاقالو،برادرم عکاسه!خواهرمم نقاشه!
-چیک و چیک و چیک!!
-صد و بیست و شش!!
خندیدیم…چه شعر پر محتوایی بود!تو مهد یادم داده بودن….دوسش داشتم!
اتابک نرم گفت-به برادرم،میگفتی بدادرم!چاقالو رو میگفتی چاخالو…
همون نگاه گنگش رو دوخت تو صورتم…-همه ی کلمه هایی رو که اشتباه میگفتی نوشتم…یاد بیار نشونت بدم!
زل زدم تو نگاهش…بدون اینکه به حرفش توجه کنم سعی کردم بفهمم چی تو این نگاه هست که اینقدر خاص و تعریف نشدنیش کرده؟؟/
انگار فهمید…چون نگاهش رو ازم دزدید…داد به دستش که داشت شکمم رو ماساژ میداد-بهتر شدی؟
خفه گفتم- آره!
سریع از سر جاش بلند شد…آباژور رو روشن کرد و چراغ رو خاموش…
پتومو مرتب کرد زمزمه کرد-من تو اتاقمم…حالت بد شد خبرم کن…
جمله آخر رو از بیرون اتاق گفت…در رو بست و رفت…
من موندم و کلی گیجی!اتابک چش بود؟؟؟
اتابک
دندونامو روی هم فشار دادم…
اصلا دلم نمیخواست فکر کنم…به اون عزیزی که تو اتاق ب*غ*لی خوابیده بود…به اونی که حضورش در عین اینکه بهم آرامش میداد، پریشونم میکرد و خودش کاملا بیخیبر بود!
من…اتابک کیانی،با سی و دو سال سن،رسما جلوش کم آورده بودم…
لبم رو گزیدم و سر دردناکم رو به دیوار پشت سرم تکیه دادم…
-آش کشک خاله ته!باید کنار بیای…
بلند و با خشونت گفتم-دهنتو ببند یه دقیقه آرامش نمیذاری برام!
به وضوح پوزخندش رو دیدم…-اونی که آروم و قرار نذاشته برات که نیم متر اون طرف تر خوابیده!
حرصی گفتم-خیل خب تو خفه خون بگیر ببینم چه غلطی باید بکنم!
-برو پیشش…خوابش سنگینه!نگاش کن!!!عامل همه ی سرگیجه ها و دلتنگیاتو نگاه کن!
داد کشیدم-زهر مار!
-خب حقیقته!!!اعتراف کن!اعتراف کن که میمیری براش!!اعتراف کن که دوست داری تو ب*غ*لت بگیریش و مطمئن باشی مال خودته! زود باش اعتراف کن!
کلافه و سردرگم ،در حالی که پیش خودم شرمنده بودم گفتم-باشه اعتراف میکنم!ساکت شو تو!
چند ثانیه ای آروم گرفت …ولی حیف که نمیتونست زبون به کام ببره-دوست داری جای شبنم و بهانه عوض شه؟
چشم غره ای نثارش کردم و گفتم-عمرا!بهانه،پاک و معصوم عزیزه!
-باز خوبه تو یه زمینه عقلت کار کرد!ترسیدم ش*ه*و*ت بر عقلت غلبه کنه!
-تو حرف نزنی من عقلم رو به کار میندازم!
باز خندید…از اون خنده های پرتمسخر-تو که راس میگی!همین سه دقیقه پیش بود که…
-کوفت…زهر مار…ببند دهنتو تا نبستمش!
-وحشی!
هیچی نگفتم!جوابی نداشتم که بدم…
بلند شدم وایسادم…
از سکوت چند لحظه ایش استفاده کردم،میدونستم طولانی نمیشه.
گوشیم رو از جیبم بیرون کشیدم…یا علی،ده تا پیام داشتم…
همشونم از شبنم بودن…
-خیلی بدی!
-واسه امشب کلی تدارک دیده بودم!
-دو دلیاتو درک نمیکنم.
پیام چهارم رو خوندم-روزی که گفتم سلام رو یادته؟قرارمون این بود با هم روراست باشیم!من دلتو زدم؟
پوفی کردم…
انگشتم رو روی صفحه به سمت بالا کشیدم-بهانه!گاهی برخوردات باهاش مثل عاشقاست!من معنی نگاهتو خوب درک میکنم،یه روزی یکی منو اینطوری نگاه میکرد.ولی…هیچوقت فراموش نکن عشقت از بیخ و بن مردوده!اون برادر زاده ته!
چشمامو بستم…
همین پیامش کافی بود تا بهم بریزم…بیخیال خوندن بقیه شون شدم…
باز سر و صدای این مردک نفهم در اومده بود!
یه ریز داشت ور ور میکرد…
به سمت بسته ی سیگارم رفتم…
بیخیال سر و صداهای مغزم،نخ دورش رو کشیدم و باز کردم!
یه لحظه دلم خواست به رسم ادب،ازش یه بو بگیرم…ولی سریع منصرف شدم!این غلطا به من نیومده!همون بابک اسکول از این کارا میکنه بسه!
سیگار برگم رو آتیش زدم…
طعمش رو دوست نداشتم!محض کلاس میکشیدم…
-خاک بر سرت!کی اینجاست که میخوای واسه اش کلاس بذاری!
-بمیری یه دقیقه خفه خون نمیگیری!
-نمیخوای بری تو اتاق ب*غ*لی؟؟؟کاری که قرار نیست بکنی!بشین فقط نگاش کن!
-بلند شد بگم چه غلطی میکردم؟
-بگو نگرانش بودی!یه چی بگو دیگه!دس به دروغت که عالیه!
سیگارم رو انداختم تو زیر سیگاری و دو دستی کوبیدم تو سرم…
-آخ!
مشتم رو کوبیدم روی میز!!از صداش خودم شیش متر پریدم…
-خب نرو تو اتاقش…حداقل یه چی کوفت کن کله مون داغ شه!
-حضورش برام حرمت داره!!اینقدر که وقتی هست همچین غلطی نکنم…
-من که میدونم بهش احتیاج داری!
چشمامو روی هم فشار دادم!
-سه تا راه حلاص پیش روته!بری تو اتاق پیشش…هرچه پیش آید خوش آید…
لبم رو جویدم-راه بعدیتو بگو!
-یه پیک برندی برو بالا!
-راه بعدی!
-برو پیش شبنم!
فکری کردم…
بد نبود!حداقل…
-نه نه!!بهانه بیدار شه ببینه نیستم میترسه!
-به من چه اصلا!
دستم رو رسوندم به کشوی میزم…
-چیکار میکنی؟
بی توجه بهش،بسته ی کلونازپام رو بیرون کشیدم…
-فرار میکنی!
-راه های تو هم فرار بودن!این یکی عاقلانه تره!
خمیازه ای کشید-آره بخور…منم خسته ام!
بدون آب دوتا دونه رو فرو بردم…
میدونستم تا یه ساعت دیگه روم اثر نمیذاره!برای وقت گذرونی بلند شدم و رفتم حموم…
تمام مدت سعی میکردم بیخیال سر و صدا های ذهنم باشم…
بعد از یه دوش طولانی،حوله پوشیدم و از حموم بیرون اومدم.
یه سر رفتم تو اتاقش،ولی فقط به منظور سر زدن…
آروم و راحت خوابیده بود…
کنارش زانو زدم و یواش صداش کردم-بهانه جان؟
غلتی زد و لای پلکاشو باز کرد…
موهاشو فرستادم پشت گوشش-خوبی؟
اوهومی گفت و خزید تو ب*غ*لم!
یا قرآنی گفتم و با آرامش کنارش زدم….با حالت دو از اتاق دویدم بیرون و سر اون مردک نفهم داد زدم-حالا هی بگو برو پیشش!
بهانه
کش و قوسی به بدنم دادم و چشمامو باز کردم…عجیب خوابم میومد.ولی باید میرفتم مدرسه!
صدای ترق و تروق از پایین میومد،با زحمت از سر جام بلند شدم و به طرف دستشویی رفتم…
اتابک داشت پیغامای تلفن رو چک میکرد…
از بالای پله ها براش دستی تکون دادم…با اخمای درهم سر تکون داد…واضح بود حواسش پیش پیغاماست.
دست و صورتم رو شستم و از پله ها سرازیر شدم.
-منو امروز میبری مدرسه؟
مهربون خدید…نه به اون اخم اول صبحش…نه به مهربونیش،هر روز بیشتر به این نتیجه میرسیدم که کیانی هر کدوم یه مدل دیوونگی دارن!
آخرین وسایل صبحونه رو روی میز گذاشت و گفت-اگه سریع آماده شی،چرا که نه؟
یه نگاه روی میز انداختم…
خبری از شیر و پنیر نبود.
غر زدم-شیر کو؟
نون تازه رو جلوم گذاشت و گفت-امروز رو لبنیات نخور…میترسم بازم معده ات درد بگیره.بیا خامه بخور!
با اخم گفتم-خامه هم لبنیاته!تازه اینکه زعفرونیه!شکلاتیشو نداریم؟
جدی جواب داد-روزای دیگه باید التماست میکردم بخوری حالا امروز که نباید بخوری غر میزنی؟
از جدیتش حرصم گرفت…
کلا از اون روزا بود که از دنده ی چپ پا شده بودم…باید یه جوری اذیتش میکردم.مخصوصا که حس مدرسه رفتنم نبود…دیشبم که دعوام کرده بود…
تمام تلاشم رو کرده تا اشک حلقه بزنه تو چشمام…موفق بودم،چون دیدم تار شد.زل زدم به اتابک و گذاشتم یه قطره اش بچکه!بعد سریع از سر جام بلند شدم و دویدم سمت اتاقم…
صدای کشیده شدن پایه های صندلی روی پارکت آشپزخونه رو شنیدم و بعد اتابک رو که دنبال میدوید-بهانه!
جلو در اتاق بهم رسید…بازومو کشید،از دستش در آوردم و رومو برگردوندم…
-بهانه…قشنگم!
با بغض ساختگی گفتم-هیشکی دوسم نداره،ولم کن.
کشیدتم تو ب*غ*لش-من دوست دارم…بد حرف زدم ببخشید!
لبخند موذیانه ای زدم و تقلا کردم از ب*غ*لش دربیام.
-ولم کن…حالم بده!
روی موهامو ب*و*سید و گفت-بپوش بریم دکتر.همون دیشب باید میبردمت…برو آماده شو.
-نمیام…میخوام بخوابم.
از خودش فاصله ام داد و با دقت نگام کرد…م*س*تقیم توی چشمامو…لبخند خوشگلی زد و گفت-من گوشام درازه مموش؟
خودم رو زدم به کوچه ی علی چپ و گفتم-وا!یعنی چی!
-تو در بدترین شرایط گریه نمیکنی!فکر کردی نمیفهمم الکی بود اون قطره اشک.
نامرد…چقدر تیز بود…حیف یه قطره اشکه!حیف!
محکم زدم تو سینه اش و گفتم-برو…قهرم باهات.
خندید و گفت-چرا میخوای مدرسه رو بپیچونی؟
اخمو گفتم-میرم حاضر شم!
روی موهامو ب*و*سید…نگهم داشت و گفت-بیخیال…امروز رو نرو…
خوشحال خندیدم.آویزون گردنش شدم و محکم ب*و*سیدمش-عاشقتم!
خندید…-دیگه گریه نکنیا!
به جای جواب گفتم-برم بخوابم؟
پلک زد-برو بخواب.من تا ۱۲ دانشگاهم،بعد میام خونه.
با یادآوری اسپری گفتم-یه کاری میکنی؟
-چی؟
-صبر کن…
وارد اتاق شدم.اسپری رو برداشتم و گرفتم طرفش.
-خالی شده…
ابروهاشو بالا داد و گفت-چه زود!یه هفته قبل …
با غر گفتم-چقدر تو خسیسی!بدم میاد قرار باشه بهت توضیح بدم!
متعجب نگام کرد…بعد از چند ثانیه گفت-خیلی بد خلق شدیا!
دستم رو تو دستای بزرگش فشار داد-بهانه!قربونت برم من چرا یهو عصبی میشی!میگم چرا زود تموم شده،مگه نفس تنگی داشتی که هی استفاده کردی؟نگرانت شدم خب!
غر غری کردم و برگشتم تو اتاق…
دنبالم اومد…
روی تخت نشستم…
-بد حال شدی؟
-نه مگس تو اتاق بود زدم روش!
اخم کرد…
خزیدم زیر پتومو گفتم-بخریا!
پوفی کرد و گفت-عصر میریم دکتر!
با چشمای گرد نگاش کردم…
خواستم اعتراضی کنم که محکم جواب داد-همین که گفتم!باید ببینیم چرا اینطوری شدی!
سرم رو بردم زیر پتومو گفتم-اینطوری بودم!
-نه به این شدت!
-حالا منوبذار تو گور!
-بهانه!
پتو رو زدم کنار و با شیطنت نگاش کرد-حرص نخور حالا،برو میخوام بخوابم…
چشم غره ای نثارم کرد ،که به نجس شدن لباس زیرم شک کردم!
یه قدم به طرف در برداشت…
وایساد و باز غضبناک نگام کرد…
-قبضه روحم نکن!
باز چشم غره رفت،ولی اینبار به چاشنی مهربونی…
بی هیچ حرفی به طر در قدم برداشت…سرم رو بردم زیر پتو…داشت پلکام جمع میشد که صدای در ساختمان اومد و پشت بندش صدای زنگ…
غر غری کردم…
مطمئن بودم موبایلم خاموشه،زنگ تلفنم نبود…حتما دارم توهم میزنم…
یهو جیغ زدم!-وشیشو جا گذاشته!!
بدو بدو به طرف صدا رفتم…
رو میز تلویزیون بود…
آخ جون الآن یه دل سیر،فضولی میکنم توش…
هنوز داشت زنگ میخورد…
شبنم!
با یه قیافه ی بزک کرده و یه چیزی شبیه لباس زیر…ولی فرق داشت…وسطاش بهم وصل بود…
خاک بر سرت بهانه که نمیدونی اسمش چیه!
شاید بیکینیه…
هر کوفتی که هست،،این عکس تو گوشی اتابک چیکار میکنه؟؟
خون خونم رو میخورد…
کلافه نفسم رو فوت کردم…
شبنم خسته شد و قطع کرد…
دیگه رقبتی به فضولی نکردم…
گوشی رو سایلنت کردم و دویدم تو اتاقم…
با یه بغض سنگین گرفتم خوابیدم!شبنم چقدر حضورش متفاوت بود!!!
آهی کشیدم و گفتم-شب دومادیت خودم رو میکشم!به خدا میکشم!
و همون موقع یه قطره اشک لیز خورد رو صورتم…
زیر پتوم مچاله شدم و زار زدم!!به خاطر یه نفر دیگه هم اشک میریختم!!لیاقتش رو داشت!اتابک!!!
با صدای زنگ تلفن بیدار شدم…
پلکای متورمم بهم چسبیده بودن…حس بدی داشتم…گلوم میسوخت،معده ام تیر میکشید…چشمام پل پل بودن…من شکسته بودم!جلوی خودم،به خاطر کسی جز مامان…
با غر غر دستم رو برای برداشتن گوشی دراز کردم…ولی…
از دیدن اسپری رو پاتختی شوکه شدم…
نزدیکای نه بود…
بیخیال تلفن شدم…
اسپری رو برداشتم و تکونش دادم…پر بود…
یه کاغذم روی پا تختی بود-مموش خوشگله،دوتا اسپری گرفتم….تا وقتی یکی تموم شد اذیت نشی…چیز دیگه ای خواستی بهم پیام بزن…
میبینمت…
خواستم به خاطر سریع خریدن اسپری خوشحالی کنم که…
نگاه سر خورد رو جمله ی آخر…
چیزی خواستی بهم پیام بده!!!پس بگو….به خاطر گوشیش زود برگشته بود خونه!حتما به شبنمم زنگ زده..
نفسم رو محکم بیرون دادم…
اتابک…همه کس من بود… عمو، عمه، خواهر، برادر، پدر…. مادر…
بغض دوباره بزرگ شد…
ایندفعه تمام تلاشم رو برای فرو دادنش به کار گرفتم.
شبنم….اگه میومد..من میرفتم کنار!
بدون اشک ریختن هق هق کردم…
مامانم….وقتی رفت دلم به حضور بابام خوش بود،فرح با حضورش دلخوشیم رو گرفت!!!حالا شبنم….
باز هق هق کردم…سکسکه و هق هق…تنگی نفس و مشتای گره کرده…
پلکایی که سوزش داشتن…معده ای که درد میکرد…گلویی که داشت پاره میشد…یه روح پر از نفرت و دوست داشتن،تمام هستیم رو تشکیل میداد..
از سر جام بلند شدم…
خودم رو کشوندم به طرف تراس…
هوای سرد ولی آفتابیه یه صبح زم*س*تونی رو بلعیدم…
چمپاتمه زدم گوشه ی تراس و سرم رو چسبوندم به شونه ام…
خیره شدم به کلاغی که توی درخت بدون برگ و بلند باغچه،داشت غار غار میکرد…
کاش میشد نبودم…کاش تموم میشد این همه بدبختی… اینهمه ترس از دست دادن…
کاش تموم میشد این تنگی نفسا!این شرطی زندگی کردم…
کاش تموم میشدن بغضای لعنتیم…دارن گلوم رو پاره میکنن…
غار غار کلاغ بلندتر شد…
لرزیدم و بیشتر تو خودم مچاله شدم…
بابک و فرح الآن در چه حالی بودن؟؟؟
بابک که حتما شرکته…
فرح داره تو سالن آرایش یا مزون جولون میده….شایانم…شایان…خپل بی خاصیت!خرابکار بالفطره!حتما خونه ی خاله اش ایناست!
پوفی کردم…
اتابک چی؟؟؟
کجاست؟
تو اون اتاق ساده اشه….یا نه نه…سر کلاس درسه!
یا نه!شاید داره…اَه لعنتی!شبنم نه!!!هرکی به جز شبنم…
همه جای بدنم درد شد…
شکمم بیشتر از همه جا!زیر شکمم تیر کشید…لعنتی!به درد معده ام اضافه شد…
بلند شدم…از روی سرامیک سرد تراس بلند شدم و دولا دولاه برگشتم تو اتاقم…
خودم رو رسوندم به تقویم روی میز…وقتش بود؟
تند تند ورق زدم…
همزمان ناله ای هم کردم…چه خوب که نرفتم مدرسه…
از آخرین بار ۵۰ روز گذشته بود…
دستی کشیدم به پیشونیم…چقدرم مرتبه…
اشک حلقه زد تو چشمام…چقدر بدبختم!خودم که عقلم نمیرسه به فکر باشم،مامانی هم نیست که بخواد حواسش باشه…
حالا به همه ی حسام،دلتنگی هم اضافه شده بود.
فرنوش میگفت مامانش بهش یه جوشونده میده نیم ساعته خوب میشه….
سارا میگفت با مامانش رفته دکتر و داره دارو مصرف میکنه…
اونوقت من….هر بار باید به مرز مردن میرسیدم و دم نمیزدم!
یعنی کسی رو نداشتم که پیشش دم بزنم!!!همینم مونده از فرح کمک بخوام!!یا مثلا پاشم برم درباره اش به اون بابک بگم….
بلند بلند شروع کردم به گریه کردن…
خب من از کدوم دردم بنالم…
اصلا الآن به خاطر چی داشتم گریه میکردم؟؟؟
دردم هر لحظه داشت شدید تر میشد…
اشکامو پاک کردم و بی صدا هق هق کردم…
نه پد داشتم نه مسکن….
بلند تر زار زدم…
با این حالم کجا بلند شم برم؟؟؟چطوری برم؟؟؟آی خدا…
موبایلم رو از کیفم کشیدم بیرون و شماره ی اتابک رو گرفتم…
خودم گفتم همه کسمه،مامانه،خواهره…خب الانم….
آی نه…روم نمیشه…
خواستم قطع کنم که صدای آرومش رو شنیدم…
-جونم مموش؟
ترکیدم …. بلند بلند زدم زیر گریه…یه چیز فراتر از گریه کردن…این بغض ترکوندن بود…کم آوردن بود….نازک نارنجی شدن بود… نیاز داشتن بود….بد بخت بودن…
صدای نگرانش رو شنیدم-خدا منو بکشه…بهانه گریه میکنی؟؟؟؟بهانه؟؟؟
میون گریه گفتم-بیا خونه!
-طوری شده؟اتافاقی افتاده؟دزد اومده؟کسی اذیتت کرده؟حالت بده؟؟؟؟چته؟؟؟؟
گریه کردم و فقط گفتم-بیا!تورو خدا…
صدای بهم خوردن در اومد و بعد دویدن و نفس نفس زدن…
-میام…میام نفسم…دارم میام…چی شدی؟؟نمیگی بهم؟
اشکامو پاک کردم…
صاف نشستم و ناخواسته از دردی که تو بدنم پخش شد ناله ای کردم….
اتابک داد کشید-من تا برسم میمیرم…چته؟حرف بزن…
نفسم داشت غرق میشد…کشش اینهمه گریه کردن رو نداشتمم…
گوشی رو پرت کردم و اسپری رو چنگ زدم…
صفحه روشن خاموش شد…داشت زنگ میزد….
دوتا فشار بهش دادم…همزمان با باز شدن مجاری تنفسیم،اشکام قدرت گرفتن….
-اوه!ما با مامانامون خیلی صمیمی هستیم!هرچی هست و نیست رو بهشون میگیم دیگه!هیچ دوستی بهتر از مادر نیست…
گوشی هنوز داشت زنگ میخورد و من میسوختم….درست مثل اون روز نحس..
زار میزدم،مثل وقتی که آخرین بار مامان رو دیدم…
زجه میزدم مثل شبی که فرح پا گذاشت تو خونه مون…
ناله میکردم،مثل همه ی وقتایی که تو تنهایی درد کشیده بودم…
تو خودم پیچیدم،به خاطر اینکه ضعیف شده بودم!!!
حرص میخوردم،به خاطر شکسته شدن اون دیوار غرور که بهم حس قوی بودن میداد…
دردام هر لحظه شدید تر میشدن…
دوباره و سه باره اسپری رو تو دهنم فشار دادم…
زندگی من وصل بود به این پلاستیک نیم وجبی…
دستم رو روی شکمم فشار دادم….کاش این دردم با دوتا فشار به اسپری آروم میگرفت…
اشکامو پاک کردم…
تازه حواسم جمع گوشیم شد که داشت خودش رو میکشت…
درست مثل روانیا،از اینکه نگرانش کرده بودم خندیدم…هیستریک و عصبی!!کاش میشد قبل از رفتن،یه اینجور بلایی،یه چیز تا سر حد سکته رفتن رو تقدیم بابک و فرح کنم و زهرشون کنم سفرشون رو!!!کاش میشد واقعا!!!کاش!
اتابک
همین قدر که زنده رسیدم خونه جای شکر داشتن…
از بس موهامو کشیده بودم و به پوست سرم چنگ زده بودم،سرم درد میکرد…توی دلم آشوبی بود…بغض داشت خفه ام میکرد… بهانه ی من داشت اشک میریخت…پای تلفن زجه میزد و از من میخواست خودم رو برسونم خونه…
مسیر نیم ساعتی رو ۶ دقیقه ای رفتم…خودم رو پرت کردم تو ساختمان و با تمام قدرت صداش کردم-بهانه؟؟؟
وقتی جوابی ازش نشنیدم،با حداکثر توان به طرف اتاقش دویدم…
روی زمین تو خودش مچاله شده بود و شونه هاش میلرزید…
حس کردم یه چیزی تو وجودم شکست…یه بار دیگه هم تو این وضعیت دیده بودمش…
دم در زانوهام تا خوردن….نالیدم-بهانه؟
سرش رو از روی زانوهاش برداشت…چشمای به خون نشسته و ورم کرده اش رو دوخت تو چشمام …چشماش از همیشه شیشه ای تر بودن!
خودم رو کشیدم سمتش…چی به سرش اومده بود که اینطوری اشک ریخته بود…بهانه ی من،همون کسی که ادعا میکرد قویه….چرا اینطوری گریه کرده بود؟
کشیدمش تو ب*غ*لم…میلرزید…قلب منم لرزید…ولی اینبار نه به خاطر نزدیکی حضورش،به خاطر ضعف حضورش!!!
فشردمش به خودم،روی موهای مخملیشو ب*و*سیدم و بی توجه به قطره اشکی که ریخت روی موهاش گفتم-الهی من بمیرم تو اینطوری گریه نکنی!
مشت کم جونش رو تو سینه ام کوبید و گفت-تو بمیری من میمیرم…
از صداقت کلامش،لبخند اومد رو لبم،یه قطره دیگه اشک از چشمم افتاد…
-چی شده مموشِ من…
دوتا نفس لرزون کشید…نفساش پخش شدن رو پلیورم…نفوذ کردن به پوستم و برای چند ثانیه گرمم کردن…
-دلم گرفته!
دستم رو رسوندم به دستش…دستی که عجیب سرد بود و گفتم-دل کوچولوت گرفته؟؟؟گریه داشت؟هان؟؟؟
دستش رو بیشتر فشار دادم و گفتم-دستت چرا اینقدر سرده؟مطمئنی فقط دلت گرفته؟خوبی؟
سرش رو تو ب*غ*لم فشار داد…-نه.
میدونستم…بهانه و دلتنگی که خیلی وقت بود با هم خو گرفته بودن…مسلما به خاطر این گریه نکرده بود.
هرچی صبر کردم هیچی نگفت…
-نمیخوای بگی چی بارونی کرده چشماتو؟
-منو میبری بیرون؟خرید دارم!
پیشونیشو ب*و*سیدم…دستامو گذاشتم دو طرف صورتش و گفتم-آره بریم.فقط نمیگی چته؟
نگاهش رو ازم دزدید و گفت-دلم درد میکنه.
اومدم بخندم و بگم آی من قربون دلت که…
یه دفعه تو کله ام جرقه ای زده شد…
هیچی نگفتم،یعنی نمیدونستم چی باید بگم…مطمئنا اونم نمیخواست و نمیتونست بهم حرفی بزنه…
از سر جام بلند شدم…دستی تو موهاش کشیدم و گفتم-بپوش بریم!
آی خفه ای گفت و سر تکون داد…
از اتاق بیرون رفتم…مغز سرم داشت تکون میخورد…
وارد دستشویی شدم…چند تا مشت آب سرد پاشیدم تو صورتم و نفسم رو فوت کردم…از کی باید کمک میگرفتم؟فرح؟نه بابا…خوشم نمیاد ازش…چی بگم بهش…روم نمیشه.
شبنم…ها این خوب،رودربایستی نداریم با هم که…
خواستم شماره اش رو بگیرم که…
اولا الآن قهریم…ببعدشم،بفهمه به خاطر بهانه زنگ زدم به صلابه میکشدم!
پوفی کردم و شماره ی روشنک رو گرفتم.کلی طول کشید تا جواب داد…
-سلام داداشی!
سعی کردم سرحال جواب بدم-سلام آبجی…خوبی؟
-خوبم…تو خوبی؟بهانه چطوره؟
-من خوبم…
خواستم حال مهران رو بچه هارو بگیرم ولی اصلا حوصله ام نذاشت…بهانه مهم بود فقط…
-راستیتش…چیزه…
دستم رو فرو کردم تو موهام…چطوری بگم حالا.-ببین…
-جانم؟طوری شده؟
-بهانه…روشنک تو زنی میفهمی،خیلی از حرفارو به من نمیتونه بزنه…منم نمیتونم وادارش کنم بگه.
-خب؟
-تو باهاش حرف بزنی بهتره…نفهمه بهت زنگ زدم…زنگ بزن حالش رو بپرس،ببین مشکلش چیه…آخه نمیدونی چطوری گریه میکرد…
نگران گفت-وا!چرا…
-نفهمه بهت گفتما…فقط زنگ بزن حالش رو بپرس…از زیر زبونشم بکش….شاید بهت بگه.
-آخه من نمیدونم مشکل چیه!بهانه رو هم خودت بهتر میشناسی…حرف از زبونش در نمیاد…
-میگه دلم درد میکنه…گریه هم کرده…دستاشم یخ بود…واضحه که …
پوفی کرد-خب آره…باشه یه طوری از حرف میکشم.
-نگرانشم .
-منم…
-حس میکنم خیلی تنهاس.
-حس کردن نداره،واقعا تنهاس….کاش من تهران بودم حداقل.
آهی کشیدم…-زنگ میزنی بهش؟
-آره…
-بم میگی؟؟؟
-باشه…نگران نباش…این دردا عادیه!
-عادیه که همچین داشت ناله میکرد؟
-ای خدا…باشه بهش زنگ میزنم.
-مرسی!
-خواهش…فعلا کاری نداری؟
-بچه هارو بب*و*س…به مهرانم سلام برسون!
شیطون گفت-مهران رو نب*و*سم؟
لبخند کم جونی زدم و گفتم-پررو نشو دیگه!
-بای داداشی…
موبایل رو انداختم تو جیب کتم و از دستشویی زدم بیرون…
تقه ای به در اتاقش زدم،-بیا تو!
در رو باز کردم…جلوی کشوی لباساش زانو زده بود و داشت دنبال روسری میگشت…
-این خوبه؟
یه نگاه به شال بافتنی سبز تیره ای که تو دستش بود انداختم…-قشنگه…
روی سرش انداخت و بلند شد…مشخص بود داره تلاش میکنه صاف راه بره ولی نمیتونست…
خودم رو بهش رسوندم و دستم رو پیچیدم دور کمرش-واجبه خرید؟؟؟
اخمی کرد و سرتکون داد.
هوفی کردم و به طرف در بردمش…
روی صندلی ماشین نشوندمش و خودم پریدم پشت فرمون…
درحالی که سعی میکردم صدام شنگول باشه گفتم-خب کجا بریم مموش؟
گرفته و خفه گفت-داروخونه.
جلوی نزدیک ترین داروخونه نگه داشتم…
دستم رو بردم سمت دستگیره و گفتم-چی بگیرم؟
سریع دستش رو به دستگیره رسوند و گفت-خودم میرم!
دستای سردش رو گرفتم و گفتم-با این حالت نمیخواد پیاده شی…بگو چی میخوای؟
اخمی کرد و عصبانی گفت-خودم میرم!
پیاده شد…
در رو با حداکثر توانش بهم کوبید.
چشمامو برای یه ثانیه بستم و رفتنش رو نگاه کردم…
وارد داروخونه شد.به سمت زن سفید پوش رفت…چشمام رو بستم و سرم رو تکیه دادم به فرمون…خدارو شکر که حالش نسبتا خوب بود…
یه لحظه یاد فکرای عجیب و غریبم افتادم،سرم سوت کشید….خدارو شکر که همش در حد فکر و خیال بود..
با صدای بسته شدن در،سرم از فرمون جدا شد…
صورت رنگ پریده اش رو به طرفم گرفت و با صدای گرفته و خش دارش گفت-بریم.
ج*ی*گ*رم رو آتیش زدن…همیشه بعد از تنگی نفس تا چند ساعت صداش اینطوری خش دار بود….
لبخند بی جونی زدم و راه افتادم-کجا بریم؟
-خونه.
سعی کردم سرخوش باشم-واسه ی داروخونه اومدن خوشگل کردی؟؟؟؟
گنگ نگام کرد…نفس عمیقی کشید و گفت-عیبی داره؟
همچین این سوال رو پرسید که ترسیدم حرف دیگه ای بزنم و قاطی کنه!سرم رو به نشونه ی نه تکون دادم و سکوت کردم…
بهانه هم در سکوت زل زد به بیرون…
نزدیکای خونه بودیم که گفتم-دو روزه نون خامه ای نخوردیم…وایسم بخرم؟
بی تفاوت شونه هاشو داد بالا.
راهنما زدم و جلوی شیرینی فروشی وایسادم…نون خامه ای و چند مدل شکلات خریدم…قند نمیخورد که،حتما باید شکلات میبود… پاستیلم خریدم و سوار شدم…
رسوندمش خونه…زیر لب تشکری کرد…خریدارو روی میز آشپزخونه گذاشتم…
بهانه رفت تو اتاقش و من زدم بیرون…تو خونه موندن جز اینکه عقلم رو قفل میکرد،حاصلی نداشت…حداقل بیرون که بودم یه هوای آلوده ای میخورد تو سرم…
یه ساعتی تو خیابون ول گشتم که گوشیم زنگ خورد…
شماره ی روشنک رو دیدم…سریع جواب دادم…
-اتا!
-جانم خواهری؟
-زنگ زدم بهش جواب نداد،خودش زنگ زد گفت کنار گوشیش نبوده.
آهانی گفتم-اومده بودیم بیرون.
-هرچی گفتم،خوبی،حرفی نزد…بمیرم براش اینقدر توداره.
-نتونستی از زیر زبونش بکشی؟
-چرا!گوش بده!گفتم دیشب مامانتو خواب دیدم خیلی نگرانت بوده…هی میگفته تورو خدا مراقبش باش!
-خب خب؟
-هیچی دیگه،گفت یه کم ناخوشه.
-دیگه؟
-دیگه هیچی نگفت…ما آخر هفته ی آینده میایم تهران…اگه لازم باشه میبرمش دکتر.ولی ببین،تا اون موقع یه چندتا کار انجام بده…
تند تند یه سری چیزا رو گفت با هم دم بدم … با اینکه تمام تلاشم رو کردم یادم بمونه نشد که نشد….در نهایت قرار شد واسم اس ام اس کنه…
بعد از تشکر و یکم حرف معمولی قطع کردم…
لحظه آخرم گفت برم ج*ی*گ*ر بگیرم…میدونستم هرکار بکنم ج*ی*گ*ر نمیخوره،برای همین تصمیم گرفتم کنجه بگیرم…هم دوست داشت،هم واسه اش خوب بود…
نزدیکای یازده و نیم بود که برگشتم خونه…
صدای شر شر آب از حموم میومد…ظرف کنجه رو روی میز گذاشتم…نون خامه ایا هنوز روی میز بودن…گذاشتمشون تو یخچال که صدای گرومپ اومد…
خواستم شونه هامو بدم بالا که….
یه لحظه از فکری که تو سرم گذشت خشکم زد…بهانه تو حموم بود…
دوتا پا داشتم،دو تا دیگه هم قرض کردم و به حموم دویدم…
بهانه
حوله ام رو پیچیدم دور موهامو از حموم اومدم بیرون …اتابک همون لحظه،دوون دوون رسید.
متعجب نگاش کردم…
نگران نگام کرد-خوبی؟
حالم خیلی خیلی بهتر بود…سرم رو تکون دادم و گفتم-چرا اینقدر بپر بپر میکنی….
خواستم بگم با این پات که زبون به دهن گرفتم…
پوزخندی زد و گفت-جمله ات رو کامل بگو…
اخم کردم…
اونم اخم کرد و گفت-صدای چی بود؟؟؟
-صدا؟؟؟
بعد یهو یادم اومد و غر زدم-خدا رحم کرد نخورد تو سرم….صدبار گفتم دوش رو درست کن،شله…لقه…هی میفته!
متعجب نگام کرد-کی گفتی؟
هولش دادم کنار و گفتم-هنوز میخواستم بگم!!
خواستم وارد اتاقم شم که صدای غش غش خندیدنش بلند شد…
حال هی من میگم این کیانی دیوونه ان کسی باورش نمیشه!
دنبالم اومد و گفت-از مدرسه زنگ زدن به بابک که چرا نرفتی!
پوفی کردم…فقط بابک رو کم داشتم این وسط.
روی تختم نشستم…اتابکم کنارم نشست و گفت-اجازه میدی بیاد دیدنت؟؟؟دلش برات تنگ شده!
تلخ شدم…با حرص گفتم-باید عادت کنه!بره کانادا که دیه اصلا نمی بینتم!
اتابک هوفی کرد و گفت-خب…تو …سعی کن درکش کنی…مجبوره!
چشمامو گرد کردم و گفتم-مجبوره منو بزنه کنار؟؟/مجبوره؟؟؟
هول گفت-نه…یعنی…ببین بهانه گاهی باید حق داد به طرفا!
اصلا واسم قابل درک نبود که اتابک طرفداری بابک رو بکنه-حق بدم؟؟؟چه حقی؟؟؟اینکه منو مثل شغال زده کنار!!
دهن باز کرد چیزی بگه…ولی من کلا بهم ریخته بودم…
دستامو گذاشتم روی گوشامو با تمام توان جیغ زدم-آره تو هم طرفداریشو کن….تو هم یکی هستی مثل اون!!باز اون بابام بود زن گرفت منو فراموش کرد…تو زن بگیری منو میندازی تو خیابون!من یه بدبختم…باید برم سینه قبرستون بخوابم کنار مامانم…کاش وقتی اون رفت منم میبرد…
-بهانه…
-بهانه چی؟؟؟میخوای بگی دروغه؟؟/بابکم میگفت نمیذاره آب تو دلم تکون بخوره…روزی که فرح اومد قول داد نذاره اذیت شم… ولی تو این مدت،چیزی که ندیدم آسایش بود…بابک همه ی حواسش پی زنش و بچه اش بود…من فراموش شدم…به معنی واقعی!!
-بهانه…
-چیه؟؟؟چرا هی اسمم و صدا میزنی؟؟؟میخوای بگی باید بهش حق بدم که اونا رو از من بیشتر دوست داشت؟؟؟باید درکش کنم که شایان واسش عزیز تر بود؟؟؟باید درک کنم که اینهمه مدت بدرفتاری فرح رو دید و هربار بیشتر طرفداریشو کرد؟؟؟آره؟همین رو میخوای بگی؟؟؟
از روی تخت پریدم و به طرف در رفتم…
-پاشو برو بیرون…برو بیرون …توهم یکی هستی مثل داداشت….ولی…
سعی کردم اشک رو کنار بزنم…من الکی گریه نمیکردم…حالا صبح یه استثنا بود….
-برو بیرون!!!فقط بی زحمت اگه حس کردی مزاحمم کافیه یه ندا بدی!!من قبل از اینکه بندازیم دور از سر رات میرم کنار !
-بهانه…
-هیچی نمیخوام بشنوم!هیچی!فقط برو…
یکم متعجب نگام کرد و بعد از روی تخت بلند شد…
کنارم وایساد…چند ثانیه خیره نگام کرد…خیره جواب نگاهش رو دادم…
لبخند ماتی زد و گفت-من تورو کنار بزنم؟؟؟من؟؟؟منی که قسم خوردم تا آخرین نفس پات وایسم؟؟؟تو…تو همه کس منی!دیوونه این جفنگیات چیه که میگی!!!
پوزخندی زدم…چقدر تن صداش شبیه بابک بود…
-تو همه کسمی…تو یادگار خاطره ی منی!تو زندگیمی بهانه!
-گوشت با منه بهانه؟؟؟
بی رودربایستی گفتم-بیشتر از اونی که فکر بکنی شبیه داداشتی!
منگ نگام کرد…
از کنار در رفتم کنار…
-قیافه،رفتار،حرف زدن…حتی گودی پیشونیت…رنگ موهات…فقط…فقط …
پوفی کردم…غرورم اجازه نمیداد بگم تو خیلی مهربون تری!!!اون که مهربون نبود ….ولی تو مهربونی…ماهی….
-بهانه جان؟
خفه گفتم-تنهام میذاری؟؟
پوفی کرد…
حنجره ام میسوخت بس که هوار هوار کرده بودم…
-کنجه گرفتم.
-اشتها ندارم!
-صبحونه هم نخوردی!
جدی،ولی آروم گفت-اصرار نکن!
-باشه….
به طرف در رفت…برگشتم سمتش…
-اتابک…
برگشت طرفم…نگاه خاصش رو دوخت تو چشمام…نگاهشم با بابک فرق میکرد…چشمای قهوه ای روشن بابک کجا و،نگاه خوشرنگ اتابک کجا…قهوه ای سوخته،همرنگ پلیوورش…
-جانم؟
دلم ضعف رفت برای این جانم گفتناش…اینم خیلی فرق داشت با جانم گفتنای بابک…
یه عذر خواهی بدهکار بودم…بابت همه ی بدرفتاریام…
-میبخشی منو؟
مهربون خندید…دستاشو از هم باز کرد…بی حرف دویدم تو ب*غ*لش… اسیرم کرد تو بازوهای قوی و سینه ی ستبرش…
-عذرخواهی لازم نیست…درکت میکنم مموش….
سرم رو از سینه اش جدا کردم و نگاهش کردم-چرا اینقدر خوبی؟؟؟چرا در مقابل عصابانیتم همیشه ؟آرومی…خجالت زد ام میکنی!
محکم فشار داد و گفت-آدم که از دست عزیزترینش عصبی نمیشه که!الهی من قربون خودت و عصبانیتت برم…
پیشونیم و ب*و*سید و گفت-فقط یه چیزی میگم…من،تا وقتی که نفس دارم،مراقبتم…نمیذارم دلخور شی…قول میدم…قول مردونه!
نگاش کردم…اطمینان نگاهش رو میپسندیدم…قلبم رو آروم میکرد…
روی پنجه ی پام بلند شدم و سیب گلوش رو ب*و*سیدم و گفتم-مرسی عمو!
نگام کرد…یه نگاه از همونا که بی معنی بود واسم!!!معنی داشت…ولی من نمیفهمیدم…پلک زد و از خودش فاصله ام داد- تو اتاقمم،کارم داشتی صدام کن…
به طرف در رفت…
لحظه ی آخر با جدیت گفت-نهارت رو هم بخور!خوبه واست…
در رو بهم کوفت و رفت…
من موندم یه عالمه فکرای در هم و برهم!یه عالمه سوال و نکته ی کنکاش پذیر!!اینقدر زیاد بودن که فکر کردن بهشونم سردرگمم میکرد…
ترجیح دادم بخوابم.
روی تختم ولو شدم…
حوله ی دور موهام باز شد…
بیخیال موهای خیسم که به گوشام چسبیده بودن شدم و چشمامو بستم…اون ۳تا مسکنی که خورده بودم زود اثر کردن و خواب رفتم…
اتابک
-عمو!!!عمو اتابک!!اون منو عمو میدونه…
-پس میخواستی چی بدونه!
-باز شروع نکن لطفا!
-ای بابا!خودت شروع کردی که…
مرد عطار گفت-چیز دیگه ای نمیخواین؟
سرم رو به نشونه ی نه تکون دادم…
هزینه رو پرداخت کردم و بی توجه به ویز ویزای تو مغزم،از عطاری بیرون اومدم…پلاستیک خریدامو از دست راستم به دست چپم فرستادم تا راحت بتونم سوییچ رو از جیبم در بیارم که گوشیم زنگ خورد…
با دیدن اسم روی صفحه یه چند لحظه هنگ موندم…نادر؟؟؟ایران؟این وقت سال؟؟؟
بلافاصله جواب دادم و گفتم-خواب نما شدم؟
صدای همیشه سرخوشش نشست تو گوشم-بیداری شازده!
لبخند زدم و گفتم-چطوری پسر؟کی برگشتی؟
-اول سلام،بعد کلام آقای دکتر!!!تو ناسلامتی استاد این مملکتی،این باشه وضع حرف زدنت وای به حال دانشجوهات!
خندیدم…در ماشین رو باز کردم و سوار شدم-باشه ببخشید!سلام خوبی؟؟؟
-سلام یار بیمعرفت!!!من که خوب،عالی،معرکه!بهتر از این نمیشه!تو چطوری؟
حرف زدنش بهم انرژی می داد…
-ای بد…
توبیخ گر گفت-اتابک!!!ای بد نیستم جواب منه؟؟؟با انرژی باش باش پسر!بگو عالیم!فوق العاده محشر،بریلینت!
کمربندم رو بستم و گفتم-واو!!!اوکی اوکی،never been better!!!
صدای بلند خندیدنش رو شنیدم…
-کی برگشتی؟
-دیشب!
-رسیدن بخیر!
-ممنون…شب خونه ای بیام پیشت؟
نفسم رو محکم بیرون دادم و گفتم-بدجور به حضورت احتیاج دارم…بدجور!
هنوز داشت میخندید-نکنه مثل آهو تو عسل گیر کردی؟
-کوفت!من دارم حرص میخورم تو…
-اوکی ببخشید!شب میام خونه ات!بساط نوشم فراهمه دیگه…
پوفی کردم…حوصله نداشتم که بگم نه و نمیشه و ….خودش بیاد شرایط رو ببینه…
-شب نه به بعد بیا!یه چند جا کار دارم!
حقیقتش برای ساعت ۵از دکتر بهانه وقت گرفته بودم،تا بریم و برگردیم حدودای ۹ میشه.
-اوکی!من زودتر از نه نمیام…شب نشینی یعنی اینکه دیروقت بری،دیروقت تر برگردی!
خندیدم و گفتم-نمیدونی چقدر حضورت لازمه…همین امروز میخواستم بهت ایمیل بزنم ببینم کی برمیگردی!!
-میدونم!تو تا وقتی بهم احتیاج نداشته باشی یادم نمیکنی!!!
هیچی نگفتم…حرف حساب که جواب نداشت…
-کاری نداری فعلا؟
-شب میبینمت…
-باشه…تا شب بای!!
گوشیم رو روی صندلی کناریم انداختم و راهنما زدم و از پارک بیرون اومدم…من باید با نادر درباره ی بهانه حرف میزدم.. تنها کسی بود که میتونست کمکم کنه…هم تخصصش رو داشت،هم ازش خجالت نمیکشیدم.
غذا دست نخورده روی میز بود.
نفسم رو محکم بیرون دادم،من باید با تو چیکار کنم بهانه؟؟؟
خریدارو روی کابینت گذاشتم و از پله ها بالا رفتم…تقه ای به در اتاقش زدم،جوابی که نداد آروم در رو باز کردم…خواب خواب بود…
لبخند اومد روی لبم،عاشق مدل خوابیدنش بودم…به پهلو میخوابید و یه دستش رو میذاشت زیر گوشش،همیشه هم موهاش تو دهنش بودن…
کنارش نشستم…موهاش، که هنوز نم بودن رو کنار زدم و گفتم-بهانه جان؟
دهنش رو بست و دوباره باز کرد…سرش رو یکم تکون داد و بدون باز کردن چشماش گفت-میخوام بخوابم هنوز.
از حرکات خوشمزه اش،ناخواسته لبخند مهمون لبام شده بود.
-ساعت ۳ونیم گلم…وقت دکتر گرفتم واست!
یهو چشماشو باز کرد…با تعجب نگام کرد و خمیازه ی نیم بندی کشید-دکتر واسه چی؟
بازوش رو گرفتم و مجبورش کردم بشینه-واسه چکآپ…
-چکآپ نمیخوام!
سعی کردم جدی باشم…-لازمه!باید بریم پیشش!خیلی وقته نرفتی.
اخم کرد و بازوش رو از دستم کشید بیرون…-نمیام،میخوام بخوابم!
-من وقت گرفتم بهانه.
-میخواستی نگیری….نمیام.
فقط نگاش کردم…گاهی ر مقابل سرتق بازیاش واقعا میموندم…اینقدر که توان مهربونی کردنم نداشته باشم…
کلافه شد-خب چیه!چرا همچین نگام میکنی؟
-داری با کی لج بازی میکنی؟؟؟با خودت؟
پوزخندی زد-زندگی خودمه،اختیارش رو دارم!میخوام لجبازی کنم.
بلند گفتم-من نمیذارم حماقت کنی.
بازوم رو نیشگون گرفت و بلند گفت-هی اعصاب منو بهم نریز…نمیخوام بیام.آره من احمقم…تو که احمق نیستی چرا سر به سرم میذاری؟؟؟داشتم خواب مامانم رو میدیدم…چرا بیدارم کردی؟
روی تختش ولو شد…
مات نگاش کردم…
من در مقابل این قیافه ی اخمو و جدیش به معنی واقعی کلمه سوسک بودم!
لبم رو گزیدم…
-حالا که بیدار شدی…بپوش بریم.
اخمش عمیق تر شد و گفت-نمیخوام بیام!
یه صدا از درونم شنیدم-خاک بر سر بی عرضه ات!
بلند گفتم-میای…خوبشم میای!
خزید زیر پتوش…
با اخم پتورو زدم کنار و گفتم-هی من هیچی نمیگم هی بدتر میکنی!بلند شو حاضر شو لطفا!
با چشمای عصبیش خیره شد بهم…ته این عصبانیت یه ترس خفه هم بود…ترسی که همیشه وقتی اخم داشتم تو چشماش میدیدم و باعث میشد کمتر اخم کنم…ولی الآن لازم بود.
-تو همه اش دستور میدی!من میخوام به حال خودم باشم!حق یه ساعت خوابیدن رو هم ندارم؟؟
پوفی کردم…
پتو رو کنار زدم و با لحن آرومی گفتم-من چیکار به خوابیدنت دارم…هرچه قد خواستی بخواب،الآن ولی وقته خواب نیست…باید بریم دکتر
-من خوبم !هی منو مریض جلوه بده….اَه!
مشخص بود از خر شیطون نمیخواد پیاده شه.میتونستم مجبورش کنم…ولی خودم این روش رو اصلا نمیپسندیدم.دوست نداشتم منو یه زورگو ببینه…هرچند حرفام به نفع خودش بود.
-باشه…حداقل بیا نهارتو بخور!
داد کشید-برو بیرون اتابک…کوفت بخورم نهار رو!نهار مهمتره یا خوابه مامانم؟؟؟برو بیرون اذیتم نکن هی!
دیگه به معنی واقعی کپ کردم…سریع از در اتاق رفتم بیرون….مطمئن بودم یه ثانیه دیگه بمونم کارش به بغض میکشه…
از اتاق بیرون رفتم…با اینکه مطمئن بودم دیگه خوابش نمیبره،ولی اصراری برای رفتن نکردم.وقتی از دنده ی چپ پا میشد فقط باید جلوش سکوت میکردم!
به طرف آشپزخونه رفتم…داروهایی رو که از عطاری خریده بودم،همونطور که روشنک گفته بود،دم دادم و غذارو گذاشتم تو ماکروفر تا گرم شه…
صدای بلند بهم خوردن در اومد…
زیر چشمی نگاهی به بالای پله ها انداختم،داشت میرفت سمت دستشویی.
میز غذارو چیدم…نهار که نبود،عصرونه.میدونستم میاد تو آشپزخونه…تمام مخلفات مورد علاقه اش رو هم روی میز گذاشتم…
با اخمای درهم وارد آشپزخونه شد…
روی صندلی نشست و با بی اشتهایی نگاهی به میز انداخت…
سکوت کردم…از دستش دلخور بودم…
یه تیکه ی کوچیک از نون جدا کرد و به طرف دهنش برد.
-سرم درد میکنه!
نگاش کردم….رنگ پریده بود.
یه لقمه براش گرفتم و گذاشتم دهنش و گفتم-وقتی با موی خیس تو اون اتاق سرد میخوابی همین میشه دیگه!حالا غذا بخور بعد بهت مسکن میدم.
نفسش رو محکم بیرون داد و با بغض گفت-مامانم ناراحت بود…نگران…یه حس بد داشتم توی خواب!
-ایشالا خیره!
-اگه در حال عذاب کشیدن باشه چی؟
هوفی کردم…
نگاش کردم…لقمه ای که خودم گذاشته بودم دهنش رو توی لپش گرفته بود و داشت نگام میکرد.
-ببین…اولا که هر خوابی دیدی بلافاصله بگو خیره…دوما خوابی تعبیر داره که از نصف شب تا قبل از اذان صبح ببینی!این خوابای تو طول روز نباید جدی گرفت!
-ولی روشنکم مامانم رو خواب دیده بود که نگرانه!
لبم رو گاز گرفتم تا نخندم…از دست روشنک و دروغاش!
-خب حتما به حرف روشنک خیلی فکر کردی خودتم یه خواب مثل اون دیدی!
سری تکون داد و یه چیز شبیه شاید گفت.
دستم رو روی لپش که با لقمه برجسته شده بود فشار دادم و گفتم-حالا بخور اینو !
مات نگام کرد و مشغول جویدن شد…
غذار که خورد،جوشونده رو که سرد شده بود به دستش دادم و گفتم-بیا اینو هم بخور…
یه نگاه به لیوان کرد و یه کم بوش کرد-چیه؟
-جوشونده س…
-واسه چیه؟
-واسه خوردنه!
پیفی کرد و روشو برگردوند…
خندیدم…با حرص به طرف تلویزیون رفت …
-تلخه؟
-نه نبات ریختم توش…بخور بعدش بریم خرید،شب مهمون داریم!
-کی؟
-نادر میاد!
لبخند اومد روی لبش و گفت-جان من؟راس میگی؟
خندیدم و گفتم-آره!خوشحال شدیا!
-نگینم میاد؟
-نمیدونم…میخوای بهش بگم اگه نگین هم هست بیاردش!
یه قلپ از جوشونده اش رو خورد و گفت-میگی لطفا؟
باشه ای گفتم…تلفن رو برداشتم تا هم بگم نگین رو بیاره هم زودتر بیاد!
وقتی فهمید بهانه اینجاست،سکوت کرد و گفت-نکنه حرفات درباره ی…
نذاشتم ادامه بده،سری گفتم-آره…زودتر بیاین.
قبول کرد و تلفن رو روی میز گذاشتم…
بهانه حاضر و آماده از پله ها پایین اومد…
زیر لب غرغری کردم-نمیشد همینجور با آرامش لباس بپوشی بریم دکتر؟؟؟
-چیزی گفتی؟
هوفی نفسم رو فرستادم بیرون و گفتم-نه هیچی…بریم؟

admin

چشمانی داشته باش که بهترین ها را می بیند، قلبی که بدترین ها را می بخشد، ذهنی که بدی ها را فراموش می کند و روحی که هرگز ایمانش را نمی بازد

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

کدبازان