codebazan

رمان سرگیجه های تنهایی من

رمان سرگیجه های تنهایی من پارت ۶

-سلامتی.تو چه خبر؟سه شنبه وقتت آزاده؟
فکری کردم…سه شنبه ولنتاین بود…روز تولدم…مثل هر سال بی برنامه بودم..
پوفی کردم و سریع نوشتم-آره بیکارم…
هنوز دکمه ی سند رو نزده بودم که تقه ای به در خورد…سریع گوشیم رو هول دادم زیر بالشم و گفتم-بله؟؟؟
اتابک سرش رو آورد تو اتاق…لبخند مهربونی زد و گفت-درس میخوندی؟مزاحمت شدم؟
تلاش کردم لبخندی بزنم ولی نشد…
اتابک که سکوتم رو دید،یه قدم گذاشت تو و گفت-اگه مزاحمم برم؟
خواستم بگم آره مزاحمی…ولی…نشد که بگم…من از اتابک میترسیدم…از اینکه بفهمه با یه پسر در ارتباطم.اتابک ،بابک نبود که از کنار مسائل راحت عبور کنه..میکشتتم…اگه میفهمید…
گوشی زیر بالش لرزید…قلبم افتاد تو پاچه ام…دعا دعا میکردم صدای ویز ویبره رو نشنیده باشه…
کنارم روی تخت نشست…
کتابی که روی پام بود و برداشت و گفت-زیست شناسی رو دوست داشتم!
پوزخندی زدم…من ازش متنفر بودم…
آروم ادامه داد-دلم میخواست پزشکی قبول شم…ولی…نشد!!قسمت نبود!
مهربون خندید…
سریع گفتم-چرا نشد؟
لبخند نوازشگر زد…دستش رو نرم کشید روی گونه ام و گفت-بیخیال!خاطرات بد رو مرور نمیکنن که!
شونه هامو بالا دادم.
اتابک یه کم سکوت کرد…کتابم رو به دستم داد…همون لحظه دوباره گوشیم ویبره خورد…
سریع نگاهم رو بالا گرفتم که ببینم متوجه شده یا نه؟خدا کنه نفهمیده باشه…قیافه اش اول بی تفاوت بود،بعد متعجب شد و کم کم،خط اخمش پررنگ شد…
-فکر کنم گوشی تو بود!
سرم رو انداختم پایین…تو دلم شلم شولوایی بود…گوشام ویز ویز میکردن…-چیزه…مهم نیست…
اخمش عمیق تر شد…
-مزاحمم؟
تند گفتم-نه…
-کی بود بهت اس ام اس داد؟
-حتما فرنوشه!
پوزخندی زد و گفت-خب چرا نگاه نمیکنی ببینی چی میگه؟
حرصی شدم…از هیچی قدر سین جین بدم نمیومد…نفسم رو با تمام قدرت شوت کردم بیرون…استرس و ترسم رو کنار زدم و بلند گفتم-چرا باید به توضیح بدم؟؟؟؟چرا فکر میکنی…
چشماشو درشت کرد و محکم گفت-فکر میکنم آقا بالا سرتم؟؟؟خسته نشدی اینهمه این جمله رو تکرار کردی؟؟؟
یه دونه از اون اخم ترسناکاش رو نشوند روی صورتش و گفت-داری تو خونه ی من زندگی میکنی،پس اختیارتم دست منه!!! دختر کوچولو…کارای منو به چشم آقا بالا سر نبین!به چشم یه دوست ببین که نگرانته!
نگاهم رو از چشما و ابروهاش گرفتم…یعنی من نگرفتم…خود نگام لیز خورد پایین،انگار میدونست طاقت دیدن اخمش رو ندارم…میدونست نزدیکه سکته کنم….همین امروز گفته بود دارم بزرگ میشم،ولی الآن بهم میگفت خانوم کوچولو…بیخود نبود میگفتم کیانیا دیوونه ان..
میون ترس،غر زدم و گفتم-نگران چی؟؟؟؟
-نگران اینکه یه بی ناموس…یه….یه ع*و*ض*ی روحت رو به ل*ج*ن بکشه!
اینبار نوبت من بود که پوزخند بزنم…-کافر همه را به کیش خود پندارد!
آنچنان نگاهی به صورتم انداخت که گفتم هر آن قبضه روح میشم…عصبی بود…چه شدت اثری داشت این جمله ام!رگ گردنش برجسته شد و دستاش مشت…دست باند پیچیش رو آنچنان مشت کرد که منتظر بود خون از لاش بچکه…
نتونستم این حالتش رو تحمل کنم….نزدیک بود شکته کنه…
دستم رو رسوندم به دستش…نالیدم-چرت گفتم اتابک…دستت رو باز کن بخیه…
نذاشت حرفم رو ادامه بدم…دستم رو پرت کرد عقب و از سر جاش بلند شد…
به طرف در رفت…
نالیدم-ببخشید…
حتی برنگشت نگام کنه…آنچنان در رو بهم کوبید که یه جیغ خفه کشیدم…چشمامو بستم و سرم رو محکم تو دستام گرفتم….یه بار دیگه صدای بهم خوردن در اومد….رفت تو اتاقش…
لبم رو محکم گاز گرفتم تا گریه نکنم….دستم رو روی قلبم گذاشتم….تند تند میزد…داشتم به نفس نفس میفتادم…
گوشیم دوباره لرزید…
با حرص خاموشش کردم…لعنت بهت حسام .تقصیر تو بود…
اتابک…چرا همچین شده بود…نزنه بلایی سر خودش بیاره…چی گفتم مگه؟حقیقت بود دیگه…اون هرروزی با یکی بود…البته این اواخر همه اش با شبنم بود ولی چی؟؟؟بهر حال…
محکم نفسم رو فوت کردم…حس میکردم یه چیزی تو سینه ام گره خورده…اینقدر که هوارو با سنگینی میتونستم ببلعم…
چشمامو روی هم فشار دادم…بغضم داشت وسیعتر میشد.
دوتا نفس عمیق کشیدم …سعی کردم خودم رو دلداری بدم…مثل همیشه خودم رو ب*غ*ل کردم و زمزمه کردم-آروم باش…آروم باش…عصبیه… خوب میشه…آروم باش!این نیز بگذرد….
اتابک
روی زمین،پشت در نشستم…مغزم داشت دام دام میکرد…خودم هی به خودم میگفتم یه ع*و*ض*یم،ولی…از اینکه بهانه بخواد به روم بیاره،حرص میخوردم…پرتوقع بودم که انتظار داشتم راحت از کنار این مسئله عبور کنه!
زخم دستم به سوختن افتاده بود…یاد نگرانیش بابت بخیه ها افتادم…سریع مشتم رو باز کردم و غر زدم-بد تا کردی اتابک!بد!
سرم رو رسوندم به زانوهام…یهو بهم ریختم…از شنیدن صدای ویبره ی موبایلش…از دستپاچگیش…ز رنگش که یهو پریده بود…اینا همه چه معنی داشت جز اینکه …اینکه حسام داشت بهش پیام میداد…اصلا این حسام کی بود؟؟؟
سرم رو از روی زانوهام برداشتم…کلافه موهام رو چنگ زدم…کش آوردن عضله هام رو حس میکرد…رمق از بدنم رفته بود… داشتم حرص میخوردم…نه به خاطر حرفی که بهم زه بود…به خاطر حضور یه نفر تو زندگیش…اگه منو نخواد…فکرشم وحشتناکه! اونموقع مطمئنا میمیرم…
لبم رو گزیدم…سعی کردم فکرم رو منحرف کنم….من نمیتونستم بهانه رو محدود کنم.نمیتونستم جلوش وایسم…اون آزاد بود…منم نه توانایی مقابله باهاش رو داشتم،نه…نه با وجود سابقه ی درخشانم یه همچین اجازه ای رو به خودم میدادم.
چشمامو بستم…سرم رو تکیه دادم به در…فکرم رفت به گذشته….همون سالی که قرار بود کنکور بدم…درست یه هفته به کنکور… بهانه….
یاد اون روزا مو به تنم سیخ کرد…چهارساله بود…خاطره رفته بود بیرون و بهانه رو به دست من سپرده بود….روی تختم خوابوندمش و برگشتم پشت میزم…داشتم آخرین مرورارو میکردم…با صدای افتادن چیزی برگشتم…بهانه روی تخت نبود…
اینقدر محو درس بودم که فراموش کرده بودم باید هرازگاهی یه نگاه بهش بندازم.
با عجله از پریدم…بابا داشت نماز میخوند….با عجز گفتم-بهانه کجاست؟؟؟
بابا نگران گفت-نکنه اون بود که افتاد…
هنوز با یاد آوری اون روز،عرق روی کمرم لیز میخوره…هنوز به اندازه ی همون روز ،ترس رو تجربه میکنم.قلبم تیر میکشه…
دویدم سمت تراس…بابا هم نگران به بقیه ی جاهای خونه سرک کشید…میترسیدم به پایین تراس نگاه کنم….اگه اونجا باشه… لب گزیدم…سرم رو به طرف پایین خم کردم…میتریدم چشمامو باز کنم که صدای بابا رو شنیدم-یا علی…
مشتم رو با تمام قدرت به پیشونیم کوبیدم…دلم توی هم پیچ میخورد…وحشت تو تک تک سلولای بدنم خونه کرده بود…
برگشتم سمت هال…
-اتابک بدبخت شدیم…
تمام قدرتم رو ریختم تو پاهام…دویدم سمتش….
از دیدن بهانه روی دستاش…
خفه گفتم-نه!
یه صورت کبود…چشمای بیش از حد باز…فقط همینا تو ذهنمه….
از ب*غ*ل بابا بیرون کشیدمش…بدن کوچولوش رو روی زمین خوابوندم…با تمام قدرت بهش تنفس مصنوعی دادم…سینه اش خس خس میکرد…
بابا خدا خدا میکرد…دویدم سمت ماشین…
صدای بابا هنوز تو گوشم میچرخه-رفته بود سراغ شوینده ها….اتابک تند تر برو…
چقدر سخت بود زجه نزدن…گریه نکردن…چقدر سخت بود دست به گریبان شدن با یه بغض که تو گلوت لونه کرده بود و حس عذاب وجدانی که تو دلت بود…
جواب مامانش رو چی بدم…به بابک چی بگم؟؟؟
با بغض فکر میکردم-خودش…اگه بلایی سرش بیاد چی؟؟؟
اون دوازده روزی که تو بیمارستان بود رو تحت هیچ شرایطی نمیخوام به خاطر بیارم…اینکه ۸روزش رو تو بیهوشی گذروند…اینکه من با چه روحیه ای رفتم سر کنکور…اینکه چقدر شبا تا صب پشت در اتاق نشستم…خاطره اصرار داشت برم…ولی نمیتونستم… بهانه وجود من بود…یه دختر چهارساله که روی تخت بیمارستان افتاده بود…همه اش به خاطر بی احتیاطی من…اگه بهانه طوریش میشد من خودم رو میکشتم!اون روزا،به خودم قول دادم اگه طوریش شد خودم رو…
صدای زنگ خونه رشته ی افکارم رو پاره کرد…چه بهتر که برم گردوند به زمان حال…یادآوری اون روزا…میتونست منو تا مرز جنون ببره.
سریع از جام بلند شدم.بهانه عادت نداشت وقتی من خونه هستم در رو باز کنه…به طرف اف اف رفتم..از دیدن بابک پشت در… نفسم رو محکم فوت کردم…در رو زدم و زیر لب گفتم-خدایا به خیر بگذرون!
بهانه
روی تخت ولو بودم…صدای زنگ در میومد…میدونستم اتابک باز میکنه.یعنی امیدوار بودم باز کنه…امیدم نا امید نشد،چون صدای بهم خوردن در اتاقش اومد…خدارو شکر کردم که حالش خوبه….چقدر احمق بودم که فکر میکردم به خاط یه کلمه ی من بلایی سر خودش میاره…
یه لحظه دلم خواست تا بلند شم و ببینم چی به چیه؟کی بود در زد…اتابک در چه حاله…ولی اصلا رمق نداشتم…بدنم داغ میشد،بعد دوباره یخ میکرد.احساس کوفتگی هم که بی داد میکرد…ته گلومم میسوخت…
یه لحظه از ذهنم گذشت-نکنه سرما خورده باشم؟؟؟
فکر کردن بهشم وحشتناک بود چه برسه به اینکه واقعا بخواد اتفاق بیفته…کش و قوسی به بدنم دادم…قیافه ام توی هم جمع شد…درد رو کامل حس کردم…نالیدم-الآنم وقت سرما خوردن بود؟؟
آب دهنم رو قورت دادم…تازه میفهمیدم چرا حس میکنم هوا سنگینه….قفسه ی سینه ام بدجور درد میکرد.
همین که مطمئن شدم آثار سرما خوردگیه،کمترین انرژی ای هم که تو بدنم بود پر کشید و رفت…مطمئن بودم چشمامم داره خمار میشه…پتو رو کشیدم روی خودم و فکر کردم،تلقین چه کارا که نمیکنه…
هنوز سرم رو کامل نبرده بودم زیر پتو که تقه ای به در خورد.
با خیال اینکه اتابک اومده،سرخوش از روی تخت پریدم.انگار نه انگار که تا چند ثانیه قبل رفته بودم تو فاز مریض شدن و تب کردن و بی حالی…
در رو باز کردم و اومدم بگم معذرت میخوام که…
با دیدن بابک پشت در یه لحظه حس کردم قلبم وایساد..نگام خیره موند روی موهای جوگندمیش…چقدر دلم تنگ شده بود برای بهم ریختن موهاش…
نگام خزید روی پیشونی بلندش…ابروهای پیوندی و پرپشتش…
آه کشیدم…چشمای قهوه ای روشنش…یه چیزی شبیه اشک تو نگاهش برق میزد…
طاقت نیاوردم نگاهش کنم…
برگشتم…پشتم رو بهش کردم و گفتم-برو لطفا!
به وضوح میلرزیدم…چقدر دلم میخواست خودم رو پرت کنم تو ب*غ*لش.مشت بکوبم به سینه اش…گریه کنم.بگم دلم برات تنگ شده!برای تو…برای تو که پدرمی… پشت و پناهمی…بگم دلم تنگ شده برای حمایتات… برای خالصانه ب*غ*ل کردنات….
دوست داشتم داد بزنم بگم دلم تنگ شده برای بابا گفتنام!
اشک حلقه زد تو چشمام.صدای بمش رو شنیدم -بهانه جان…
لبم گزیدم…سعی کردم صدام نلرزه،ولی موفق نبودم…با زحمت آب دهنم رو قورت دادم…از کنار گلو دردم راحت گذشتم و گفتم- فقط برو… نمیخوام ببینمت!
دستش نشست روی شونه ام ….دلم میخواست،توان داشته باشم دست سنگینش رو از روی شونه ام کنار بزنم…بگم برو پیش فرح جونت… برو برس به شایان جونت…ولی نتونستم بگم… نتونستم اینقدر تند باهاش حرف بزنم…اونم رو در رو.
-بابایی؟بهانه گلم…نمیای ب*غ*لم؟
خواستم بگم نه…نمیام…ازت متنفرم…ولی نشد که بگم…متنفر نبودم.فقط دلخور بودم…من دوسش داشتم.با همه ی تبعیضایی که قائل میشد،بازم پدرم بود…دلیل اعتبارم بود…بی اختیار برگشتم سمتش…خودم رو پرت کردم تو ب*غ*لش…. دستاشو پیچید دور کمرم…محکم تو ب*غ*لش فشارم داد… اشک راه باز کرد روی گونه هام…افتادن چیزی رو از دستش حس کردم….بی توجه رد شدم. مهم بابک بود و حضورش.اینکه میتونست دلتنگیام رو مرهم باشه.
روی موهام رو غرق ب*و*سه کرد…روی سینه اش رو ب*و*سیدم…
-دلم تنگ شده بود بابایی…
سکوت کردم…هرکار کردم نتونستم به زبون بیارم-منم دلتنگت بودم.
تو ب*غ*لش فشارم داد..دستامو رو کمرش فشار دادم….چه پشتوانه ی امنی داشتم و بی خبر بودم…چقدر حضورش آرومم میکرد.چقدر دلم برای اینجور بودنش تنگ شده بود.
اشکام تند تند و بی صدا روی صورتم غلت میخوردن…
نمیدونم چقدر همونطوری ب*غ*لم کرد.چقدر بوی تنش رو بلعیدم…چقدر بی صدا گریه کردم…
دستاشو پیچید دور بازوم…منو از خودش فاصله داد…زل زد تو صورتم. دستای زبرش رو کشید رو گونه هام و گفت-گریه نکن عشق من….گریه چرا؟
خواستم بگم عشقتم؟؟؟اگه عشقتم چرا پسم زدی؟؟چرا شایان و فرح رو بهم ترجیح دادی؟؟؟چرا تو این مدت سعی نکردی ببینیم؟ ولی.. هیچی نگفتم…بازم تو سکوت نگاش کردم.
-بهانه ی من..نمیخوای حرف بزنی؟
بلاخره زبونم به کار افتاد…تمام دلخوریمو ریختم تو نگاه خیسم،فرستادمش تو نگاه قهوه ایش…با زحمت آب دهنم رو قورت دادم و گفتم-فقط برو!
مات نگام کرد…
میون بغض و گریه ادامه دادم-برو…من اینجا راحت ترم.حداقل هرروز اعصابم داغون نمیشه…جسمم اذیت نمیشه…روانم به بازی گرفته نمیشه!من وقتی اینجام….فقط درد دلتنگی دارم!همین…دور بودن از تو و خونواده ات….باعث آرامشمه…برو…فقط ازت خواهش میکنم که بری…یه ماه،چند روز بیشتر و کمتر ایرانی…برو…نمیخوام به خاطر بیارم چطوری مثل آشغال انداختیم دور… کاش روزی که مامانم رفت،منم باهاش دفن میکردی…ولی…
دوتا نفس عمیق کشیدم-مهم الآنه…مهم اینه که…من هستم…ولی کنارزده شدم…
برق اشک تو چشماش شدید تر شد.
-میدونم اندازه ی اونا دوسم نداری…ولی من اندازه ی همه ی دنیا دوست دارم…مهم این احساسیه که بهت دارم…
با بغض و صدای گرفته گفت-ببخش دخترم…
با صداقت گفتم-میبخشمت…چون پدرمی…چون بهم وجود دادی…چون اگه نبودی،منم نبودم…میبخشمت چون مامانم دوست داشت. میبخشمت،به خاطر همه ی خاطرات خوبی که برای منو مامانم ساختی…الآنم…شایان و فرح حق دارن که بدون حضور یه مزاحم صاحب یه همچین خاطراتی شن…
دیگه طاقت نگاه کردن بهش رو نداشتم…
رفتم سمت تختم… روش دراز کشیدم…پتو کشیدم روی سرم…هوا از همیشه سنگین تر بود…بدنم خیس عرق…
بالا پایین شدن تختم رو حس کردم…دست نوازش گرش رو از روی پتو…
صدای پر بغضش.
-بهانه ی قشنگ من قرمز پوشیده….تو رخت خواب مخم…ملِ
خدای من…داشت گریه میکرد…
-یه روز بابا رفته بازار…
های های گریه اش بلند شد….
-بابا براش باب اسفنجی خریده…پاتریک و آقای خرچنگم هست…بابا دوسش داره…بیشتر از چیزی که فکرش رو بکنه…
زیر پتو میلرزیدم…گریه های بی صدای من تو هق هقای مردونه اش گم بود….
از روی پتو ب*غ*لم کرد… سرش رو آورد نزدیک گوشم…با صدای بغض آلود گفت-عاشقتم…
مکثی کرد و گفت-دخترم!
از روی تخت بلند شد..
صدای بهم خوردن در اتاق اومد…امان گریه هام رو از دست دادم…بلند بلند زار زدم…دیگه مهم نبود کسی صدای گریه هامو بشنوه… دیگه مهم نبود… مهم این دل تنگم بود که بدجور زار زدن میطلبید…گریه کردن…هق هق سر دادن… من… مادر که نداشتم… از حضور پدرم که محروم بودم…. حقم بود بخوام زاری کنم…گریه کنم…برای همه ی روزای خوبی که از دست داده بودم… برای تمام گذشته ای که حاضر بودم کل زندگیمو بدم و تا فقط یه بار دیگه تکرار شه…
اتابک
شونه هاش میلرزیدن…صورتش خیس اشک بود!باورم نمیشد…بابک داشت اینطوری گریه میکرد…
به طرفش رفتم…خواستم ب*غ*لش کنم…درست مثل همه ی وقتایی که ب*غ*لم کرده بود….ولی…بدون اینکه نگام کنه کنارم زد…میدونستم سخته براش…سخته که اجازه بده من برق اشک رو تو چشماش ببینم…
به طرف در رفت.صدای پر بغضش رو شنیدم.-خیلی خیلی مراقبش باش اتا!
اینو گفت و در رو بهم کوبید…
لبم رو گزیدم…بهانه چی گفته بود بهش…چرا داشت اینطوری گریه میکرد…چرا من نمیتونستم بفهمم دردش چیه؟
صدای خفه ی گریه ای از بالا میومد…بهانه هم داشت گریه میکرد…داشت از اون چشمای قشنگش اشک بیرون میزد…هرچی تلاش کردم که به طرف اتاقش نرم،ثمر نداد.
با قدمای بلند خودم رو رسوندم پشت در اتاقش…صدای های های گریه هاش واضح تر شده بود…
در رو باز کردم…صدای عصبیش رو شنیدم-تنهام بذار!
نتونستم…یعنی…نخواستم که تنهاش بذارم…بلااستثنا وقتی گریه میکرد نفس تنگی میگرفت.
کنارش روی تخت نشستم…پتو رو از روی سرش کنار زدم…عصبی سعی کرد پتو رو بگیره،ولی نذاشتم…زورم ازش خیلی بیشتر بود…
موهای بلندش،چسبیده بودن به صورت خیس از اشکش…چشماش پف کرده بودن و لباش لرزون…بدون مکث،دستم رو کشیدم روی صورتش و گفتم-نبینم اشکتو.
با بغض لباشو جمع کرد…دلم ریخت…نگاهم رو از لباش گرفتم و گفتم-گریه نکن!حرف بزن.
با هق هق گفت-دردم رو نمیفهمی که!
-میفهمم…مگه میشه مموش رو درک نکنم؟هوممم؟؟؟
خفه گفت-دلم براش تنگ شده بود…
یه قطره اشک از گوش ی چشمش بیرون زد..لیز خورد و رفت سمت گوشش…کنارش زدم و گفتم-خب…چرا نذاشتی بیشتر بمونه؟
چند ثانیه نگام کرد…با چشمای خیس و یخیش!دوتا نفس عمیق کشید…سرش رو گذاشت روی زانوم…به جای جواب گفت-خوابم میاد…
کشیدمش بالا…سرش رو گذاشتم روی رون پامو گفتم-حرف بزنیم بعد بخوابی؟
-نه!فقط بخوابم!
خندیدم و گفتم-الآن من باهات قهرم مثلا!
-مثلا منم میگم ببخشید.
دستم رو رسوندم به دستای گرمش…-آروم گفتم-یکم داغی.
خفه گفت-دارم سرما میخورم.
سریع گفتم-بپوش بریم دکتر…داری سرما یخوری و اینقدر ریلکسی؟
پوفی کرد و گفت-نمیخوام…دکتر مال ضعیفاس!من قویم..
با حرص دستاشو فشار دادم…-چرت نگو بهانه!بلند شو بپوش بریم دکتر…تا شدید نشده باید جلوش رو بگیریم.
داد زد-دستامو فشار نده…دردم میاد…میخوام بخوابم.
پوفی کردم…سرش رو از روی پام برداشتم و گذاشتم روی تخت…از توی کمدش پالتو و شالش رو بیرون کشیدم.
-پاشو اینارو بپوش…
با حرص گفت-برو بابا!
بلند و جدی گفتم-پا میشی یا بیام بلندت کنم؟
سرش رو از روی بالش برداشت و چرخید سمتم-تو چرا اینقدر زورگویی؟
-چون با یه آدم زبون نفهم باید حرف بزنم!بلند شو دیگه!
اخم کرد…از اون اخما که بیشتر از اینکه ترسناکش کنه ،بانمکش میکرد…ناخداآگاه لبخند اومد روی لبم…از روی تخ بلند شد. با سستی به طرفم اومد،پالتو رو از دستم گرفت و گفت-این اصلا به شاله نمیاد!
-داریم میریم دکتر نه کنسرت!
پوفی کرد-خب تو از خوش پوشی چی میفهمی؟برو اونور میپوشم میام.
با جدیت فتم-تا ده مین دیگه اومدیا!
سرش رو نرم تکون داد…
موهاش رو فرستادم پشت گوشش و گفتم-به خاطر تند حرف زدنم ببخش منو!باشه؟
نگام کرد و گفت-تو هم منو به خاطر حرفام ببخش!
لبخند اومد رو لبم…
چشمای پف کرده اش رو ب*و*سیدم و گفتم-عزیزمی…زود حاضر شو مموشک!
دستاشو حلقه کرد دور گردنم،محکم لپم رو ب*و*سید …
نبض زدن رو اطراف محل ب*و*سه اش حس میکردم…شیطون نگام کرد و گفت-مریض بودن تنهایی مزه نمیده!!
خندید…هرچند کم جون…ولی قشنگ و امیدبخش…فوت کرد تو صورتم و گفت-کامل مریض شدی دیگه!
بی صدا خندیدم…
-برو بیرون تا من بیام،ولی از همین الآن بگم آمپول نمیزنم!
سرم رو تکون دادم و گفتم-باشه!غر نزن هی!
چینی به بینیش انداخت…
با یه لبخند از اتاق بیرون اومدم…یه لحظه فکر کردم…همینقدر که راحت میتونه ظاهرش رو تغییر بده،حال و هوای درونشم عوض میشه؟؟؟
با سردرگمی،سرم رو تکون دادم….امیدوارم بود توی دلشم راحت بتونه از کنار خیلی چیزا عبور کنه…
فصل پنجم
اتابک
با تمام قدرت توی بادکنک دمیدم…صدای نادر بلند شد-میترکه ها!
بیخیال گفتم-به درک!
از روی چهارپایه پایین اومد…رو به روم وایساد و گفت –چرا باز دمغی؟
بادکنک رو کشیدم و یه دور ،دور انگشتم پیچوندمش…گره ای بهش زدم و انداختمش کنار بقیه ی بادکنکای روی زمین و گفتم- بهش گفتم میخوام تولد بگیرم برات….کلی عصبی شد!!من اصلا درکش نمیکنم نادر!
نادر لبخندی زد.دستش رو روی بازوم گذاشت و گفت-خب تو چرا بهش گفتی؟مگه قرار نبود سورپرایزش کنی؟
پوفی کردم و با طلبکاری گفتم-همینم مونده بی خبرش جشن میگرفتم..میومد میدید ،بدون اجازه اش این کار رو کردم که جلوی مهمونا آبرو نمیذاشت واسه مون.
نادر فقط سر تکون داد-خب عصبی شد و رفت…چرا الآن بهم ریخته ای؟؟؟
نگاهم رو دادم بالا…با شک و دو دلی گفتم-میترسم موقع مهمونی بهم بریزه.
دستش رو روی بازوم فشار داد.با اطمینان گفت-از هرچی که بترسی،برات اتفاق میفته!نترس پسر!نترس…
لبم رو گزیدم….بدجور حرص میخوردم…ولی خب…نمیگم حرفای نادر آرومم نکرده بود!
-اتا؟؟؟بخند داداش!دمغ نباش!بعدشم..مگه مهمونا کین؟؟؟همه آشنان…خوبم بهانه رو میشناسن…پس نترس!حتی اگه داد و قالم راه بندازه چیزی نمیشه!
سرم رو تکون دادم.سعی کردم دلم رو خوش کنم به اینکه هیچ اتفاق بدی قرار نیست بیفته.
نادر منتظر نگام کرد…با نگاهم بهش اطمینان دادم حالم بهتره و استرس ندارم…لبخند زد…لبخند نیم بندی زدم…نادر برگشت روی چهارپایه…ریس رو دستش گرفت و مشغول وصل کردنش شد…
یه نگاه به ساعتم انداختم…نزدیکای سه بود..
رو به نادر گفتم-من میرم بیدارش کنم…
نادر سرش رو تکون داد-برو!
پله هارو بالا رفتم.جلوی در اتاقش وایسادم.نگاهم موند رو حروف لاتین رو در اتاقش… نوشته بود BaHaNe
لبخند زدم…چقدر سر چبوندن این حروف به دلم غر زده بود!من اصرار داشتم همه رو با حروف بزرگ بنویسه ولی اون میگفت مگه سردر هتله؟؟؟
لبخندم رو کنار زدم..آروم دستگیره ی در رو چرخوندم و وارد اتاقش شدم..به همون مدل همیشگیش خوابیده بود..کنارش روی تخت نشستم…نرم و آروم موهای قشنگش رو از صورتش کنار زدم و گفتم-عروسک؟؟؟نمیخوای بیدار شی؟
غر زد-همین الآن خوابیدم.
خم شدم روی صورتش…چقدر این دختر خواستنی بود.دوست داشتنی و عزیز…چقدر حضورش رو دوست داشتم…هرچند با دغدغه و استرس…ولی بودنش به زندگیم رنگ و رو داده بود.
محکم لپش رو ب*و*سیدم و کنار گوشش ویز ویز کردم-پاشو!وگرنه گازت میگیرم…
روی صورتش محکم دست کشید و بدون باز کردن چشماش گفت-خوابم میاد دیگه!
لپش رو کشیدم و گفتم-پاشو برو حموم،بعدم کلی کار داری!باید بری آرایشگاه!
چشماشو باز کرد…تو نگاهش خستگی بیداد میکرد.با غر غر گفت-خودم موهام رو درست میکنم.بذار بخوابم.
نمیدونم چرا حس کردم دوست دارم محکم چشماشو با دستاش ماساژ بده!سریع دستم رو بردم سمت پلکاش و دورانی و نرم چرخوندم…
بهانه خندون گفت-آی من چقدر این حرکت و دوس دارم!خودم هرکار میکنم نمیتونم مثل تو چشمامو بخارونم!
منم خندیدم و گفتم-آخه خودت محکم فشار میدی…باید آروم فشار داد…
صدای نادر رو شنیدم-اتابک یه بیدار کردن اینقدر طول نمیکشه که!نگین منتظره ها!
پوفی کردم…دستامو از روی چشماش برداشتم….لای پلکاشو باز کرد و گفت-ئه…زد تو بساطمون…یکم دیگه اتابک…یه کم دیگه!
محکم چشماشو ب*و*سیدم و گفتم-بسه دیگه!پاشو کاراتو رو به راه کن نگین منتظرته…
قیافه اش رو آویزون کرد و گفت-بدجنس!
خندیدم…هم به خاطر قیافه ی با نمکش،هم به خاطر اینکه مطمئن شدم حال و احوالش رو به راهه…
از اتاق رفتم بیرون…نگین با لبخند به طرفم اومد…دست دادم و بهش خوش آمد گفتم…
بهانه از بالای پله ها داد زد-نگینی یه کم طول میکشه ها!
نگین هم با خنده گفت-عیب نداره!فقط یه کم،دو کم نشه ها!
بهانه دوید سمت حموم و گفت-باشه باشه!
بادکنکارو ریسه کردم و دادم دست نادر…
نگین هم رفت تو آشپزخونه تا چایی بریزه که موبایلم زنگ خورد…. با دیدن اسم روشنک لبخند نشست رو لبم.
-جونم خواهری؟
صدای جیغ جیغ بچه هاش میومد…غرغرای مهران که داشت بهشون میگفت-بشینید سرجاتون!
-سلام داداشی…خوبی؟
-خوبم؟کجایید؟
-نیم ساعت دیگه در خونه ایم!
لبخند زدم…چقدر دلم براش تنگ شده بود.
-روشنک جان!اگه میشه تا یه ساعت دیگه دور بچرخید….میخوام وقتی میاید بهانه نباشه،هم برای اینکه وقتی اومد خوشحال شه،هم… میخوام باهات حرف بزنم!
روشنک خندید و گفت-باشه بابا!اتفاقا نهار نخوردیم هنوز!میریم یه چیزی میخوریم میایم.
صدای جیغ بچه ها قطع شده بود..خندیدم و گفتم-دلم برات تنگ شده!خیلی!
خندید…چقدر خوب که همیشه میخندید-منم داداشی…دارم میام…فعلا!
-فعلا!
گوشی رو توی جیبم انداختم…حضور نزدیکش رو حس میکردم!انگار همینکه میدونستم تو این شهره باعث آرامشم بود….
-نرو تو هپروت…بده بالا بادکنکارو!
نگینم با سینی چای رسید.
لبخند زدم..گوشیم رو فرستادم توی جیبم.روشنک از پس این قضیه بر میومد!!!اون باید یه طوری….
-بفرمائید!
با گیجی نگاهی به نگین و سینی چای انداختم…سریع نگاهم رو از صورت نگین گرفتم و همزمان با بالا دادن مداوم ابروهام برای برگشتن حواسم،استکان چای رو برداشتم و گفتم-ممنون!
جوبم رو داد و به طرف نادر رفت…
یه لحظه فکر کردم…-روشنک موافقت میکنه؟؟
صدایی از ته وجودم اومد-دلت رو خوش نکن!روشنک صد در صد مخالفه.
عصبی دوتا نفس عمیق و صدا دار کشیدم…کاش اینقدر تو سرم سر و صدا نبود…کاش فقط یه نفر بودم که باید تصمیم میگرفت…کاش…کاش خفه میشد…میذاشت ببینم چه میشه کرد؟
بهانه
حوله رو محکم دور موهام پیچیدم…نفسم رو بیرون فرستادم و با عجله مشغول مرطوب کننده زدن به دست و صورتم شدم… همزمان با خودم غرغر کردم-وسط هفته هم وقت مهمونی گرفتن بود؟؟؟
وقتی بهم گفت تصمیم داره واسم تولد بگیره…چند ثانیه هنگ موندم…شوکه و متعجب…انتظار نداشتم همچین حرفی رو بزنه.درست وقتی میدونست که من … بدون حضور مامانم تولد نمیخوام.
با اینهمه…با وجود اینکه بهم ریختم….با وجود اینکه سرش غر زدم و ولومم رو بالا بردم اما…دیدم اینکاراش از روی محبته… اینکه یادش مونده تولدمه،هچند هر سال یادش بود…ولی تصمیم گرفته واسه ام تولد بگیره،یعنی…فرق داره با بابک!بابک تو تمام این سالا به فکر جشن گرفتن برای من نبود…البته…شایدم حقم داشت!
سریع بابک رو از سرم فرستادم بیرون نمیخواستم با فکر کردن بهش حالم رو خرا کنم…هرچند حالم زیادم مساعد نبود…
حوله رو از دور موهام باز کردم…چند بار محکم روی سرم کشیدم و همین که مطمئن شدم بیشتر آبشون گرفته شده،با کش مو بستمشون….از ترس اینکه باز سرما بخورم روی شالم یه کلاه چاقالو هم پوشیدم…لباسمم برداشتم و به طرف در اتاق رفتم… همزمان مشغول و رفتن با گوشیمم شدم…
حسام پیام داده بود-سلام به بی معرفت ترین دوست دختر دنیا!ولنتاینت مبارک!قسمت نبود بیای پیشم هدیه ات رو بهت بدم،باشه تو یه فرصت دیگه!
بیچاره نمیدونست امروز تولدمه!اصلا چی درباره ی من میدونست که این رو بدونه؟
سریع نوشتم-ولن تو هممبارک عسیسم!بوج بوج!
بعدم گوشیم رو سایلنت کردم و فرستادم تو جیب پالتوم…وایسادم بالای پله ها و داد زدم-من حاضرم!
نادر،نگین و اتابک برگشتن طرفم.هرسه با لبخند نگام کردن…
نگین خندون گفت-ایول میگ میگ جان!چه قدر سریع؟
از پله ها اومدم پایین و گفتم-ما اینیم دیگه!
نادر هم خندون گفت-بابا همه اش از ذوق خوشگل شدنه!!
ابروهامو بهم نزدیک کردم و گفتم-یه سخنم از جوجه اردک زشت!
نگین خندید و دستم رو گرفت-ول کن داداشم رو!
نادر واسم شکلک در آورد…جوابشو با شکلک دادم.اتابک بی صدا میخندید،براش دو تا ب*و*س فرستادم… یه ب*و*سه ی بسکتبالی برام فرستاد!گرفتمش و چسبوندمش به لپم…دستم رو تکون دادم…
-مراقب خودت باش!
نادر از بالای چهارپایه غر زد-به پا از اینی که هستی زشت تر نشی!
-در هر صورت از تو خوشگل ترم!
-به من به این ماهی!
-آره!میگم چرا مثل ماهی بوی گندیدگی میدی!
صدای غش غش خنده ی نگین بلند شد…اتابک کنارم وایساد.لپم رو ب*و*سید و گفت-اینقدر این دوست منو حرص نده!
چشمامو گرد کردم و گفتم-خودش شروع میکنه!
اتابک آروم توی گوشم چیزی گفت…از اونجایی که یه کلاه خپل گوشم رو پوشونده بود نفهمیدم…
-تو گوشی نداشتیم!
چشم غره ای به نادر که این حرف رو زده بود رفتم…دستش رو گذاشت رو قلبش و ادای غش کردن در آورد…تمام تلاشم رو کردم که نخندم…ولی یه لبخند مات باعث شد لو برم!
اتابک کلاهم رو بالا داد…آروم گفت-نادر بچه اس!تو حرص نخور مموش!
از کجا فهمید که متوجه حرفش نشدم؟؟؟از کجا فهمید که باید کلاهم رو از روی گوشم برداره؟؟؟از کجا فهمید که دلم میخواد طرفم رو بگیره؟؟
لبخند زدم…پررنگ تر از قبلی…آویزون گردنش شدم…محکم ب*و*سیدمش…
صدای اوووو کردن نگین و نادر بلند شد!
-اتابک کهیر نزدی این زشت ب*و*ست کرد؟
برای نادر شلکی درآوردم…دستم رو تو دست نگین گذاشتم بی توجه به غرغرا و حرفای لوس تر از خودش از خونه بیرون رفتیم! با اینکه مطمئن بودم خوشگلم!با اینکه صد در صد به اعتماد به نفسم ایمان داشتم….ولی…تصمیم گرفتم از آرایشگر بخوام گل بکاره! این نادر زیادی ور میزد.
نگین رو به آرایشگر گفت-ابروهاش زیادی کلفت شدن…یکم مرتبشون کنید
با التماس گفتم-نه تورو خدا!حوصله کل کل با معاونمون رو ندارم.همینجوریش انضباطم رو ۱۷ هست،ابروهم بردارم…
آرایشگر خندید و گفت-وا!این که یه چیز عادیه…
لپامو باد کردم و صدام رو مثل صدای زره پوش ترشیده کردم و گفتم-کافیه یه تغییر جزئی تو صورتتون ببینیم تا ۲نمره از انضباط کم کنیم و دو هفته اخراج تا صورتتون به حالت قبل برگرده!
نگین و آرایشگر بی صدا میخندیدن…
در نهایت آرایشگر قول داد خیلی خیلی نامحسوس درستشون کنه،اینقدر که در عین تغییر کردن،مشخصم نباشه!
با خیال نه چندان راحت تکیه زدم به صندلی و خودم رو سپردم دستش…
وقتی کارش تموم شد ،اصلا متوجه نمیشدم چه تغییری کردم…یعنی انگار اصلا عوض نشده بودم،ولی نگین یه ریز تعریف تمجید میکرد…
تونیکی که اتابک برای تولدم خریده بود رو نشون آرایشگر دادم و برای ده هزارمین بار تاکید کردم آرایش غلیظ نمیخوام…فقط یه آرایش زیر پوستی…میخواستم به نادر بفهمونم بدون آرایش خوشگلم!!!دیوونه خیال کرده میام اینجا ده قلم سرخاب سفیدآب میکنم.
آرایشگرم قول داد تا خوب از آب درش بیاره!
نگین کنارم وایساد و گفت-بهانه میخوای این تونیک رو بپوشی؟
-اوهوم.
-خب دختر مثلا تولدته!یه چیز جینگولتر نداشتی؟
پوفی کردم و گفتم-این اتابک غیرتی نذاشت.من موندم غیر از آقا داداش تو مگه کس دیگه ایم هست؟؟؟تریپ محرم نامحرمی برداشته!
نگین خندید و گفت-بابا غیرت که خوبه!من اینقدر دلم میخواست این نادر غیرتی باشه.ولی شبیه ماست میمونه.اونم از نوع سونش(seven)….
منو آرایشگر خندیدیم…
نگین نگاه دیگه ای به تونیک انداخت و گفت-خوشگله ها!به ساپورتتم میاد!کلا این خان عموت پسندش حرف نداره!
خواستم بگم آره واقعا که یهو یاد شبنم افتادم…پسند اتابک تو انتخاب دوس دختر فجیع بود…فجیع!
-رفتی تو فکر!
با غرغر گفتم-حرف بزنم آرایشم خراب میشه!
آرایشگر که داشت رو چشمام یه چیزی میکشید گفت-نه عزیزم راحت باش…
ولی من نمیخواستم حرف بزنم.همین که یاد شبنم افتاده بودم کافی بود تا اعصابم خیش خراشما بشه.امشبم حتما با حضورشون مجلسمون رو منور و با تیپشون حال آقایون رو منور تر میکردن….اَه…لعنتی کل حس و حالم رو گرفت!
نگین که دید خیالی برای حرف زدن ندارم،روی صندلی نزدیکم نشست و مشغول حرف زدن با آرایشگر شد…به حرفاشون که درباره ی رنگ مو و هایلایت بود توجهی نکردم….به این فکر کردم که چطوری امشب اون از دماغ فیل افتاده ی بیگ فوت رو تحمل کنم؟ اصلا اینا به کنار…اتابک که اینقدر رو لباس پوشیدن من حساس بود چرا به جی اف گرامیش هیچی نمیگفت؟
یه صدایی تو سرم قل خورد-خب خره!از تیپ اون ل*ذ*ت میبره!
مرده شور خودش و جی افشو ل*ذ*ت بردنشون رو ببرن…اوسکلا تا میان تو سرم اعصابم چیز مرغی میشه دلم میخواد –آخ…
چشمامو باز کردم…آرایشگر شوکه نگاه کرد…نگینم با تعجب داشت نگام میکرد…
با حرص برگشتم عقب….زهوار در رفته تر از این صندلی نبود که منو روش بشونه؟
اشاره ای به پیچی که از توی ابر و چرم صندلی بیرون زده بود و خورده بود به پوست سرم کردم و گفتم-دردم گرفت!
آرایشگر تند تند عذرخواهی کرد و صندلیم رو عوض کرد.روش نشستم …فکرای بد آماده بودن تا تو سرم شروع کنن به رژه رفتن! ولی با اقتدار جلوشون وایسادم و یه عربده،مهمونشون کردم-خفه شید لطفا!
**
روی ناخونامو با رنگ شیری و قهوه ای طرح انداخت…اینقدر کیف کرده بودم که دلم نمیخواست ،چشم از ناخونام بردارم.
یه آرایش خیلی خیلی کمرنگ و خوشگلم رو صورتم نشونده بود…موهامم یه سشوار اساسی کشید و هدبند قهوه ایمو به سرم زد! توپ شدم…عالی شیک المپیکی!
یه نگاه به تونیک آستین کوتاه بافتم انداختم.قهوه ای سوخته بود با یه کمربند شیری…ساپورتمم مشکی بود و کنار دمپاش گلای قهوه ای چسبونده بودن….
نیم بوتای قهوه ایمو پام کردم…عالی شدم!
نگین یه سوت شیک زد و گفت-واو!کی میره اینهمه راه رو؟
ابروهامو دادم بالا و گفتم-به نظرت فک داداشتو میخوابونم؟
بلند بلند خندید و گفت-داداش من فکش خوابیده هست عزیزم…
-زیادی حرف میزنه!
نگین خندید.دستم رو نرم فشار داد و گفت-شوخی میکنه!
میدونستم!برای همین به دل نمیگرفتم…من نادر رو دوست داشتم…خیلی خیلی…بیشتر به خاطر اخلاق منحصر به فردش.وقتی خوشحال بودی پا به پات شادی میکرد و وقتی ناراحت،همرات غصه میخورد…اهمیت نمیداد فرد مقابلش هم سنشه،بزرگتره یا کوچیکتر…با هم به نوعی سازش داشت…
شالم رو روی موهام انداختم…دیگه عمرا اگر کلاه چاقالوم رو سرم میکردم…موهام خراب میشدن….نگین حساب کرد از آرایشگاه بیرون زدیم…سریع نشستم تو ماشین…لرز افتاده بود به بدنم…نگین سریع روشن کرد و راه افتاد…با خنده گفت-خدا قسمت کنه از این عموها!
متعجب گفتم-چطور مگه؟
خندید و گفت-واست از آتلیه هم وقت گرفته…ببین چه قدر دوست داره!
ابروهامو بالا دادم…چه غلطا…من برم آتلیه عکس بگیرم؟چه کلاسای خرکی!وا!!!اتابک و اینهمه هنرنمایی محاله..محاله…محاله!!
نیشخندی زدم و گفتم-واسه همینه که میمیرم براش!
نگین لبخند مهربونی به روم زد و گفت-خدا حفظتون کنه…هم تو…هم اتابک…
اتابک
دستامو از هم باز کردم و با لبخندی که ناخواسته گوشه ی لبم نشسته بود،زل زدم به صورت گرد و تپل خواهرم!به طرفم دوید و درست مثل بچه کوچولوها خودش رو پرت کرد تو ب*غ*لم!محکم بین بازوهام فشردمش…بوی مامان رو میداد…زیر گوشش گفتم- چطوره چاقاله بادوم!
سرش رو از از توی سینه ام بیرون کشید…آویزون گردنم شد و محکم گونه ام رو ب*و*سید-خوبم داداش…مگه میشه تو باشی و من بد باشم!
با دستام صورتش رو قاب گرفتم…اشک تو چشمای ریزش حلقه زده بود!خندیدم و گفتم-هر روز بیشتر از قبل شبیه مامان میشی روشنک…
خندید…خواست چیزی بگه که صدای مهران بلند شد-جمع کنید بساطتون رو!انگاری لیلی و مجنون بهم رسیدن!دو ساعت دیگه که بساط تو سر و کله ی هم زدنتون فراهمه!حداقل نذارید فکر کنم کیانیا دیوونن!
بلند بلند خندیدم!تازه یادم اومد بهانه این جمله رو از کی یاد گرفته بود…این جمله رو مهران اختراع کرده بود!روشنک رو با ملایمت کنار زدم و دستم رو به طرف مهران دراز کردم….خندید…دستم رو محکم فشرد و تو کسری از ثانیه کشیدتم سمت خودش!تقریبا پرت شدم تو ب*غ*لش…صدای خنده هامون قاطی شد!
-درسته تو از دومادتون خوشت نمیاد!ولی من یه برادرزن که بیشتر ندارم!!!خیلیم دوسش دارم!
خنده ام عمیق تر شد-بابک بفهمه که به سیخ میکشدت!
-بابک بره به جهنم!حرف اون آدم طماع رو نزن!!من خیلی وقته که دور اون یکی برادر زن رو قلم گرفتم!!
هیچوقت خودم رو درگیر مشکلات بابک و مهران نکرده بودم…تو یه بی طرفی محض غرق بودم….به من ربطی نداشت اون دوتا سر یه قرون دو هزار دنیا،حاضرن خون همدیگه رو بریزن!!مهم خودم بودم که برای عزیزام از هیچی دریغ نداشتم…حتی جونم…
مشت محکمی تو کمر مهران زدم و از ب*غ*لش بیرون اومدم…
ایلیا و الینا داشتن تلاش میکردن پله هارو بالا بیان…چقدر بزرگ شده بودن…چقدر توی این دوماه تغییر کرده بودن…
لبخند زدم و به طرفشون دویدم….با دیدنم جیغ کشیدن و شروع کردن به دست زدن و سر و صداهای ناموزون درآوردن!
لبخندم عمیق تر شد…دوتاشون رو با هم از روی زمین برداشتم و نفری دوتا دونه ب*و*س آبدار حواله ی صورتاشون کردم و از پله ها بالا رفتم…
روشنک و مهران غرق احوال پرسی با نادر بودن…چقدر امروز روز خوبی بود…جدا از حس نگرانی،برای گفتن حرفام به روشنک، اینکه هممون دور بر هم بودیم باعث خوشحالیم بود…کاش نمیترسیدم و توانایی این رو داشتم که بابک رو هم دعوت کنم… ولی… بهانه بهم میریخت و من به هیچ وجه قصد نداشتم این شب رو زهر دلش کنم…
ایلیا و الینا با دیدن بادکنکا و در و دیوارای تزئین شده از سر ذوق جیغ کشیدن…خندیدم و گذاشتمشون روی زمین…
برای هرکدوم یه بادکنک باد کردم و به دستشون دادم…
روشنک تو آشپزخونه بود و داشت چایی میریخت و نادر و مهران غرق حرف زدن…
کنارشون نشستم…حوصله ی بحثشون درباره ی انتخابات و مجلس و اقتصاد رو نداشتم….هروقت دیگه ای بود کلی اظهار نظر میکردم و تک تک اطلعاتم رو میریختم روی دایره…ولی در اون لحظه،اینقدر ذهنم درگیر بود که نمیتونستم حتی درست بفهمم چی میگن.
روشنک با سینی چایی و ظرف شیرینی برگشت…
ایلیا خودش رو روی بادکنک انداخته بود و هر آن ممکن بود بادکنک رو بترکونه…الینا هم با دندونای تازه در اومدش داشت از خجالت بادکنکش در میومد…
روشنک کنارم نشست…زل زد به صورتم…با لبخند نگاه از بچه ها گرفتم و خیره شدم تو صورتش…
-تو فکری داداشی!
دستم رو دور گردنش حلقه کردم…پیشونیش رو ب*و*سیدم…سرش رو چسبوند به سینه ام-دلتنگ بودم خواهری!
خندید..روی سینه امر ب*و*سید و گفت-اینجام…یه مدت نسبتا طولانی!سه روز دیگه مهران میره روسیه…منم…شیراز تنهایی موندن سخته…گفتم بیام..مطمئنا تو بهانه بهم احتیاج دارین!
دیگه شک نداشتم که امروز روز خوبیه!بهترین خبری بود که میتونستم بشنوم…روشنک پر بود از سرزندگی و نشاط…پر از انرژیا مثبت…حضورش نه تنها برای من…بلکه برای بهانه هم…
-خوشحال نشدی داداشی؟
خندیدم و گفتم-بهترین خبری بود که میتونستی بهم بدی!
مات خندید…ادامه ی حرفم رو گرفتم-خیلی چیزا هست که باید بهت بگم…خیلی چیزا!
زل زد تو صورتم…نمیدونم چی دید تو نگام،ولی…حس کردم نگرانی خط انداخت رو صورت بشاش و سرحالش…
زمزمه کرد-حرف میزنیم…باید حرف بزنیم…سر فرصت!
حدودای ساعت پنج و نیم بود…کارای تزئین و مرتب کردن خونه تموم شده بود…لباسامو عوض کردم.با خباثت هرچه تمام تر یه پیراهن مردونه ی قهوه ای پوشیدم با شلوار پارچه ای کرم…نمیدونم چه ککی افتاده بود به جونم که حتما با بهانه لباسم رو ست کنم! دمپایی های رو فرشیم رو پام کردم و از اتاق زدم بیرون…
جلوی در با نادر سینه به سینه شدم…داشت میومد تو اتاقم تا لباساشو عوض کنه…پوزخندی بهم زد و گفت-لپات گل انداخته عروس خانوم!
خندیدم و گفتم-گمشو !!!
صدای پخ خنده اش رو شنیدم…وارد اتاق شد و من پله هارو پایین رفتم…مهران میخواست با هزار بدبختی لباسای دوقلوهارو عوض کنه و اونا هم جیغ میزدن و تقلا میکردن…
کنارش روی زمین زانو زدم…ایلیارو گرفتم و گفتم-با جیغ و داد که لباسای بچه رو عوض نمیکنن!تو داد بزنی اون بدتر جیغ میکشه و تقلا میکنه!
خندید و گفت-اوه آقای مادر!چندتا بچه رو احیانا بزرگ کردید؟
خندیدم،ایلیا فکر کردم دارم به روی اون میخندم چون با نمک خندید و دوتا دندونای فک پایینش رو به نمایش گذاشت، دستش رو از تو آستین رد کردم و گفتم-لازم به بچه داری نیست!اینا مسائل روانشناسیه!هرچند زیاد توشون وارد نیستم،ولی لجبازی تو ذات بچه هاست… تقلیدم همینطور! تو با بالا بردن صدات بهشون یاد میدی اونا هم میتونن این اعمال رو انجام بدن!!!
مهران قیافه ی مضحکی به خودش گرفت و گفت-صحیح،صحیح!
خندیدم…شلوار ایلیارو هم عوض کردم…هرچند یه کم تقلا میکرد،ولی هربار خنده رو روی لبام میدید ،آروم میگرفت…کار لباساش که تموم شد،یه ب*و*سه ی محکم کاشتم رو لپش…الینا زل زده بود بهم…اونم محکم ب*و*سیدم…میترسیدم از اینکه یه ذهنیت بد تو کغزش شکل بگیره…فکر کنه ایلیا برام عزیزتره!
یکی از ته مغزم داد زد-آخه مگه بچه یه ساله و نیمه سرش میشه این حرفا؟
بهش پوزخندی زدم و گفتم-تو روحیه اش که اثر میذاره!
باز میخواست چیزی بگه که صدای زنگ در بلند شد…سریع وایسادم و به طرف در رفتم….مطمئنا دوستای بهانه بودن!
حدسم درست بود،چندتایی دختر،تو سن بهانه ،با قیافه ها و مموهای عجیب غریب،طول حیاط رو طی کردن….به محض ورود،جیغ و دادشون شروع شد…نزده میر*ق*صیدن!
خندیدم و زیر لب گفتم-دوستاشم مثل خودشن!
پله ها رو بالا اومدن و تند تند شروع کردن به احوال پرسی و خوش و بش…
پنج نفر بودن…اینقدر آرایش داشتن و قیافه هاشون عجیب بود که نمیتونستم حدس بزنم سارا و فرنوش کدوم یکیان….
دست تک تکشون رو فشردم و خوش آمد گفتم…
صدای یکیشون رو شنیدم-بهانه کجاست پس؟
به داخل راهنماییشون کردم و گفتم-میادش…شما بفرمائید!
قیافه ی همشون در جا پنچر شد!
-ئه پس زود اومدیم انگاری!
لبخند زدم و گفتم-نه شما سر وقت اومدید…بهانه یکم دیر کرده…
به طرف مبلا رفتن…نادر و مهران و روشنک به استقبالشون اومدن…دخترا با دیدن روشنک گل از گلشون شکفت! بدبختا فکر کرده بودن با ما سه تا مرد تنهان!بیچاره ها…
خواستن روی مبلا بشینن که چشمشون خورد به ایلیا و الینا…صدای جیغ هر پنج تاشون باهم بلند شد و شیرجه رفتن سمت بچه ها!!!
اون دو تا هم از دیدن قوم یجوج و مجوج وحشت کردن و قیافه ی متعجبشون تبدیل شد به صورت گریون و جیغ جیغ…
صدای دخترا رو میشنیدم-ای جانم دوقلوئن!!
-دندوناشون رو نگاه!خواهره بیشتر دندون داره!
-اوخی…گریه نداره که جوجو…
-لپاشون رو…آدم دلش میخواد بخوردشون…
صدای جیغ دوقلوها پس زمینه ی حرفای دخترا بود….
مهران رو کرد به من و گفت-یا عجبا!بچه هام الآن دیوونه میشن!
نادر ابروهاشو بالا پایین کرد و گفت-هلوئن همشون…منم دیوونه میشم!
منو مهران بلند بلند خندیدیم…نگاه دخترا برگشت سمتمون…روشنک هم با چشم غره نگاهمون کرد…
دخترا نشستن روی مبلا …هنوز داشتن درباره ی دوقلوها حرف میزدن،منتها این بار با ولوم پایین تر…
منو نادرم شیرجه رفتیم تو آشپزخونه…سریع بساط پذیرایی رو حاضر کردیم…نادر خندون گفت-من میگم این بهانه چرا اینقدر دیوونه اس!نگو با اینا میگرده!
زدم تو بازوشو گفتم-درست صحبت کن!
ریز ریز خندید و گفت-این دختره فرنوشم هست بینشون؟؟؟
-نمیدونم…دو سال پیش دیدمش ولی الآن اصلا یادم نمیاد چه شکلی بود…از دوسال پیشم اینقدر تغییر کردن و اینقدر رنگ و لعاب دادن به صورتشون که قابل تشخیص نیستن!
نادر زیر گوشم گفت-دخترای سرزنده این…خوبه واسه بهانه که باهاشون بپره!البته با کنترل غیر م*س*تقیم!
سرم رو به نشونه ی فهمیدن تکون دادم…
نادر سینی شیرکاکائو رو برداشت و گفت-سعید میاد واسه فیلم برداری!مشکلی که نیس؟
سعید نامزد نگین بود…به کل یادم رفته بود دعوتش کنم…ضربه ای زدم رو پیشونیم و گفتم-یادم نبود دعوتش کنم!
نادر خندید…همینطور که به طرف پذیرایی میرفت گفت- میدونم!عیب نداره…اون که بلاخره میاد!
سرم رو به نشونه ی تاسف برای ذهن به شدت آداب دانم تکون دادم…الآن نگین پیش خودش میگه چقدر این اتابک بی معرفت بود! خاک بر سرم که یه ذره حواسم جمع نیس…خاک!
بهانه
هنوز پام رو توی هال نذاشته بودم که صدای جیغ و داد و بیداد و چرت و پرت خونی بلند شد…
یه عده میگفتن-گل به گلستون اومد،بهی به میدون اومد
یه عده دیگه میگفتن-تولدت مبارک…
اون وسط یه اوسکل به اسم نادر میخوند-زشت زشت جوجه ی زشتی داریم،خیلی دوسش میداریم!
سعید هم بود!با دیدنش لبخند زدم و سر تکون دادم…بلندتر از همه میخوند تولدت مبارک…طبق معمولم دوربینش دستش بود و داشت فیلم میگرفت…
لبخند نشست رو صورتم….میون سر و صدا با همه احوال پرسی کردم و دست دادم…
یه لحظه حس کردم الینارو تو ب*غ*ل اتابک دیدم،ولی وقتی داشتم باهاش دست میدادم خبری نبود!به چشمام شک کردم….شاید بد دیدم،شاید توهم بود….
اتابک پیشونیمو ب*و*سید و گفت-تولدت مبارک عزیزم!
خندیدم و گفتم-مرسی!
خواستم برم سمت چوب لباسی ولی پشیمون شدم،سریع برگشتم…یه ب*و*سه روی گونه اش کاشتم و گفتم-خیلی ماهی!!!
ابروهاشو داد بالا!منظورش رو فهمیدم…خندون ادامه دادم-البته نه از اون بوگندوها!از اون خوشگلا که فقط یه دونه ان!!!
پلک زد و گفت-مرسی شیطونک!!
پالتو و شالم رو به دست نگین دادم…خواستم بچرخم که حس کردم یکی آویزون پام شده…نگام چرخید روی پام…صدای خنده میومد…از دیدن ایلیا که آویزونم شده بود و سعی میکرد وایسه یه جیغ کشیدم و از روی زمین برش داشتم… پس اشتباه ندیده بودم…روشنک اینا اومده بودن!!!
از دیدنش کنار مهران،با یه لبخند خوشگل،حس کردم امشب قراره یه شب خاص باشه!
ایلیا با اینکه از جیغم ترسیده بود،ولی با دیدنم نیشش شل شد…محکم ب*و*سیدمش…تا میتونستم تو ب*غ*لم فشارش دادم و لپش رو دوتایی گاز محکم زدم….دیگه رسما به گریه افتاد…پرتش کردم تو ب*غ*ل مهران و پریدم تو ب*غ*ل روشنک!چالاپ چالاپ ب*و*سیدمش!لپای نرم و تپلش رو ب*و*سه بارون کردم….شانس آوردن رژم فیکس بود وگرنه کل آریش خودم و اونو خراب میکردم!الینارو هم ب*و*سیدم…
جیغ زدم-واییییی..باورم نمیشه!کی اومدی؟
همینطور که میخندید گفت-وایییی خیلی خوشگل شدی!همین امروز…
-سلام عرض شد خوشگله!
برگشتم سمت صدا.مهران داشت با خنده نگام میکرد!ابروهامو دادم بالا و گفت-چطوری فیل مهربون!؟دلم برات شده بود قد یه نخود!
دستاشو از هم باز کرد،بی هوا رفتم تو ب*غ*لش…روی موهامو ب*و*سید و گفت-زبون عالی متعالی!روز به روز درازتر!
غش غش خندیدم…-دماغ عالی متعالی!روز به روز بلندتر!
صدای خنده کل جمع رو برداشت!
روشنک ضربه ی آرومی به بازوم زد و گفت-شوهرمو اذیت نکن!!!
دیگه هیچی نگفتم….با خنده دویدم سمت بچه ها!سارا و فرنوش،ضحی ،شیما،فاطمه…پنج تاشون دوره ام کردن و مشغول ماچ و موچ شدیم…یکی نمیدونست خیال میکرد از ۲سال پیش همدیگه رو ندیدیم.
هنوز خوب با بچه ها احوال پرسی نکرده بودم که صدای کر کننده ی آهنگ بلند شد…صدای بلند نادرم شنیدم-تولد بدون آهنگ که نمیشه!!!بفرمائید وسط بتکونید!!
خندیدم….چقدر دلم یه دور همی اساسی میخواست!
سعی کردم به آخرین تولدم فکر نکنم….سعی کردم فراموش کنم تو اون تولدم کلی بهم خوش گذشت….سعی کردم خوشحال باشم و از حال ل*ذ*ت ببرم!اولین نفر پریدم وسط و هماهنگ با ریتم آهنگ خودم رو تکون دادم…
بچه ها هم کم کم بهم ملحق شدن…
خندون داشتم میچرخیدم که نگام افتاد به اتابک…تو دور ترین نقطه ی پذیرایی وایساده بود…با یه لبخند محو داشت نگام میکرد… عمیق تر خندیدم…چقدر ممنونش بودم که شبنم رو دعوت نکرده بود….
دستم رو بردم سمت لبم…یه ب*و*س اساسی براش فرستادم…لبخندش عمیق تر شد…ب*و*س رو گرفت و چسبوند رو لپش…بعد دستش رو مشت کرد و برد سمت قلبش…چندتا ضربه ی آروم زد رو قلبش رو دستش رو به طرفم صاف کرد و زیر لب تکرار کرد-دوست دارم!
به تقلید از خودش،چندتا ضربه زدم رو قلبم… دستم رو دراز کردم به طرفش و لبام رو حرکت دادم-منم!
تجربه نشون داده بود ،بعد از شام،کسی اشتهایی برای خوردن کیک نداره،خودم به شخصه توی همه ی تولدا،از ل*ذ*ت خوردن یه کیک خوشمزه بی نصیب میموندم.این بود که قبل از اینکه شام رو بیارن،برای آوردن کیک اقدام کردم….البته قبلش با روشنک هم یه مشورت زدم.اونم گفت بهتره قبل از شام بیاریم…هرچند فردی رو که برای مشورت انتخاب کرده بودم،معیارای درستی برای نر دادن نداشت…چون از وقتی که کیک رو آورده بودن هی میپرسید- کی میبریمش؟
لبخندی زدم…به خاطر روشنکم که شده باید قبل از شام کیک رو…
صدای جیغ و هیاهو از توی سالن میومد…خندیدم…خدا رحم میکرد کل کلاسشون رو دعوت نکرده بود!وگرنه مطمئنا همسایه ها از دستمون شکایت میکردن…
دوستای بهانه با اینکه فقط ۵ نفر بودن،اندازه ۵۰ نفر ،تو ایجاد سر و صدا و جو پر هیجان،از خودشون مایه گذاشتن….اون گوشه موشه ها هم میدیدم که بهانه دوستاش رو به نادر معرفی میکنه و نادر با دقت مشغول کنکاش صورت فرنوشه!
صدای نادر منو از هپروت بیرون کشید-میخوای کیک رو ببری؟
تکیه ام رو از کابینتای پشت سرم گرفتم و گفتم-آره قبل از شام بهتره….راستی…فرنوش رو دیدی؟
نادر سرش رو تکون داد و گفت-این که حالش از من و توهم بهتره!
ابروهامو دادم بالا-با یه نظر فهمیدی؟
نوچی کرد-نه!رفتارای یه آدم نا امید و افسرده کاملا مشخصه!تو نگاهش موج میزنه…حتی اگه بخواد خودش رو سرخوش نشون بده ولی از روی لبخند و چشماش میتونی بفهمی!این حالش توپِ توپه!به بهانه بگو نگران نباشه!
بعد سریع ادامه داد-چاقوئه کو…تازه باید ر*ق*ص چاقوئم بری!
دوتا زدم تو سرش و گفتم-بس کن!مگه نامزدیه؟
اخمی کرد و گفت-خاک بر سر بی احساست.
بی صدا خندیدم.یه نگاه انداختم به چاقویی که با خلاقیت به خرج دادن نادر دیزاین شده بود!یه باب اسفنجی عروسکی کوچولو بود،که به لطف چسب تفنگی نشسته بود رو دسته ی چاقو.
نادر چاقو رو برداشت و گفت-ببین چه طوری میر*ق*صم!فقط ببین!
زدم روی شونه اش…کیک رو از جعبه اش بیرون کشیدم…زل زدم به صورت بهانه که توی عکس میخندید…لبخند نشست رو صورتم.
سنگینی نگاه نادر رو حس کردم…با جدیت خیره بود بهم…
چندبار ابروهامو دادم بالا…باید حواسم رو جمع میکردم…سعی کردم بخندم..برای عوض کردن جو و منحرف کردن ذهن نادر گفتم-اگه با چاقو مثل اون دختره تو پارتی شهرام ر*ق*صیدی…
نذاشت ادامه بدم…
سریع گفت-گاهی خیلی زود دیر میشود!بپا دیر نشه!فقط بپا!
نذاشت معنی حرفش رو درست درک کنم…شایدم نخواستم…نمیدونم واقعا!در مقابل چشمای متعجب و پر سوالم سریع از آشپزخونه بیرون رفت….صدای سرخوشش رو شنیدم که با جیغ و داد دخترا قاطی شد!
آب دهنم رو قورت دادم…یه نگاه دیگه به کیک انداختم…چقدر تو این عکس خواستنی شده بود!
خواستم کیک رو ببرم بیرون که…یه لحظه نگاه افتاد رو لبای خوشگلش…خونم به جوش اومد…با حرص غر زدم-نکنه لباش رو..
سریع نفسم رو بیرون فرستادم.با خودم عهد بستم نذارم اون تیکه از کیک که با تصویر لباش پوشیده شده بود نصیب کسی بشه. یه لبخند مطمئن زدم و از آشپزخونه بیرون رفتم!
بهانه
از شنیدن جیغ و داد دخترا به وجد اومده بودم…دیگه وقتی کیک و چاقو رو دیدم رسما از شدت ذوق مرگی پس افتادم!یه کیک معرکه!!! با یه عکس معرکه تر!اتابک گل کاشته بود…
نادر چاقو رو که یه عروسک باب اسفنجی کوچولو داشت رو دست گرفته بود و اون وسط داشت جفنگیات میبافت که کی با چاقو میر*ق*صه؟بهانه باید شاباش بده و…
همه میخندیدن و اصرار داشتن خود نادر اولین نفر باشه.اونم هی ناز میاورد!
سرخوش روی مبل نشستم و مادامی که نادر داشت چرت و پرت میگفت،سعید ازم کلی عکس گرفت…
بلاخره بعد از کلی ،که نادر همه اش نه و نمیشه آورده بود،اومد وسط وایساد…قبلشم شرط کرد که باید شاباش بدم!بی صدا میخندیدم…
اتابک یه چندتایی ده تومنی نوی تا نخورده داد دستم و گفت-به این مفت خور بیشتر از یه دونه ندیا!
خندیدم و سرم رو تکون دادم…ته دلم ازش ممنون بودم که حواسش به همه چی هست!با سوت و دست بچه ها اومد وسط …. قبل از اینکه نگین آهنگ رو پلی کنه داد زد،یکی شالش رو هم بده!
سر دست ترین شال،مال فرنوش بود که روی مبل افتاده بود….فرنوش شالش رو دست نادر داد و نادر شال رو بست دور کمرش! دیگه همه ولو بودن از خنده!
مهران و اتابک دوقلوهارو کنترل میکردن که نیان وسط و من و دوستامم ریسه میرفتیم از حرکات پر کرشمه ی نادر!!
اولش یکم اذیت کرد…واسمون برره ای میر*ق*صید….اونم با کلی ادا و عشوه ی خرکی تو قیافه اش!ولی بعدش که آهنگ تند شد،یه جور ر*ق*صید که فک همه رو انگشتای پاشون جا خوش کرد!!!حیرون موندیم…اینقدر توپ کمرش رو قر میداد که من عمرا بتونم اینطوری برم!
با چشم و ابرو به اسکناسای تو دستم اشاره کرد!با جون و دل ۳ تاشو دادم بهش و خواستم چاقو رو بگیرم که فرنوش جست زد وسط…نادرم با خنده چاقو رو داد دست فرنوش…به ردیف،همه شون یه دور ر*ق*صیدن…حتی سعیدم دوربین رو داد دست نگین و به قول خودش برای کم نیاوردن جلوی برادر زن،یه خودکشون اساسی کرد!
تنها کسی که بی صدا میخندید و وقتی ازش خواستن بره وسط امتناع کرد…اتابک بود.نمیدونم چرا حس کردم قیافه اش توهمه!شاید چون شبنم جونش تو مهمونی نبود!
با خودم غر زدم-خیلی بی چشم و رویی بهانه!
بعد سریع جواب خودم رو دادم-خب مگه مجبورش کرده بودن تولد بگیره؟میخواست نگیره!
دیده بودم تو مهمونیا فقط با شنبم میر*ق*صه…اونم تانگو!همیشه هم موقع ر*ق*ص کفشی پاش میکرد که ایراد پاش رو نشون نده!
نمیتونم بگم چقدر دلخور شدم…وقتی یادم اومد به خاطر یه کلمه حرف من بابت کفش،چطور اخم کرده بود ،ولی هروقت با شبنم بود کفش میپوشید…
غر زدم-حسود شدی بهانه!
بی توجه به صدای درونم،بلند رو به همه،که هنوز اصرار داشتن اتابک بر*ق*صه گفتم-ولش کنید!ایشون تنها نمیر*ق*صن!باید پارتنر باشه!
نمیدونم حرفم چه بدی داشت؟من که اسمش رو میذارم یه شوخی تمکام جدی،ولی قیافه ی بزرگای جمع رو درجا پنچر کرد و اتابک با صورت پر تعجب زل زد بهم…
نگاهم رو از نگاش گرفتم…دوختم به چاقویی که تو دست مهران مونده بود…
بدون اینکه به روی خودم بیارم که به خاطر حرف من جمع یهویی دچار همچین سکوتی شده گفتم-مهران جان…شما که شاباشتو گرفتی!رد کن بیاد چاقو رو دیگه!
به زور لبخندی زد…چاقو رو داد دستم…روشنکم سریع جمع رو گرفت تو دستش و با سر و صدا و هیاهو مشغول گذاشتن دوتا عدد یک و هشت روی کیک شد…
نادرم یه ریز ور میزد-اول هشت رو بذار بعد یک رو!
فرنوشم جوابش رو میداد-اون رو که باید رو کیک شما بذارن!
نادر اومد چیزی بگه که صدای زنگ تلفن بلند شد…
یه چند ثانیه سکوت برقرار شد و بعد نادر و اتابک شروع کردن دنبال بی سیم گشتن…
از اونجایی که خود دستگاه هم تو دور ترین نقطه ی هال بود تا خواستن برن سمتش،صدای زنگ قطع شد…
نادر بلند گفت-خب بنده خدا رفت تو دیوار!ببر کیک رو بهانه!
همین که خواستم چاقو رو روی کیک فشار بدم،یه صدای کلفت و خشن پیچید تو سالن…اینقدر صدای متفاوتی بود که ناخودآگاه همه ساکت شدن…اینقدر ساکت که صدا به وضوح برسه به گوشم!
-۱۸ساله شد نه؟؟؟از طرف منم بهش تبریک بگو!آقا دکتر اتابک کیانی!نمیدونم چرا اینقدر از دستم فرار میکنی!فکر نکنم یه ملاقات کوچیک اینقدر…
هنوز جمله اش تموم نشده بود که اتابک خودش رو پرت کرد سمت دستگاه…با حرص هرچه تمام تر تلفن رو از پریز کشید…
روی مبل وا رفتم…
یخ بستن نوک انگشتام رو کامل حس میکردم… لرزیدن زانو هام رو…قلب با شدت میتپید…اون از من داشت حرف میزد… چی میگفت…چرا اتابک…
هیاهویی که تو جمع افتاد رو ،کامل حس میکردم ولی قدرت واکنش نداشتم…
بچه ها دورم رو گرفتن…هرکدوم یه چیزی میگفتن،ولی تمام حواس من به گوشه ی سالن بود…همون جایی که اتابک روی زمین چمپاتمه زده بود و مهران و نادر و روشنک دورش رو گرفته بودن…
چی میخواست بگه…اتابک از چی فرار میکرد…این صدای وحشتناک متعلق به کی بود؟
لرزش بدنم هر آن بیشتر میشد…
دیدم واضح تر!یه حس خیلی بد تو رگام میجوشید…جلو میرفت و کم کم تبدیل میشد به بغض…یه لرزش عصبی… یه ترس پنهون… یه حسی که تعریف دقیقی براش نداشتم،ولی…بدترین حسی بود که تجربه کرده بودم…
صدای عصبی سارا رو شنیدم-درست نفس بکش بهانه!
درست نفس بکشم؟؟؟ چنگ زدم به یقه ام…
هنوز نگام قفل بود روی اتابک…اتابکی که حالا ایستاده بود…حواسش به حرفای نادر و مهران نبود…داشت با ترس نگام میکرد…
یقه ام رو بیشتر کشیدم…دستم خورد به گردنبندم…همون گردنبندی که هدیه ی تولدم بود…
صدای عصبی نادر رو شنیدم-اسپریش کو؟؟؟
هنوز داشتم اتاک رو نگاه میکردم…کسی که داشت یه چیزی رو درباره ی من پنهون میکرد… کسی که من یه زمانی عاشقش بودم… کسی که دوسم داشت…قسم خورده بود تنهام نذاره و پشتم باشه!!کسی که من به جی افش حسادت میکردم….نگام زوم بود رو صورتی که چند لحظه قبل رنجونده بودمش!واضح و آشکار!در جواب تمام محبتاش..نگام روی کسی زوم بود که داشت میدوید سمتم!
صدای وحتشناک کنار رفتن میز رو از جلوم شنیدم…دستای قویش رو که به اسپری چنگ زده بود….همه چیز داشت دور سرم یچرخید… همه چی داشت تو یه هاله ی تیره فرو میرفت جز چشمای اتابک!چشمایی که توشون التماس موج میزد…
وارد شدن هوای رو به ریه هام حس کردم…نفس راحتی که کشید،خورد توی صورتم…زل زدم تو چشماش…قبل از اینکه بتونم کمترین واکنشی نشون بدم،همه چیز تاریک شد!
اتابک
نادر محکم گفت-خونسرد باش اتابک.حالش خوبه!
یه نگاه به صورت رنگ پریده اش انداختم…آه از نهادم بلند شد….دستش تو دست سعید بود …کلافه دستی به موهام کشیدم… صدای سعید بلند شد-خوبه…یه شوک عصبی بود دیگه!گذشت…یکم آب قند بهش بدیم خوب میشه.
روشنک همینطور که قاشق رو توی لیوان میچرخوند رسید…اشک تو چشماش حلقه زده بود… تند تند قاشق رو روی قندای تهش فشار داد و گفت-من بمیرم براش…چی شد یهو؟
سعید سریع لیوان رو از دستش گرفت و همزمان که قاشق رو به طرف لبای بهانه میبرد گفت-گاهی بعضیا در مقابل بعضی استرسا واکنش نشون میدن…واسه بهانه عادی تره….مخصوصا که وقتی شوکه شد،تنگی نفسم گرفت…
حواسم به حرفاش نبود…حواسم به قاشقی بود که میبرد سمت لباش و میریخت تو دهنش…خون خونم رو میخورد… عصبی بودم… تو سرم کم سر و صدا بود که حالا یه اعصاب خوردی دیگه هم اضافه شده بود…
با حرص وسط حرفش پریدم…-خودم بقیه اش رو میدم بهش…
فشار دست نادر،روی شونه ام،داشت ازم میخواست آروم باشم…ولی واقعا شدنی نبود.
سعید لبخند کمرنگی زد.لیوان رو به طرفم گرفت و گفت-کم کم بهش بده!
پوفی کردم،لیوارو از دستش گرفتم و کوبیدم رو میز ب*غ*لم،سر بهانه رو از روی پام برداشتم…نشوندمش…
نادر اعتراض کرد…روشنک چیزی گفت…ولی من اهمیت ندادم…
سرش روی شونه اش خم شد…تکیه اش دادم به بازوم و لیوان رو برداشتم….اصلا دلم نمیخواست به اون پدرسگ ِ … فکر کنم….کسی که به معنی واقعی کلمه ازش نفرت داشتم و اگه دم دستم بود،بی برو برگرد، میکشتمش… با همین دستام!با همین دستایی که آب قند میریختن به دهن دخترش…
-اتابک…
نمیدونم کی بود صدام کرد…با حرص گفتم-هیچی نگو!
در جا سکوت شد…
گونه ی بهانه رو نوازش کردم…دست کشیدم رو موهای خوش حالتش…حیف این دختر بود…حیف بود که یه ل*ج*ن مثل اون بخواد پدرش باشه….واقعا حیف بود…
گونه اش رو ب*و*سیدم…سرم رو نزدیک گوشش بردم و گفتم-بیدار شو مموشم…
روشنک نزدیک اومد…قطره های آب قند که از گوشه ی لبش بیرون ریخته بودن رو خشک کرد و زمزمه کرد-قربونت برم…باز کن چشماتو…بهانه؟
دستم رو روی بازوش فشار دادم…لیوان رو به دست روشنک سپردم و گفتم-عروسک؟ باز کن اون دو تا فانوس براق رو دیگه… تنبل خانوم مهمونی هنوز ادامه داره ها!
تکونی خورد…
سعید سریع جلو اومد..
نبضش رو کنترل کرد و گفت-خوبه!فقط یه کوچولو منگه…چشماشو که باز بکنه حل میشه…مگه نه بهانه خانوم؟
بهانه لای پلکاش رو نرم باز کرد… با چشمای پر سوالش زل زد بهم…
نمیدونم چطوری تو اون شرایط تونستم بهش لبخند بزنم؟پیشونیش رو ب*و*سیدم و گفتم-ساعت خواب!
مات نگام کرد…نگاهش رو از صورتم گرفت…دستش رو برد سمت پیشونیش… کم کم نگاهش رو دوخت به اطرافیانش…به دوستاش که نگران بودن….به روشنک و نگین و مهران و سعید… خیره شد با ایلیا و الینا که تحت تاثیر جو ساکت ساکت بودن…
-نادر کو؟
اولین حرفی که زد این بود!
نادر از پشت سر من کله اش رو آورد جلو و گفت-دالی اردک زشت!
بهانه کمرنگ خندید…پلکاشو بست و دوباره باز کرد…اصلا خوشم نیومد از نادر پرسید…ولی خوشحال شدم که بلاخره یه کلمه گفت…
-فقط صدای ویز ویزای نادر رو میشنیدم…میدونستی خیلی حرف میزنی؟
این بار جمع خندید…منم خندیدم…بیشتر به خودم فشردمش… دستای سردش رو روی دستام گذاشت …
روشنک و نگین سریع جمع رو تو دست گرفتن…
-حالا وقت چیه؟
همه داد زدن-کیک!
چه خوب که همگی به این سرعت فراموش کردن …شایدم فراموش نکردن،فقط اظهار فراموشی کردن…چقدر مدیون همه بودم… چقدر حس ردم بهانه بزرگ شده…اینکه با وجود سوالای نگاهش باز میخندید و طوری برخورد میکرد که انگار چیزی نشده
لبخند زدم….یه لبخند کمرنگ،که میون اونهمه فکر و خیال بازم نعمتی بود
لبخند زدم…همین لبخند زدن،همین کمرنگ خندیدن،یعنی هنوز زنده ام…هنوز امید دارم!هنوز میتونم مقابله کنم….با خیلی چیزا!با خیلی فکر و خیالا….با خیلی دردسرا…
چشمامو بستم…زل زدم به بهانه که میخواست شمعای آب شده رو فوت کنه…. لبخند زدم… به گرمی حضورش…
سعی کردم رد شم…از کنار مسائلی که میتونست آزارم بده…من میتونستم!به خاطر بهانه،باید میتونستم!!!شدنی بود….
یاد حرف نادر افتادم
-everything is possible if you just believe!
من باید دنبال این باور میدویدم….باوری که میلنگید…محکم نبود…باید محکمش میکردم…من باید باور میکردم،هیچ چیز نمیتونه بهانه رو از من بگیره…هیچ چیز!
فصل ششم
اتابک
زل زدم به صورتش…به قیافه ای که خیلی سال بود فراموشش کرده بودم!پیر شده بود…خیلی پیر!ولی هنوز … هنوز با پرستیژ بود… هنوز میتونست پر باشه از جاذبه!لعنتی هنوز سیگار برگ میکشید!هنوز موقع باز کردن بسته ی سیگار بوش میکرد… میگفت یه جور احترامه!احترام به اون دخترایی که روی پاشون تنباکو رو توی برگ میپیچن!
هنوز با کلاس سیگار میکشید… پاهای کشیده اش رو روی هم انداخته بود…زیر نور قرمز کافی شاپ،کفشاش عجیب براق به نظر میرسیدن.
ابروهاشو داد بالا!از کی بهش خیره بودم؟از کی داشتم اینطور نگاهش میکردم و غرق افکارم بودم؟
پوزخندی زد…
به بسته ی سیگارش اشاره ای کرد و گفت-میکشی؟
به نشونه ی نه سر تکون داد!بی تفاوت شونه ای بالا داد و گفت-تو هم فکر میکنی خیلی پیر شدم؟
اینبار من پوزخند زدم…به صورت تکیده و صدای خشنش پوزخند زدم!به اینکه میخواستم دخترونه حس کنم پوزخند زدم! به اینکه داشتم فکر میکردم خاطره عاشق چی این مرد بود پوزخند زدم!
بی تفاوت از کنار پوزخندم گذشت!توقع بی جایی بود که انتظار داشته باشم به پوزخندم بها بده!این همون آدمی بود که از کنار زنی که عاشقش بود و از باردار،بی تفاوت عبور کرده بود!
کلافه شدم…از یادآوری گذشته ی خاطره…شرایط روحیش…وضعیت وخیمش…گریه هاش…افسردگیش…
سوختم!آتیش گرفتم…وقتی یادم اومد این ع*و*ض*ی ای که بوی خوش عطر تلخ میداد…همین ل*ج*نی که رو به روم نشسته بود و سیگار برگ دود میکرد…همین آدمی که برق کفشاش،چشمم رو اذیت میکرد،عامل تمام دردایی که یه روزایی کشیده بودیم و هنوزم میکشیدیم…دلم سوخت برای غربت خاطره ای که عزیز دردونه ی آقاجون بود… دلم آتیش گرفت برای بهانه ای که نمیتونست راحت نفس بکشه،فقط به اطر بحران بارداری مادرش…بحرانی که همین ع*و*ض*ی خوش بو،باعثش بود… همین آدمی که غرق عطر و ادکلن بود،حق استفاده از اینارو از بچه اش،پاره ی تنش گرفته بود…
-نمیپرسی چرا ازت خواستم بیای؟
پوفی کردم… نگاهم رو از کفاش براقش گرفتم و دوختم به مشت گره کرده ام…. حتی لیاقت نداشت جواب سوالش رو بدم!
پوزخندی زد…دندونای یه دستش رو به نمایش گذاشت و گفت-نمیپرسی چرا با بابک نخواستم صحبت کنم؟
میدونستم چرا نمیخواد با بابک حرف بزنه!مطمئن بودم که میدونه بابک به خونش تشنه ست…میدونه که بهانه پیش من زندگی میکنه! میدونه من نسبت به بابک و آقاجون،یه درجه بیشتر رو اعصابم تمرکز دارم!خودش بهم گفته بود… وقتی خیلی کوچیک بودم…وقتایی که آقاجون عصبی فریاد میکشید،بابک سر به دیوار میکوبید تا خاطره رو منصرف کنن،بهم گفته بود باهاشون فرق دارم…گفته بود من آروم ترم…آینده ی درخشانی پیش رومه! من یه روشنفکرم…
لعنت به من….لعنت به منی که با تمام بچگیم به این وصلت راضی بودم..لعنت به منی که طاقت دیدن اشکای خاطره رو نداشتم وقتی التماس بابا میکرد!لعنت به من که هیچ تلاشی برای بهم زدن این وصلت نکردم…تا…تا خیلی اتفاقا نیفته…تا تاریخ عوض شه تا…
ولی…ولی اگه این ازدواج سر نمیگرفت…اگر …اگر بهانه به دنیا نمیومد…من به چه بهانه ای امروز میخواستم نفس بکشم؟ بخندم،بترسم،غصه بخورم…ل*ذ*ت ببرم؟ من…من جلوی کی قرار بود بشکنم،از اتابک کیانی،کسی که اسمش میومد،یه بت جدی تو ذهن همه شکل میگرفت،تبدیل بشم به اتابکی که جلوی یه دختر بچهی ۱۸ساله میشکنه!زانو میزنه،اشک میریزه! بشم اتابکی که حسادت میکنه! میترسه….از اینکه…
برق آتیشی که از جلوی چشمم گذشت برم گردوند به فضای تنگ و دلگیر کافی شاپ…باز شدم همون اتابکی که زیر نور قرمز نشسته و زل زده به کفشای براق منفور ترین فرد زندگیش… خیره شده به سیگار برگی که تو دستای پدر عزیزترینش تبدیل میشه به خاکستر!
-اینقدر فکر نکن دکتر!
هوفی نفسم رو بیرون دادم…ابروهام رو بالا فرستادم و با عصابنیتی که به زحمت میخواستم کنترلش کنم گفتم-چی میخوای!
پلک زد و گفت-همیشه ازت خوشم میومد!استعداد و شعور از سر و کولت میجوشید!!!
بی حوصله گفتم-حرفت رو بزن!
پوزخند زد….لعنت به خودش و پوزخند کریهش… –فقط یه چیز…
خیره موندم تو نگاهش…چه خوب که رنگ چشمای بهانه،شبیه چشمای پدرش نبود…چه خوب که گاه بهانه میشی نبود….چه خوب که از نگاه بهانه بدذاتی فوران نمیکرد!
-دخترم رو!
چند ثانیه خیره موندم رو صورتش…رو صورتی که یادآور بدترین خاطرات نوجونیم بود….حرفش…مثل مته ذهنم رو سوراخ میکرد…
آب دهنم میرفت که خشک بشه!نمیگم منتظر شنیدن ان جمله نبودم ولی….نمیدونم چرا وقتی این رو گفت…برق از سرم پرید!
نفسم رو پر صدا بیرون دادم…سعی کردم محکم باشم.باید میشدم همون اتابکی که بودم…چشمامو برای چند ثانیه بستم…سعی کردم به سردردم توجه نکنم!سعی کردم بیخیال از کنار عطشم برای سیگار کشیدن رد شم…سعی کردم آروم باشم…شدنی نبود…ولی شدنیش میکردم!من اتابک بودم!اتابکی که ۱۸سال با یه حس ممنوعه کنار اومده بودم..اتابکی که ۱۸سال دووم آورده بودم… همون اتابکی که کنار زندگیش،کوچیک شد تا اون بزرگ شه!تا قد بکشه…خانوم شه…خوشگل شه!وارد ۱۸سالگی شه و… حالا!رو به روی پدرش بشینم و بگم،دخترت،تنها داراییمه!جونم رو ازم بگیر،ولی اون رو نه!
منقطع نفس کشیدم…آماده بودم که جلو پاش زانو بزنم و بگم دست از این شوخی مسخره برداره!بگم برو…مثل همون وقت که رفتی و یه نگاهم به پشت سرت،به زنت،به خاطره ای که برات جون میداد،به بچه ی تو شکمش ننداختی!بگم برو…برو که من در حقش پدری کردم…من بزرگش کردم…من ذره ذره آب شدم تا تونست رو پاهای کوچولوش وایسه…بگم اولین قدم رو وقتی برداشت که دستاش تو دستای من بودن… اولین کلمه ای که گفت اتا بود… بگم من اینهمه سال خودم رو آزار دادم…به ل*ج*ن کشیدم تا بتونم فقط براش عمو باشم! که اون نفهمه…که ضربه نخوره…بگم که حاضرم تا آخر عمرم،عمو بمونم،به شرطی که مال من باشه…کنارم باشه… بگم… بگم تو هیچ نسبتی باهاش نداری!
خیره شدم تو صورتش… دود سیگارش حائلی بود بینمون…
گاهی وقتا مرد بودن خیلی سخت بود…
زبونم رو به لبم کشیدم… من برای رسیدن به بهانه برنامه داشتم!دیشبم برنامه ام رو به نادر گفته بودم…نمیخواستم اون بشکنه،میخواستم… روشنکم موافق بود…حداقل باورای بهانه نمیرفت زیر سوال!حداقل بیشتر از الآن به بابک بدبین نمیشد… میخواستم… میخواستم بهش بگم من داداش واقعی بابک و روشنک نیستم…بگم فرزند خونده هستم..چه میدونم یه چیزی تو این مایه ها! قصد نداشتم بگم تو… تو یه کیانی نیستی…همون کیانیای دیوونه! من نمیخواستم بهانه بفهمه!نمیخواستم…
با التماس خیره شدم تو صورتش… تو چشمای میشی پلیدش…
با صدایی که به زور از قعر گلوم بیرون میزد گفتم-هرچیز،جز این!
دود سیگارش رو فوت کرد تو صورتم…-فقط همین!
سرم رو تکون دادم…
-میدونم هشتت گرو نهته!میدونم داری با سیلی صورتت رو سرخ میکنی!
اشاره کردم به بسته ی سیگار برگش…
-اینقدر ماهر هستم که جنس بنجل رو از اصل تشخیص بدم!از سر تا پات نیاز میباره!
پوزخند زد…
پوزخندش…حالت تمسخر نداشت…میگفت که…آفریت پسر خوب…داری راه میفتی!
-یه باغ تو ورامین…کارتو راه میندازه؟
خم شد جلو…سیگارش رو تو زیر سیگاری له کرد… ابروهاشو بهم نزدیک کرد و گفت-دخترمه!به یه باغ تو ورامین!نوچ! بیشتر از اینا میارزه!خوشگله…دلبر..تو هم که…
غش غش خندید…ک*ث*ا*ف*ت بود…به معنای واقعی،بهانه…داشت درباره ی بهانه ی من اینطوری حرف میزد..
-درباره اش درست حرف بزن ع*و*ض*ی!
دوباره اخم کرد…
-اون آقاجون خدابیامرزتون بیشتر از اینا ارث گذاشته!مگه نه؟؟؟ من…باغای رشت رو میخوام!همونا که…
مخم سوت کشید…هنوز چشمش دنبال اون باغا بود…همون باغا بودن که باعث بدبختیمون شدن… همه ی قضیه از همون باغای آتیش گرفته شروع شد…
لبم رو تر کرد-سهم خودم رو بهت میدم!
ابروهاشو داد بالا-کل باغا!
-ارثیه ی بابک و روشنکه!
پوزخندی زد-تو که داری!بخر ازشون!
لب گزیدم…
با حرص گفتم-اسم تو رو هم میشه گذاشت آدم؟
خندید…یه سیگار دیگه آتیش زد.. –میخوای آدم باشم؟باشه..حرفی نیست..فردا جلوی در مدرسه!فکر کنم خوشحال میشه از دیدنم!
رگای سرم در معرض انفجار بودن…داشتم چیکار میکردم؟بهانه رو میخریدم؟مگه کالا بود؟اون پست بود من چرا… اگه بهانه میفهمید…اگه یه روز همه چیز رو میفهمید….خدایا…
-اون دختر مریضه…م*س*تعده بیماری روحیه…نذار داغون شه!
با بی رحمی گفت-پس زمینارو برام حاضر کن…
آه کشیدم…زمین ارزش نداشت…مهم بهانه بود…نمیخواستم بخرمش…نمیخواستم…کالا نبود که تجارتش کنم…ارزشش برام خیلی بیشتر بود…
خودمم گیج بودم…شوکه و عصبی…با مغز پر سر و صدا…داشتم به جنون میرسیدم…
از روی مبل بلند شد…باز نگاهم ثابت موند رو کفشای مشکیش…کتش رو از روی مبل برداشت وگفت-تا اردیبهشت…تا ۶ اردبیهشت وقت داری…بعد از اون…
لبم رو گزیدم…لعنتی…
کفاش براق مشکی از جلوی چشمم گذشتن… بوی عطر و دود سیگار بنجلش از زیر بینیم رد شد!
هنوز جذاب بود!هنوز مقتدر….هنوز ترسناک و … من هنوز اون پسر بچه ای بودم که ازش میترسیدم!اینبار،شدید تر!
بهانه
مات زل زده بودم به روشنک که داشت پنپرز ایلیارو عوض میکرد… با بدبختی سعی داشت اون وروجک رو کنترل کنه ولی تقریبا شدنی نبود.
زبونم رو به لبم کشیدم… بیچاره روشنک..دوتارو همراه هم باید لباس میپوشوند،شیر میداد،غذا میداد،با هم مریض میشدن، پنپرزشون رو باید همزمان تعویض میکرد…اصلا دوقلوها مصیبت بودن…بیچاره مامانشون…
اینا به کنار…فکرم عجیب درگیر اتفاق دیشب و اون تلفنه بود…تو مدرسه هم…خدا خیرشون بده بچه ها اینقدر سوال پیچم کرده بودن که…
با صدای هعی نفسم رو بیرون دادم…هنوز خیره بودم به روشنک…لباسای ایلیارو تنش کرد…اینبار الینارو خوابوند تا پنپرزش رو عوض کنه…
من به جای روشنک حرصم در اومد…دلم میخواست بزنم تو کله ی اون تا جونور و بگم،خب مجبورید همزمان خرابکاری کنید؟
دیشب بعد از رفتن مهمونا،روشنک و اتابک و مهران تا حدودای دو بیدار بودن…نمیدونم چی میگفتن،ولی مطمئنم روشنک گریه کرده بود…صبح چشماش پف داشتن.
هرچی که بود به من مربوط میشد…ولی اتابک اصرار داشت که بگه اصلا به من ربطی نداره… صبح هم سر صبحونه شبیه هاپوهایی بود که میخواستن پاچه بگیرن.ذهنم درگیر بود..استرس داشتم…دلم شور میزد…انگار یه طوفان در راهه…
پنپرز کردن الیاهم تموم شد…. روشنک رفت دستاشو بشوره و من نگاهم رو دادم به ایلیا و الینا که دنبال هم میدویدن و میخندیدن… خوش به حالشون..همدیگه رو داشتن.چقدر تو بچگی دوست داشتم یه همبازی داشته باشم…همسن خودم…هرچند اتابک از هیچ همراهی فروگذار نمیکرد ولی…خب دلم میخواست که…
-تو فکریا!
پوفی کردم…روشنک داشت میرفت سمت آشپزخونه…دنبالش رفتم.
بی مقدمه گفتم-کی بود دیشب زنگ زد؟
برگشت سمتم…با جدیت گفت-یه ع*و*ض*ی…یه خرده حساب با اتابک داره،دست گذاشته رو نقطه ضعفش…
یه لحظه از این لغت نقطه ضعف،دلم ضعف رفت…نقطه ضعف اتابک من بودم؟یعنی…
-یعنی نداره دیگه بهانه خانوم!یعنی که یعنی!
خندیدم…
روشنک نمایشی زد رو صورتش-خاک تو سرم بهی دیوونه شدیا!
لپش رو محکم ب*و*سیدم…-خب عمه ،مگه نمیدونی کیانیا دیوونه هستن !
خندید…هرچند کمرنگ ولی خندید.لپم رو ب*و*سید و گفت-برو حواست به اون دوتا زلزله باشه تا من شام بپزم الآن مهران و اتابک با شکم گرسنه میرسن!
پلک زدم و گفتم -باشه!
از آشپزخونه بیرون زدم…اینقدر از این نقطه ضعفه سرکیف اومده بودم که به این فکر نمیکردم که…نکنه قرار باشه بلایی سرم بیارن؟
هوفی نفسم رو بیرون دادم… حوصله ایلیا و الینارو نداشتم…هردوشون رو ب*غ*ل کردم و روی مبل جلوی تلویزیون نشوندم… کول دیسکم رو که پر بود از کارتونای معشوقم،یعنی همون باب رو به تی وی وصل کردم…تا شروع شدن کارتون،ایلیا از مبل پایین اومد و رفت سمت اسباب بازیاش،ولی الینا خیره شد به تی وی!مشخص بود اونم باب رو دوست داره..
کنارش نشستم…لپش رو گاز زدم و گرفتمش تو ب*غ*لم.. خندید و صدا از خودش در آورد…
همینطور که دستاش رو نرم نرم دندون دندون میکردم گفتم-نبینم بابی منو بد نگاه کنیا!مال خودمه!
با جیغ دستش رو از دستم بیرون کشید…
منم جیغ خفه ای کشیدم و گفتم-گیس و گیس کشیه؟آره؟نیومده واسه من هوو شدی؟بزنم تو ملاجت دختره ی چشم ترکیده ی گیس سفید؟
بچه هاج و واج مونده بود…داشت میگفت خدایا این دیگه از کدوم نژاد دیوونه هاست؟
غش غش خندیدم…
روشنک از تو آشپزخونه داد زد-بچه رو روانی کردی بهانه!
همینطور که میخندیدم،بی توجه به قیافه ی متعجب الینا که منتظر تلنگر بود بزنه زیر گریه،پیراهنش رو بالا زدم و رو شکمش پوم پوم کردم… وسط جیغ و گریه میخندید…
روشنک بدو بدو از تو آشپزخونه اومد بیرون… منو از روی بچه کنار زد و گفت-به خدا تو خود شیطونی…کشتی بچه رو!
الینارو از ب*غ*لش بیرون کشیدم و همینطور که تو ب*غ*لم فشارش میدادم گفتم-برو برو!هووی خودمه!
بعدم محکم بازوهاشو گاز زدم و تا وقتی مطمئن نشدم الآنه که از شدت گریه و جیغ بیهوش شه ولش نکردم…چقدر این بچه ها خوردنی بودن!چقدر…
همزمان با لرزیدن گوشیم تو جیب گرمکنم،ایلیارو که ز بس جیغ کشیده بود،قرمز شده بود رو روی زمین گذاشتم و به طرف اتاقم دویدم…مطمئنا کسی جز حسام نمیتونست باشه…
هینطور که نفس نفس میزدم،در اتاق رو بستم و گوشیم رو درآوردم-الو؟
-سلام جیگملم!
کلید رو توی در چرخوندم…حوصله جواب پس دادن نداشتم.روشنکم که اصلا فضول نبود،کافی بود سر برسه!
-سلام مرد قهرمان!خوبی؟
-اوهوم..با داشتن یه جی اف تمام عیار مثل تو مگه میشه بد باشم!
اخمی کردم و لبه ی تخت نشستم-لوس نشو حسام!
-باشه!بازم من کوتاه میام!چه خبرا؟
بلافاصله گفتم-دیشب تولدم بود.جاتون خالی!
چند ثانیه سکوت شد و بعد گفت-الآن باید بگی؟
-خب…تو نپرسیده بودی!
-چرا پرسیدم…جواب سربالا دادی!
-اصرار میکردی!
خش خشی اومد و بعد گفت-بهانه،تو چرا اصلا شبیه دخترا نیستی؟
حوصله فکر کردن روی جمله اش رو که پر بود از طعنه و صد البته حقیقت،نداشتم.
-خب الآن بهت میگم دیگه!من متولد ولنتاینم!
-ای بابا!پس لازم شد برم کادوم رو دو برابر کنم.
خندیدم-چی خریدی واسم؟
-ها!نمیشه بگم!سورپرایزه…فردا بعد از مدرسه بریم یه جایی بهت بدم.اوکی عشقم؟
فکری کردم…منم باید بهش هدیه بدم…چی بدم ؟هیچی نخریدم که…ای بابا.
-خب نه!ببین فردا نه!پس فردا بعد از مدرسه!
-قربون مغز نخودیت…پس فردا جمعه اس دلبندم!
-اوووم…پس بذار جمعه!
-چرا فردا نه؟
کلافه گفتم-خب نمیتونم…اصلا…وقت دندون پزشکی دارم.تا ۳مدرسه ام بعدشم باید برم ارتودنسی!
خندید-جدی؟خوبه،پس این بار کش رنگارنگ بزن مده!
تو چه مخمصه ای افتادم!خدایا توبه!
لبم رو گزیدم.یه دروغ کافی بود تا دروغای بعدی رو…
بیخیال شدم و گفتم-ببین من برات کادو نخریدم.بذار برم یه چی بخرم بعد بریم بیرون.
اووووف!هیچی بهتر از راست گفتن نیست…خسته ام کرده بودا!
بلند خندید-از همون اول فهمیدم!بی تجربه نیستم،بعدشم،این چیزا واسه من اهمیت نداره!
پسر خوبی بود.حداقل تا اون لحظه….حالا یا چون من بهش رو نداده بودم،یا اینکه…کلا خوب بود…غیر از دیدارای هرازگاهی خواسته دیگه ای نداشت.
یکی از ته وجودم داد کشید-نه میخوای داشته باشه؟
بهش چشم غره ای رفتم و گفتم-داشتم مثلا ازش تعریف میکردم!
-ساکتی بهانه!
هومی کردم…ولو شدم روی تخت…-یه کم خسته ام!
-تولدت خصوصی بود؟
-تقریبا!
-چی کادو گرفتی؟
-عمه ام برام یه گوشواره خریده بود…خوشگله،ولی سنگینه،میذارم تو گوشم،حس میکنم گوشم کش میاره…اتابک برام یه عالمه وسیله ی باب اسفنجی خریده، لیوان،دمپایی،بالش،گل سر،تی شرت،تابلو،جاسوییچی…با یه دونه دستبند طلا سفید…تقریبا با گوشواره هام سته…
نادرم…
سریع گفت-نادر کیه؟
-دوست اتابکه!اونم برام سری کامل کتابای هری پاتر رو زبون اصلی خریده تا بیکار شدم بخونم!
خندید-خوش به حالت!
-نگین و نامزدشم برام اتو مو آرودن…دستشون درد نکنه این یکی بدجور به درد بخوره،مال خودم سوخته بود…
-باریکلا!همینا؟
بادی به غبغب انداختم-کمه مگه؟
-نه بابا!خدا قسمت کن از این کادوها….ما که نهایتش تو تولدمون یه شرت مامان دوز نصیبمون بشه!
غش غش خندیدم…عاشق تیکه های هرازگاهیش بودم!
-دوستام واسه ام عروسک و وسایل تزئینی و خنزیر پنزیر آورده بودن!
-باریکلا!منم برات یه چیز توپ خریدم!میدونم عاشقش میشی!
ابروهامو دادم بالا-کمتر از نیم ست برلیان قبول نمیکنم!
خندید-پیاده شو باهم بریم!نیم ست برلیان!بابا کم اشتها!
خومم خندیدم-همینه که هست!
همون موقع تقه ای به در خورد….-بهانه؟
از شنیدن صدای اتابک رسما کپ کردم…یا خدا خودت یه نظری بکن این نشنیده باشه حرفامو…تو گوشی ویز ویز کردم-اتابک اومد بای!
سریع قطع کردم. شماره رو حذف کردم و گفتم-بله؟
از روی تخت بلند شدم و کلید رو توی در چرخوندم…دلم داشت شور میزد.باز نخواد گیر بده؟
-حالا چقدر گیر میده تو حساب میبری!
حرصی گفتم-خبه تو هم!
در رو باز کردم…با قیافه ی آشفته زل زد بهم…
دلم ریخت…الآنه که دعوام کنه…
تا خواستم چیزی بگم ب*غ*لم کرد…مات موندم…نالیدم-اتابک!
-هیچی نگو…دلم برات تنگ شده بود!
بغض چنگ زد به گلوم…
دستامو دورش حلقه کردم…تو ب*غ*لش فشارم داد و گفت-صبح بد باهات حرف زدم مموش؟
سینه اش رو ب*و*سیدم و گفتم-من که ناراحت نشدم.
-عصبی بودم…میبخشی منو؟
از تو ب*غ*لش بیرون اومدم… دستم رو کشیدم رو صورت خسته اش و گفتم-باور کن اصلا نارحت نبودم…
خندید…
-این مهربون نباش بهانه!اینقدر خواستنی نشو مموش!میخورمتا!
دلم براش تنگ شده بود…خیلی خیلی تنگ!
-اتابک؟
-جانم؟
حالا که بحث عذرخواهی بود،منم باید عذرخواهی میکردم…
-دیشب حرف بدی زدم…ببخش منو!
-چی گفتی؟
سرم رو تو سینه اش فشار دادم-درباره پارتنر..
موهام ب*و*سید..سرش رو فرو کرد تو موهامو گفت-طعنه هاتم برام شیرینن…دلخور نمیشم..دلم از …دلم از اشتباهاتم میگیره!از دست خودم دلخور میشم!
این حرفش،مثل آب بود رو آتیش…حس کردم پشیمونه…داغونه… حس کردم داره عوض میشه…چرا حس نمیکردم ل*ج*نه؟مگه من بهش نگفته بودم ع*و*ض*ی؟
-ساکت نباش مموش!
-بابت کادوها ممنون!
خندید..چقدر صدای انعکاس خنده هاش رو توی سینه ی ستبرش دوست داشتم!
-قابل مموش رو نداشتن!
صدای داد روشنک بلند شد-شام حاضره!
از ب*غ*ل اتابک اومدم بیرون…زل زدم تو چشماش…خندید…رو انگشتام بلند شدم و محکم لپش رو ب*و*سیدم!پیشونیم رو ب*و*سید و گفت- بریم؟
یهو لوس شدم…دیدم تنور داغه،گفتم نون رو بچسبونم!
-من پاهام درد میکنه…این پله هارو…
هنوز حرفم تموم نشده بود که معلق شدم!
لبخند شیطانی زدم!
اتابکم خندید…چقدر موجود پلیدی بودم.با اینکه میدونستم خسته ست ولی…
با خودم گفتم-خب باشه!من به این ریزه میزه ای…وزنی ندارم که!
دستامو دور گردنش حلقه کردم.رسیده بود به پله ها!با سرخوشی گفتم-بپر بپر میری پایین؟
بلندتر خنید…روی چشمامو ب*و*سید و گفت-تو جون بخواه!
اتابک
تازه نشسته بودیم سر میز…سعی کردم به چیزای بد فکر نکنم.به احساس وحشتناکی که گریبان گیرم شده بود.به ترسی که داشت قلمام رو میلرزوند…سعی کردم لبخند بزنم…به خانواده ام…به عزیزام…به بهانه ای که با سر و صداش و وجود نازنینش میتونست غمارو از دلم دور کنه…حتی اگه تمام غمام به خاطر خودش بود….بهانه برام شده بود مثل زهر و پاد زهر….هردوش رو با جون دل میپرستیدم…
نگاهم رو دوختم به صورتش….با سرخوشی داشت روشنک رو میب*و*سید…منو مهران هم میخندیدیم.میدونستم دلیل اصلی ذوق و شوقش دیدن اون ظرف نسبتا بزرگ ترشیه…
-الهی من دورت بگردم…چه عمه ی خوبی هستی!
روشنک کف گیر چرب رو،که رشته های ماکارونی بهش آیزون بودن رو بالا آورد و با اخم گفت-عمه و زهرِ…
مهران بازوی بهانه رو کشید و گفت-بگیر بشین دختر خوب!ببینم میتونی امشب کاری کنی این عمه جونت به ما شام نده؟
بهانه غش غش خندید،یه چیزی تو گوش مهران گفت….مهرانم با تائید سر تکون داد-همه تون دیوونه اید!
بلند گفتم-در گوشی نداشتیما!
بهانه و مهران همزمان گفتن-بیشین بینیم باو!
لبخند نشستم رو لبم…چقدر خوب که روشنک اینا بودن…از وقتی که اومده بودن،بیشتر خنده رو روی لبای بهانه میدیدم…
شام میون خنده و دعوای مهران و بهانه سر ته دیگ صرف شد…
دور میز نشسته بودیم و همدیگه رو نگاه میکردیم…منتظر بودیم یکی بلند شه جمع کنه بساط رو ولی انگار کسی قصد نداشت!
از نگاه طولانی مدتمون به هم،یهو جمع چهارتاییمون ترکید از خنده!
بهانه به حرف اومد-به لطف این شام چرب و چیلی،من فعلا شهیدم!
مهرانم ادامه داد-منم به لطف جر و بحثی که سر ته دیگ این شام چرب و چیلی داشتم،فعلا شهیدم!
روشنک چشم غره ای به جفتشون رفت و گفت-اگه اینطوریه،منم به خاطر پختن این شام چرب و چیلی شهیدم!
نگاهشون چرخید رو صورتم…. نگاهم رو دوختم به سقف و شروع کردم به سوت زدن!
هر سه شون ریز ریز میخندیدن،منم همینطور سقف رو نگاه میکردم…
مهران به حرف اومد-خب پس!بریم به همسایه ب*غ*لی بگیم بیاد جمع کنه میز رو!
نیم خیز شد تا بلند شه که صدای زنگ در اومد…
بهانه سرخوش خندید و گفت-ئه!همسایه ب*غ*لی خودش اومد!
منم خندیدم و همینطور که به طرف اف اف میرفتم گفتم-نادره،واسم کتاب آورده!
بهانه بلند داد زد-ئه؟جدی؟؟؟پس بهش بگو بیاد میز رو هم جمع کنه!چه حلال زاده بودا!
خندون به طرف در رفتم…یه نگاه به تصویر کردم…چیزی مشخص نبود…کوچه تاریک تاریک بود.لعنتی بازم چراغش سوخته بود.. فردا باید یه زنگ میزدم شهرداری…
گوشی رو برداشتم و گفتم-کیه؟
چند ثانیه مکث شد و بعد صدای آشنای شبنم-منم اتابک!
سرکی به آشپزخونه کشیدم…فارغ از همه جا،روی صندلی ها لم داده بودن و بحث میکردن…نفسم رو محکم بیرون دادم و گفتم-من میرم تا سرکوچه برمیگردم!
صدای بهانه رو شنیدم-تو رات به همسایه ب*غ*لیم بگو بیاد!
این کتاب توسط کتابخانه ی مجازی نودهشتیا (wWw.98iA.Com) ساخته و منتشر شده است
حال خندیدنم نداشتم…اینقدر از اومدن شبنم عصبی بودم که دلم میخواست فریاد بکشم…خندیدن که بحثش جدا بود.
سوییشرتم رو از روی جالباسی چنگ زدم و به طرف در دویدم…
روشنک داشت دنبالم میومد…
-کجا اتابک؟
تقریبا وسطای حیاط بودیم…یه نگاه انداختم بهش…با تاپ دامن یه لا،وسط حیاز،تو این هوای سرد بهمن،وایساده بود.
موهاش رو فرستادم پشت گوشش و گفتم-چیز مهمی نیست.برو تو سرما میخوری.
برگشتم…صدای لرزونش رو شنیدم…با دستاش خودش رو ب*غ*ل کرده بود-اتا!
سعی کردم آروم باشم…لبخند مطمئنی بهش زدم و گفتم-برو تو خواهری…برو !
نفسش رو بیرون فرستاد…هاله ای رو دیدم که دور دهنش شکل گرفت و بعد به طرف ساختمان دوید…منم در جهت مخالف،به طرف در حیاط…
پشت در چند ثانیه وایسادم…زیپ سوییشرتم رو بالا کشیدم…نفسم رو بیرون دادم…بخاری که جلوی دهنم رو گرفت،میگفت هوا چقدر سرده…بی توجه به سوز سردی که میوزید و گوشام رو اذیت میکرد،در رو باز کردم…
قبل از اینکه فرصت کنم حرفی بزنم،یه توده ی مشکی به طرفم هجوم آورد و آویزون گردنم شد…
صدای پر بغضش رو میشنیدم-اتابک…
مات موندم….انتظار هر برخوردی رو داشتم جز این یکی…
دستم رو گذاشتم روی پهلوش…سعی کردم از کنار گرمای تنش،که تو اون سرما،مچاله شده بود توی سینه ام و روی پاهم،بی تفاوت رد شم…هولش دادم تو کوچه…با دست آزادم در رو پشت سرم بستم.
قلبم نا متعادل میزد…برعکس تمام وقتایی که بهانه رو ب*غ*ل میکردم و از نوع تپش قلبم غرق ل*ذ*ت میشدم،الآن…حس خوبی نداشتم به هیچ وجه…
دستامو روی بازوش گذاشتم… از خودم جداش کردم…کوچه تاریک بود،ولی دلیل نمیشد،صورت به شدت سفیدش رو نبینم…به لطف کرمای آرایشی که همیشه میزد،دست کمی از روح نداشت در اون لحظه…
با بغض نالید-اتابک…
جدی نفسم رو رو بیرون فرستادم….باز با دیدن بخار یادم اومد باید سردم باشه.
-مگه نگفتم نمیخوام اینجا ببینمت؟
بلند گفت-چرا همش حرف تو باشه؟
دستم رو گذاشتم روی دهنش تا صداش خفه شه…سرم رو بردم نزدیک صورتش…توی گوشش غریدم-تو این محل آبرو دارم..صدات رو بلند نکن..
دستم رو از روی دهنش کشیدم پایین…با حرص و از بین دندونای کلید شده گفتم-حرف بزن،ولی یواش…
اشک روی صورتش قل خورد…زل زد تو چشمام..خیره شدم تو نگاهش…
سرش رو گذاشت روی سینه ام…
با حرص کنارش زدم و گفتم-برو عقب…
-سردمه!
از پررویی کلامش حرصم گرفت…به طرف ماشینش هولش دادم و گفتم-اونجا حرف میزنیم!
پوفی کرد…پوفی کردم…
سوار ماشین شدیم،در رو بستم و قبل از اینکه حرفی بزنه گفتم-فکر میکرم حرفامون رو زدیم!رابطه اجباری که نمیشه،میشه؟
با بغض گفت-چرا/؟
بی حوصله جواب دادم-چی چرا؟
-چرا…چرا منو کنار میزنی!
-توضیح دادم قبلا!
-باز بگو!
چند ثانیه سکوت کردم…چند تایی نفس عمیق کشیدم…دست مشت شده ام رو باز کردم…
زبونم رو به لبم کشیدم…چشمامو روی هم فشار دادم تا معقول ترین دلیل رو براش بیارم…هرچند،بعید میدونستم عاقلانه فکر کنه!
-چند وقتیه…حس میکنم خیلی اشتباه رفتم!یعنی مطمئنم که اشتباه رفتم…میخوام زندگیم رو از نوع بسازم..به دور از گ*ن*ا*ه!یه تغییر اساسی تو روش کلی زندگیم…میخوام تمام حواسم رو متمرکز کنم به خانواده ام…به شغلم…به آینده!آینده ای که بی شک میاد…یه روزی که باید جواب تمام گ*ن*ا*هایی که کردم رو بدم،برای من جواب دادن سختتر هست!چون میدونستم گ*ن*ا*هه و باز…
نفس عمیقی کشیدم-باز رفتم سمتش…آدم مذهبی ای نیستم…ولی خیلی وقته حس میکنم،تو زندگیم جای یه چیزی خالیه!یه خلا رو حس میکنم… میخوام…میخوام یه بارم که شده دست آویز آموزه هایی بشم که یه زمانی ازشون متنفر بودم…میخوام مثل مارکس پخته به این نتیجه برسم که در سایه ی دین،آدم به آرامش میرسه!میخوام اندیشه های مارکس جوان رو از خودم دور کنم!اینهمه سال با باور داشتن اینکه دین افیون توده هاست،زندگیم رو به باد دادم…حالا شدم این…یه آدم که در اوج دارایی نادارم!هیچی نیستم!پوچ و نابودم!میخوام خودم رو بسازم…واضحه؟
-اتا…
نذاشتم ادامه بدم-گذشته ام رو گذاشتم کنار!همون خدایی که حس میکردم نیست و وجود نداره کمکم کرد،وگرنه…اینقدر راحت از پس کنار گذاشتنا برنمیومدم…ترک عادت موجب مرضه…ولی…ترک بعضی از عادتا آدم رو میسازه!ریاضت کشیدن اینقدرا که فکرشو میکردم سخت نیست!جنگیدن با نفس اینقدرا که به نظر میرسه سخت نیست!یعنی…باید باور کنیم که میتونیم…منم…
هوفی کردم-اشرف مخلوقاتم…ولی در واقع از نظر زندگی کردن هیچ فرقی با حیوونا نداشتم….من خودم رو میدیدم و نفسم رو…هنوزم رگه هایی از این نفس بینی رو دارم ولی…نه به شدت قبل…
زل زدم به نیمرخ بی حسش-نمیگم کنار زدنت آسون بود…نبود…نمیگم ترک خیلی از عادتام آسون بود…نبود…ولی شد…میشه… شدنیه! نتونی از هوای نفست بگذری هیچ فرقی با یه سگ نداری! و من…خوشحالم که از اون زندگی سگیم بیرون اومدم…
خواست حرفی بزنه که بازم نذاشتم-برو شبنم…خواستن توانستنه!کافیه بخوای…میشه!
در رو باز کردم و پیاده شدم…
اونم پیاده شد…
با صدای پر بغض گفت-یه روز جواب پس میدی،مطمئن باش!
نفسم رو بیرون دادم..زیر لب گفتم-فقط ببخش منو!
این رو گفتم و به طرف در خونه رفتم… صدای جیغ لاستیکارو شنیدم…دور شدن ماشینش رو دیدم…حتی چراغارو هم روشن نکرده بود…
پوفی نفسم رو بیرون دادم…بازم بخار اطراف دهنم رو پوشوند…
هیچ حسی نداشتم!هیچی…فقط دلم میخواست برگردم تو خونه…تو هوای گرم و دلنشین…نگاه کنم به صورت گرد و تپل روشنک، خیره بشم به ورجه وورجه های دوقلو ها! گوش بدم به کل کل مهران و بهانه… لبخند بزنم به صورت عزیزترینم…
حالا حس خوبی داشتم…یه حس آرامش بخش…
سرم رو گرفتم سمت آسمون…
ستاره ها تو آسمون صاف شب ضعیف چشمک میزدن…
زبونم رو به لبم کشیدم و بی توجه به سوز سردی که صورتم رو میسوزوند گفتم-من حرکت کردم!منتظر برکتتم!
بهانه
روشنک همچین به طرف در دوید که شوکه موندم…اینقدر حرکتش عجیب بود که ناخواسته یه موج عظیم از فکر و خیال و ترس و استرس به رگام نفوذ کرد…
مات به در موندم…مهران دستش رو رسوند به بازوم و گفت-قیافه ات چرا اینطوریه؟
بدون اینکه نگاهش کنم دستش رو از روی بازوم کنار زدم و از پشت میز بلند شدم… با قدمای سست به طرف در حیاط رفتم..باید میفهمیدم چی شده…نگران بودم….
هنوز به در حیاط نرسیده بودم که در باز شد و روشنک وارد شد…دستاشو روی بازوهاش گذاشته بود…پوستش به وضوح دون دون شده بود و صورتش رنگ پریده بود.
نالیدم-روشنک…
لبخند کمرنگی زد…دستاش رو از روی بازوهاش برداشت و گفت-جانم؟
لبای خشکم به ارتودنسیام چسبیده بودن…با زبونم لبم رو بالا دادم و گفتم-کجا رفت؟
دستش رو رسوند به بازوم…همینطور که به طرف آشپزخونه میکشیدتم گفت-رفت دم در …
لرزون گفتم-طوری شده بود؟
خندید و گفت-وا!چه حرفا…بیا دختر خوب!
ته نگاهش نگرانی موج میزد ولی مطمئن بودم به روم نمیاره.از اینکه هیچوقت هیچ چیز رو بهم نمیگفت حرص میخوردم…
مهران به اپن تکیه داده بود…کنکاشگر نگامون میکرد…نگاهم رو از نگاهش گرفتم…تمام فکر و ذکرم تو کوچه بود…نکنه همون کسی که باهاش خرده حساب داشت اومده بود؟
نکنه چند نفر بریزن سرش و کتکش بزنن؟نکنه بلایی سرش بیارن…تو این تاریکی…نکنه چاقو کاریش کنن…
نکنه بازم خونی شه…
همین که این فکر از ذهنم رد شد،بغض بیخ گلوم رو گرفت…
دست روشنک رو از روی بازوم کنار زدم…مطمئن بودم اگه یه دقیقه ی دیگه وایسم،جلوشون بغضم میترکه…
باز صحنه ی وحشتناک اون شب جلوم جون گرفت…باز یه حجم بزرگ خون،هجوم آورد جلوی چشمام…رنگ پریده ی صورتش… ترک خوردگی لباش…لرزش دستاش….
دستم رو جلوی دهنم گرفتم…بی وجه به صورت متعجب مهران و روشنک به طرف اتاقم دویدم…
اتابک…اگه بلایی سرش میاوردن…
وسط پله ها متوقف شدم…نه من باید نجاتش میدادم…
سریع عقب گرد کردم و بدو بدو پله هارو پایین اومدم…
روشنک جلوم ظاهر شد-بهانه؟
کنارش زدم..باید میرفتم دم در…نباید میذاشتم طوریش شه…اتابک…
بغضم هر لحظه داشت وسیع تر میشد…گلو و گوشام درد گرفته بودن…روشنک دنبالم میومد….بی توجه به حرفایی که میزد و من چیزی ازشون نمیفهمیدم در حیاط رو باز کردم…
باد سردی به صورتم خورد…مو به تنم سیخ شد…روشنک بازوم رو گرفت…بدون اینکه نگاهش کنم پسش زدم و گفتم-راحتم بذار!
نمیدونم شنید یا نشنید….نمیدونم مهران اون وسط از کجا پیداش شد… ولی صدای مهران رو واضح شنیدم-روشنک تنهاش بذار!
-ولی مهران…
دیگه واینستادم حرفاشون رو بشنوم… در رو محکم بهم کوبیدم و وارد حیاز شدم…
بی اهمیت از کنار لرزی که به جونم افتاده بود گذشتم…دستامو تو جیب شلوار گرمکنم کردم و به طرف در دویدم… یه لحظه ترس افتاد به جونم…من…اگه…
لبم رو گزیدم…اگه مشکلی بود روشنک اینقدر خونسرد نمینشست…آره همینه!
خواستم برگردم که…
یکی با اتابک خرده حساب داشت…نکنه…
بغضم بزرگتر شد…ترسم شدیدتر…بدنم سردتر…هوا پر سوز تر….
دستم رو از جیب گرمکنم بیرون آوردم… با سستی رسوندم به قفل….دستام میلرزیدن…اشک دوید تو چشمام…با این ترسوییم میخواستم از اتابک محافظت کنم؟
دستم رو از قفل برداشتم…بغضم رو فرو دادم… یه نفس عمیق کشیدم…مجرای تنفسیم از سردی هوا سوخت…بازدمم رو از دهنم بیرون دادم…صدای جیغ و دادی که از تو کوچه نمیومد….پس درگیری ای رخ نداده بود…همین که خواستم یه نفس راحت بکشم،یهو یه فکر جدید تو سرم جون گرفت…نکنه گروگانش بگیرن؟
هنوز این فکر کامل از ذهنم رد نشده بود که صدای کشیده شدن لاستیکای یه ماشین رو آسفالت کف کوچه بلند شد….قلبم وایساد… جیغ خفه ای کشیدم و در خونه رو باز کردم و بی توجه به اشکایی که رو صورتم راه افتاده بودن نالیدم-اتابک…
اتابک
همین که خواست در بزنم،در خونه باز شد…صدای خفه ی ناله ای رو شنیدم-اتابک…
مات موندم…بهانه با چشمایی که بدجور تو تاریکی برق میزدن…خدای من…رو صورتش…
لبم رو گزیدم و خودم رو پرت کردم تو خونه…دستم رو گذاشتم روی بازوش…از سردی و دون دونی پوستش لرزیدم…با یه تی شرت…تو این هوا…
داشت گریه میکرد…میلرزید…
کشیدمش تو ب*غ*لم…روی موهاش رو ب*و*سیدم…چرا اینطوری شده بود؟
بدون یه لحظه تعلل،سویی شرتم رو در آوردم و پیچیدم دورش…
بی صدا هق هق میکرد…نالیدم-بهانه چی شده؟؟؟چرا…
نگاهش رو آورد بالا….با هق هق…با یه قیافه ی شدید دوست داشتنی،با چشمای خیس و صدای لرزون گفت-ترسیدم..فکر کردم دزدیدنت…فکر کردم میخوان بزننت…اتابک…کی با تو خرده حساب داره؟کی میخواد اذیتت کنه؟
لبم رو گزیدم…این قضیه ی خرده حساب چی بود؟از کجا میدونست؟به جای جواب،از روی زمین بلندش کردم…جیغ کشید-بذارم زمین…
به خودم فشردمش…اینقدر اعصابم داغون بود که برای فرار کردن از جواب دادن،به هر حربه ای متصل شم…غریدم-بذاریم بریم تو! سرما میخوری!
جیغ کشید و سرش رو به شونه ام کوبید… بیشتر فشارش دادم و با حداکثر سرعت به طرف ساختمان دویدم…من لرزون از سرما و حرف بهانه….بهانه لرزون از گریه و ….لبخند کم جونی نشست رو لبم-نگرانی!
-بذارم زمین خودم میام!
بیشتر تو ب*غ*لم فشارش دادم…چقدر دلم میخواست بلند بخونم-
این گونه تنگ بر دل خود مي فشارمت
شايد كه باورت بشود دوست دارمت
ولی….فقط سکوت کردم و توی دلم این رو خوندم… بهانه،کی میخواست جنس دوست داشتنم رو بشناسه؟؟؟وقتی بشناسه،باورش میکنه؟
اهی کشیدم….فکر کردن سودی نداشت…بازم باید با کله میرفتم وسط مسئله و….
رسیدم به در ساختمان…
بهانه طلبکار نگام کرد…ناراحت بود که به حرفش گوش ندادم!خندیدم…از این نگاه طلبکارش خوشم میومد…لپش رو یه کوچولو گاز گرفتم و بی توجه به چشم غر ای که نثارم کرد گفتم-تو که دستات آزادن در و باز کن…
همین وارد خونه شدیم شروع کرد به تقلا!بی صدا خندیدم و بی توجه به نگاه متعجب روشنک و مهران که میگفتن چه مرگته هی این جغله رو ب*غ*ل میکنی گفتم-اه…بهانه ی لوس!فکر کردی من اینقدر بیکارم تورو ب*غ*ل کنم همینطوری؟میذارمت رو زمین دیگه!
اخم وحشتناکی نثارم کرد…سویی شرت رو از رو شونه اش پایین انداخت و غرید-خیلی بدی!
بعد هم یه نیشگون درست و حسابی از بازوم گرفت و قبل از اینکه فرصت کنم چیزی بگم،مثل جت به طرف اتاقش رفت…همین که صدای شرق به هم خوردن در اتاق اومد،روشنک گفت-تو خجالت نمیکشی؟
تا اومدم حرفی بزنم مهران ادامه داد-اون از سر شام که ب*غ*لش کرده بودی…اینم از الآن…
نیشخندی زد و گفت-عادتش نده دیگه!پس فردا یه بچه بیاره میشه بشکه و کمر برات نمیمونه…
هنوز حرف کامل از دهنش در نیومده بود که روشنک از پهلوش نیشگونی گرفت…مهران در جا دولا شد و ناله ای کرد…خود منم حس کردم خیلی درد داشت…این از قیافه اش مشخص بود..سعی کردم به خودم مسلط باشم و نخندم،ولی حرف مهران،درباره ی بچه آوردن.. بدجور به دلم نشسته بود…فکر کن…بهانه…مامان کوچولو…بچه مون…مهران چقدر خوش بین بود…
بی توجه به غرغرایی که سر هم میزدن،به طرف اتاقم رفتم…باید فکر میکردم…درباره ی درخواست اون به اصطلاح پدر…من… باید مشورت میکردم…با دور و بریام …با کسایی که بهشون اعتماد داشتم…روشنک و نادر…باید با بابکم حرف میزدم ولی… بابک اگه از احساسم باخبر میشد؟اگه…اگه بهانه رو ازم میگرفت؟اگه…
دوتا نفس عمیق کشیدم،اگه به عنوان ولی اجازه نمیداد…
حس کردم قلبم تیر کشید…چقدر این اگه ها زیاد و آزار دهنده بودن….
هوفی نفسم رو بیرون دادم… چقدر دلم یه نخ سیگار میخواست… دلم میخواست زل بزنم به دودش و بدون پلک زدن،همزمان که چشمام میسوزن،فکر کنم…فکر کنم به آینده ای که…
تقه ای به در خورد… سریع خیال سیگار رو کنار زدم….حتی نباید بهش فکر میکردم،تجربه ثابت کرده بود همین که بیشتر ۱۵ثانیه به عملی فکر کنم،یعنی ۹۰درصد کار جلو رفته!!!
یه فکر کوتاه کردم…۷،۸ثانیه بیشتر به سیگار فکر نکرده بودم…
آخیش…لبخند کم جونی زدم..اینکه تو یه همچین شرایطی میشد خندید یعنی….یعنی کلی امید…
-جانم؟
در اتاق با شد… روشنک با اخمای درهم وارد اتاق شد…در رو بست و گفت-باید حرف بزنیم!
قبل از اینکه فرصت کنه،توبیخ کردنم رو از سر بگیره گفتم-من شرمنده ام روشنک،ولی باور کن هوا سرد بود،اونم مثل جوجه داشت میلرزید،حاضرم نبود بیاد تو،مجبوری آوردمش!
ابروهاش یه کم از هم فاصله گرفتن،ولی…ولی هنوزم رد ناراحتی تو صورتش بود…
-خوبه ما هم هستیم و…
نذاشتم ادامه بده…با حرص گفتم-روز میاد میره که حتی نوک انگشتمم بهش نمیخوره،چی میگی تو…
پوفی کرد…یه قدم اومد جلو… روی صندلی نشست و گفت-کی بود دم در؟
-شبنم!
-آهان…
چند ثانیه سکوت کرد-نمیگی چیا گفتین؟
زبونم رو به لبم کشیدم…خیلی سریع گفتم-سنگامون و وا کندیم…نه نه…این اصطلاح اشتباهه…یه جورایی…
پوزخندی زد-حسابتون رو سوا کردین!
فکری کردم-اوووم…نمیدونم این اصطلاحی که گفتی درسته یا نه،ولی…
نگاهم رو دوختم تو صورتش…سرم رو تکون دادم-آره یه چیزی تو همین مایه ها!
حس کردم پوزخندش تبدیل شد به لبخند…-خوبه!
بعد سریع اخم کرد-بهانه رو حیاط چیکار داشت…
با یاد آوری لباس بهانه تو حیاط یه لحظه عصبی شدم-تو دیدی اونطوری اومد رو حیاط؟چرا گذاشتی بیاد؟
روشنکم اخم کرد-ماشالا اینقدر سرتقِ که وقتی عصبی میشه آدم میترسه حرف بزنه باهاش…بعدم…بهانه اصلا حرف نمیشنید!یه چی میگی برای خودتا!
لبم رو گزیدم…از یادآوی بغضش و صدای نگرانش…هم دلخور شدم هم ته دلم گرم شد….چقدر نگرانیاشو دوست داشتم.
-چی میگفت؟
-هیچی..نگران شده بود!
قبل از اینکه روشنک چیزی بپرسه،حس کردم باید درباره ی پدر بهانه و دیدیار امروزمون حرف بزنم…از جام بلند شدم…به طرف در رفتم، قفلش کردم …
روشنک با تعجب گفت –اتا؟
لبام رو روی هم فشار دادم…برگشتم سمتش…جلوی پاش نشستم و دستش رو گرفتم تو دستم…خواهش کمی نداشتم ازش… ولی… به خاطر بهانه….
لبام رو روی هم فشار دادم ..باید میگفتم!
دوتا نفس عمیق کشیدم…رو انداختن سخت بود ولی باید عملیش میکردم…بحث بهم نریختن بهانه وسط بود…بحث خفه کردن یه ع*و*ض*ی ک*ث*ا*ف*ت وسط بود..
لبم رو با شدت زبون زدم…روشنک پی به آشفتگیم برد…دستامو فشار داد-چته اتا؟
پوفی کردم…باید با حداکثر سرعت میگفتم…
-میدونی که دوسش دارم…اینم میدونی که نقشه ام برای رسیدن بهش چی بود؟میخواستم بگم…
دستش رو گذاشت رو لبم-میدونم…نقشه ات رو میدونم و صد در صد باهاش مخالفم…زندگی نباید با دروغ شروع شه…
-تو راس میگی ولی…
هوفی کردم…
-بهانه شرایط خوبی نداره…روشنک میدونی چه ضربه ای میخوره اگه بفهمه…میدونی؟هیچ فکر کردی شاید بازم…
من از گفتنش زجر میکشیدم…روشنک از شنیدنش،پس سکوت کردم…
صدای آه روشک رو شنیدم و بعد سوالش رو-برنامه ات چیه؟
-باباش…میدونی که برگشته ولی…امروز رفتم دیدنش…
خیره شدم تو نگاهش…نگاهی که هر لحظه از شدت نفرت تیره تر میشد.
-گفت…گفت بهانه رو…
-ک*ث*ا*ف*ت…
-اون بهانه رو نمیخواد،ولی…باج میخواد…
-چی؟
-درسته بهش بدم؟
سرش رو تکون داد-نمیدونم!
پوفی کردم…دستم رو از دستای روشنک بیرون کشیدم…کلافه بلند شدم و دست کشیدم تو موهاش…رسیدم به بخش سخت مسئله… رو انداختن…
یکی از ته وجودم داد شید-به خاطر بهانه…
پلکامو بستم-فقط به خاطر بهانه!
برگشتم سمت روشنک…نفسم رو بیرون فرستادم و گفتم-زمینای رشت…
تعجب و نفرت تو صورتش واضح تر شد.-کلشون رو؟
-کلشون رو!
آهی کشید…
-مهران…میدونی که چقدر دندون گرده…نمیذاره!
-پولش رو میدم…
-قیمت اون زمینا روز به روز بیشتر میشه…ماهم که به پولش احتیاج نداریم،مهران زیر بار نمیره!
با حرص گفتم-زمین توئه نه اون!
-تو زندگی زناشویی من و اونی نداره!ماییم!
پوزخندی زدم….حرف حساب جواب نداشت،مثل همیشه…ولی دلم گرفت از این دست رد…از اینکه…از اینکه پول میتونه مهر خواهر و برادری و…اصلا به درک…
تلخ گفتم-باشه…مرسی…
نالید-اتابک…
برگشتم…رومو برگردوندم سمت پنجره…زل زدم به خیابون و گفتم-بیخیال…بیخیال…
-ولی…
-درکت میکنم…خیلی وقته میدونم که خیلی چیزا مشکل منن…
تو دلم زمزمه کردم-خیلی وقته که میدونم تنهام…معلقم…یه بی پناهم که پناهگاه شدم…هعی…
خیلی وقته که دچار سرگیجه ام…دچار سردرگمی…خیلی وقته که تو این گردباد تنهایی،گم شدم…
در تیکی کرد…روشنک رفته بود…این همون خواهری بود که ادعا داشت جونش رو برام میده….همین خواهر بود که دست رد زد به سینه ی برادرش…حتی حاضر نشد یه کلمه با شوهرش حرف بزنه!این همون خواهری بود که حس میکردم میشه پناهگاه تنهاییام!میشه یادآور مادرم…این کسی بود که یه خون تو رگامون جریان داشت….نمیدونم…واقعا نمیدونم…شاید من توقع زیادی داشت… آره همینه…من پرتوقعم…خیلی خیلی پر توقع!یه پر توقع که یه کلیه اش تو بدن شوهر همین خواهر زندگی میکنه!
بهانه
برس رو با حرص روی موهام کشیدم…بی توجه به دردی که پوست سرم رو آزار میداد،فکر کردم-مطمئنا قضیه اینقدرا که ساده به نظر میرسه نیست!
نفسم رو پر حرص بیرون فرستادم،برس رو روی میز پرت کردم…چرا هیچی به من نمیگفتن؟روشنک الکی نگران نمیشد،اتابک اینقدر سریع واکنش نشون نمیداد…مهران چشماش برق نمیزد…
آه تلخی کشیدم-هیشکی آدم حسابم نمیکرد که باهام صحبت کنه…
چند قدم به طرف در اتاق برداشتم…باید با اتابک حرف میزدم،باید مجبورش میکردم جواب سوالامو بده…رسیدم پشت در…قبل از اینکه دستگیره رو پایین بکشم،فکر کردم…اگه بهم دروغ میگفت؟اگه یه جوری میپیچوند؟اگه…
پر صدا نفسم رو بیرون دادم…موهام رو فرستادم پشت گوشم…برگشتم…روی تخت نشستم…
-اصلا به تو چه…
-یعنی چی به من چه؟
-یعنی همین…الکی ذهن خودت رو درگیر نکن!
-پوووووف…آره خب…به من چه…چرا من نگران اتابک باشم؟اون شبنم لاگوری بیگ فوت ککشم نمیگزه!
با این فکر دوباره پوفی کردم…حس کردم چندوقتیه که زیادی کمرنگ شده!اصلا نیست…
-خاک بر سرت اتابک،دانشگاه رو میپیچونی میری پیشش؟
مطمئن بودم وقتایی باهمن که من مدرسه ام…پس چاره ای جز پیچوندن دانشگاه نداشت…عصبی موهام رو کنار زدم…دنبال کش موم گشتم ولی نبود…یه نگاه به میز انداختم….حوصله اینکه دو قدم تا میز برم و یه کش دیگه بردارم رو هم نداشتم…
-تنبل!
-میدونم…
روی تخت دراز کشیدم… دستم رو روی دیوار کشیدم و چراغ رو خاموش کردم…گوشیم رو برداشتم و شماره ی حسام رو گرفتم… دلم یه هم صحبت میخواست،هم سن خودم،کسی که ترحم نکنه،دروغ نگه،بچه فرضم نکنه و… یه کلام…درکم کنه
اتابک
طول و عرض اتاق رو پیش رفتم…اعصابم بهم ریخته بود…یاد اون حکایت افتادم که میگفتن،یه مرده داشت از گشنگی گریه میکرد، یکی نون به دست از راه رسید،گفت-چرا گریه میکنی؟
مرد گفت-از گرسنگیه!
مردی که نون داشت هم نشست کنارش و شروع کرد به گریه کردن…
نفر سومی رد شد این دوتا رو دید…قضیه رو پرسید؟
نفر اول گفت-من به خاطر گرسنگی گریه میکنم و این آقا هم به خاطر گرسنگی من…
نفر سوم پوزخندی زد و گفت-خب تو یکم از نونت رو بده به این تا نه اون گریه کنه نه خودت!
نفر دوم میون گریه گفت-نه من همراهش گریه میکنم ولی از نونم بهش نمیدم…
بلند خندیدم…دقیقا وصف حال روشنک بود…دقیقا!
اینقدر ادعای دوستی داشت،اینهمه برای من و بهانه دلسوزی میکرد،حالا که بحث کمک شد…واقعا چقدر خوب خودش رو نشون داد… بیخود نبود که میگفتن دوست رو تو مواقع سختی باید شناخت…چقدر خوب شناخته بودمش!
مشتم رو محکم کوبیدم به دیوار…خواهر و برادر به هم رحم نکنن،کی میخواد رحم کنه؟
تلخ نفس تازه کردم…دلم یه بی خبری میخواست..یه رهایی…یه گیجی و…یه کلام،دلم م*س*تی میخواست…
-اتابک…تو…تو قول دادی نری طرفش!
پوزخندی زدم…خودم رو روی صندلی انداختم…همون صندلی ای که چند دقیقه قبل،خواهرم روش نشسته بود و با بی رحمی بهم گفته بود ….مهم نیست چی گفته بود!
-همین یه ساعت پیش بهش گفتم من حرکت کردم منتظر برکتتم!این بود برکتش؟
یکی داد زد-تحمل کن!شاید حکمتیه!
بلند تر از اون داد زدم-حکمت؟چرا هرچی بی و سختیه،حکمته برای من؟هان؟
-اتابک…اتابک باور کن که برات بد نمیخواد!
پوزخند زدم..پوزخندی که کم کم تبدیل شد به نیشخند و بعدم قهقهه…-آره میدونم بد نمیخواد!…تو بدی رو چی میدونی ها؟
-بدتر از بدتر زیاده!
-برو بابا!ترس از دست دادن بهانه بدترین بدتریه که تو این عالمه!
-اینکه واقعا از دستش بدی چی؟

admin

چشمانی داشته باش که بهترین ها را می بیند، قلبی که بدترین ها را می بخشد، ذهنی که بدی ها را فراموش می کند و روحی که هرگز ایمانش را نمی بازد

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

کدبازان