codebazan

رمان سکانس عاشقانه

رمان سکانس عاشقانه پارت ۴

 

بهار

بعد از رفتن مامان به امیرعلی زل زدم و با لحن طلبکارانه ای گفتم :

_ چیه برو بیرون

آستین تا شده اش رو باز کرد و با حرص گفت :

_ یه جوری با ادم برخورد میکنن انگار بهت تجاوز کردم الانم یه بچه تو دامنته ، کل خطای من یه بغل کردن بود ، اونم انقدر هیجان زده شدم کنترلم رو از دست دادم وگرنه مگه مریضم بیام تو رو بغل کنم؟ صدتا مثل تو واسه اینکه من بغلشون کنم جون میدن ، اما مهم اینه من دنبال یه ادم خاص می گردم …

نیشخندی روی لبام جون گرفت :

_ خاص مثل عسل اره؟

ابروهاشو تو هم کشید و با ته رگه ای از عصبانیت گفت :

_ رو مخم راه نرو همینطور که هیجان زده میشم دست به هر کاری میزنم ، وقتی عصبانی بشم بدتر میشم انقدر که خسارتی که به جونت میزنم جبران ناپذیر باشه ..!

ابروهام رو بالا کشیدم و گفتم :

_ برو بیرون تا رو مخت راه نرم ، مثل کنه چسبیدی به مادرم اومدی داخل که چی فکر کردی دلم برا ریختت تنگ شده؟

گوشیش رو از روی میز برداشت و از جا بلند شد :

_ حتی لیاقت نداشتی نامزدم معرفیت کنم ، امثال تو جوگیرن جنبه ندارن وقتی به جای میرسن فکر میکنن گوه مهمی شدن غافل از اینکه همون نکبت قبلا ، تو برای من هنوز همون گل فروشی هستی که اون روز از دو کیلو متریت هم بوی گندت حالمو بد میکرد احمق

بهار

حرفاش سنگین بود انقدر که نفسم بالا نیاد و خفه خون بگیرم ، دستی به پشت گردنش کشید و نیم نگاهی به صورت مات و مبهوتم انداخت ..

نفس عمیقی کشید و جلو اومد !

_ ببین تو منو میشناسی وقتی عصبی میشم دهنم باز میشه نمیدونم چی میگم نمیدونم طرفم کیه فقط میگم ، از نقطه ضعفای که تو سرمه استفاده میکنم تا طرف مقابلم رو له کنم ..

گوشیش رو زیر چونه ام گذاشت و سرم رو به طرف خودش چرخوند و ادامه داد :

_ وقتی میگم عشق در یک نگاه بحث این چند روز نیست ، ده سال پیشه …

صفحه گوشیش رو روی لبام کشید :

_ اولین کسی که بوسیدمش ، عاشقش شدم …. بعد از اون روز هر گل فروشی میدیدم یقه اش و میگرفتم که فلانی رو میشناسی ، اسم لعنتیتم بلد نبودم که ادرس قد و قیافه میدادم ..روز اولی که اینجا دیدمت شناختمت ، اما همه سعیمو کردم خودمو بزنم به نفهمی …

قلبم تند تند میزد و از هیجان سرخ شده بودم ، چرخیدم فاصله بگیرم که بازوم رو گرفت و عقب کشیدم ، به صورت قرمز شده ام خیره نگاه کرد و گفت :

_ ابراز علاقه نکردم که تهش بری لب پنجره به اسمون نگاه کنی

صورتشو نزدیک تر اورد و با صدای ارومی گفت :

_ میخوام ببوسمت ولی جراتشو ندارم ، الان فقط میخوام بغلت کنم انقدر که این ده سال دلتنگی رو از دلم دربیاره ..

دستشو دور کمرم حلقه کرد و محکم به خودش چسبوندم و..

بهار

دستای یخ زده ام روی سینه اش بود و با اندکی زور سعی داشتم ادای دخترای باحیا رو دربیارم و خودمو از بغلش بیرون بکشم ..اگه روم میشد همینجا انقد بوسش میکردم خفه شه حیف که نمیخوام خودمو سبک کنم ..

دستمو زیر سرش بردم و سعی داشتم سرشو از روی شونه ام جدا کنم :

_ شونه ام درد گرفت ..

بالا تنه خم شده اش رو عقب کشید و با چشمای روی هم افتاده ای گفت :

_ خجالت نکش بغلم کن منکه میدونم تو دلت چی می گذره ، عاشق حس و حال عشقشو میفهمه مگه نه؟

متفاوت بود با امیرعلی که من میشناختم ، اونی که من تو ذهنم ساخته بودم یه گند اخلاق بود که هیچ وقت نمیتونه کسی و بغل کنه یا حرف عاشقانه بزنه ..

صدای خش شده ام رو صاف کردم :

_ الان مامانم میاد ، خیلی وقته منتظره برو عقب ..

دستش رو از دور کمرم عقب کشید و با ته چهره ای اخمو که سعی در پنهان کردنش داشت به چشمام زل زد ..

بهش برخورده بود ، ابراز علاقه کرده بود اما ناز کرده بودم ناز کشیده بود ، اما کم بود! با بغل و دوست دارمی ساده نباید وا میدادم …

بهار

خم شدم و کیفم رو از روی مبل برداشتم ، اشاره ای به در اتاق کردم و بدون اینکه نگاهش کنم گفتم :

_ من مادرم منتظرمه..

زیر نگاه خیره اش داشتم ذوب میشدم لعنتی حرف نمیزد همینکه خیره نگاه می کرد از صدتا فحش بدتر بود

_امیرعلی : ده سال نسوختم که وقتی ابراز علاقه میکنم واکنشت این باشه ، یه دوست دارم خشک و خالی هم نباید تحویلم بدی؟

کلافه سرمو زیر انداختم خدایا عجب گیری کردم ، باید دوست دارم تحویلش میدادم؟ اخه الان موقعش بود؟

لبای خشک شده ام رو با زبون تر کردم و گفتم :

_ به زور باید بگم دوست دارم؟

_امیرعلی : خجالت میکشی؟ یا هنوزم شک داری؟

درست حدس زده بود هم خجالت میکشیدم هم به این ابراز علاقه یهویی شک کرده بودم..

_ میخوام برم مام ..

پرید وسط حرفم و با اخم توپید :

_ میخوای کاری کنم خجالتت بریزه؟

چیکار میخواست بکنه؟ چطوری خجالت نکشم میخوام حرف بزنم میخوام واکنش نشون بدم اما نمیشه
لب پایینم رو به دندون گرفتم و این بار با عجز نالیدم :

_ میخوام ب..

حرف مونده بود تو گلوم و چشمام شده بود نعلبکی …اما من مات لبهای شده بودم که روی لبام بوسه میزد و می غلتید ….

بهار

ده سال پیش بعد از اون روزی که از دفترش اومدم بیرون پیش خودم فکر می کردم یعنی میشه یه بار دیگه ببوستم؟

هر سال که می گذشت ناامیدتر میشدم تا همین امسال که دیگه قیدشو زده بودم اما دقیق وقتی دیگه فراموشش کرده بودم ، از لای ورود ممنوعی که برای قلبم ساخته بودم ، خودشو بیرون کشید و باز سایه انداخت روی زندگیم …

حرکت لباش روی لبم متوقف شد و بعد از مکث کوتاهی عقب کشید

_امیرعلی : دیگه برو نمیخوام بیشتر از این خودمو ول بدم سمتت نمیتونم خودمو کنترل کنم یه دفعه دیدی جا تَرِ و بذر بچه کاشته شده …!

مسخ شده و گیج ایستاده بودم ، من از این نزدیکی پیش اومده خوشحال نبودم چون ته دلم به عمق چشماش شک داشت ، رفتارش طوری بود انگار نقش اول یه فیلم رو بازی میکنه ، با این تفاوت که نقش مقابلش دراختیارشه …

_ بی اجازه بهم نزدیک نشو ، من عروسک نیستم که به بهونه عشق و عاشقی که برات کشک هم نیست دستتو به بدنم بزنی و برا خودت حال کنی ، حس بدی بهم دست میده … انگار ، انگار داری بهم تجاوز میکنی .!

کف دستمو محکم روی لبای خیسم کشیدم و این بار با صدای پر بغضی گفتم :

_ من از دوست دارمای الکی متنفرم …من نگاهت رو دیدم ، عاشقانه هات با عسل رو دیدم ، نگرانیت رو غیرتی شدنت رو من خر نیستم امیرعلی من بهار ده سال پیش نیستم ، نیستم.

کیف مچاله شده ام رو چنگ زدم و در مقابل نگاه متعجبش از اتاق بیرون اومدم …

امیرعلی

لیوان خالی دوغ رو روی میز کوبیدم :

_ انقد خار شدم که مجبور شدم بوسش کنم .

به لبام که با صابون شسته بودمشون دست کشیدم و رو به حسین ادامه دادم :

_ واسه پس گرفتن پولی که واسه ریال ریالش زحمت کشیدم باید با یه دختر ازدواج کنم اونم چه دختری؟ گل فروش سر چهار راه ..

_حسین: مگه نگفتی دکتره؟

پاهامو روی میز گذاشتم و به پشتی مبل تکیه دادم :

_ مگه میشه خانواده و اصالت کسی و تغییر داد؟ حالا الان دکتر شده طرفدارای من بنظرت فقط به دکتر شدنش قانع میشن؟ نه داداش من تا نفهمن از ناف کی اومده بیخیال نمیشن

_ حسین : مامان توام یه چیزیش شده امیرعلی ، کل بازیگرا رو زیر و رو کنی یکیشون پیدا نمیشه که به خواسته مادرشون با کسی با این طبقه اجتماعی ازدواج کرده باشن مگه اینکه خودشون عاشق شده باشن که اون بحثش فرق داره …

کلافه به صفحه گوشیم که هر ثانیه با عکس عسل خاموش و روشن میشد نگاهی انداختم و با نگرانی رو به حسین گفتم :

_ عسل و چیکار کنم از وقتی عکس رو پست کردم داره زنگ میزنه چی جوابشو بدم ؟

به گوشیم اشاره کرد و گفت :

_ بده من یجوری می پیچونمش ، به حرف مدیر برنامه ات که دیگه شک نمیکنه..!

گوشی و به سمتش هل دادم و..

امیرعلی

به چشمای نیمه باز و خسته مامان خیره شدم :

_ خوبی؟

سرشو به تایید تکون داد و بعد از گذشت چند ثانیه سکوت گفت :

_ با بهار حرف زدی؟ گفتی دوسش داری؟

دست مشت شده ام رو روی پام کوبیدم و با حرص گفتم :

_ دست بردار تو رو قران ، ول کن این مسخره بازی رو مادر من اخه تو به شغل و اینده من فکر کردی؟ نمیگی آبروی من جلو ملت میره؟ اخه دختر کم بود که این انتر خیابونی رو پیدا کردی؟

ابروهای هاشور شده اش رو تو هم کشید و با چشم غره گفت :

_ مواظب حرف زدنت باش امیرعلی ، من که زورت نکردم … صدتا بهتر از تو واسه این دختر سر و دست میشکنن ، هر چی باشه از اون دختر دستمالی شده ای که تو پیدا کردی صدالبته بهتره ، پاکه مثل برگ گل ، خجالت نمیکشی اون تربچه(عسل) رو زنت معرفی کنی؟

روشو ازم گرفت و ادامه داد :

_ برو بیرون میخوام استراحت کنم..

سرم رو جلو کشیدم و با صدای ارومی پرسیدم :

_ پس سندای که زدم به نامت چی میشه؟

لبخند عمیقی زد :

_ همه رو میزنم به نام خیریه

عصبی از کنارش بلند شدم و با حرص گفتم :

_ باهاش ازدواج کنم مال و اموالمو برمیگردونی؟

_ مامان : تو ازدواج کن من همون رو میزنم به نامت ..

بالاخره باید ازدواج میکردم این دختر انقد ارزش نداشت بخوام از خیر مال و اموالی ک با خون دل بدست اوردم بگذرم :

_ پس خودت باهاشون هماهنگ کن من حرف زدم باورم نکرد

چند ماه بعد

بهار

نمیدونم این مدت چطوری گذشت فقط میدونم الان تو آرایشگاه نشستم و زیر دست آرایشگر دارم جون میدم ..!

به لباس عروس اویزون شده ام نگاه کردم و چشمام رو بستم همه چیز به سرعت انجام شد با اینکه اولش ناز میکردم اما وقتی اصرارهای امیرعلی رو دیدم باورش کردم و قبول کردم باهاش ازدواج کنم …

من دلم میخواست چند وقت نامزد باشیم اما قبول نکرد و ازم خواست هر چه سریعتر ازدواج کنیم ..!

رژ لب رو با دقت روی لبام کشید و بعد از چند دقیقه ک با دقت نگاهم کرد لبخندی زد گفت :

_ اماده ای پاشو لباستو بپوش گلم ..

همه با ارایش خوشگل میشدن من یکی از عروسای بودم که با جادو کردن ارایشگر از این رو به اون رو شده بودم ..

با کمک یکی از دخترا لباسم رو پوشیدم و منتظر امیرعلی روی مبل نشستم ..!

بعد از حدود نیم ساعت تک زنگی به گوشیم زد ..
به همراه ارایشگر و بقیه به سمت در ارایشگاه رفتم بعد از شاباش درست حسابی که امیرعلی به ارایشگر داد رضایت دادن که در و باز کنن…

دستپاچه به مردی که جلوم ایستاده بود خیره شده بودم انقدر خوشتیپ شده بود که اگه روم میشد همینجا از خجالتش درمیومدم اما حیف که هنوز انقدر باهم راحت نبودیم که بخوام ببوسمش …!

نگاه دقیقی به صورتم کرد و دستش رو جلو اورد ..

***

بعد از کلی عکس گرفتن با ژستای مختلف و گاهی ناجور که باعث میشد قلبم تند بزنه و داغ کنم عکاس رضایت داد که بریم باغ تا دیر نشده ..!

دستم تو دست امیرعلی بود و به سمت ماشین حرکت کرده بودیم .. چند قدمی که از بقیه دور شدیم فشاری به دستم اورد و گفت :

_ خوشگل شدی ..

اب دهنم رو قورت دادم که ادامه داد :

_ انقدر که نمیتونم تا اخر شب صبر کنم … حیف که یه گله گوسفند پشت سرمونه وگرنه تو ماشین از خجالتت درمیومدم ..

بهار

لبم رو به دندون گرفتم و خجالت زده بدون اینکه بخوام در جوابش حرفی بزنم سوار ماشین شدم …
چقدر یه دفعه وقیح شده بود.. از خجالت گر گرفته بودم ، اگه همینطوری ادامه پیدا میکرد عرق همه ارایشم رو شسته شده تحویلم میداد ..!

در ماشین رو باز کرد و سوار شد ، بدون هیچ حرف دیگه ای استارت زد و حرکت کرد..

فیلم بردار از جلو کنار هر وری که زورش میرسید دوربینش رو تو حلقمون میکرد ، انقدر از دستش کلافه شده بودم که دلم میخواست کله اشو بکنم…

چندتا نفس عمیق کشیدم و شنلم رو بیشتر پایین کشیدم و دیگه هیچ توجهی به جیغ جیغای فیلم بردار نکردم ..!

به دم تالار که رسیدیم قبل از اینکه بخوایم پیاده شیم رو به امیرعلی گفتم :
_ به این فیلم برداره بگو از تو حلق من بکشه بیرون تا پاچشو نگرفتم ..!

با لبخند به سمتم برگشت :

_ اخه عشق من این طفلکم میخواد لحظه های این شب و ثانیه به ثانیه برامون ضبط کنه که بعدا خاطره شه تو که انقد بی اعصاب نبودی خانومم..!

برخلاف عموم که ذوق زده میشدن از لفظ عشق و خانومم موهای تنم از چندش و تهوع سیخ شده بود ..!

لبخند دست و پا شکسته ای تحویلشم دادم و زیر لب باشه ای گفتم …

بهار

دست همو محکم گرفته بودیم و وارد تالار شدیم ، صدای جیغ و دست و کِل ، کل سالن رو برداشته بود ..

مامان و فامیلای نزدیکی دم دست میومد رو بغل میزدم و بوس رو هوای برا هر کدوم میفرستادم ..

امیرعلی که مثل خودم از این وضعیت خسته شده بود با اشاره مامانش دستم رو دنبال خودش به سمت جایگاه عروس داماد کشید سرشو نزدیک گوشم اورد و با شیطنت گفت :

_ حیف انرژیت نیست خرج اینا کنی، من شب نمیزارم بخوابیا پس الان خودتو خسته نکن که من برنامه ها چیدم ..!

نیشگونی از بازوش گرفتم ک خندید و کنار شقیقه ام رو بوسید..!

***

حدودا یک ساعتی گذشت تا سر و کله عاقد پیدا شد ، خیلیا دورمون جمع شده بودن و مشتاقانه چشم به عاقد دوخته بودن تا شروع کنه .. نگاهم روی آیه های قران میچرخید و از ته دل دعا میکردم با امیرعلی خوشبخت بشم و هیچ وقت از هم سرد نشیم …!

بالاخره عاقد به حرف اومد و شروع کرد به خوندن خطبه که امیرعلی دست یخ زدم رو بین دستاش گرفت ، انقدر محو زمزمه های ارومش زیر گوشم شده بودم که نمیفهمیدم دور اطرافم چه خبره

_عاقد : برای بار اخر می پرسم عروس خانم وکیلم؟

با اشاره امیرعلی به خودم اومدم و با مکثی طولانی گفتم :

_ با اجازه پدر بزرگم و مادرم و بقیه بزرگترا بله..!

صدای دست و جیغا بلند شد که عاقد رو به امیرعلی پرسید :

_ اقا داماد وکیلم؟

امیرعلی نگاهی طولانی به چشمام انداخت و بدون هیچ پسوند و پیشوندی گفت :

_ بله

admin

چشمانی داشته باش که بهترین ها را می بیند، قلبی که بدترین ها را می بخشد، ذهنی که بدی ها را فراموش می کند و روحی که هرگز ایمانش را نمی بازد

‫6 دیدگاه ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

کدبازان