codebazan

رمان سکانس عاشقانه

رمان سکانس عاشقانه پارت ۷۴

 

 

پا تند میکنم سمت بیرون رفتن تا دفتر … 

به گوشیم زنگ نزده … شماره ی دفتر رو گیر آورده … 

جناب سرهنگ دست به سینه کنار میزی ایستاده که تلفن رو روی اون گذاشتن … 

بچه های شنود هدفون به گوش کنار تلفن نشستن و میگم :

_ چرا گوشی رو گذاشتین ؟ … 

سرهنگ نفس عمیقی میکشه و میگه :

_ خودت رو جمع و جور کن سرگرد … ابتدایی ترین اصول رو نمیدونی ؟ … تارخ میدونه که شنود میشه و گفته دوباره زنگ میزنه ! … انتظار که نداری پشت خط بایسته تا توی بیای …

کلافه هر دو دستم رو روی صورتم میذارم و کمی شقیقه م رو مالش میدم … 

بازوم تیر میکشه … محل نمیدم … 

همه دور میز منتظریم که این بار گوشیم از توی جیبم زنگ می خوره … 

تند دست به کار میشم و بیرون میارمش … 

یه شماره ی ناشناس … 

تارخه بی شرف … فهمیده اون خط الان برای شنود آماده س و حالا به گوشیم زنگ زده … لعنت به تو … لعنت … 

بچهها به تکاپو می افتن تا این بار گوشی منو ردیابی کنن … 

تماس رو وصل میکنم و بیخ گوشم می ذارم … 

_ الو …

صدای خندیدنش شکله صدای کوبیدن نوک دارکوب به درخته … هممینقدر اعصاب خورد کن … هممینقدر غیر قابل تحمل که پلکام رو میبندم … 

طولانی و محکم … اما چیزی نمیگم تا به حرف بیاد و به حرف میاد : 

_ جناب سرگرد … فکرشم نمیکردی قراره چی بشه ؟ …. 

_ کجاس ؟ .. کجا بردیش ؟ .. 

باز می خنده … دستم رو به صندلی تکیه میدم … با انگشتام اونو می چلونم و تصور میکنم گردن تارخ لا به لای این انگشتاس !

 

پا انگشتام اونو می چلونم و تصور میکنم گردن تارخ لا به لای این انگشتاس ! 

اونقدری به هم ریخته و کلافه م که دلم می خواد عربده بکشمم امما نمی خوام همه چیز رو به هم بزنم … 

تارخ با همون خونسردیش لب میزنه :

 باهاش خدا حافظی کردی ؟… 

یکی داره هر نفسی که میکشم رو کوفتم میکنه … اونقدر که مرتب نفس عمیق میکشم تا زیر بار این بازی با غیرتم بی نفس نشم ، خفه نشم .‌‌..

اما با هر جون کندنی که هست خونسردیم رو حفظ میکنم …. 

لب میزنم : تو چی ؟ با جنسات خداحافظی کردی ؟ .. 

هم دارم وقت میکشم … هم دارم حرفه مفت میزنم … رویا هنوز چیزی رو لو نداده … 

سرهنگ شاکی نگام میکنه … حسام کلاه دستاش رو به کمرش تکیه میده و نفس عمیقی میکشه … 

تارخ این بار جدی و بی خننده  میگه : 

بلوف میزنی … رویا لب باز نکرده ! 

_ خوب گوش کن … پای یه حرفه تو خالی تهدیدت نمیکنم اونم وقتی که رها دستته … دستت بهش بخوره باس دور کار و کاسبیت رو خط بزنی … اسکندری که من می شناسم زنده ت نمی ذاره وقتی بهش بگی از جنسا خبری نیست … 

صدای بوق اشغال میپیچه … محمودی هدفون رو در میاره و میگه : 

تایم تنطیم کرده … دقیقه ی نود قطع کرد تا رد یابی نشه … 

سرهنگ شاکی سمتم برمیگرده : 

آماتوری ؟ .. بچه ای ؟ .. چی گفتی الان ؟ …

حسامم همینطور :

یه کاره میگی جای جنسا رو بلدی ؟ .. اگه لو نده چی ؟ .. سر هیچی میری پای مداکره ؟؟؟ … 

اب دهنم رو قورت میدم و حرکت سیبک گلوم به شقیقه م فشار میاره …

روی یکی از صندلی ها وا میرم و لب میزنم :

_ همه ی زندگیم دستشه ! 

این یه اعترافه ‌.‌… اعتراف به خودم … به حسامی که بهش گفته بودم رها رو نمی خوام … 

یا به سینایی که باهاش بحث کرده بودم وقتی گفته بود طلاقش نده …. 

چشمام رو میبندم و به صندلی تکیه میدم … 

شاید اونا هم درک میکنن اینجایی که ممن ایستادم اگاهی یا دفتر یا هر کوفتی نیست … 

اینجایی که من ایستادم خوده برزخه … 

برزخی که داره منو می سوزونه و تند از جام بلند میشم … 

از بین همکارا میگذرم و سمت همون اتاق بازجویی لعنتی میرم و بی هوا در اتاق رو باز میکنم … 

رویا با دیدنم خودش رو جمع و جور میکنه … 

سمتش میرم و باز دستام رو به میز تکیه میدم … خم میشم توی صورتش و امیدوارم این یه قدرت نمایی باشه و رویا رو بترسونه … 

می ارسونه که حس میکنم اب دهنش رو قورت میده … با مکث … 

زل میزنم به چشمای ابریش و میگم : 

_ عین یه تیکه آشغال فروختت … 

ماتش میبره … تهش بی حواس و مسخره می خنده : 

_ دروغ میگی … اون بی جنسا هیچه … 

این بار من پوزخند میزنم و لب میزنم : 

چرا که نه ؟ … با اسکندر توافق میکنه و پخشه تهران رو بهش میده … میشه جبرانه پولی که پیش پیش بی جنس گرفته … هوم ؟ .. 

رویا رنگش میپره و من دارم مزخرف میگم … پشته سر هم … 

شکله یه ماری ام که سرس رو بردین و تنش داره خودش رو به زمین و آسمون می کوبه تا به جایی برسه و من امید دارم که میرسم … 

خصوصا وقتی رویا رنگ به رنگ میشه … ماتش میبره و جا می خوره … میگه :

ت … تلفن می خوام ! 

می خندم … عصبی … میگم :

خونه ی خاله س ؟ جدا فکر کردی کجایی ؟ … تلفن می خوای ؟ … میگم برات بیارن … تا بفهمی رو دیوار کی یادگاری نوشتی …. 

این حرفا رو از کجا میارم ؟ .. تلفن بیارن ؟ .. اما اونقدر جدی و با اعتماد به نفس حرف میزنم که رویا هر لحظه بیشتر از قبل به ترسش اضافه میشه … 

این بار تند و تند اشک می ریزه و با مکث و دو به شک میپرسه :

_ ا … اگه بگم … بگم کجاش تخفیف می خورم ؟ .. 

پوزخند میزنم و میگم : فک کردی به کارم میاد ؟ … ده مین پیش باس دهن باز میکردی … 

به گریه می افته … زار میزنه …

 اونقدری ترسیده  که نمی تونه خودش رو کنترل کنه و من هنوزم دارم بلوف میزنم … 

تند میگه : 

_ میگم … میگم کجاس … باشه شاهین ؟ .. تو رو خدا کمکم کن … باشه ؟ … من جای مخفی اونم می دونم … میگمش .. شاید اونی که دزدیده برده اونجا … باشه !؟ 

این بار من جا می خورم … مکثم طولانی میشه که حسام داخل میاد یه برگ و خودرکار رو میز می ذاره و هل میده سمت رویا و میگه :

_ آدرس دقیق هردو جا رو یاد داشت کن … هم جنسا هم اون جای مخفی که خبر داری ازش … شاید بشه برات کاری کرد ! 

من اما ازش فاصله میگیرم و از اتاق بیرون میزنم … 

دقیقه ی اخر میبینم که رویا تند و تند داره یه چیزی رو یاد داشت میکنه … 

بیرون که میرم سینا کنارم میرسه … با عجله سمت دفترم میرم و سینا میگه :

_ تو روحت پسر … قمار کردی … 

در دفتر رو باز میکنم و داخل میرم …

admin

چشمانی داشته باش که بهترین ها را می بیند، قلبی که بدترین ها را می بخشد، ذهنی که بدی ها را فراموش می کند و روحی که هرگز ایمانش را نمی بازد

‫20 دیدگاه ها

  1. ادمین ،جان هرکی دوست داری از نویسنده بپرس کی قراره ادامه رمان رو بهت بده من اینقدر نیام تو سایت خستهههه شدم بخدا😭😭😭😭😒😒😒

  2. سلام. میخواستم از ادمین و نویسنده این رمان زیبا تشکر کنم.خیلیییی رمان عاااالیه.فقط کاش پارت ها طولانی تر بود.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

کدبازان