codebazan

رمان سکانس عاشقانه

رمان سکانس عاشقانه پارت ۷۸

 

 

نمی تونم به خودم دروغ بگم …
من این مردی که کنارم نشسته رو می پرستم … عشق وقتی همه چیز تموم میشه که معشوقه ت هم عشقه اولت باشه هم عشق آخرت …
آریا برای من هم اوله هم اخر … تکیه میدم به صندلی و پلکام سنگینن …
از اشک های زیادی که ریختم … از پیشونی که احتمالا شکسته و از عذابی که امشب کشیدم !
نمی خوابم و از هوش میرم … نمی فهمم چی میشه !
*
(آریا)
نگاش میکنم … توی این تاریکی اتاقک ماشین …
گاهی نور چراغای پایه بلند کنار خیابون توی صورتش می افتن و اونو طلایی رنگ میکنن …
یه زرده بد رنگ که انگاری وقتی روی صورته رها می افته قشنگ میشه !
هنوزم باور نمیکنم … این پیدا کردن رو … این بودنش کناره خودم رو …
حس میکنم نفسی که از سر شب تو سینه م حبس شده بود حالا ازاد شده …
یکی که بیخه خِرَم پا گداشته بود و حالا پاشو برداشته …
رگی که از نیمه شب روی گردنم تیر میکشید و حالا راحته !
کتفم تیر میکشه … جای تیری که خوردم و حالا خونریزی کرده !
مهمه ؟ …. نه اصلا … همه ی حواسم کنار صورت خونی و طاهره خاکی رها مونده … صورت چرک گرفته و خونه دلمه شده روی صورتش …
دلم می خواد تارخ رو با دستای خودم اعدام کنم !
حساب فحشای ریز و درشتی که بهش دادم از دستم در رفته …
سوای اینا جز خداروشکر هیچی به دهنم نمیاد و برام عجیبه که این مدت چطور رها رو نداشتم و زندگی کردم !

چیزی که مشخصه اینه که بدون رها زندگی کردن کارد رو به استخون می رسونه و حالا انگاری اون کارد رو از لا به لای جیگرم یکی بیرون کشیده که باز نیم نگاهی به صورت آشفته و غرقه خوابش می ندازم و زیر لبی میگم :
_ خدایا شکرت … شکر …
از خیابون می گذرم . خلوته … پرنده هم پر نمیزنه … سکوت همه جا رو گرفته و من پرم از آرامش ‌‌‌ …
صدای زنگ تلفنم میاد و من تند دست دراز میکنم سمت روی داشبورد …
می خوام زودتر برش دارم که رها بیدار نشه … اما اونقدری خواب رفته که هیچی اونو بیدار نمیکنه .
لبخند محوی میزنم و تماس رو وصل میکنم ‌ .
_الو …
صدای بهار میاد … با گریه … عصبی …
_ آریا … آریا بچه م کو؟ .. هان ؟ .. خدا ازت نگذره آریا …. بچه م طوریش بشه چی ؟ …
کلافه م میکنه … این اشک ریختن … این غر زدن وقتی تقریبا از جنگ بین مرد و زندگی برگشتم !
لب میزنم :
_ خوبه حالش می شنوین ؟
صدای امیر علی میاد که میگه :
_ چی میگی خانوم ؟….
بهار ولی گوش نمیده … باز پرخاشگر میگه :
_ طلاقش رو میگیرم ازت آریا …می شنوی ؟ …
صدای بابا حسین میاد که می گه :
_ استغفرالله … این حرفا چیه میگی بهار ؟
گوشی رو قطع میکنم و پرتش میکنم روی همون داشبورد … دختری که کنارمه زنم نیست !
طلاقش بده ؟ … بهار رو از من ؟ … از خودم شاکی ام …
حداقل برام روشن شده که منم نباشم تو خطره … من چه احمقانه می خواستم دور باشم ازش …
سمته رهای بی خبر از همه جا برمی گردم و با خودم هر طور حساب میکنم برام عجیبه که این مدت بی حضورش زندگی کردم !

برام عجیبه که این مدت بی حضورش زندگی کردم !
به درمانگاه میرسم … هنوزم خوابه … پیاده میشم و سمت شاگرد میرم …
در ماشین رو باز میکنم و خم میشم داخل … صورتش کثیف وخونیه … اما برام جذابه …
حتی همین شکلی که هست …
دست میبرم و یکی پشت زانو و اون یکی رو بین شونه هاش حلقه میکنم … بلندش میکنم …
از هوش رفته و ملایم نفس میکشه …
می تونم حدس بزنم که جقدر آشفته و به هم ریخته بوده این چند روز !
کارای بستریش رو انجام میردم و پیشونیش شکسته …. دستش زخم شده و لباش ترک خورده .‌. پاره شده …
دلم می خواد تارخ رو زیر پا له کنم و کاش زنده می موند … حیف …
اونقدر که خون بالا بیاره و نیست بشه !
روی یکی از صندلی های سورمه ای ردیف شده جلوی اتاقش تقریبا ولو میشم و کتفم تیر میکشه …
خصوصا وقتی رهارو بغل گرفته بودم کش اومده و حالا جاش درد گرفته !
باز صدای زنگ گوشیم میام … می خوام باز ریجکت کنم …به خیالم که بهار پشت خطه …
اما شماره ای که افتاده شماره ی مرکزه ‌‌‌…
تماس رو وصل میکنم و بیخ گوشم می ذارم :
_الو …
سر و صدای زیادی میاد … عربده … التماس … حتی گریه …
صدای حسامی که تند میگه :
_ کجایی تو ؟ …
نفس عمیقی و خسته ای میکشم و میگم :
_ چی شده؟ …
_ کجا بردی رها رو ؟ .. مامانش جر داد ما رو بابا ….
دست دیگه م رو کلافه روی صورتم میکشم و میگم :
_ درمانگاهیم ! بهش بگو خوبه …

_ درمانگاهیم ! بهش بگو خوبه …
شاکی صدا بلند میکنه :
_ چی چی رو بهش بگیم خوبه ؟ .. میگم گذاشته رو سرش اینجا رو … آدرس بده بگم بهش …
کلافه و ناراضی آدرس درمانگاه رو میدم و تماس رو قطع میکنم …
سرم رو تکیه میدم به دیوار پشت سری و پرستار گفته بهش آرام بخش تزریق کردن و باید منتظر باشم تا به هوش بیاد !
من نگرانم … جوری که انگار اون ادمه روی تخت خوابیده منم … با این تفاوت که جای ارامش پر از طوفانم !
پر از دلشوره و دلهره … طلاقش بده ؟ … از بهار می ترسم ؟؟؟؟
نه اصلا … ترس نه … فقط رویی نمونده تا از رها بخوام پیشم برگرده …
بخوام بگم زنم میشی؟ ….
شکل یه بچه م که از خجالت پره … میشه اصلا بهش گفت ؟ … معلومه که نه !
زمان می گذره تا اینکه صدای پا میاد … صدای دویدنه چند نفر …
به انتهای راهرو نگاه میکنم …. بهار رو میبینم که سمت من میاد …
چشماش پف کردن … امیر علی اخم کرده و جدیه …
پدر و مادر خودمم نگرانن و بهم که میرسن بهار هول شده و ترسیده میگه :
_ کو؟ .. کجا بردنش ؟ .. حالش بده؟؟
می خوام حرف بزنم که باز میگه :
_ بستری شده ؟؟؟ … چشه مگه ؟؟؟ ..
کلافه میشم و امیر علی تشر میزنه :
_ د بذار حرف بزنه ….
بهار ساکت بهم زل میزنه که میگم :
_ طوریش نیست … کمی ترسیده … الانم خسته س خوابه … اتفاقه جدی ای نیفتاده !
مامان دستاش رو سمت بالا میگیره ومیگه :
_ خدایا شکرت …

مامان دستاش رو سمت بالا میگیره و میگه :
_ خدایا شکرت ….
بهار انگار که دیگه رمقی براش نمونده باشه روی یکی از صندلی ها ولو میشه و امیر علی دیتاش رو به کمرش تکیه میده …
هر پرستاری که رد میشه چپ چپ نگاش میکنن و من کلافه روموبرمیگردونم !
امیر علی یه بازیگره و از حق نگذریم با این سن هنوزم جذابه …
روی صندلی که میشینم بهار شروع میکنه غر زدن :
_ چرا تو خطر انداختیش ؟ …. ها؟؟؟؟ بلایی سرش میومد چی ؟…
من خودم عذاب وجدان یقه م رو گرفته و حالا بهار جای درمون نمک شده و می پاشه روی زخمای دلم !
بی حرف زل میزنم به سرامیک های کف سالن و بابا میگه : صبر کنیم به هوش بیاد …
بهار رو به بابا میگه :
_ فکر کنین دختر خودتون بود چی ؟…
مامانچپ چپ نگاش میکنه و من حس میکنم کاسه ی صبرم لبریز شده … اخم کرده و با ستیز بهش زل میزنم … می خوام بهش بتوپم که بابا حسین تند میگه :
_ خداشاهده که فرق با دخترم نداره … ( رو به امیر علی ) شما یه چیزی بگو …
امیر علی پوفی میکشه و میگه :
_ تا صبح باهاش حرف بزن … وقتی عصبیه نمیفهمه چی میگه … من معذرت می خوام ….
بهار عصبی از جا بلند میشه و سینه به سینه ی امیرعلی می ایسته … میگه :
_ به توام میگن پدر ؟ … نمیبینی بچه م چطور گوشه ی بیمارستان افتاده ؟ ..
امیر علی کلافه و عصبی مچ دستش رو میگیره و دنبال خودش میکشه …
دور میشن … هر سه ی ما به اونا که از خم راهرو میگذرن نگاه میکنیم !

admin

چشمانی داشته باش که بهترین ها را می بیند، قلبی که بدترین ها را می بخشد، ذهنی که بدی ها را فراموش می کند و روحی که هرگز ایمانش را نمی بازد

‫4 دیدگاه ها

  1. دیگه روند پارت گذاری از مسخره هم مسخره تر شده :/
    عملا این توهینه به شعور خواننده ها :/
    وقتی نمیتونی متحد باشی به زمان پارت گذاری مجبورم نیستی رمانی رو بنویسی نویسنده عزیز ://///

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

کدبازان