رمان سکانس عاشقانه پارت 54 - رمان دونی
رمان سکانس عاشقانه

رمان سکانس عاشقانه پارت ۵۴

زشته … چرا بگم نمیام ؟ … آریا بره به درک … اونقدری شاکی هستم که محل نمیدم به اینکه آریا بفهمه چی ؟ ..‌ هیچی ! ..‌
*
(رها)
اینکه خط چشم و سایه ای که زدم بی نهایت ساده س مهم نیست … من عاشقه این سادگی ام … از اولش بودم ! …
من حتی نمیدونم این مهمونی چطوریه … بهترین لباسم همون کت و شلوار مشکی و شیک با آستین سه ربعه …. همونی که آریا میگفت توی این شبیه خودم نیستم … شبیه یه دختر آروم و سر به زیر اما شیک و به روزم ! …
اخم میکنم به خودم و موهای لخت و شلاقی که خودم اتو زدم رو یه وری روی سرم می ذارم …. قابل تحملم ! …
چشمای توسی رنگم با این مداد و ریمل و سایه ی مشکی رنگ اونقدری تو چشم هست که خودم خوشم میاد !… از خود راضی ام …
صدای آیفون بلند میشه …. استرس میگیرم … اومد ؟
ساعت رو نگاه میکنم … ساعت ۷ عصر … چه به موقع و وقت شناس …
بارونی بلندم رو تن میزنم … حتی دکمه هاش رو نمیبندم و کمی شالم رو آزاد می ندازم روی سرم و کیف دستی و کوچیکم رو چنگ میزنم از روی مبل !
بیرون میزنم و در حیاط رو باز میکنم … جا می خورم …
تارخ موهاش رو ساده بالا زده … شیک ! برق میزنه زیر چراغ پایه بلند توی خیابون ..‌. کت و شلوار مشکی و شیکی که خوب تو تنش نشسته ! … چه نا خواسته سِت شدیم …
با دیدنم تکیه ش رو از ماشین میگیره و دست به سینه ای که بوده رو باز میکنه …
نگاهش سر تا پام رو برانداز میکنه و لبخند کج و مردونه ای میزنه :
_ براوو …

_براوو …
نگاهش شیفته س … برق رضایت رو می تونم توی چشماش ببینم … خجالت زده میشم … تارخ اما لبخند به لب با آرامش در سمت شاگرد رو باز میکنه و با دست دیگه ش تعارف میزنه به من برای سوار شدن ….
لبخند کج و خجولی میزنم …. آروم قدم برمی دارم سمت ماشین و میگم : زود نیست ؟
یه چیزی میگم که فقط یه چیزی گفته باشم … وگرنه زود کجا بود آخه ؟ … راستش هول شدم خیلی …
روی صندلی شاگرد که میشینم خم میشه و میگه : خیلی هم دیره !
تا می خوام سمتش نگاهی بندازم در ماشین رو می بنده و من جا می خورم … چی دیره ؟ … مهمونی یا … یا ….
گوشیم می لرزه … توی کیف دستیم گذاشتمش روی سایلنت …. نگاه نمیکنم … حتی بر نمی دارم …
می خوام امشب رو برای خودم باشم بعد از … بعد از … نمیدونم دقیقا بعد از چه مدت اما دلم می خواد امشب سر خود باشم … می دونم پارتیه …
می دونم آدمی مثل تارخ نمیتونه مهمونی بسته و سنگینی برگزار کنه اما بازم میرم و تارخ استارت میزنه ….
راه می افته و میشنوم که میگه : مدارک رو دادم دست بچه ها تا کاراش انجام بشه …. تموم شد خبرت میکنم ….
دیروز فرستاده بودم براش … دیروز غروب وقتی برگشته بودم از بیمارستات … لب میزنم : ممنونم … شماره شباتون رو لطف کنین تا براتون مبلغ رو …
تند بین گفته هام میگه : مهمونه من باش !
جا می خورم و سمتش نگاهی می کنم … چی رو مهمونش باشم ؟ … ماشین رو ؟ … تند میگم : همین که .. همین که زحمت شد رفتین کاراشو …
باز نمی ذاره جمله م تموم بشه و میگه : همه ش یه ماشینه … کوتاه بیا … بیشتر از اینا دارم !

خیره می مونم به همون نیمرخ جذاب و مردونه که بد جور دلم رو بازی داده با این داشتناش … با این جنتلمن بودناش … لبخند روی لبم میشینه و من دوست دارم جای خالی آریا رو با کسی غیر از آریا پر میکنم …
دوست داشتن دلیل نمیشه بد اخمی ها رو تحمل کرد و دم نزد …
تارخ نیم نگاهی به من می ندازه و لبخند جذابی میشینه روی لباش … باز به رو به رو … به خیابونی که داریم ازش می گذریم زل میزنه و میشنوم که میگه : چی شد؟ … چرا ماتت برده ؟
خجالت زده میشم ‌.‌ خاک تو سرت رها … الان با خودش میگه من بنده ی پولم … اما نمیدونه که بیشتر محتاجه توجهم …
نگاهم رو ازش میگیرم و منم به رو به رو زل میزنم و میگم : به نظرت پول چقدر می تونه روی من تاثیر داشته باشه ؟
انتظار دارم جدی در مورده سوالم فکر نکنه … اما با مکث جواب میده : برای یه جراح به زیبایی تو … فکر نکنم خیلی تاثیر داشته باشه …
لبخند میشینه روی لبام و قطعا تارخ دختر بازه ماهریه که بلده چی بگه و چی رو چه موقع بگه !
سری تکون میدم و میگم : مرسی که حواستون هست …
ماشین جلوی یه در فلزی مشکی رنگ نگه می داره … در بزرگ و مشکی رنگی که تارخ شکله یه علامت … یه رمز بوق میزنه … استرس دارم … کجا داریم میریم اصلا ؟
برای این جور فکر کردن خیلی دیره … در خونه باز میشه ..‌

یه نگهبان اونو باز میکنه و کنار می ایسته تا ماشین داخل بره ….
تارخ بازم ماشین رو راه می ندازه و وارد باغ میشیم … جا می خورم بابت ریسه های رنگی لا به لای درخت ها و چراغ های پایه بلند دو طرف مسیری که داریم ازش رد میشیم …
نگاهم کنجکاوانه داره اطراف رو طی می کنه … درخت های بلند و تک و توک آدم های لا به لای همون درخت ها و لیوان های توی دستشون … دخترا با موهای شینیون کرده و لباس های دکلته ای که زیادی بازه ! …
اونقدری حواسم به اطراف پرت هست که وقتی ماشین ترمز می زنه تازه به خودم میام …
تارخ ماشین رو کنار بقیه ی ماشین های مدل بالا پارک میکنه و خودش پیاده میشه … دور میزنه ماشین رو … در سمت من رو باز میکنه … برای دو دل بودن و پیاده نشدن …. برای دست دست کردن زیادی دیره …
پیاده میشم و تارخ در ماشین رو می بنده … همین بین صدای کسی رو از پشت سر تارخ میشنوم : به به … آقای فرامرزی … داشتیم نا امید می شدیم از اومدنتون ….
تارخ عقب بر میگرده و من میبینم مرد میانسالی رو که دست به جیب زیر نظر داره تارخ رو … تارخی که بی میل لبخند میزنه و میگه : یادم نمیاد بدقولی کرده باشم ….
مرد این بار نگاهش منو میپاد و میگه : پارتنر جدیده ؟
جدید ؟ …. اخم میکنم و با خودم فکر میکنم چندمی به حساب میام ؟ … لبخند کجه تارخ رو میبینم …
نگاهه من اما دلخوره … اینو تارخم می فهمه که لبخند به لب کمی خم میشه طرفم … کمی تا نزدیک شدنش و حلقه شدنه دستش دور شونه م … من ماته این نزدیکی ام … تارخ اما لبخند به لب میگه : سوگلی … این یکی فرق داره … با قبلیا فریبرز ! …
فریبرز ابرو بالا می ندازه و من ملایم تکون می خورم … می خوام ازش فاصله بگیرم … ما دخترا حسودیم … خیلی ….
حتی اگه حسی نباشی … اما دوست داریم اونی که با ما هستش فقط با ما باشه … فقط !

کمی ازش فاصله میگیرم … اما تارخ فاصله ای که من گرفته م رو جبران میکنه و بیخ گوشم لب میزنه : با ما به از این باش جانا ! …
لحنش با همیشه فرق میکنه … پیشه خودم به غلط کردن می افتم … من این جا چه غلطی میکنم آخه …
انتظار دارم این نزدیکی تهش به بوسیدن ختم بشه من ذهنم منحرف نیست فقط نا خود آگاه ذهنم نمی تونه به چیزای مثبت فکر کنه ! … اما … اما تارخ فاصله میگیره و دستش رو از دور شونه هام ول میکنه … فضا برای نفش کشیدن بیشتر میشه و تارخ غیر قابل پیش بینیه …
من اما هنوزم حسود موندم و لب میزنم : اشکلش چیه ؟ … انگاری هستن خیلیا که پارتنر بمونن …
تارخ ابرو بالا می ندازه و من نمی دونم این همه جسارت از کجا میاد که از کنار تارخ می گذرم و آروم قدم بر می دارم سمت ساختمونی که حتی نمی دونم چی انتظارم رو میکشه … فقط همین که ما دو تا نیستیم و آدمای دیگه ای هم هستن خیالم رو راحت میکنه … کمی !
به در چوبی میرسم و هلش میدم … در باز شدمم همانا و صدای بیس موزیکی که پخش میشه همانا … بوی دود … رقص نور … تاریک و روشنه سالنی که اون وسط میزنن و می رقصن ….
جا می خورم … حتی برای چند لحظه حجوم این دود اذیتم می کنه و مکث میکنم ‌…
تارخ کنارم می رسه و در نیمه باز مونده رو هل میده تا کامل باز شدنش و باز بیخ گوشم آروم میگه :
_ کنارم بمون … شغال زیاده ! …
نیم نگاهی بهش می ندازم که ازم فاصله میگیره و در عوض دستش رو بین دو کتفم حس میکنم …. حس میکنم که ملایم هلم میده برای جلو رفتن …
شغال زیاده ؟ … خودش چیه ؟ …
داخل سالن میریم … دی جِی که روی سِن ایستاده و با هر بار بِیس موزیک بالا پایین میره … همون پسرک جوونی که پشت یه دنیا دستگاه ایستاده و یه دستش روی صفحه ی دیجیتالشه و دست دیگه ش روی یکی از گوشی های هدفونش به محض ورود ما و دیدن تارخ لبخند گل و گشادی میزنه … موزیک رو قطع میکنه و اشاره میزنه به نمی دونم کجا که برقا روشن میشن … حجوم تابشه نور چشمام رو میزنه … پوست همه شون برق میزنه از عرق … از جنبشه زیاد و از این همه هیجان … دخترایی که شاکی عععع میگن و پسرایی که با نگاهشون دخترا رو قورت میدن …
پسرک اما لبخند به لب میکروفون رو میگیره و صدا بلند میکنه :
_ سلام تارخ خانه بزرگ … خیلی چاکریم مشتی … یه پیک برا سلامتی سالار …
خودش لیوان جلوی خودش رو تا نیمه پر میکنه و تا ته سر میکشه … بی وقفه …
دختر پسرا جیغ میزنن و پر میکنن لیوان های پایه بلند رو تا نیمه ! ..
تارخ لبخند به لب صدا بلند میکنه : جمع کن بچه … بساطه عیش رو خراب نکن ….
پسر لبخند با مزه ای میزنه و باز آهنگ پخش میشه … بازم دختر پسرا توی هم می لولن و من سمت تارخ برمیگردم … نگام میکنه … زیر بار این تاریکی و این جهشه نور از یه جایی به جای دیگه منو میپاد و من با خودم میگم جذابیت چه شکلیه ؟ … شکله تارخ … اسم آریا به زور خودشو هل میده توی ذهنم و من پسش میزنم … نا خود آگاه لبخند میزنم …
من خسته م از زندگی … از این زندگی ..‌ از دویدن و صبح تا شب سر و کله زدن با این و اون … از نبودنه آریا و زندگی بی نظمی که دلم می خواد نظم بگیره …. تارخ فاصله مون رو کم میکنه ..‌ دست های توی جیباش مونده رو در میاره … ژسته خاصی که باهاش به من خیره س ..‌ اونقدری جلو میاد تا ..‌

تا نگه داشتنه دستاش روی سر شونه م … تا گرفتنه شونه های مانتوی ‌‌‌جلو بازم و تهش حرکت ملایمی که درمیاره مانتوم رو … همینجا … کمی جلوتر از ورودی …
نگاه چند نفر رو حس میکنم …. مانع نمیشم …. حس میکنم نگاه تارخ داره کنترلم میکنه … نگاهی که مردمک هاش زل زدن به مردمک های سردرگمم … تهش در میاره مانتوم رو ….
باد ملایم سالن پوست ساعدم رو نوازش میکنه ….
این بار دستش نرم … با ناز … لابه لای این شلوغی … سمت شالم میره … هلش میده … سر میخوره از روی موهام و تهش گردنم … آخرش حسش نمیکنم … دست تارخ مونده ؟ … تارخی که بهم نزدیکه … که قفسه ی سینه ش جایی چند سانتی با صورتمه و فاصله که میگیره آزادم …
تارخ لبخند کجی میزنه و مانتو و شال … کیف دستیم روسمت مردی که کنارش ایستاده میگیره و مرد با مکث اونارو ازش میگیره …
مردی که با این کت و شلوار … با این ژست و ظاهر شبیه بادیگارده …
لباسای منو … کیف دستیم رو بهش میده ….

با همون لبخند لعنتی جلو میاد و مچ دستم رو میگیره … میکشه … جایی دقیقا وسط جمعیت … شونه به شونه ی بقیه می خوریم … تارخ از حرکت نمی مونه … منم نمی مونم ‌‌‌… میکشه و جلو میریم …
بین جمعیت دستم رو ول میکنه و جلو میاد … بیخ گوشم لب میزنه : خالی کن خودتو …
جا خورده مونده م … کفشای پاشنه بلندم … این استایلی که برای خودم ساختم به این جنگولک بازیا نمیاد … به این بیخیال بودنم … من خانومانه پوشیدم .‌‌
صدای موزیک می کوبه ..‌ تارخ بی حرکت نگاهم میکنه … من صدای آریا تو مغزم میکوبه … من دمه دستی ام ..‌
چشمام رو اشک پر می کنه … کسی بهم می خوره … دختری لبخند به لب دستم رو بلند میکنه ..‌ تاب میده … مسته … من مست نیستم ..‌ اما تاب میدم خودمو …
می پرم …. به درک که بهم نمیاد … به درک که معذبم ‌.. که نگاه ها اذیتم میکنن ‌..

8 دیدگاه

  1. یه سوال شنیده بودم آریا شوهره زوری سابق رها بود/ یعنی به اجبار و اصرار والدین / درست متوجه شدم؟!؟! اگه درست متوجه شده باشم خوش به حال این دختره که تونست جدابشه••• و اینکه اگر عاشق یکی دیگست که فکرکنم باشه بهتره مثل یه دوست معمولی درحده پارک و جنگل گردش و غذا تو رستوران و سینما و بقیه مکانهای عمومی قرار بزارن تا ببینه مرده•پسره هم دوسش داره یانه🤔
    درضمن حالامن کاری به این پارتی ندارم اما بعضی دوستان همش حق به شوهره سابق دختره میدن من نخوندم امااگر دوختره به اجبارخانوادش زنش شده و نمیخوادش یعنی دوستش نداشت تجربه ثابت کرده چه تو فیلم چه رمان مطمئنن حالا که راه فرار پیدا کرده دیگه پیش کسی که زورکی باهاش بوده برنمیگرده یچیزه دیگه
    اگر این مرده پسره آریا هم مثل ایمان یا آراد بوده باشه من صددرصد به دختره حق میدم که صد سال سیاه نخوادش

  2. ان شالله که آریا میاد کل افراد حاضر در پارتی رو میندازه گوشه زندان علی الخصوص رها ی عفریته!! حق داشت آریای بدبخت دختره دم دستی!

  3. بنظرم اینجاست که میگن کرم از خود درخته…. اصلا از این رها خوشم نمیاد خب واقعا این چه کاریه که کرده بنظرم آریا حق داره اصلا از رها خوشم نیومد دختره خنگ….😐😐😐😐😐

    1. مگه میشه یه دختر اینهمه بی دست و پا باشه و به هیچی واکنش نده و ساکت باشه؟؟
      این پارتش واقعا خیلی بد بود

  4. بد بود این پارت بدم میاد یه دختر انقدر بی دست و پا باشه و سریع با توجه به محیط جو عوض کنه آریا راست میگه واقعا حق داره 😐

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

codebazan