codebazan

رمان سکانس عاشقانه

رمان سکانس عاشقانه پارت ۳

 

بهار

نگاهمو به قیافه حق به جانبش انداختم و زدم زیر خنده ، شیشه ماشین رو پایین کشیدم و سرم رو بیرون بردم ..

پیشنهادش ناگهانی بود درست همون چیزی بود که میخواستم ، ولی قرار نبود خودمو سبک کنم و مثل ترشیده ای که منتظر شوهرِ نیشمو براش باز کنم ..!

_امیرعلی : انگار خیلی هیجان زده شدی داغ کردی ، میخوای کولر رو روشن کنم.!؟

چترهای به هوا سیخ شده ام رو که مثل شاخ جلوی سرم مانور میدادن زیر شال فرستادم و بعد از چند ثانیه مکث گفتم :

_ نه ، گرمم نشده سرمو اوردم بیرون که بالا بیارم ، اگه خیلی ناراحتی میتونم حجم معده ام رو تو صورتت خالی کنم مشکلی که نیست؟

سرمو به طرفش چرخوندم ، لبخندی به قیافه جمع شده اش زدم که گفت :

_ پس میخوای چیکار کنم؟ شرطت چیه؟

_ من سر مرگ و زندگی ادما شرط بندی نمیکنم ، اونم کسی که خیلی دوسش دارم ، اینکه از شانس بد تو پسرش از اب دراومدی از علاقه من نسبت به خاله ذره ای کم نمیکنه ..

_امیرعلی : ببین باشه قبول شما شرط بندی نمیکنی مادرمو دوست داری ولی بیا قول بده زندگی مادرم رو برگردونی منم واسه جبران هر کار بگی انجام میدم ..!

زیادی داشت اصرار می کرد انقدر که وسوسه ام می کرد زندگیشو ازش بگیرم ، دلم میخواست فقیر بودن رو حس کنه دلم میخواست بفهمه همه برو بیایی که بین ادما داره فقط بخاطر پولشه وقتی نباشه وقتی نداشته باشه اندازه یه پشه هم براشون ارزش نداره ..!

_ حاضری همه اموالت رو از دست بدی ولی مادرت زنده بمونه؟

بهار

کف دستشو اروم روی فرمون کوبید و با لبخند کوتاهی که از حرص روی لباش جا خوش کرده بود گفت :

_ این نامردیه! ، بعد از عمل کجا ببرمش؟ وسط خیابون؟ یا خانه سالمندان ؟

نفس عمیقی کشیدم و خیره به چشمای طلبکارش گفتم :

_ پس چرا سینه سپر میکنی که اره هر کار بگی میکنم واسه جبران …

کلافه سرشو به پشتی صندلی تکیه داد :

_امیرعلی : نمیدونم دیونه شدم ، پشیمونم از ده سال پیش از واکنش چند روز پیشم ، کاش اصلا به روی خودم نمیاوردم ، تو میگی من سر زندگی مریضم شرط بندی نمیکنم اما چشمات اینو نمیگن انگار شرط داری ولی نمیتونی بگی .

_ سر حرفی که زدی هستی؟

زبونش رو روی لب پایینش کشید و با صدای بم شده ای گفت :

_ هستم ولی ،

مکث کوتاهی کرد و ادامه داد :

_ بدون هیچ عشق و علاقه ای تا ابد ..

عاشقش بودم انقدر که حاضر بودم چشم بسته قبول کنم ، از نظر بقیه خریت بود اما من فقط حس تنفرم روی زبونم می چرخید کی میدونه این ده سال فقط با فکرش شبم رو صبح کردم ، کی میدونست واسه جدایش از اون دختره چقدر دعا کردم ، قلبش رو نمیخواستم اما همینکه مال من میشد بس بود همین کافی بود ..

بهار

حس خوبی نداشتم هر چی میخواستم عقلم رو متقاعد کنم تن به این خواسته احساسی بده غیر ممکن بود .

حالم مثل وقتای بود که با عشق غذا درست می کردم اما موقع خوردن که می رسید هر چقدرم خوشمزه بود دلم نمیخواست بهش لب بزنم .

الان درست شرایط همین بود همه چیز داشت درست می شد ، اما من دلم نمیخواست قبول کنم ..

به امیرعلی که بیخیال مشغول چک کردن گوشیش بود زل زدم ، یه بازیگر بود فوقش بعد از یکسال که همه چیز ختم و به خیر شد چمدونم رو میزاره دم در و برمیگردونه سر جای اولم ، اون موقع دیگه نمیتونم پشیمون بشم …

من همیشه بهترین تصمیم هارو می گرفتم ، من یاد گرفته بودم هیچ وقت از روی احساس تصمیم نگیرم هیچ وقت اشتباه ده سال پیش رو نکنم..

کیفم رو از روی پاهام چنگ زدم و در ماشین و باز کردم و پیاده شدم … انقدر غرق گوشیش شده بود که حواسش بهم نباشه ..

***

دستی برای ماشینای که با سرعت ازم عبور میکردن بالا کردم که پیکان سفید رنگی جلوی پام ترمز زد .

قدمی به جلو برداشتم سوار شم که کیفم به عقب کشیده شد ، با ترس به عقب چرخیدم که با دیدن امیرعلی سر جا میخکوب شدم ، چه قدر زود متوجه شده بود …

_امیرعلی : منو مسخره کردی؟

_ نه پشیمون شدم نمیخوام باهات ازدواج کنم .

عینکشو از روی چشماش برداشت و با تعجب گفت :

_ چی؟

ابروهامو در هم کشیدم و شمرده شمرده گفتم :

_ نمیخوام با شما ازدواج کنم اقا پشیمون شدم ..

بهار

زیر لب جهنمی حواله ام کرد و با عصبانیت داد زد :

_ نمیخوای عملش کنی؟

_ گفتم که عملش میکنم ، ولی باید بدونی تعهدی نمیدم چون مرگ دست من نیست من فقط همه تلاشمو میکنم میفهمی؟

دستشو پشت گردنش کشید :

_ خودم میرسونمت ..!

دستمو جلوی سمند زرد رنگ تکون دادم که ایستاد .. به سمت امیرعلی چرخیدم و گفتم :

_ لطف دارین ولی خودم میرم نمیخوام آبروم با در کنار شما بودن از بین بره ..!

اشاره ای به پسری که با فاصله کم داشت فیلم می گرفت کردم و سوار ماشین شدم ..!

***

خیره به دستای چروکیده شده دکتر ستاری گفتم :

_ من میترسم ، میتونم دستیارتون باشم موقع عمل؟ جای دکتر ابراهیمی!

شکلات کاکائویی روی میزش رو برداشت و داخل دهنش گذاشت ، اب دهنمو قورت دادم و سعی کردم خودمو کنترل کنم ..اخه لعنتی چرا تعارف نمیکنی ..

_ باید با ابراهیمی حرف بزنم ، اگه قبول کرد مشکلی نیست در هر صورت خودتو اماده کن واسه فردا ..!

بدون نگاه به دهن جمع شدش که با لذت داشت اون شکلات رو میمکید ، تشکر زیر لبی کردم و از جا بلند شدم ..

چند قدمی در بودم که گفت :

_ اگه عمل خوب بود به این پسره امیرعلی میگم واسه تشکر یه کامیون شکلات واست بخره که نگات تو حلق مردم نباشه و کوفتشون نکنی ..

بهار

بالاخره روز عمل رسیده بود ، استرس داشتم اما با همه وجودم تلاش می کردم اروم باشم ، صدرصد اگه ستاری اینطوری می دیدم اجازه نمیداد دستیارش باشم ..!

صورت عرق کرده ام رو پاک کردم و از اتاق بیرون اومدم ..

چند قدمی اتاق خاله بودم که چشمم به امیرعلی افتاد مثل مرغ سر کنده بالا و پایین می پرید و سعی در متر کردن سرامیکای کف بیمارستان داشت ..!

به اب سرد کن کنارم نگاه چپی انداختم و با دودلی لیوان یک مصرف رو پر کردم ..

اروم اروم نزدیکش شدم ، سر راه متر کردنش ایستادم که از حرکت ایستاد ، لیوان اب رو جلوی صورتش گرفتم و گفتم :

_ وقتی قیافه اتو دیدم بیخودی منم استرس گرفتم ، من که گفتم مطمئنم همه چیز خوب پیش میره ..

انگشت اشاره ام رو جلوی صورتش گرفتم و همراه با دایره های فرضی که می کشیدم گفتم :

_ با این چرخ زدنت فقط رو مخ من راه میری و ارامشم رو به هم میزنی ، نمیخوام وقتی تیغ و دستم میگیرم مثل بید بلرزم . همیشه دکترا همراه بیمار رو اروم میکنن اما الان شرایط فرق داره خودمم همراه بیمارم ، اون مثل مادرمه ..

مکث کوتاهی کردم و گفتم :

_ نذار بترسم ، بهم ارامش بده ، حال من از تو بدتره..

نگاهشو به صورت رنگ پریده ام دوخت و قدمی جلو اومد

_امیرعلی : ارامش از نظر من فقط بغل کردنه حالا که خیلی اصرار داری باشه ..

بدون توجه به لیوان سر پر اب به سمت خودش کشیدم و محکم بغلم کرد ….

بهار

فشاری به سینه اش اوردم و خودمو عقب کشیدم ،
زیر نگاه خیلیا داشتم اب می شدم ، سرمو پایین انداختم ، دست لرزون از هیجانم رو روی روپوش خیسم کشیدم و زیر لب گفتم :

_ این چه کاری بود.؟ببین چطوری نگاه میکنن.

لیوان یک بار مصرف رو تو دستش مچاله کرد و گفت :

_ حواسم نبود

مکثی کرد و ادامه داد :

_ عکس و فیلمش درنیاد بهار

بهار؟ سرم و بالا گرفتم و با اخم توپیدم :

_ بهار؟

نگاهشو از چهره طلبکارم گرفت و خودشو از جلوم کنار کشید و به دیوار چسبید

اشاره ای به اتاق عمل کرد و گفت :

_ برو

بهترین راه الان همین بود نه من جون کلکل داشتم نه اون ، نفس عمیقی کشیدم و در حالی که ایته الکرسی رو زیرلب زمزمه میکردم به سمت اتاق عمل راه افتادم ..

* ۲ ساعت بعد *

نگاه سراسر ذوقم رو به ستاری دوختم :

_ خیلی خوشحالم دکتر همش استرس داشتم از این در چطوری برم بیرون ، اگه شما نبودین قطعا عمل خوب پیش نمی رفت ممنونم ..!

لبخندی گوشه لبش جا کرد و گفت :

_ میخوای خودت به پسرش بگی؟

سرمو به تایید تکون دادم و منتظر نگاهش کردم به در اتاق عمل اشاره کرد و گفت :

_ پس بیشتر معطلش نکن

چشم زیر لبی گفتم و به سمت در اتاق عمل رفتم ، خوشحالی رو با تک تک سلولام حس میکردم انقدر خوشحال بودم که اگه ستاری نبود مثل میگ میگ خودمو از این در بیرون پرت میکردم به امیرعلی برسم ..!

هنوز پام رو از در بیرون نذاشته بودم که جلوم ظاهر شد ، به چشمای قرمز شده اش نگاه کردم که با نگرانی بریده بریده گفت :

_ ما..در..م..

لبخندی به صورت سرتاسر پوشیده استرس زدم و گفتم :

_ عملش خوب بود ..

_امیرعلی: پس چرا داری گریه میکنی؟

دماغم رو بالا کشیدم :

_ اشک شوقه احمق ..واقعا عملش خوب بود فکر

حرفم تموم نشده بود که خودمو روی هوا حس کردم و..

بهار

فشاری به کمرم اورد و ولم کرد

_ امیرعلی : هیجان زده شدم ببخشید

قدمی به عقب برداشتم و با صدای گرفته ای گفتم :

_ خوشت میاد با آبروم بازی کنی؟ ده سال پیش نابود شدم بس نبود؟ دیگه چی از جونم میخوای که جلوی چشمای هزارنفر بغلم میکنی؟ مگه من بهت اجازه دادم؟ به چه حقی دستت بهم میخوره؟ چون بازیگری مشهوری فکر کردی هر غلطی بخوای میتونی بکنی؟ من به خانواده ام چی جواب بدم بگم این مردی که بغلم کرده کیه؟
چه صنمی باهات دارم هان؟

کف دستشو پشت گردنش کشید و دست پاچه گفت :

_ ببخشید ..

نگاه زیر چشمی به جمعیتی که با کنجکاوی پچ پچ میکردن انداخت ، اب دهنشو قورت داد و بعد از مکث کوتاهی گفت :

_ میگم نامزدمی بعد یه مدت میگیم بهم خورده اتفاق خاصی نمیوفته چرا شلوغش میکنی؟

نیشخندی زدم و با تمسخر گفتم :

_ واسه خانواده من اتفاق بزرگیه ، خیلی بزرگ ما رسم نداریم مثل شما همه رو تست کنیم ، دست مالی کنیم ، بعد بگیم جنسش خوب نبود با هم نساختیم جدا شدیم، ازت شکایت میکنم..!

چشمای سرخ شده ام رو ازش گرفتم و بدون توجه به نگاه متعجبش به سمت اتاقم راه افتادم ..!

بهار

حدودا ۴ ساعت گذشته بود که چپیده بودم تو اتاقم ، هر ثانیه که اینستاگرام رو چک می کردم ، فیلم و عکس با تیترای مختلف جلوی چشمام رژه می رفت ، عکسم زیاد مشخص نبود تنها چشم و ابروم معلوم بود ، اما همه اجدادم چشم و ابروی منو از بر بودن کافی بود این عکسو ببین تا زندگی و برام زهر کنن ، همه آبروی که با زحمت جمع کرده بودم یه شبه به فنا می رفت ، چه به حال مامان؟ هزارتا حرف پشت سرمون درمیارن ..

فشاری به شقیقه هام اوردم و کلافه سرمو روی میز کوبیدم خدایا این چه مصیبتی بود انداختی تو پاچه ام؟

پیج اینستاگرامی که به اسم خودم نبود رو باز کردم ، وارد صفحه امیرعلی شدم ، دست لرزونم رو روی اخرین پستش فشار دادم ، عکسی که پخش شده بود رو گذاشته بود و زیرش نوشته بود :

(فکر نمیکنم بغل کردن نامزدم گناه باشه ، چه خوبه به مسائل خصوصی هم احترام بزاریم )

زیر لب کثافتی نثارش کردم و گوشیم رو روی میز پرت کردم ، که تقه ای به در اتاق خورد و صدای ظریف مامان از پشت در به گوش رسید :

_ بهار مامان جان باز کن منم.

پای چپم از استرس می لرزید و نمیتونستم پاشم ، چجوری در و باز کنم؟ چطوری تو چشمای پر از سوالش نگاه کنم؟ چی جواب بدم؟ حتما تا الان عمه ها پاشنه در خونه دراورده بودن که مجبور شده بیاد بیمارستان ..!

بهار

به هر زحمتی بود خودمو به در اتاق رسوندم ، کلید و تو در چرخوندم و پشت به در ایستادم ، صورتم رو بین دستام گرفتم و با باز شدن در زدم زیر گریه و با هق هق گفتم :

_ بخدا من گناهی ندارم ، اون عوضی بغلم کرد من حتی دستم بهش نخورد ، خودت عکسو نگاه کن ببین چشمام چطوری مثل وزغ شده بخدا مامان من هیچ گناهی ندارم …

نگران از اینکه چرا هیچ حرفی نمیزنه
سرمو کج کردم و به طرفش چرخیدم ، کف دستام رو از روی چشمام برداشتم و اروم پلک زدم ، امیرعلی و مامان تو چهارچوب در ایستاده بودن ، دماغم رو بالا کشیدم و رو به مامان که لب گزیده نگاهم میکرد غریدم :

_ اینو واسه چی با خودت اوردی؟

ابروی بالا انداخت با چشم غره گفت :

_ بشین حرف بزنیم ، مسئله ای نیست که با بچه بازی شما دو نفر بشه حلش کرد ..

اشاره ای به امیرعلی کرد و همراه با هم روی صندلی نشستند ..

در اتاقم رو بستم و باز قفلش کردم ، اب دماغم رو بالا کشیدم و کنار مامان نشستم ، نگاه پر از شماتتم رو به امیرعلی دوختم و خطاب به مامان گفتم :

_ برداشته همه جا پر کرده نامزدمه ، اگه بابابزرگ بفهمه زنده ام نمیزاره مامان ..

دست یخ زده ام رو تو دستش گرفت و رو به امیرعلی که با شرمندگی سرش رو نزدیک خشتکش برده بود گفت :

_ میگیم نامزدین مامان جان بعد یه مدت میگیم نساختین با هم جدا شدین ..!

_ اونوقت نمیگه این چجور نامزدیه که بغلت کرده؟ بدون اجازه من نامزد کردی؟ بنظرت زنده به گورم نمیکنه؟

مامان کلافه نفسشو بیرون فرستاد که امیرعلی به حرف اومد :

_ چرا نامزدی صوری ازدواج کنیم ، من دوست دارم ، به عشق در یک نگاه اعتقاد داری؟

بهار

با تمسخر نگاهش کردم و گفتم :

_ نه اعتقاد ندارم ، با کدوم نگاه یه دفعه عاشقم شدی خودم خبر ندارم؟

چشم ازش گرفتم و رو به مامان گفتم :

_ چیکار کنیم مامان؟

کیف چرمش رو روی شونه اش انداخت و گفت :

_ پاشو بریم خونه ، یه دلیل براش جور میکنیم این چندسال چه حمایتی ازشون دیدیم که نگران این اتفاق باشیم؟
اینکه یه نفر عقلش قد نداده درست برخورد کنه مگه تقصیر توِ دخترم ..؟

اروم دستشو روی شونه ام زد و ادامه داد :

_ پاشو قشنگم وسایلتو جمع کن بریم چند روز هم مرخصی بگیر از این هیاهو فاصله بگیر..

از نحوه برخورد مامان کیلو کیلو قند تو دلم اب میشد و پشت چشم برای امیرعلی نازک می کردم ، انقدر متعجب شده بود که پلک زدن یادش بره ، لب پایینش رو تو دهنش کشید و بعد از چند دقیقه مکث گفت :

_ من چی؟

منتظر به دهن مامان چشم دوختم ، نمیدونستم چی میخواست بهش بگه که از سر تا پاشو اسکن می کرد

_ شما برو دنبال نامزدی بگرد که معرفیش کردی ، عشق در یک نگاهتم حواله خاطرخواهات کن دختر از سر راه نیاوردم تقدیم علاقه یه روزه شما کنم ..!

admin

چشمانی داشته باش که بهترین ها را می بیند، قلبی که بدترین ها را می بخشد، ذهنی که بدی ها را فراموش می کند و روحی که هرگز ایمانش را نمی بازد

‫3 دیدگاه ها

  1. خیلییی خوشم میاد ع رمانش♡~♡
    فق جان مادرتون عین بقیه رمانا یهو تر نزنین تو پارتا
    صد سال صد سال بشه :|||💕

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

کدبازان