رمان سکانس عاشقانه پارت 64 - رمان دونی
رمان سکانس عاشقانه

رمان سکانس عاشقانه پارت ۶۴

نگاهم به سقف می مونه …. دلخور و دلگیر میگم : میگه دوسم داره … حواسش بهم هست … مراقبمه ! ….
نفس عمیقی میکشه و فاصله میگیره ازم .. .اونم طاق باز دراز میکشه و زل میزنه به سقف … میگه : حواسم بهت نبوده ؟ …
صدای پوزخندم رو می شنوه … می شنوه و عصبی میگه :
_ فک کردی دور بودم حواسم بهت نبود ؟ …
به پهلو سمت اون می خوابم و نگاش میکنم … حالا هر دو به هم زل زدیم و میگم :
_ من حواست رو نخواستم … خودت رو خواستم …
اخم کرده مونده … دلگیر …. میگه : نزدیکت باشه قول نمیدم اتفاقی نیفته ! …
_ همیشه تهدید … همیشه عصبی … همیشه طلبکار ! …
_ رها خوب گوشات رو باز کن ببین چی میگم :
من دور تو رو برا خاطر خودت خط کشیدم … نمی ذارم امنیتت جوره دیگه ای به خطر بیفته ! …
جا می خورم و ماتم می بره … آریا ولی نیم دور می چرخه و پشت به من دراز میکشه … می خوابه …. تارخ خطرناکه … منم می دونم اما … اما تنها وسیله ای که می تونم آریا رو داشته باشم … من احمقم … یه احمق که نمی دونم چطوری باید آریا رو داشته باشم …
*
(آریا)
نور از لابه لای پرده ی اتاق خودش رو داخل کشیده و روی صورتش افتاده …
میشه نقاشیه یه الهه ی زیابرو که خدا رسمش کرده ! ….
من اوله صبحی محو این زیبایی ام … محو این که کنارم دراز کشیده و ملایم و منظم نفس میکشه …
زل می زنم به این چهره ی بی اخم … از وقتی یادمه که جدا شدیم بی اخم و بی دلخوری باهام حرف نزده …
دوست داشتن می تونه یه عذاب الهی باشه … این دوست داشتن آدم رو از پا درمیاره و من اونقدری نگرانه آینده م که نمی تونم به تارخ و بودنش فکر کنم …

شاید اگه کسی دیگه …. دلم نمی خواد این جمله رو هم توی ذهنم تموم کنم … نه …
که بگم کسه دیگه ای بود حتما مشکلی نداشتم … دارم … خوبشم دارم …
خودم بهتر از هرکسی دیگه می دونم که مشکل دارم با این آدمایی که در نبودم با رها حرف میزنن … نگاش میکنن …
نفس کلافه ای میکشم ومی خوام از جام بلند میشم … می خوام دل بکنم از تختی که دسته کم سه ساعتی هست روش دراز کشیدم و زل زدم به رهای غرق توی خواب ….
از کی ؟ … از اذان صبح … نماز خوندنمم به درد خودم می خوره وقتی بغل دسته رهای نامحرم دراز کشیدم و شب رو باهاش صبح کردم …
بی هوا دست رها دور گردنم حلقه میشه … صورتش لا به لای گردنم و نفسی که میکشه …
پلک میزنم طولانی … پلک میزنم و تهش صدا میزنم : رها ….
می خوام بیدارش کنم … حقیقت همینه که به خودم .. به رفتارم اطمینان ندارم …
باز صدا میزنم : رها با توام …
لب بسته جواب میده : اوووم …
من ولی دیگه نمی تونم … نمیشه … بازوش رو میگیرم و کمی فاصله ش میدم از خودم …
چشم بسته پلک میزنه …
هنوز درک درستی از اطرافش نداره و من …. من خودم رو جلو میکشم …
لباش … همون لعنتی هایی که هیچوقت نتونستم مزه کنم … همون لعنتی هایی که قرارم رو بی قرار کرده …
می بوسم … ملایم ؟ .. نه اصلا … من تب کردم …. داغ کردم …

داغ کردم و می بوسم … پلک می بندم … رها بهت زده بیدار میشه …
چشماش گرد شدن و متعجب مونده … من هلش میدم تا وقتی کمرش روی تخت باشه و من جام باز بشه برای خیمه زدن روش … برای تکیه به زانوهام برای بهتر بوسیدنش …
جا میگیرم و دستام رو تکیه دادم به سرش … نمی تونم جداشم … شبیه آهنربای پر قدرتی که فلز ها رو جذب میکنه … اما دفع نمیکنه … می چسبه …
*
(رها )
ماتم می بره … آریا چسم بسته و داره لبام رو می بو … نه نه … داره قورت میده … لبام به گز گز میافتن و من دستام رو بلند میکنم … روی شونه هاش می ذارم و می خوام عقب هلش بدم …
آریا هیچوقت مرز هایی رو که خودش گذاشته رد نکرده …
یادمه روز خواستگاریم که با صدای پر ابهتش به من تفهیم میکرد :
_ توقعه بوس و بغل و عشق بازی نداشته باش ازم …
حالا چی ؟ … حالا اون همه قرار های سخت گیرانه ش کجا رفته که وا داده ؟ … دوسم داره ؟ … حتما داره … رهای احمق ! …
احمقم … احمقم که با یه بوسه قراره وا بدم و خر بشم …
چشمام رو اشک پر میکنه ..‌ این بوسه می تونه بابت پر کاری هورمون هاش باشه … بابت اوله صبحی و غریزه ی جنسیش باشه …
دلم میگیره و پیراهنش رو چنگ میزنم … بی هوا چشم باز میکنه و نگاش به چشمام می خوره …
مکث میکنه … از بوسیدن و مکیدن لبام دست برمی داره و تهش استپ می کنه …
این اشکا توی چشمام رو دیده و دست بر می داره …
کمی فاصله میگیره : ر … رها …

ماتم برده و نگاش میکنم … داره ازم سو استفاده میکنه ؟ … از من ؟ ….
با دست شونه م رو تکون میده … می خواد حواسم به اینجا پرت بشه … من ولی قطره اشکم سر می خوره و میگم :
_ انگ … انگاری که … که …
حوصله م نمیکشه تا بقیه ش رو بگم و نمیگم … از روم کنار می ره و بغل دستم روی همین تخت میشینه …. مضطرب میگه :
_ ف … فقط ….
من از جام بلند میشم … پشت دستم رو روی لبایی که هنوزم گز گز می کنه میکشم و از روی تخت هم بلند میشم …
انگاری که بهم برق وصل کرده باشن همون شکلی خواب از سرم پریده …
آریا هم از جا بلند میشه و رو به روم میرسه :
_ رها با توام …
دست روی بازوم میداره که دستم رو عقب میبرم … دستش رو هل میدم … میگم : تو … تو خودت مرز گذاشتی که ازت توقع نداشته باشم … حالا چی ؟ … ها؟ …. چی عوض شده ؟ …
کلافه جواب میده : گوش میدی چی میگم ؟ میگم یهویی شد …. متوجهی ؟
صدا بلند میکنم : نه … من متوجه نیستم … تو متوجه باش … حالا که یکی دیگه پیدا شده میگه منو دوست داره می خوای اونو ازم بگیری ؟ آره آریا …
جا می خوره … اخم میکنه : گه خورده که بخواد بگیره … من نمی ذارم رها … این جریان اصلا شوخی نداره و منم با تو شوخی ندارم …
چونه م می لرزه … کسی به در اتاق می کوبه … آریا و من به هم زل زده موندیم و صدای مامان فتانه میاد … از همونجا … پشت در …
_ بچه ها … بچه ها چه خبره ؟ …

صدامون رو شنیده … آب میشم از خجالت … هر دومون داد زدیم سر همدیگه …. توی سرویس میرم و نمی فهمم چطوری آب میکشم دستا و صورتم رو …
بیرون می زنم و سر سری لباس می پوشم … آریا هم هرچی دم دستش باشه رو تن میزنه و داره دکمه هاش رو می بنده :
_ رها … رها به قرآن یه بلایی سرت میارم نفهمی از کجا خوردی …
شالم رو وا رفته سرم می ندازم … اخم کرده سمتش برمی گردم : بیار … بهتر …
کیفم رو چنگ می زنم و در اتاق رو یهویی و بی هوا باز میکنم …
مامان فتانه با فاصله تر ایستاده و با دیدنم تکیه ش رو از راه پله میگیره :
_ چی شده ؟ … چه خبره ؟ … صداتون تا هفته کوچه اونور تر میاد …
هول و عصبی لبخند میزنم … می خوام خونسردیم رو حفط کنم اما حفط نمیشه … میگم :
_ دست شما درد نکنه … ببخشید تو رو خدا زحمت دادیم …
از کنارش می گذرم و صدای پای آریا رو پشت سرم می شنوم … صدای مامان فتانه که ازش می پرسه :
_ چیکارش کردی آریا ؟ … ها ؟ …
_ ول کن تو رو قرآن توام … سنگم بباره میگی کاره منه …
_ کاره توعه … رها این مدلی نیست …
به آخرین پله می رسم که در ساختمون باز میشه …
بابا کامبیز چند تایی نون سنگک دستشه و با دیدنم میگه : خیر باشه … چه خبره اینجا ؟ … اوله صبح کجا میری ؟ …
آریا بهم میرسه و شاکی میگه : هیچ جا … فقط باس برینه تو مغزه من …
بابا کامبیز شاکی نگاهش میکنه : این چه مدل حرف زدنه ؟

آریا کلافه پوفی میکشم و میگم : من .. من باید برم . کار پیش اومده !
صدای ایدا رو از بالای پله ها میشنوم : کجا بری ؟ … ععع ..بابا نمی خوای چیزی بگی ؟ …
بابا کامبیز سری با تاسف تکون میده .. سمت آشپزخونه میره و همزمان میگه : حلیم گرفتم روز جمعه ای بخوریم … خبر دارم برنامه ی کاریت خالیه … اینکه با آریا بحثت شده یا نه به من ارتباطی نداره … اما توقع دارم حسابه ما از آریا جدا باشه !
عملا بهم میگه نرم … میگه اگه بری ناراحت میشم … وا رفته به پسیر رفتنش نگاه میکنم و تهش نگاهم کش میاد تا اریایی که لبخند کجی داره و میگه :
_ حساب من پای خودمه خانوم !
اخم میکنم … میگم : منو تو حسابی نداریم …
از کنارش میگذرم و به آشپزخونه میرم … جز بابا کامبیز که داره حلیم رو توی ماهیتابه خالی میکنه کسی رو نمیبینم …
کیفم رو روی میز می ذارم و سمتش میررم … طرف پلاستیکی حلیم رو میگیرم ازش وو میگم : خودم میریزم !
لبخند زدنش رو میبینم و تهش میگه :
_ بیخود نیست عینه آیدایی برام …
صدای مامان فتانه میاد : دستت درد نکنه آقا …
به روم نمیاره سر و صدامون رو شنیده … همین موقع آیدا میگه : مژده … مژده بیا پایین بابا حلیم گرفته نمی مونه براتونا …
آریا داخل میاد و بی حرف روی صندلی کنار بابا کامبیز میشینه …
منم کنار مامان فتانه جا میگیرم … دور ترین از آریا …
آریا اما بهم نیم نگاهی می ندازه … هر از گاهی خیرگیش رو حس میکنم …
بقیه هم میان … احمد و مژده هم هستن … تو همین بین صدای زنگ گوشیم بلند میشه …

9 دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *