رمان سکانس عاشقانه پارت 58 - رمان دونی
رمان سکانس عاشقانه

رمان سکانس عاشقانه پارت ۵۸

حس میکنم … بیرون میریم ….
نگهبانی که مانتوم رو از تارخ گرفته بود حالا جلوی ورودی ایستاده و بارونی بلند تارخ رو دستش میده …
اخم کرده … تارخ کمی نزدیکش میره و بیخ گوشش چیزی زمزمه میکنه .‌‌..
نمیشنوم و بعد از تن زدنه بارونیش بیرون میزنیم از ساختمون …
گوشم رو سکوت پر میکنه … انگاری عایق صدا گذاشته بودن و حالا که بیرون زدیم می تونم حس کنم چقدر شلوغ بوده ! …
تارخ دو تایی پله رو پایین میره … تند میگم :
_ یه چیزی بخوام گوش میکنی ؟
صبر می کنه … سمتم بر می گرده و سر بلند میکنه برای بهتر دیدنم … لب میزنم :
_ می خوام خودم برم خونه ..‌ می ذاری ؟ …
ابرو بالا می ندازه ‌‌… اخم ملایمی میکنه: حس میکنم به زور نگهت داشتم ! …
_ نه … ولی .. ولی دلم نمی خواد میزبان رو امشب با خودم ببرم … دلم نمی خواد همسایه هام منه مطلقه رو با کسی ببینن ….
دستی لا به لای موهاش میکشه و میگه : برای کسی زندگی نکن …
حاضر جواب میگم : برای خودم زندگی میکنم … منتها بی دغدغه … بی مزاحم … بی حرفه اضافه …
پوفی میکشه و لب میزنه : آژانس میگیرم ! …
لبخند میزنم : مرسی …
یه جورایی موافقتم رو بهش نشون میدم … تارخ ناراضیه … شاکیه …
وقتی تلفن رو قطع میکنه … دو تا مله ی پایین رفته رو بالا میاد تا کنارم … زل میزنه به چشمام و لب میزنه :
_ دوست ندارم فکر کنم دوری میکنی ازم ! …
جدیه … بی شوخی … اخم داره … منم خیره می مونم بهش و میگم :
_ از کی برات مهم شدم ؟ …

از کی برات مهم شدم ؟ …
با همون خیرگی جواب میده : از وقتی اومدی خونه ی فرشته و چشمات قرمز بود … از همون بار اولی که منو ندیدی توی آسانسور …
جا می خورم … واقعا دوسم داره ؟ … حس میکنم دستم می ندازه … دوست دارم بگم چیکار میکنی که آریا جلوی تو شاهرخ ظهور کرده ؟ …
دوست دارم بگم چه خبره این وسط و جرمت چیه ؟ اما نمیگم …
تارخ هنوزم نزدیکم مونده … زل زده مونده … باز میگم :
_ به نظرت آدم مناسبی هستم برات ؟ …
_ چشمت خورده به پارتی و این شل و ول بازی داری جا خالی میکنی ؟ …
_ من اهله این چیزا نیستم !
_ منم نیستم …
_ از اومدنمون تا حالا همه دارن از تنها نبودنت .. از چشم و گوش بسته نبودنت حرف میزنن ….
کنایه م به کنایه ی اون آدماس … مثله سینا … چند تا دوست دختر داشته مگه ؟
تارخ اینو میفهمه و میگه : فرقه لش بازی رو با دوست داشتن نمی فهمی ؟ …
گوشیش زنگ می خوره … تارخ تکون نمی خوره … منتظر عکس العمل من مونده و من دارم فکر میکنم اون اولین باری که رفتم خونه ی مامان فرشته دقیقا روزی بود که جدا شدیم … همون روزی که از چشمام خون می بارید جای اشک … طلاق گرفته بودم …
دقیقا دو سال پیش که مامان فرشته اینا خونه رو تازه خریده بودن ‌..
از همون روزی که آریا دیگه پاش رو با هزار تا بهانه تو خونه ی مامان فرشته اینا نمی ذاشت و بیچاره ها به پای مشغله و کار می ذاشتن !
آخزش کمی … اندازه ی چند سانت عقب میره و گوشیش رو از جیب بغله کتش در میاره :
_ بله … آره …در بزرگ سیاه رنگ … حله … میاد الان ..‌
گوشی رو قطع میکنه و بدون نگاه کردن به من از پله ها پایین میره … میشنوم که میگه :
_ ماشین رسیده …

(رها)
دست توی کیفم می برم … می گردم … پیداش نمیکنم … کلید رو میگم …
نچی می کنم و باز میگردم … یادم میاد … غروبی اونو روی عسلی کنار مبل ها جا گذاشته بودم …
شبه … ساعت ۱۰ ؟ … تقریبا …
خیابون خلوته … استرسه اومدنه آریا رو هم دارم … با خودم میگم برم خونه ی مامان فرشته ؟ برم خونه امیر علی ؟ … بابام رو میگم …
کلافه میشم … نیم ساعت منتظر می مونم …. منتظره چی نمی دونم … مگه قراره معجزه بشه و در باز بشه که اینطوری چشم به راهم ؟ …
تهش میبینم ماشینی رو که از خم کوچه می گذره … تا دقیقا رو به روی خونه … پشت سرش یه ماشینه دیگه …
چراغ هاش رو خاموش میکنه و من تازه چشمم به آریای راننده می افته …
تند پیاده میشه … برای به من رسیدن اونقدری عجله به خرج میده که حتی در ماشین رو نمی بنده …
پشت بندش سینا از قسمت راننده ی ماشینه پشت سری بیرون میاد …
صدا میزنه : آریا … داداش وایسا …
آریا انگار کر شده … نمی شنوه … می چسبم به در و حواسم رو زنی که از قسمت شاگرد ماشین سینا پیاده میشه پرت نمیکنه ….
آریا بیشتر به چشمم میاد … آریا هنوز کاملا بهم نرسیده که یقه م رو نگه می داره … می چسبونه به در فلزی پشت سرم و نمی خوام بفهمه می ترسم ازش … اخم می کنم …
کیفم رو زمین می ندازم و با هر دو دستم دستش رو که گیره یقه م مونده میگیرم : چیکار میکنی ؟ …
می غره : من یا تو ؟ … ول شدی … صاحاب نداری میگردی …
اخمم غلیظ تر میشه … سینا بهمون می رسه … ساعد دست آریا رو میگیره و می خواد عقب بکشه …
نمیتونه … زورش بهش نمیرسه و با صدایی که می خواد بلند تر نشه میگه : تابلوعه به قرآن … آریا می شنوی ؟

نمی شنوه … عصبیه … به هم ریخته س … یه دستش گیره یقه م مونده و دست دیگه ش روی در خونه ….
صدای زن میاد … آهسته : آقا آریا … اگه اینورا باشن چی ؟ …
نگاه آریا بی پلک به منه و من میگم : تو بگو … تو بگو صاحابم کیه ؟ .. گوش میدی؟ … با حیوون حرف میزنی مگه ؟ …
سینا بهم چشم غره میره و میگه :، بریم تو خونه … اونجا حرف میزنیم …
آریا باز زیر لب زمزمه میکنه : سرویست میکنم رها … می شنوی ؟ … فک کردی ولت کردم هار بشی ؟ …
بغضم گرفته … صدام خش بر می داره … آریا می شنوه … می فهمه … همیشه همینطوره …
پای بغض کردنم که وسط بیاد ، کوتاه میاد …
حالام کوتاه میاد …
عصبی مشتی به دری که منو بیخه اون نگه داشته می کوبه …
من و سینا و اون دختری که حالا می شناسمش تکونی می خوریم و محکم ولم میکنه ‌‌‌… کوبیده میشم به در … جوری که کمرم درد میگیره و چهره م در هم میشه …
بازم زیر لبی می غره : باز کن وامونده رو …
نگاهم تار می بینه اونا رو … اشک جمع شده توی چشمام و نگاهه فریبا … اون دختری که همکاره آریاس و همیشه وقتی با آریا حرف میزنه عشوه قاطیه صداشه و اون نگاه اذیتم میکنه … حالا بهم زل زده ….
صدای آریا بلند میشه : با توام …
نگاهم تاب می خوره تا آریا و آب دهنم رو قورت میدم و لب میزنم : خودت باز کن …
آریا کلافه سمت سینا بر میگرده و میگه : نگا … لج میکنه با من ‌…
کفری خم میشم و کیفه روی زمین مونده م رو برمی دارم … برعکسش میکنم روی زمین … وسایلام پخش میشه …
رژ لبم … آینه م … کیف پولم …. کیفه مدارکم … به درکی توی دلم میگم و لب میزنم :
_ کلید کو ؟ … ها ؟ … تو بردار باز کن این لعنتی رو …

اخم می کنه و نیم قدم تند سمتم برمی داره که سینا بند بازوش می شه … نمی ذاره جلو تر بیاد و آریا اما تهدید آمیز لب میزنه :
_ به حضرت عباس میزنم دهن مهنت رو پایین میارما …
دروغ چرا ؟ ‌.. می ترسم و اخم کرده بی حرف نگاش میکنم …
دست توی جیبش می بره و کلید خونه که دیتش مونده رو بیرون میاره و غر میزنه : تو پارتی با یه نره خری دیدمش جای اینکه لال شه زبونش دو ‌..
من روی پاهام می شینم … دلم گرفته س از آریا … راست میگه ها …. ولی خب دلم گرفته … اصلا زندگی من به خودم مربوطه ….
وسایلای روی زمین پخش شده رو توی کیفم می ندازم و آریا بی حرف میشه ‌‌. جمله ش تموم نمیشه و من محل نمیدم …
کیف به دست سر پا میشم و عقب میرم … ابروی بالا رفته ی سینا و اخمای به مراتب درهم تره آریا به چشمم نمیاد ….
فریبا گردن میکشه برای بهتر دیدنه داخل خونه و من هنوزم نمی دونم چه خبره …
به اونا پشت می کنم و می خوام داخل برم … جا می خورم …
چشمام گرد میشن از باز موندن در ساختمون خونه … از وسایله پخش شده توی حیاط …
وسایل مثله جعبه ی آرایشیم …. حتی چمدونی که قفلش شکسته … حتی عینک آفتابی مارکم …جا می خورم و تند می خوام داخل برم که بازوم رو کسی میگیره و سمت صاحب دست برمیگردم …
آریا : کجا ؟ … شیر شدی … واستا کنار …
خودش زودتر داخل میره … فریبا وارد حیاط میشه و لب میزنه : چه خبره ؟ … دزد اومده ؟ ….
خودم حرصی ام … عصبی ام … سمتش برمی گردم و لب میزنم : پ نه پ … وسایله خونه م هوسه هوا خوری کردن ! …
سینا جلوی خنده ش رو میگیره و داخل میاد … در خونه رو میبنده … فریبا با غیض نگاهم میکنه و من چشمم سمت ساختمون میره …
اینکه خونسردم و خیالم راحته واسه اینه که آخرین عروسی که رفته بودم تمام طلاهام رو خونه ی مامان فرشته اینا جا گذاشته بودم … پول نقد ی توی خونه نداشتم … همه ش کارت عابر بانکی که همراهم بوده …
همین موقع آریا بیرون میاد …

اخم داره …. تند نزدیکم میاد و نیم قدم عقب بر می دارم اما یه قدم مونده به من صبر میکنه و صدا بلند میکنه :
_ چندمین باره ؟ …
جا می خورم … از کجا فهمیده قبلا هم اومدن ؟ .. از کجا می دونه اولین بار نیست ؟ … صدای سینا رو از پشت سرم می شنوم : از کجا می دونی قبل اومده ؟ …
آریا با همون عبوسی سمت سینا برمی گرده : شازده زورش می اومد در حیاط رو قفل کنه … اینکه چمدونش رو قبل بزرگ زده یعنی یه جای کار میلنگه …
سمت من نگاه میکنه : نمی لنگه ؟ ..
تند از کنار آریا می گذرم و داخل میرم … دهنم باز می مونه از پذیراییه به هم ریخته … از عسلی های دمر شده و مبل هایی که نا مرتبن ! دزد بودن یا راهزن ؟؟؟ …
آریا پشت سرم داخل میاد و صدای پا می شنوم … بعد صدای آریا که میگه : بیرون باش سینا …
سمت آریا نگاه می کنم … در ساختمون رو میبنده و آب دهنم رو قورت میدم : چرا بیرون باشه ؟ …
آریا نچی میکنه و مانتوی روی جا رخت آویزی که کنار ورودی هست برمی داره ‌…
بی هوا از کنارم می گذره و من با نگاه دنبالش میکنم …
همزمان میگه : جداشدیم درست … منتهاش بی ناموس نشدم تا اونجا که همکارم رنگه لباس زیره جناب عالی رو بفهمه ! …
چشمام گرد میشه وقتی آریا مانتوی دستش رو روی سوتینه روی مبل می ندازه و صورتی رنگه ! …
لبم رو گاز میگیرم : اونجا چیکار میکنه ؟ …
_ آریا نیستم نفهمم این بی ناموس کیه که به تو … به خونه ی تو عادت کرده … کیه که می دونه تو کی نیستی که تنهایی …

دلشوره میگیرم … ترس هری ریخته میشه ته دلم و بی هوا … بعد از این همه مدت … بعد از این همه کل کل صدا میزنم اسمش رو
…. لب میزنم :
_ خاک به سرم .. آریا … آریا دارم سکته میکنم !…
تابلوعه که بغض کردم … که الانه اشکام بریزن .. آریا دعوا کرده باهام … کدورت این وسط موج میزنه … آریا شوهرم نیست …
ولی .. ولی جلو میاد … تا نزدیکیم … تا نشستنه دستش روی بازوم و کمی خم تر شدنش برای بهتر دیدنم و میگه :
_ وقتی از سر قبرم پا شدی … اون موقع عزا بگیر که کسی نیست هواتو داشته باشه !
دلم مچاله میشه … قلبم می کوبه ، بد می کوبه … کم چیزیه برای ابرازه عشق ؟ … اونم از آریا …‌
زل زده موندم به چشماش به اون لعنتی های من عاشق کنش …. با همین فاصله … تارخ یا آریا ؟ …
تو نگاه آریا اطمینان موج می زنه … موج میزنه و می خوام بگم مراقبم باش … می خوام بگم و قبلش از دهنم در میاد :
_ خدا نکنه …
در بی هوا باز میشه … من جا می خورم … حتی تکون سختی می خورم … آریا ولی بی حرکت مونده … من سمت در برمیگردم …
فریباس … دخترا نگاه های هم جنسشون رو درک میکنن … نگاهی که به آریا داره اذیتم می کنه …
مخصوصا وقتی منو نا دیده میگیره و رو به آریایی که انگاری به زحمت نگاه از من می گیره برمیگرده و میگه : چیزی شده آقا آریا ؟
آریا اخم داره … روی خوش نداره و رو به فریبا میگه :
_ شما برید … من بعد راه می افتم ! …
جا خوردن فریبا رو حس می کنم … می فهمم … فریبا اما با مکث سری تکون میده و بیرون میره … خیلی نمی گذره که صدای بسته شدن در حیاط رو می شنوم …

سمت آریای اخمو برمیگردم ومیگم : شیفت نیستی امشب ؟
فاصله میگیره ازم … حس میکنم این دوری کردنش رو … به روی خودم نمیارم … اما ناراحت میشم … دور میشه ازم و سمت اتاق خواب میره … میشنوم که میگه :
_ میذاری مگه ؟ … روز و شب نذاشتی برا من … اینا چیه رها ؟ …. ها ؟؟ …
دنبالش راه می افتم و به اتاق میرسم … به کمد لباسای خالی شده م … چشمام رو اشک پر میکنه … اتاقه به هم ریخته م رو میبینم … پاهام شل میشه … ترس داره دیگه … نداره ؟ …
من همیشه توی این خونه تنهام و یه عوضی عادت کرده بیاد و هر از گاهی خونه م رو به هم بریزه …
بار اول نیم ستی که مامان از آخرین مسافرتش برام از دبی آورده بود رو برده بود !
وا میرم روی صندلی میز آرایشیم و آریا دستا به کمر وسط اتاق ایستاده … دوره میکنه اطراف و میگم :
_ باز میاد ؟ …
آریا تند و عصبی سمتم برمیگرده : گه خورده بی ناموس … اصلا جناب عالی نباس صدات دربیاد ؟ … نباس بگی بهم دزد زده خونه رو ؟ ..
خودم شاکی ام … عصبی ام … نگرانم … تند خو میگم :
_ چی رو بگم آریا ؟ … ها ؟ … همین روزمره هم بهت زنگ میزنم بد و بیراه بهم میگی … نمیگی ؟ …
آریا کلافه دستی بین موهاش میکشه … نگام میکنه و بی هوا و بی مقدمه ، رک و راست می پرسه : دوسم داری هنوز ؟ …
بدم میاد ازش … از این مراعات نکردنش … حس میکنم تحقیر شدم … بد تحقیر شدم … قطره اشکم سر می خوره و لج میکنم … با خودم و دلم و آریا …
_ نه …
بی مکث بهش میگم … جا خوردنش رو حس میکنم … زل زدن و خیره موندنش … حتی حرکت سیبک گلوش رو که آب دهنش رو قورت میده اما اخماش باز نمیشن و میگه : خوبه ! ….
خوبه گفتنش مثل مابقی حرفاش محکم نیست … وا رفته س … به درک …

5 دیدگاه

  1. تو دو پاراگراف آخر جوابی که رها به آریا داد میشه گفت کاریه که ۹۰ درصد دخترا میکنن واقعا چرا ؟؟؟؟؟؟؟؟ینی من خودمو گذاشتم جا رها همینکارو میکردم با اینکه عاشق طرفمم باشم!!!

    1. سلاااام
      ولي من أگر بودم يا احساس واقعي خودم رو ميگفتم يا سكوت ميكردم…
      ما تمام عمرمون منتظر يك فرصتيم كه طرف مقابل متوجه عشق و علاقه ي ما بشه يا حتي بخواد بهمون نزديك بشه و از احساساتش نسبت بهمون حرف بزنه…بعد كه شرايط مهيا ميشه و فرصت پيش مياد با حماقت محض از ورطه دوري ميكنيم…كه مثلا غرورمون له نشه ولي تا اخر عمر قلبمون شكسته ميمونه و گويا چيز باارزشي رو گم كرده…
      ماخودمون و احساسمون و عشق و علاقه ي گاهاً خالصانمون رو فداي غرور و منطق مون ميكنيم….

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *