رمان سکانس عاشقانه پارت 61 - رمان دونی
رمان سکانس عاشقانه

رمان سکانس عاشقانه پارت ۶۱

مژده شیر اب رو می بنده و آخرین بشقاب رو توی ظرف شویی می ذاره ….
_ تپل مپل شدی ! .‌‌
با ختده سمتم نگاهی می ندازه و میگه : جاری بازی در میاری ؟ …
من اما دلتنگشم … دوسش دارم … خیلی … اندازه ی خواهری که ندارمش … جلو میرم و بغل باز میکنم … اونم بی میل نیست … مشتاقه …
بغلش که می گیرم میگم : آخیششش … دلم یه ریزه بود برات …
بیخ گوشم میگه : خوبی ؟ … گرفته ای ! …
منو میشناسه … از خیلی وقته پیش … ما ها با هم دیگه کلاس زبان میرفتیم و بعدش کاشف به عمل اومد فامیلیم و قراره جاری بشیم …
لبخند میزنم و ازش فاصله میگیرم … به روی خودم نمیارم چه خبره …
مژده اینم می دونه که من عاشقه برادر شوهرشم … می دونه و روم نمیشه بگم بهش عمر زندگیمون چند روزی کمتر از یک سال بوده !
عوضش میگم : کاره دیگه …
_ زن داداش …
هر دو سمت ورودی نگاه میکنیم … آریا نگاهش به منه و میگه : برو عوض کن دیگه …
مژده _ اگه گذاشتی دو دقه چاق سلامتی کنیم …
آریا ولی میگه : کجا رفته شیرینی بگیره ؟ …
صدای جیغ جیغوی آیدا رو میشنویم .. از بیرون از آشپزخونه :
_ آهای … کی اومده ؟ … بوی بی معرفتی پیچیده توی خونه …
صدای مامان فتانه که می خواد آروم باشه ولی ما می شنویم …
_ هیس … نمیگی زن داداشت ناراحت میشه ؟ ..
آیدا _ اون قزمیت از من نارحت بشه که عقل نداره ! …
خنده م می گیره و از کنار آریا می گذرم … صدا بلند میکنم :
_ آ باریکلا … بی عقل جماعت که ناراحتی نداره ! …

نگام میکنه و می خنده … نیشش تا بنا گوشش باز میشه و گمونم این خواستگاری قراره به عروسی ختم بشه !
ختم میشه … اینو لبخند گشادی که روی لب های آیدا جا خوش کرده بهم میگه … جلو میاد و بغلش میکنم … محکم … سفت …
با صدای جیغ جیغوش میگه :
_ کثاااافت … دلم لک زده بود برات …
صدای اعتراض آریا رو از پشت سرم می شنوم : اوی … درست بحرف ! …
اخم میکنم و از آیدا جدا میشم … سمتش برمی گردم … اخم آلو میگم : من با آیدا و حرف زدنش هیچ مشکلی ندارم ! …
کنایه س … خوب می فهمه … می فهمه که بی پلک بهم خیره می مونه … این نشون میده با اون مشکلی دارم !
اهمیت نمیده به ابرو بالا انداختنه آیدا و سمت خروجی میره : میرم دنبال خان داداش … میام زود …
قبل از اینکه مامان فتانه بخواد اعتراض کنه آریا بیرون میزنه …
به روی خودم نمیارم و عوضش مچ دست آیدا رو می گیرم … سمت راه پله می کشمش و بالا که میریم بلند میگم : من برم لباس عوض کنم! ‌…
آیدا از خدا خواسته دنبالم میاد و مامان فتانه هم نه می ذاره و نه برمی داره بلند میگه : حتما آیدا رو هم میبری تنت کنی ! …
صدای خنده ی مژده میاد … خودمم می خوندم … اما به روی خودم نمیارم و بالا میریم از پله ها …
همین موقع گوشیم تو جیب مانتوم زنگ میخوره … با دیت آزادم بیرونش میارم و اسم مامان خاموش روشن میشه … لبخند به لب جواب میدم و بیخ گوشم می ذارم :
_ سلام مامان …
_ سلام عزیزم … کجایی ؟ …
به آخرین پله می رییم و آیدا جلکتر از من در اتاق رو باز میکنه و داخل میره … منم دنبالش .. همزمان جواب میدم :
_ برای آیدا خواستگار میاد … اومدیم خونه ی مامان فتانه اینا ! …
_ به سلامتی مامان جان … خواستم حالت رو بپرسم …
بعد کمی گفت و گو قطع میکنم و تند رو به آیدای وسط اتاق ایستاده میگم : توضیح بده … زود …

ریز می خنده و میگه : چی رو ؟ … خواستگاره فقط … ندیدی مگه ؟ ..
چشمام رو ریز میکنم و میگم : خر خودتی … این نیشی که من دیدم چاک خورده به فقط خواستگاری نمی خوره ! …
هیجان زده میشه و پر خنده میگه : تابلو بود ؟ … وااای نمی دونی چقدر خوبه … نگی به آریا ها … جر میده منو بفهمه دوست بودیم چند ماه ! …
خنده م میگیره : خاک تو سرت … پس عروسی افتادیم دیگه ! …
چشمکی می زنه و با ناز میگه : عروس قشنگه …بله ! …
می خندم و مشتی به بازوش میزنم : روانی …
خودشم می خنده … صدای آیفون میاد و من تند سمت پنجره میرم و کمی پرده رو کنار میزنم …
نگاشون میکنم … آیدا هم تند میاد و کنارم میرسه …
به پسر جوونی که کت و شوار تیره رنگی تنشه با پیراهن سفید رنگ نگاه میکنم … به گل های دکور شده داخل سبد قشنگی که تو دستاش گرفته .. قد بلند …
مادرش کمی کوتاه تر اما شیک پوش .. مرد میانسال با موهای جو گندمی زودتر از اونا داخل میاد ! … یه خانواده ی سه نفره …
نیشم شل میشه و میگم : خوش تیپه ها ! …
استقبال میکنه : اووووف … خیلی …
با آرنج ملایم به پهلوش میزنم که آخی میگه اما باز می خنده …
پرده رو ول میکنم و شیشه ی پنجره پشتش قایم میشه … بیرون رو نمیبینم …
زودتر آماده میشم و با مسخره بازیه آیدا بیرون میزنم از اتاق … آیدا قرار شد هر وقت زنگ زدم بهش پایین بیاد ! …
به آخر پله ها میرسم و رو به جمع بلند میگم : سلام .. خیلی خوش اومدین …
مهمونای تازه اومده سمتم بر میگردن و مامان فتانه با اشتیاق معرفیم میکنه :
_ عروسه کوچیکم هستن … رها جان …
استقبال میکنن .. .خوشرو … چشمم بیشتر به خواستگاره .. .به داماد آینده و پوست پیشونیش براق شده … عرق کرده … خجالت زده س …
بعد از خوش و بش مختصری سمت آشپزخونه میرم …

هنوز وارد نشدم که در پذیرایی باز میشه … خان داداش زودتر از آریا داخل میاد و صدای یاالله گقتنش رو می شنوم …
زودتر از بقیه سمت ورودی میرم : سلاااام … خوبی ؟ …
لبخند به لب نگام میکنه و ریز و یواش میگه : به توچه … فضولی مگه ؟ …
خودش میخنده و منم اخم میکنم : حیف که حالت رو پرسیدم …
لبخند به لب خم میشه و پیشونیم ‌رو می بوسه … : خوش اومدی خانوم دکتر … چه عجب …
جلو میاد و آریا پشت سرش داخل میاد .. جواب میدم : به من چه … داداشت رو باید ادب کنی ! …
_ این چه وضعشه ؟ …
سمت آریا برمیگردم …. نمی فهمم منظورش چیه تا اینکه نگاهش رو به بافت موهام که زیر روسری از روی شونه م رد کردم و انتهاش بیرونه ، پر میکنه و شاکی میگه :
_ اون دو وجب پارچه رو هم نمی نداختی دیگه ! …
اخم میکنم و احمد سمتش برمیگرده : یواش … چی شده حالا ؟ ملت صف کشیدن موهاش رو بشمارن ؟ …
آریا ولی انگاری نمی شنوه داداشش چی میگه و باز رو به من می گه : با تو نیستم مگه ؟ …
رو برمیگردونم و سمت آشپزخونه میرم … انتهای روسریم رو میگیرم و میکشم … از سرم در میارم … شاکی ام .. .شدیدا …
مژده سمتم برمیگرده : چی شده ؟ …
سمت استکان های روی جا ظرفی میرم و میچینم پای سماور تا چای بریزم … همزمان میگم : غیرت خرج میکنه برا من …
صدای پا میشنوم پشت سرم و یکی که کنارم میرسه : دعوا نداریم … داریم ؟ …
کلافه سمتش برمیگردم : داریم … دعوا داریم …
مژده _ بسم الله … یکی بگه چه خبره ؟
آریا کلافه پلک میزنه و سمت مژده برمی گرده : میگم خودشو بپوشونه … بد میگم ؟ ..
مژده وا رفته جواب میده : کجاش پوشیده نبود مگه ؟ ..

سمت مژده نگاه میکنم … شاکی میگم : اقا فقط بلده گیر بده … من نمی دونم چی کاره ی منه اصلا …
مژده چشم درشت میکنه و لب پایینش رو گاز میگیره … آریا عصبی جلو میاد و بازوم رو میگیره …. میکشه سمت در و مژده تند به خودش میاد و جلوش رو میگیره :
_ آریا … فدات بشم مهمون داریم … تو رو خدا آبرو ریزی نکن …
من دستم رو بیرون میکشم و قدمی به عقب میرم … لب میزنم : به تو چه ؟ … هان ؟ …
آریا کفری میگه : تنت می خاره … بدم می خاره …
محلش نمیدم و روی یکی از صندلی های توی آشپزخونه میشینم .. آریا عصبی جلو میاد و دنباله ی بافتم رو میگیره .. عقب میبره و داخل یقه م می ندازه :
_ جمعش کن ‌… قهوه ای نکن مغزه منو ! ..‌
می خوام بهش پرخاش کنم که بیرون میره … اعصابم خورده … مژده جلو میاد و تشر میزنه : خاک تو سرت … چیکار میکنی تو ؟ … ینی چی به تو چه ؟ …
بغضم گرفته ولی حرفی نمیزنم …چی دا رم بگم ؟ …
مژده مشکوک نگاهم میکنه … ولی چیزی نمیگه …
فهمیده یه خبرایی هست … به روم نمیاره و سمت سماور میره تا استکان ها رو پر کنه … همزمان میگه :
_ همه چیزه تو به اون ربط داره !
می خوام بگم حتی اگه جدا شده باشیم؟ … زبونم نمی چرخه … لج کردم با آریا … قرارمون از اولشم جدایی بود دیگه …
مامان فتانه به آشپزخونه میاد و میگه : پسره معلومه مامانیه !، ..
مژده می خنده : از کجاش ؟
مامان فتانه شیطون میگه : از قیافه ش … شبیه مادرشه !
منم لبخند میزنم و میگم : عینه آریا …
_ آریااا ؟؟؟… اون جنه مادر … به هیچکدوممون نرفته ! …
این بار نیشم شل تر میشه و میگم : احسنت …
مژده چشم غره میره … همین موقع برای گوشیم پیام میاد … نگاه میکنم … اسم آیدا رو میبینم و پیامی که اومده رو باز میکنم :

7 دیدگاه

  1. و یه موضوع دیگه این پسره• مرده
    آریا هرچقدر بخواد جلو خانواده هاشون نقش بازی کنه بازم واقعن دیگه شوهره رها نیست• خودش خواسته طلاقش بده
    تازه اگه شوهرشم بود به نظره من غلط میکنه زنش اینقدر ازیت میکنه بچه پروووو یعنی مردتیکه پروووووووووو
    😳😵😨😡😠😱

  2. بابا ادمین come on چرا اینقدر دیر پارت میزاری
    تازه وقتیم که میزاری خیلی کوتاه اصلا نمیشه بهش گفت پارت

  3. عاشق آریا و این غیرت بازیاشم …با اینکه از هم جدا شدن هنوز برا رها غیرتی میشه و رها رو دوست داره

    1. واقعا پاسخ خیلی دقیقی بود من با شما کاملا موافقم
      ولی گذشته از اون ادمین نمیتوتی زود تر پارت بذاری

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *