codebazan

رمان سکانس عاشقانه

رمان سکانس عاشقانه پارت ۲

 

بهار

پرونده رو به سمت دکتر ستاری هل دادم و گفتم :

_ شانس زنده بودنش خیلی کمه دکتر ، بدون عمل هم فکر نکنم زیاد وقت داشته باشه .

عینکش رو از روی چشماش برداشت و گفت :

_ اگه میدونی شانس زنده بودن نداره چرا قول عمل دادی؟ مادر همون بازیگره اس؟

سرمو به تایید تکون دادم و ماتم گرفته به صورت دکتر زل زدم .

بدون هیچ حرفی نگاهم کرد و بعد از چند دقیقه گفت :

_همه شرایط رو مو به مو به پسره بگو رضایت داد که عمل میشه نداد هم که هیچی ، پس فردا عمل کردیم خواستیم جنازه تحویل بدیم یقمون رو نگیره ، از مادرش هم رضایت کتبی بگیر نمیخوام اول کاری بی گدار به اب بزنی و دو سال نشده گوشه زندان ببینمت ، میدونم فکر میکنی به قانون و تبصره ولی وقتی طرف بازیگره خرش میره حتی بدون دلیل هم میتونه اعدامت کنه .

نگاهی به ساعت روی دیوار انداختم و رو به دکتر گفتم :

_ نیم ساعت دیگه قراره با مادرش بیاد ببینیم چی میشه .
پرونده رو برداشتم و از اتاق بیرون اومدم .
چجوری بهش بگم وقتی پیش هر کی رفته جوابش کرده ، خدایا الان همه امیدش به منه چیکار کنم؟ عجب غلطی کردم بهش گفتم بهم اعتماد کنه .

بهار

ناباور به زنی که روبروم ایستاده بود زل زده بودم ، باورم نمی شد کسی که فرشته زندگی من بود مادر امیرعلی باشه ، کسی که کمکم کرد الان اینجا باشم و سرمو بالا بگیرم و با غرور راه برم . کسی که همه زندگی منو می دونست حتی قصه علاقه ام به پسرش رو ، چرا هیچ وقت نفهمیدم چرا نگفت .؟
من همه چیز رو گفته بودم حتی اون بوسه رو..!

لبخندی به چشمای نگرانم زد و گفت :

_ می دونستم موفق میشی ، میدونستم رو پسرمو کم میکنی .

ترسیده خودمو عقب کشیدم که امیرعلی پرسید :

_ چی میگی مامان؟

نگاه گذرایی به قیافه ام انداخت و لب باز کرد جوابشو بده که خودمو داخل اتاق پرت کردم و در و بستم ..!

قلبم تند تند به سینه ام می کوبید ، حتی فکر اینکه امیرعلی بفهمه کی بودم قلبم رو از کار می انداخت ..؟

انقدر وحشت کرده بودم که سرم داشت گیج می رفت ..!

نمیخواستم باز تحقیر بشم نمیخواستم باز پوزخند مسخره اش رو ببینم ..!

تقه ای به در اتاق خورد خودم رو عقب کشیدم و پشت به در ایستادم ..!

صدای قیژ قیژ در نشون میداد که اومدن داخل ..!

نفسم رو بیرون فرستادم و سعی کردم عادی باشم نباید انقدر ضعیف خودمو نشون میدادم حتی اگه با وجود مادرش همه نقشه هام به باد رفته بود نباید نشون میدادم باید عادی رفتار می کردم ..!

نفس عمیقی کشیدم و چرخیدم که سینه به سینه امیر علی شدم..!

بهار

لبخند پررنگی روی لباش بود و چشماش برق میزد ، اب دهنشو قورت داد و کش دار گفت :

_ پس اون دخمله تو بودی؟

نگاهمو به جای دیگه دوختم چرا من هیچ وقت شانس ندارم خدا..!

سرشو نزدیک تر اورد و با لحن طلبکاری گفت :

_ گفتم آشنا میزنیا ، حواسم جمع نبود وگرنه مگه میشه ادم کسی و که بوسیده یادش بره ..!

داغ شدن گونه هام رو به وضوح حس کردم مطمئنا الان سرخ شده بودن ..!

دل و رودم به هم می پیچید و حس تهوع سر تا سر وجودم رو گرفته بود ..!

چشمام تنگ شده بود و دلم یه لیوان اب میخواست واسه لبای خشک شده ام که حتی با زبون هم تر نمیشد ..!

رنگ سرخ کمکم از روی گونه هام ناپدید شد و قیافه ام رو به زردی رفت …!

رنگ شیطنت از چشماش محو شد و با نگرانی گفت :

_ حالت خوبه؟

اشاره ای به لیوان اب روی میز کردم و کنار دیوار سر خوردم و روی زمین نشستم ..!

لیوان اب رو به لبای خشک شده ام نزدیک کرد و زیر لب گفت :

_ یه بوس بود فقط ، خوبه کار دیگه ای نکردم

بهار

لیوان آب رو یک نفس سر کشیدم ، انگار همین کافی بود تا آتیش درونم خاموش بشه و بتونم خودم رو جم و جور کنم ..!
دستمو به دیوار گرفتم و بدون توجه به نگاهش از جا بلند شدم .
چند قدمی ازش فاصله گرفتم که اونم بلند شد .
نگاهی به اطراف انداختم و با لحن جدی پرسیدم :
_ مادرتون کجاست؟
شونه ای بالا انداخت و دستشو چندبار به ماتحتش کوبید ، به تبعیت ازش نگاهی به روپوشم انداختم …
با صدای پایین اومدن دستگیره در اتاق چشم از روپوش خاکی شده ام گرفتم و نیم نگاهی به مادرش انداختم ..
دلگیر بودم انتظار نداشتم به این سرعت به گوشش پسرش برسونه کی بودم .
لبخند زورکی زدم و به صندلی اشاره کردم :
_ بفرماید داخل
به سمت میزم رفتم و بدون توجه به دو جفت چشمی که با تعجب نگاهم می کرد پرونده رو برداشتم ..!
بعد از چند ثانیه انگار بیخیال شدن … هر دو با قدم های اروم جلو اومدن و نشستن ..!
سرمو بالا گرفتم و خیره به چشمای که سالهاست می شناسم گفتم :
_ نمیخوام حاشیه برم یه راست میرم سر اصل مطلب ، من پرونده شما رو به همکارام نشون دادم ، بیماریتون خیلی پیشرفت کرده همه مخالف عملن اما نظر من متفاوته بنظرم اگه اعتماد کنید و نترسید همه چیز خوب پیش میره .
دهنم برای ادامه حرف باز بود که صدای بَمش تو اتاق پیچید :
_ یعنی شما میگی من مادرمو بسپرم دست دکتری که مدرکش هنوز بوی جوهر میده؟ حالا چهارتا غده چربی برداشتین دلیل نمیشه فکر کنید همه کار ازتون برمیاد.
شروع شده بود هنوز هم یه کودن بی مغز بود ، درک نمی کردم الان وضعیت مادرش براش مهمه یا کوبیدن من..!
از روی صندلی بلند شدم ، میز رو دور زدم و دقیقا روبروش ایستادم ، پرونده رو از روی میز برداشتم و به سمتش رفتم .
مچ دستش رو گرفتم و پرونده رو کف دستش گذاشتم و گفتم :
_ از همون روز اول افسارتو نبستم که الا و بلا بیا پیش من این پرونده اینم مادر محترم در هم که بازه بفرمایید …

بهار

لب پایینش کش اومد و گفت:

_ چیزی که زیاده دک..

پریدم وسط حرفش و مغرورانه گفتم :

_ اره روز اولم که اومدی همینو گفتی ولی رفتی فرداش خر کش کننان برگشتی گفتی من بخاطر مادرم جلوت زانو میزنم .

مکثی کردم و گفتم :

_ فکر بدی هم نیست برو دکتر پیدا کن ، اگه باز برگشتی باید زانو بزنی اونم نه اینجا ، اون بیرون جلو همه ..!

زد زیر خنده و زیرلب گفت :

_ عقده ای میخوای تلافی ده سال پیش و دربیاری؟ اونم با زور؟ تقصیر خودت بود من که مجبورت نکردم بیایی التماس کنی بگی دوست دارم ، ولی بد هم جوابت و ندادم همینکه گذاشتم لب…

_ بــســـه امــیــرعـلـی

با صدای داد خاله انگار تازه متوجه شدم اونم اینجا هست و من دارم چه رفتار مزخرفی از خودم نشون میدم ..!

پرونده رو از دست امیرعلی کشیدم و با شرمندگی گفتم :

_ ببخشید خاله ..

چشم غره ای به پسرش رفت و با عصبانیت گفت :

_ پاشو برو بیرون ، از کی تا حالا وکیل وصی من شدی؟ هنوز چِل نشدم که تو برای مرگ و زندگیم تصمیم بگیری.

نفس عمیقی کشید و رو به من که با نیش گل گشاد به امیرعلی نگاه می کردم گفت :

_ توام بسه هی هیچی نمیگم جلو چشمام پرونده پرت میکنی که پیش هر کی میخوای ببر؟ مگه کیسه برنجم؟ خجالت نمیکشی؟ من تو رو بزرگ کردم انقدر حق به گردنت ندارم که به جای اینکه جلوم دولا راست شی یه لیوان اب بدی دستم دست زدی به کمرت میگی اینم ننه ات بردار ببر؟

از جا بلند شد و بدون توجه به ببخشید گفتنای من از در بیرون رفت ..!

متعجب به امیرعلی که بیخیال روی صندلی لم داده بود گفتم :

_ مادرت رفت پاشو برو بیرون ..!

دکمه بالای پیراهنش رو بست و با ابروی بالا رفته گفت :

_ ببین فکر کردم اگه قرار باشه ده سال پیش جبران بشه خب جای منو تو عوض میشه دیگه ، من التماس میکنم. تو رد میکنی ! بعد هم ماچ میکنی چطوره؟

بهار

پرونده رو روی میز گذاشتم و گفتم :

_ الان وقت لودگی نیست ، هر چی بیشتر دست رو دست بزاری فقط مادرت رو به مرگ نزدیک میکنی ..!

دستای شل شده اش مشت شد و شیطنت نگاهش رنگ باخت …!

_امیرعلی :چقدر به خودت مطمئنی؟
واقعا میتونی کاری کنی یا فقط گفتی دل خوشش کنی؟

پشت بهش ایستادم و گفتم :

_ من به خودم مطمئنم وقتی بیمارم بهم اعتماد کنه ، قرار باشه هر وقت چشمت بهم می افته ده سال پیش و به روم بیاری و به هر بهونه ای اعتبارم رو زیر سوال ببری نه نمیتونم کاری کنم ..!

دستی به یقه بسیجی شده اش کشید و درحالی که می خندید گفت :

_ حرفای من هیچ ربطی به چندسال پیش نداره ، راستش با اینکه مامان هم گفت من واقعا تو رو یادم نمیاد ، حتما برای تو خیلی جذابه که همش جلو چشماته ، شاید منم بودم در عین کور و کچلی یکی ببوستم برام جذاب می شد ..!

باز نیش زده بود نمیدونم چه لذتی داشت براش تحقیر کردن ، رد نگاهم روی انگشتای کشیده دست چپش بود جای اون حلقه کذایی که همیشه دستش بود خالی بود ، گفته بود نامزد داره ، ده سال پیش گفته بود و اتیشم زده بود ، شاید الان جاش بود به روش بیارم شاید الان میتونستم به این طناب کهنه وصل بشم و اتیشش بزنم :

_ شاید واسه همین رفت

متعجب گفت :

_ کی؟

پوزخندی زدم و گفتم :

_ همون که التماس کردی بمونه ولی رفت ، شاید بخاطر همین اخلاق گندت بود که رفت یه جا گفته بودی عسل اره درسته اسمش عسل بود ، انقدر زهرمار بودی که به مزاجش نساختی اونم ولت کرد ، شدی یه ادم عقده ای که حرص پس زدنش رو سر بقیه درمیاره ..!

رنگ سفیدش رو به سرخی میزد انقدر فشارش بالا رفته بود که روی مرز ترکیدن بالانس میزد ، دستای مشت شده اش بالا اومد و دور گردنم حلقه شد و…

بهار

فشار دستاش دور گردنم هر ثانیه بیشتر می شد انقدر که نفسای خش دار هم اون لحظه آرزو شده بود برام .
چشمای از کاسه دراومده ام داشت روی هم می افتاد ک دستاش از دور گردنم شل شد و روی بازوهام نشست ..!
سر پایین افتاده ام رو بالا گرفت و لب زد :
_ نفس بکش .

دردم نفس کشیدن نبود انقدر ترسیده بودم که اگه نگرفته بودم پخش زمین می شدم ..!
نگاهشو به صورت سرخ شده ام انداخت و گفت :

_ وقتی میدونی برات گرون تموم میشه چرا میگی؟ خوشت میاد اینطوری به نفس نفس بندازمت؟

دستاشو از دور بازوهام پس زدم و در حالی که تلو تلو میخوردم با صدای ضعیفی گفتم :

_برو بیرون

بدون توجه بهم خم شد لیوان اب روی میز و برداشت و به سمتم گرفت و گفت :

_ بیا بخور

لیوان اب رو از دستش گرفتم و محکم روی زمین کوبیدم ، نگاهمو به چشمای متعجبش دوختم و با همه توانم داد زدم :

_ گمشو بیرون عوضی بــرو

قدمی به عقب برداشت که در اتاق محکم باز شد و صدای نگران ماهگل بود که تو اتاق پیچید :

_ بهار

نگاهشو از صورت وحشت زده ام گرفت و به لیوان خرد شده زیر پاهام دوخت..!

با قدم های بلند جلو اومد و بدون توجه به امیرعلی که نگاهش می کرد بازوم رو گرفت و مجبورم کرد روی صندلی بشینم ..!

دستای یخ زده ام رو بین دستاش گرفت و پرسید :
_ چیشده عزیزم؟ چرا صورتت قرمز شده خوبی؟
لب باز کردم جوابشو بدم که حرف امیر علی مانع شد :
_ داشتم بهش تنفس مصنوعی میدادم قرمز شد زیاد نگران نباشین حالش عالیه ..!

بهار

دو روز بعد

بعد از اون روز دیگه امیرعلی رو ندیدم ، خاله به تنهایی کارای عملش رو کرده بود و بستری شده بود .

نگاهمو به چشمای ماهگل دوختم و گفتم :
_ خیلی استرس دارم ..!

لیوان چای رو جلوم گذاشت و با بیخیالی پاشو روی پاش انداخت

_ماهگل : هر چی بیشتر استرس داشته باشی بیشتر گند میزنی ، تو از پس بدتر از اینا هم براومدی ، من مطمئنم تو فقط بخاطر امیرعلی استرس داری نه عمل !

از روزی که امیرعلی اون حرف مزخرف رو زده بود ماهگل عوض شده بود چپ و راست هی اسمش رو می اورد و می گفت عاشقش شدی تو انقدر اسمشو تکرار کرده بود که به اسمش آلرژی گرفته بودم ..

کلافه نگاهم و ازش گرفتم و گفتم :

_ شاید عملش نکنم بسپرمش به دکتر ستاری ، به خاله هم گفتم خیلی ناراحت شد .

سرشو با تاسف تکون داد

_ماهگل : واقعا خیلی بیشعوری چرا گناه پسر رو به نام مادرش مینویسی؟ بعدم کاش حداقل باهات غریبه بود! اصلا حواست هست؟ اگه این زن نبود تو هم الان اینجا نبودی و با غرور روی این صندلی جا خوش نکرده بودی …

لب باز کردم بپرم بهش که صدای زنگ گوشیم بلند شد …

با تعجب به شماره ناشناسی که روی صفحه گوشیم خودنمایی می کرد خیره شده بودم کی بود؟

صدام رو صاف کردم و تماس رو برقرار کردم :

_ بله؟

_ امیر علیم .

ابروهامو در هم کشیدم و با تشر گفتم :

_ شماره منو از کجا اوردی؟

منتظر جوابش بودم که صدای خش دارش تو گوشم پیچید

امیرعلی : میخوام ببینمت ، همین الان

بهار

منتظر جلوی در بیمارستان ایستاده بودم انقدر کنجکاو شده بودم که بدون هیچ دلیلی قبول کرده بودم ببینمش.

غرق افکارم بودم که ماشینی جلوی پام ترمز زد ، ترسیده قدمی به عقب برداشتم که شیشه دودی ماشین پایین کشیده شد

_ سوار شو

با تعجب نگاهش کردم سوار شم؟ چه بیشعور !
ابروهامو درهم کشیدم و قدم دیگه ای به عقب رفتم ..!

بعد از چند دقیقه بالاخره راضی شد از ژست مغرورانه اش دست بکشه و پیاده شه .

ماشین و دور زد و در و برام باز کرد ، با دستش اشاره ای به در باز شده ماشین کرد و گفت :

_ میخوای کولت کنم؟

پشت چشمی نازک کردم و سوار شدم خیلی دلم میخواست یه چی بپرونم حالش گرفته شه ولی بیخیال شدم … همینکه مجبور شد پیاده شه کافیه دور از ادب بود اگه بهش می گفتم خر .

***

ماشین رو جلوی یه کافه پارک کرد

_امیرعلی : پیاده شو

_ اینجا چرا ؟ هر حرفی داری همین جا بزن .!

کلافه نگاهم کرد :

_امیرعلی : چرا اینجا نه؟ مگه کافه چه مشکلی داره؟

_ میخوای جلب توجه کنی؟

محکم زد به پیشونیش :

_ امیرعلی : آخ اصلا حواسم نبود ، خوبه تو حواست هست میدونی من هر جا برم ولم نمیکنن ..!

چینی به دماغم دادم و گفتم :

_ مگسا رو هر چی فکرشو بکنی میشینن ، فرقی براشون نداره

بهار

به پوزخند گوشه لبم خیره شد و با دلخوری گفت :

_امیرعلی : خیلی وقیحی ، خدایی رو این ادبیاتت یکم کار کن خانم دکتر.

_ الان منو آوردین اینجا درمورد ادبیاتم حرف بزنین؟ من مریض دارم وقت یاوه گویی ندارم کار مهمی باهام ندارین برم..!

اروم خندید و روشو ازم گرفت ، چقدر حرص خوردنش لذت بخش بود میدونستم چقدر داره تودلش فحشم میده اما مهم نبود همین که میتونستم حالشو بگیرم خیلی برام لذت بخش بود .

کلافه شیشه ماشین رو پایین کشید ، نفس عمیقی کشید و با ارامش ظاهری گفت :

_ چرا خودت عملش نمی کنی؟ تو که نمی تونستی چرا بهش امید دادی؟ میخوای تلافی ده سال پیش رو سر مادرم دربیاری؟

نگاهمو به چشماش دوختم ، دلم میخواست ساعتها بشینم و خیره خیره نگاهش کنم ، نسبت بهش تنفر داشتم اما فقط لحظه ای ، کافی بود چند دقیقه بگذره که چشمام خمار بشه و دنبال راهی واسه خیره شدن باشه ..!

نفس حبس شده ام رو بیرون فرستادم و گفتم :

_ خیلی خودت رو مهم تلقی می کنی ، اینکه نمیخوام عملش کنم ربطی به ده سال پیش نداره ، تا دیروز چک و چونه میزدی که چطوری بهت اعتماد کنم مادرمو بدم دستت الان میگی چرا عملش نمی کنم؟

دستاشو دو طرف سرش گذاشت و محکم فشار داد :

_ عملش کن ، حالش خوب بشه نامردم اگه هر کار گفتی نکنم ، اصلا جلوی همه ازت خواستگاری میکنم چی بهتر از این که زن کسی بشی که دوسش داری ها؟

 

admin

چشمانی داشته باش که بهترین ها را می بیند، قلبی که بدترین ها را می بخشد، ذهنی که بدی ها را فراموش می کند و روحی که هرگز ایمانش را نمی بازد

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

کدبازان