codebazan

رمان سیاه بازی

رمان سیاه بازی پارت ۱۰

_میدونی با چه زوری مجوز گرفتم امشب و پیشم باشه زهراجون؟ ببین چند ماهه نیومده!

زهرا لبخند صمیمی به رویشان زد. افق بعد از مدت ها واقعا خوشحال بود!

_تا برین اتاق و لباساتون و عوض کنین شیرکاکائوهای داغتونم آمادست!

افق جلو آمد و همان گونه که با یک دست مهدیه را با خودش به طرف اتاق میکشید گفت:

_گفته بودم عاشقتم؟

داخل اتاق شدند. در را پشت سرش بست و پالتویش را با سرعت از تنش خارج کرد.

_خیلی خیس شدیم خدایی!

_مرده شورِ اون کودکِ درونت و ببرن که با گودزیلای درون هیچ فرقی نداره. گند زدی به چادرم احمق!

همانگونه که به چادر گلی و خیس مهدیه نگاه میکرد و لبهایش را برای نخندیدن روی هم میفشرد گفت:

_درش بیار بندازیمش ماشین. بدو تا همه جا رو گل نکردی!

مهدیه چشم غره ای نثارش کرد و چادر را از سرش بیرون کشید. افق مشغول زیر و رو کردن کمدش بود.

_دنبالِ لباسی واسم؟

سرش را تکان داد.

_بابا که تا شب نمیاد. تا اون وقت یه چیزِ راحت بدم تنت کنی؟

_اگه بلوز و شلوار باشه عیب نداره!

به طرفش برگشت و تلخندی زد.

_من تعداد تاپ و شلوارکام به پنج تا هم نمیرسه! برعکسِ آرزو!

مهدیه متوجه تغییر حالت چهره اش شد. جلو رفت و بازویش را کشید.

_بیا بشین بابا نخواستیم. با مانتوم راحتم. تا یه چی میشه هشت ساعت میری تو فاز!

افق خیره به رو به رو زمزمه کرد:

_یکی رو دوست داشت مهدیه. عاشق شده بود. اون خودکشی هر چی که بود مربوط به اون پسر بود!

چشم های مهدیه گرد شد.

_چی میگی؟

نفسش را کلافه بیرون فرستاد. بلند شد و از کشوی اول درایورش کاغذی بیرون کشید. کاغذ را مقابل مهدیه گرفت.

_زشت ترین کارِ دنیاست میدونم ولی دیگه فرقی به حال کسی نداره. بخونش!

مهدیه کاغذ سفید رنگ را باز کرد. با دست خط تحریری و زیبای آرزو از قبل آشنایی داشت. قطعه ی عاشقانه را زیر لب برای خودش خواند و به جمله ی انتهای صفحه رسید. “تا جون تو تنم دارم عاشقت میمونم.”

نگاهش که به دو “A” انگلیسی کنار هم افتاد با تعجب به افق نگاه کرد.

_یعنی طرف هم اول اسمش آ داشته؟

افق شانه بالا انداخت.

_آرزو دوستای اجتماعی زیادی داشت. آخریش که آرزو رو از مهمونی آورده بود فکر میکنم اسمش آرشام بود. ولی… نمیدونم. خیلی گیج شدم. آرزو با وجود داشتن دوستای زیاد خیلی مغرور بود. تاحالا از عشقش به کسی چیزی نگفته بود! چه برسه به اینکه خودشو…

مهدیه دست روی دستش گذاشت.

_حالا شاید دلیلش اون نبوده!

_چی میتونه باشه دلیلش مهدیه؟ اون شب شبِ تولدش بود. اختلافی پیش نیومده بود که بخواد اون بچه بازی رو بکنه. تازه اونقدر زرنگ بود که خوب میدونست بابا قراره براش ماشین هم بخره.

هر دو در فکر فرو رفتند و مهدیه زمزمه کرد:

_پس عاشق شده بود!

افق آه کشید:

_عاشق شدن باعث نمیشه یه دختر هجده ساله خودکشی کنه مهدیه. اتفاقی افتاده. یه چیزی شده که آرزو دست به همچین کاری زده!

ترس بر نگاهِ مهدیه نشست.

_منظورت چیه؟

_منظورم چیزی نیس که داری فکر میکنی. آرزو هرچقدرم بی بند و بار بود بی آبرو نبود. ولی مطمئنم دلش شکسته. اونقدر اذیت شده که..

دستش را روی صورتش گذاشت. فکرِ غریبه ی ناشناخته ای که خواهرش را به آن روز انداخته بود دو روز بود دیوانه اش کرده بود.

_حالا یه روز اومدم اینجا میخوای اوقات تلخ کنی؟ ببین چه شاد بودیم؟ آرزو هم شکر خدا داره درسش و میخونه. هوم؟

سر بالا آورد و لبخند غمگینی زد.

_پاشم بهت یه دست لباس گرم بدم تا سرما نخوردی!

مهدیه بلوز و شلوار پشمی را تن کرد و دوباره کنارِ افق روی تخت نشست. سرش را در گوشی فرو برده بود و چشمش به پیامش بود.

“دلم خیلی تنگته … حس میکنم همه جای خونه هستی.. دیگه بدونِ تو نمیشه اینجا موند”

لبخندش را شکار کرد.

_امیره؟

افق سربالا آورد. نگاهش میدرخشید. بی حواس گفت:

_آره امیره!

مهدیه نگران نگاهش کرد.

_نباید میرفتی خونش افق. هزار بار گفتم. بازم میگم! اگه بلایی سرت میومد چی؟ مرد جماعت وقتی چیزی رو بخوان حتی یه لحظه هم به عواقبش فکر نمیکنن!

لبخندش جمع شد.

_میدونم. احمقانه ترین کار و کردم. ولی چاره ای نداشتم. باید بین عقل و دلم یکی رو انتخاب میکردم!

چشم از نگاه شماتت بار مهدیه برداشت.

_باید ثابت میکردم بهش اطمینان دارم!

_صحبتِ اطمینان نیست دخترِ خوب. شیطان کجاست؟ جایی که دو تا نامحرم تو یه خونه ی خالی با هم تنها باشن. باور کن چنان شرایطی ایجاد میکنه که خودتم بخوای. تو خیلی عاقل تر از این حرفا بودی. چرا اینجوری بیفکر شدی؟

زانوهایش را بغل کرد و چانه اش را رویشان گذاشت.

_تمام حرفات و یکی قبل از تو توی ذهنم برام تکرار کرد. خودم دونسته رفتم. اختیارم دستِ خودم نیست مهدیه. با منطقم سرِ ناسازگاری دارم. کارایی رو انجام میدم که ده سالم فکر میکردم به عقلم نمیرسید. میدونم ابله شدم. ولی باور کن دست خودم نیست!

سرش را بالا آورد و به چهره ی نگران مهدیه نگاه کرد.

_دوستش دارم مهدیه . دستِ خودم نیست! دلم بچگی کردن میخواد. به جای همه ی سالایی که انواع و اقسام پسر میفتاد دنبالمون و ما فقط با اخم قدمامون و تند میکردیم. به جای تموم تجربه های نداشتم دلم عاشقی کردن میخواد. امیر یه جوریه.. انگار میدونه تو من چه چیزایی کمه و چیا رو تجربه نکردم .درست دست میذاره روی همونا! همین بی تجربگیم برام شده نقطه ی ضعف. در مقابلش با همه ی افق بودنم. با تمام استاد دانشگاه بودنم و عاقل بودنم کم میارم. میدونی چی میگم؟

مهدیه سرش را تکانی داد.

_شاید اشتباه کردم ازت خواستم بهش زنگ بزنی! حسِ خوبی نسبت به این رابطه ندارم. خیلی نگرانتم!

سرش را کج روی پاهایش گذاشت و چشم بست.

_دیدی به یه بچه میگن سمتِ یه کاری نرو بیشتر میره؟ اون حس و دارم. انگار دونسته دارم پا تو آتیش میذارم. به نظرت گناهه انقدر عاشق بودن؟

مهدیه دست روی موهای نرمش کشید.

_گناه نیست. ولی تو این زمان کوتاه و با این شناختِ کم خطرناکه!

_وقتی تو چشماش نگاه میکنم از خود بی خود میشم. یه جاذبه، یه نیروی کشنده تو چشماش هست که روحِ آدم و میمکه. انگار جای خودش یکی دیگه نشسته توی چشماش و داره فرمانروایی میکنه. حتی اگه بخوای جنگ هم کنی باهاش کافیه چند دقیقه تو چشماش خیره شی. باور کن چنان خلع سلاحت میکنه که خودتم نمیفهمی. بودن با امیر کشفِ یه دنیای پر رمز و رازه مهدیه. من این دنیا رو با همه ی خطراش دوست دارم.

نگاهِ نگرانِ مهدیه به رو به رو دوخته شد و حرکتِ دستش روی موهای افق متوقف شد. در دل با خودش گفت:

“امیدوارم پشتِ نقابِ اون چشمای شیطانی و سلطه گر واقعا یه کس دیگه ای ننشسته باشه..! “

***

عینک سیاه رنگش را بر چشم زد و با نگاه محتاطی به اطراف پیاده شد. ماشین را گوشه ای پرت پارک کرده بود. عینکِ تیره رنگ و موهای رو به پشت ژل زده شده اش، همراه با آن پالتوی سیاه و بلند رنگ و ظاهرِ متفاوت به راستی از او شخصِ دیگری ساخته بود. آنقدر با سیاوشی که بر روی آسفالت های ترک برداشته و شکسته ی این محله سالها قدم گذاشته بود فرق داشت که احدی حتی از فکرش هم فرضیه ی مسخره ی سیاوش بودنش نمیگذشت! تنها چیزی که توجه اهالی محله را جلب کرده بود وجود آراسته و شیکی مانند او بود که در میانشان مانند وصله ای ناجور میدرخشید. گوشی گرانقیمتش را بیرون کشید و تک زنگی به حبیب زد. پشتِ دیوارِ کوچه شان چند دقیقه منتظر ماند که سرو کله اش پیدا شد. نگاهش را دوباره در اطراف چرخاند. حبیب جلو آمد و دستش را فشرد.

_سلام داداش!

_کسی ندید که اومدی بیرون؟

حبیب نگاهی به پشت سرش انداخت.

_نه والا! نترس کله ظهر کسی حواسش به منه بیکار نیس!

_حواسش به تو نیست احمق.. منم که یه سر دارم و هزارتا سودا. از هر طرف در فرارم!

_خو مجبوری مثل ماتریکس بگردی؟ یکم معمولی تر بپوش!

پوفی کرد و چک پول ها را از جیبش بیرون کشید. حوصله ی یاوه گویی های حبیب را نداشت!

_این پول و میدی صاف دستِ ننم. ببین حبیب؟ غفور نه.. فقط و فقط ننه. حالیته؟

سر تکان داد.

_خوبه. بگو سیا زد به حسابِ من. یه جوری بده شک نکنه!

نگاه حبیب روی دسته ی صورتی رنگ پنجاه تومانی ها چرخید. خواست چیزی بگوید که منصرف شد. سیاوش پوفی کشید و بی حوصله گفت:

_حسابِ دو ماهمه. با هاشم تصفیه کردم. نترس نجس نیست!

حبیب ناراحت نگاهش کرد.

_دستت درد نکنه داداش. منظورم این بود؟

از جیب دیگرش سه ورق تراول صدهزار تومانی بیرون کشید.

_اینارو نمیذاری کنارِ این پولا. میدیش به غفور. یه جور که ننه نبینه! فقط بهش بگو چشمِ سیا از هرجا باشه روته. وای به روزگارش ببینم از ننه پول خواسته.!

آهی کشید و ادامه داد.

_یه وقت برو عباسم باشه. بهش بگو عروس و بقیه کبوترا رو بی حواس ول نکنه به امونِ خداها!

بغض بر صدای حبیب نشست.

_داداش تو و شهروز ستون محله بودین. درسته زیاد باهاتون نیفتادم ولی احدی نبود شما رو نشناسه. جاتون بدجور لنگ میزنه!

دست بر شانه ی حبیب زد.

_تموم میشه نترس. قول میدم بهار نشده شهروز دوباره همینجا باشه!

چشم های حبیب ریز شد ولی سفارشاتِ پشت سر هم سیاوش در مورد مونس و عباس، اجازه نداد سوالش را بر زبان بیاورد!

خلاصه دیگه سفارش نکنم. حالا هم برو تو تا کسی این دورو برا ندیدمون.

لبخند کمرنگی بر لب نشاند.

_پسرِ خوبی باشی یه شب کلبه درویشی مهمونت میکنم!

گل از گلِ حبیب شکفت.

_نوکرتم داداش. بخدا هر شب خواب وان حمومت و میبینم!

اخم هایش را درهم کشید و گلو صاف کرد.

_خوب دیگه سرتق نشو. برو که رفتم!

برایش دست تکان داد و برگشت. یقه ی پالتویش را بالا داد و سرش را در گریبان فرو برد. ولی هنوز چند کوچه نگذشته بود که پاهایش بی اراده فرمان ایست داد. کجا میرفت وقتی قلبش را در میان گل و لای این محله ی قدیمی خاک کرده بود؟ نبض احساسش او را فرا میخواند. بوی انسانیت می آمد. بوی محبت.. صمیمیت. زندگی در این نقطه ی تهران جریان داشت انگار.. تنها در این نقطه!

بی اراده برگشت. پاهایش او را تا پشتِ کوچه ی باریک خانه شان کشاند. دور ایستاد و چشمانش را ریز کرد. هیکلِ درشت و چاق عباس را میان چند پسربچه ی دیگر شکار کرد. حالا که نبود چه راحت به بازی اش با بچه ها میرسید! لبخند محوی زد و با خودش فکر کرد حتما چند ساعتِ بعد با لپ های گل انداخته در خانه به دنبالِ لقمه ای نان گریه را سر خواهد داد. لبخند آرام آرام و بی رحمانه از لبانش پرکشید. این خانه.. این محله.. این کوچه ی پرخاطره چقدر از دنیای امروزش دور بود! چه بی رحمانه او را میانِ سیاهیِ جاده های پشتِ این محله ی کوچک تُف کرده بود.. انگار که هیچ وقت در این محله حضور نداشت! انگار هرگز پاک نبود.. کودکی نکرده بود.. زمین نخورده بود و از درد زانویش مظلومانه نگریسته بود.

چشمش به دو دروازه ی توری کوچک افتاد. آن وقت که او میانِ دو تکه آجر می ایستاد و چشمش با چشمانِ تهدیدگرِ شهروز بود دروازه کجا بود؟ ده قدم ردِ پای کودکانه مقیاسشان بود و دو تکه آجرِ شکسته…سرش تیر کشید. انگار همان آجرها را بر سرش کوبیدند و او را از آن دنیای غریبه و دست نیافتنی اش بیرون کشیدند!

نگاهش را از درِ زنگ زده ی خانه گرفت. انتظارِ مونس را کشیدن بیهوده بود! نفسش را با آه بیرون داد و برگشت که با لیلا سینه به سینه شد. نگاهِ دخترک از پشتِ این عینک و ظاهر دروغین عبور کرد و به چشمانش رسید انگار.. با خودش تکرار کرد:”امکان نداره بشناسه!”

ولی نگاهِ بهت زده ی دخترک و قدم های خشک شده اش خبر از آن داشت که حد اقل برای او، یک دست لباسِ تیره و یک ظاهر فریبنده برای پنهان کردنِ سیاوشِ این کوچه ی باریک و قدیمی کافی نیست!

دستش را بالا آورد و انگشت اشاره اش را روی بینی اش گذاشت. نگاهِ دخترک دو تکه یخ شده بود. سرش را با بهت تکان آرامی داد و دور شدنِ مردِ سیاه پوش را تا آخرین پیچ دنبال کرد.

سیاوش کنارِ ماشین رسید و عینکش را روی موهایش گذاشت. دستکش های چرمش را از دستش بیرون کشید و با نگاه دقیقی به اطراف ، سوار ماشین شد. در تمام مدت رانندگی حواسش پیش آن دو چشم ناباور بود. اگر لیلا لب باز میکرد و از دیدنِ او به سبحان یا مونس چیزی میگفت کارش ساخته بود. نمیدانست به آن سری که با بهت و ترس آرام بالا و پایین شد تا چه حد میتوانست اعتماد کند اما راهی جز آن نداشت!

سعی کرد تصویرِ آشنای محله ی قدیمی را گوشه ای از ذهن تار عنکبوت بسته اش چال کند. قرار نبود هیچ چیز مانند اول باشد.. باید نرم نرمک دل میکند از جایی که او را ساخته بود! باید با هیولای بیرحم اش اُخت میشد!.. همپایش میشد و به تدریج سیاوشِ ساده و درس خانِ این کوچه و خیابان را به فراموشی میسپرد!

***

دست هایش چند بار با وسوسه ی برداشتنِ نیم بوت های قرمز و پاشنه دار رفت و برگشت. نگاهش سرخورده بود. میدانست مالِ این حرف ها نیست. قطعا با این بوت های پاشنه دار و با وجود قد کشیده اش چیزی کمتر از لک لک نمیشد. با تمامِ این ها دلش لجوجانه هوسِ صدای قدم های دخترانه کرده بود. بچه شده بود.. هوس کارهایی به سرش میزد که همیشه در صندوقچه ی قدیمی ای داخلِ قلبش سفت و سخت نگهشان میداشت!

در آخر تسلیمِ این روحیه ی جدید شد و قبل از پشیمان شدن بوت ها را سریعا پوشید. کمی عقب و جلو کرد. زیاد هم بد نبود! حد اقل از کفشی که شبِ مهمانی پا کرده بود غیر قابل تحمل تر نبود، حتی با وجود پاشنه های بلند تر!

با زنگ خودن گوشی اش با شتاب دو پله ی تراس را پایین رفت. نه انگار قدم برداشتن در برف ها با این کفش ها سخت تر از چیزی بود که فکرش را میکرد. دیگر برای پشیمانی دیر بود. گوشی را روی گوشش گذاشت.

_دارم میام.

_سرِ کوچه ام!

“باشه” ای با عجله گفت و بیرون رفت. مسیر صدمتری را تا ابتدای کوچه پیمود. ماشینِ امیر را که دید پا تند کرد. هنوز چند قدمی به رسیدنش نمانده بود که متوجه لبخند امیر و برگشتنِ سرش به طرف مخالف شد. با شک نگاهی به خودش انداخت و سوار شد.

_سلام!

امیر سرش را برگرداند و چشمانش قبل از هرچیز کفش های قرمز را نشانه گرفت.

_سلام. خوبی؟

از لحن حرف زدنش بوی خنده می آمد. اخم هایش را در هم کشید و انگشتانش را در هم قلاب کرد.

_ممنون.

چشمش روی بوت های لعنتی بود و مدام خودش را سرزنش میکرد که متوجه دستِ در هوا مانده ی امیر شد. سرش را برگرداند و نگاهش کرد که یک تای ابرویش را بالا داد.

_نکنه با اینم مشکلی داری؟

دستش را فشرد. اما هرچه برای بیرون کشیدن انگشتانش تقلا کرد نتوانست. با نگاه طلبکاری به چهره ی خندان امیر خیره شد.

_میخوام ببینم زورت چقدره!

دست از تقلا برداشت و به رو به رو خیره شد.

_بریم امیر ممکنه کسی ببینه!

_همیشه انقدر زود کوتاه میای؟ میتونستی یکم سعی کنی!

دستش که از حصار دستان امیر آزاد شد نفس عمیقی کشید.

_بعضی وقتا تقلا بی فایدست.

امیر متوجه کلام دوپهلویش شد..نگاهی به نیم رخِ در فکر فرو رفته ی دخترک انداخت و ماشین را روشن کرد.

_دوست داری امروز کجا بریم؟ یه رستوران ایتالیایی میشناسم غذاهاش حرف ندارن!

افق شانه بالا انداخت.

_برام فرقی نداره!

_اگه فرقی نداره بریم دستپخت سرآشپز امیر و بخوریم!

با تعجب به طرفش برگشت که چشمکی زد.

_بریم خونه ی من؟

خودش را کمی جمع کرد.

_نخیر!

“نخیر” عصبانی اش باعث قهقهه ی امیر شد.

_هنوزم میترسی؟

_نمیترسم. مثلا قرار بود بریم بیرون!

امیر به زیرکی اش لبخند زد.

_شوخی کردم. امروز همونجایی میریم که تو بخوای!

از پنجره به مناظر بیرون خیره شد و آرام زمزمه کرد:

_بریم دریاچه مصنوعی؟

_الآن؟؟

سرش را مطمئن تکان داد.

_تو بخواه. اصلا دریاچه ی واقعی هم میبرمت!

غرق لذتِ شنیدن این لحنِ مردانه شد و لبخندِ گرمی به رویش زد.

.

.

دوشادوشِ هم در پیاده روی کنار دریاچه قدم برمیداشتند. باز بودنِ محیط در این قسمت از تهران و وجود آب، هوا را سرد تر از جاهای دیگر کرده بود. افق نوکِ یخ زده ی بینی اش را با دستش پوشاند. امیر زیر زیرکی حرکاتش را زیر نظر گرفته بود.

_چی شد سردته؟

_نه خوبه!

نچی کرد و ایستاد. دست برد و شالگردنش را از دور گردنش باز کرد. رو به روی افق ایستاد و شال را آرام دورِ گریبانش پیچید. از وقتی از ماشین پیاده شده بودند فس فسِ بینی اش قطع نشده بود. دلش میخواست همین شال را آنقدر دور گردنش بپیچد تا دیگر در این هوا، هوای دریاچه به سرش نزند. اخمو شده بود و بداخلاق!

_چرا کلاهی شالی چیزی با خودت نیاوردی تو؟ اونم با وجود پیشنهادای خیلی معقولت!

افق ولی محوِ بوی مردانه ای بود که هر لحظه در تار و پود مشامش تنیده میشد. با صدای خفه ای که در اثر پیچیدنِ شالگردن دورِ دهانش ایجاد شده بود گفت:

_خودمم نمیدونستم قراره بیایم اینجا. یهویی دلم خواست!

امیر چشمانش را در حدقه چرخاند و زیر لب گفت:

_هر چی میکشین از این دلتون میکشین!

برعکسِ تصورش افق صدایش را شنید. به سرعت برگشت تا منظورش را بپرسد اما پایش پیچ خورد و روی امیر افتاد. امیر زیر بازویش را چسبید و عصبی گفت:

_مجبوری چیزی بپوشی که باهاش بلد نیستی راه بری؟

ناراحت و مغموم سر جایش ایستاد. راست میگفت! لعنت بر این حال و هوای جدید!

بی جواب ایستاده بود که دستِ امیر زیر چانه اش نشست.

_چه زودم بغض میکنه. بابا واسه خودت میگم. یه چیزی بپوش بتونی باهاش راه بری. حیفِ این منظره نیست نمیتونی جانانه کنارش پیاده روی کنی؟

چشم در چشمِ امیر شد. برعکس زبان تلخش چشمانش امروز میخندید. انگار که از حرکات ناشیانه و بچگانه ی او لذت میبرد. با یک تصمیمِ ناگهانی خم شد و زیپ بوت هایش را پایین کشید.

_چیکار میکنی؟

بوت ها را از پاهایش بیرون کشید و دست گرفت. جوراب هایش پشمی بودند و برف پیاده رو هم پارو شده بود ، با این حال باز هم با همان تماس کوچک پایش با زمین سرما در جانش لانه کرد. اهمیتی نداد و جلوتر از امیر راه افتاد.

_حالا میتونم یه پیاده رویِ جانانه کنم!

صدای امیر را از پشت سرش شنید.

_افق کجا میری؟ این چه وضعیه کفشات و بپوش!

شانه بالا انداخت و بی توجه به لحن هشدارگونه ی امیر راهش را ادامه داد. هنوز ده قدمی نرفته بود که امیر راهش را سد کرد.

_الآن وقتِ بچه بازیه؟ بپوش کفشاتو!

با لبخند و بی جواب نگاهش کرد.

_افق؟ سگ نکن منو میپوشی یا با زور بپوشونمشون پات؟

پاهایش به گز گز افتاده بود اما باز هم اهمیتی نداد و راهش را کج کرد.

_هیچی نمیشم جورابام کلفته!

امیر دستی به موهایش کشید و از پشتِ سر نگاهش کرد. تصویرِ خنده داری بود. مخصوصا تلو تلو خوردنِ آن بوت های قرمز در دستانش! دستش را دورِ دهانش کشید و دوباره به پاهای کوچکش خیره شد. نمیتوانست لبخندش را مهار کند. آرام خندید و با حرص گفت:

_دختره ی خیره سر!

قدم هایش را تند کرد.

_افق به مولا سرما بخوری منم و توها. بگیر بپوششون!

چشم های افق رو به آسمان مه گرفته بود و نفس های عمیق میکشید.

_چقدر هوای خوبیه! ببین. نفس بکش! انگار ناخالصی نداره!

تمرکز نداشت. نگاهِ نگرانش به جوراب های نیمه خیسِ افق بود.

_اصلا غلط کردم. کفشات خیلی هم قشنگه. چرا همچین میکنی تو؟ از رو به رو داره آدم میاد بپوش این لامصبا رو!

افق حرص خوردنش را با لذت نگاه کرد و ابرو بالا انداخت. نفسش را با حرص بیرون داد و سکوت کرد. زن و مردی که از کنارشان رد شدند با تعجب به افق خیره بودند. به محضِ رفتنشان بازوی افق را دست گرفت.

_میپوشی یا از راه های امیری وارد بشم؟

تهدیدش لبخندِ افق را خشک کرد. برگشت و راهش را ادامه داد.

_راحتم بخدا. چرا انقدر حرص میخوری؟

_حد اقل بیا بشینیم!

دلش برای لحن التماسگرِ امیر سوخت. سرش را با خنده تکان داد و روی اولین نیمکت نشست. امیر کنارش نشست و با لحن سرزنشگری گفت:

_از تو بعیده بخدا. مثلا استاد دانشگاهی. اگه یکی از شاگردات اینجوری ببیننت…

هنوز حرفش تمام نشده بود که با قرار گرفتنِ سرِ افق روی شانه اش حرفش را قطع کرد. حسِ عجیبی تمام وجودش را فرا گرفت. انگار میانِ غل و زنجیر گرفتار شده بود.

_خیلی مسخرست نه؟ همه ی این حسا برام تازست. حس میکنم اونقدر اعتماد به نفس دارم که میتونم بی توجه به سن و موقعیت اجتماعیم ساعت ها روی تاب کنار بچه ها تاب بخورم. یا دستام و باز کنم و تو خیابون بدوئم. برف بازی کنم.. نمیدونم چم شده. به نظرت خل شدم؟ بچه شدم؟ میدونم پیش خودت چی فکر میکنی! اما این روزا یه حالِ عجیبی دارم امیر. حس میکنم خودم نیستم!

زبانِ امیر از تعجب بند آمده بود. راست میگفت. این همان دختری نبود که روز اول در کتابخانه دیده بود. شانه اش را کمی بالا داد. افق سرش را از روی شانه اش برداشت. انگار خودش حواسش نبود چکار کرده است چون بلافاصله قرمز شد و سر پایین انداخت.

_ببخشید!

لحن مظلومش چشم های امیر را دوباره خندان کرد. کمی نزدیک تر به او نشست و دستش را دور شانه هایش حلقه کرد. تنِ ظریف افق میان حلقه ی دستان قدرتمندش گم شد. نفسش بند آمد. خواست بگریزد ولی راهی نبود. خودش این جرات را به او بخشیده بود.

_پس دلت بغل میخواست هان؟

قلبش بنای تند تپیدن گذاشت. دستانش را از طرفین کمی تکان داد که با اینکار تک خنده ی امیر بلند شد.

_میخوای در بری؟

_نخیر منظورم این نبود . میشه لطفا ولم کنی دارم خفه میشم!

بی اراده محکم تر فشارش داد. سرش را پایین آورد و چهره ی سرخ و عصبانی اش را از نظر گذراند. مانند دختربچه های سه ساله باد کرده بود.

_با خودت چند چندی تو؟ خودت سرت و میذاری رو شونم خودتم میخوای ولت کنم. مگه همه چی دستِ توئه؟ باید جزای جراتت رو بکشی!

_منظورت چیه؟

مگر میشد این چهره ی ترسیده را دید و نخندید؟ لبهایش را با زور روی هم فشرد.

_وقتی احساسات یه مرد و بیدار میکنی پاش واستا!

این را گفت و فشار دستش را بیشتر کرد. افق میان بازوهایش در حال خفه شدن بود. قلبش هر ثانیه تند تر از قبل میزد. امیر تپش قلبش را به خوبی حس میکرد. به معنای واقعیِ کلمه لذت میبرد از این همه ترس و تقلا!

_کاریت ندارم افق تکون نخور. بغلت کردم فقط!

_ولم کن خوب.. سختمه اینجوری!

یک دستش را کنار کشید و تنها با یک دست او را به خودش چسباند. به منظره رو به رو خیره شد.

_اگه همینجوری آروم بشینی و از منظره لذت ببری کاریت ندارم!

افق سرش را بالا کرد. نگاهش روی ته ریش ملایم و سیاه رنگِ چانه و گردنِ امیر بود. در این فاصله زیباتر بود. از این فاصله انگار بیشتر از قبل به او می آمد. امیر سرش را پایین کرد و لحظه ای با نگاهِ مشتاقِ افق چشم در چشم شد. چهره ی دخترانه اش در عین مظلومیت و زیبایی مشتاق هم بود در آن دقایق. چند تار مویش که به دست باد در بازی بود با احساسات رو به جوشش اش بازی میکرد. سخت بود برایش که در عین این همه نزدیکی این قدر دور باشد.. چشم به لبهای افق دوخت و با حالت خاصی زمزمه کرد:

_چی و داری نگاه میکنی؟

افق به راحتی متوجه موقعیت شد. کمی فاصله اش را با او حفظ کرد و آب دهانش را قورت داد.

امیر دستانش را روی زانوهایش گذاشت و به جلو خم شد. کلافه شده بود. جریان های رفت و برگشتی که در رابطه با این دختر داشت اذیتش میکرد. نمیفهمید دقیقا از او چه میخواهد! تعبیری ساده میگفت عاشق شده ولی با حفظ چهارچوب های دخترانه و خاصش نزدیکی اش را رعایت میکند!.اما او نمیخواست این تعبیر را باور کند!

چشمانش را بست. چندین بار تا پشت لبهایش آمد تا با پیشنهادِ بیشرمانه ای این عذاب را تمام کند.. اما نتوانست! افق فرق داشت با تمامِ دخترانی که تنها به یک اشاره بند بودند برای ایجاد یک رابطه ی نزدیک! حداقل در این مورد فرق داشت!

کف دستانش را روی بینی اش گذاشت و چند ثانیه چشم بست. در عطش بود. نمیتوانست خودش را بازی بدهد. لمسِ این وجود گرم و خواستنی که تا چند دقیقه ی قبل در آغوشش تقلا میکرد را میطلبید. مدت طولانی ای از آخرین رابطه اش گذشته بود و بدتر از آن، اولین باری بود که در روابطش اینگونه منضبط رفتار میکرد.

گوشه ی چشمش به پاهای افق افتاد که از شدتِ سرما روی هم فشارشان میداد. همه چیز.. تمام احساسات و افکارش در ثانیه ای دود شد و تنها اخم و چهره ی درهمش باقی ماند.

_چرا نمیپوشی کفشاتو؟ باید حتما از سرما بی حس بشن پاهات؟

افق با صدایش از فکر و خیال بیرون آمد. خم شد تا کفش هایش را پا کند ولی امیر قبل از او رو به رویش قرار گرفت. روی زانو نشست و پایش را دست گرفت. ابروهایش به شدت به هم گره خورده بودند و کلافگی از وجناتش میبارید.

_دیگه از این بی فکری ها نکن افق!

چشم های افق حریصانه روی حالت موهایش به گردش در آمد. امیر برایش مانند مخدر شده بود. دیگر وقتی کنارش بود خودش را نمیشناخت. در خلسه ای شیرین فرو میرفت و تبی داغ تمام تنش را خیس از عرق میکرد. پاهایش گرم شد. حتی حس نکرد کِی و چگونه کفش هایش را پوشانده است. غرقِ تماشای حالت زیبای موهایش بود و مجادله با هوسِ لمس کردنِ گره ابروهای سیاه و خوش حالتش. لب گزید و سرش را کمی بالا کرد.

_مرسی.. زحمت شد برات!

امیر سر پا ایستاد. به طرز عجیبی از چشمانش چشم میدزدید. تنها چند تارِ نازک مانده بود برای به خطا رفتنش!

_قابل شما رو نداشت. پاشو بریم یه چیزی بخوریم. آدم یخی شدیم هردوتامون!

افق بی حرف از روی نیمکت بلند شد و هر دو پا به پایِ هم و هر کدام غرق در خیال های جداگانه راهِ آمده را برگشتند.

***

گره حوله ی سرهمی اش را روی کمرش محکم تر کرد. پنجه هایش را لا به لای موهایش فرو برد و قطره های آبِ نشسته بر رویشان را تکاند. همان گونه با حوله روی راحتی ولو شد و یک پایش را روی میز گذاشت. چشمش به زخمِ صورتی رنگ و جمع شده ی زیر پایش افتاد. دستش را جلو برد و روی خطِ بسته شده اش کشید. هنوز هم دردی جزئی داشت. صحنه ی رو به رویش او را بی اراده به یاد صحنه هایی انداخت که برای فرار از اندیشیدن بهشان خودش را به قطرات یخ بسته ی آب سپرده بود.

لذتِ این گردشِ معصومانه با تمامِ کلافگی که در انتها برایش به همراه داشت، از زیر دندان هایش نمیرفت! حال و هوای خاصی داشت شیطنت های تازه ی این دخترِ عاقل و بیست و چند ساله.

چشمش را لحظه ای بست و تصویرِ افق با آن پاهای بی کفش رو به روی پرده ی نگاهش جان گرفت. ثانیه ها بی اجازه از او به عقب باز میگشتند و صحنه های آن تفریح دونفره را بارها و بارها مرور میکردند. و هر بار این فیلمِ کوتاه در همان نقطه ی معین می ایستاد. زمان و مکان متوقف میشد و آن چهره ی نزدیک با موهای تابداری که نیمی از صورتش را پوشانده بود پیش چشمش پررنگ میشد. برق چشمانِ شاد و پر از حرفِ دخترک دیوانه اش کرده بود. گرمای تن ظریف و یخ کرده اش هم…!

دستش را چند بار روی صورتش کشید. باز داشت به همان حالت های بیگانه و عجیب باز میگشت. تا به حال هیچ گاه اینگونه هوسِ بودن با کسی با روانش بازی نکرده بود. از یک چیز مطمئن بود. آن دختربچه ی خواستنی و زیبا را میخواست.. همین حالا میخواست.

با چشم به دنبال گوشی اش گشت. جستی زد و از روی میزِ جدید برش داشت. شماره ها را زیر و رو کرد و در نهایت روی اسمش ایستاد. لب پایینش را به دندان گرفت و به شماره خیره شد. دست دیگرش موهای خیسش را نشانه گرفت و بی رحمانه کشیدشان. گوشی را رها کرد و خودش را روی کاناپه ولو کرد.

_پر رو میشی..

از گوشه ی چشم دوباره نگاهش به گوشی افتاد. و باز هم تکرار همان صحنه ها و در نهایت آن تماسِ لذت بخش تنش را گرمِ حرارتی داغ کرد. دست روی چشمانش کشید و به خودش لعنت فرستاد. بی شک جای آن جوجه ی سرما زده امشب در آغوشِ او بود. مخصوصا که آنقدر میانِ باد و سرما مانده بود.. مخصوصا که آن همه بدونِ کفش راه رفته بود..مخصوصا که خودش قدمی به طرفِ او آمده بود… اصلا بهانه بی بهانه… توجیهی نیاز نبود! جای افق امشب میانِ بازوهای او بود چون او اینگونه میخواست!

سرِ پا ایستاد و غرقِ در فکر به دور و اطراف خیره شد. کاری نداشت. یک دعوت و کمی تهدید! اصلا میتوانست بگوید حالش خوب نیست!.. می آمد… اگر یک بار آمده بود باز هم می آمد!

گوشی را دست گرفت و تعلل را کنار گذاشت. گوشی چند بوقِ پشتِ سرِ هم خورد. اخم هایش را در هم کشید. تعداد بوق های آزاد که به هشت بار رسید صدای ضعیفِ افق را شنید.

_بله؟

لبش را تر کرد و گلویش را صاف.

_سلام خوبی؟

_اوهوم!

صدای نجواگونه ی افق را به پای خجالتش گذاشت.

_دلم برات یهویی تنگ شد. خواستم زنگ بزنم و صدات و بشنوم!

کمی سکوت شد و این سکوت نگرانش کرد.

_هستی افق؟

_هستم!

روی کاناپه نشست و با پاهایش روی زمین ضرب گرفت.

_راستش یه چیزی میخواستم ازت!

_چی؟

عزمش را جزم کرد. چه میشد اگر حتی از روی بازی و هوس امشب با صدای دیوانه کننده ی او به خواب میرفت؟

_میخوام..

عطسه ی کوتاه و آرامِ افق باعث شد جمله اش را ناتمام رها کند. اخم غلیظی کرد.

_خوبی تو؟

عطسه ی دوم شکّش را به بقین تبدیل کرد. دندان هایش را روی هم سایید و بی دلیل از کوره در رفت.

_خیالت راحت شد؟ بهت گفته بودم مریض میشی!

لبخندی روی لبهای افق نشست. با همان لبخند گفت:

_بداخلاق نباش دیگه.. ببین چقدر خوش گذشت!

از خدا صبر خواست! هیچ گاه این همه بیتاب نبود اما وقتی این دختر با این تن صدای لوندش خودش تنش برای یک بی ملاحظگیِ وحشیانه میخارید….!!

موهای روی پیشانی اش را با خشونت کنار زد.

_خوش گذشت بله ولی تاوانش باید میشد مریضیت که از دماغِ هردومون بزنه بیرون؟

_چیزی نیست امیر.. فقط یکم تب کردم!

خواست بگوید “من هم!” اما به جایش نفسش را عصبی بیرون فرستاد.

_چرا نمیبرنت دکتر؟ صدات بدجور گرفته!

_تقریبا کسی خونه نیست.!

_کجا رفتن؟ نزدیک شامه که!

_بابا و ژاکلین مهمونی دعوت بودن. فکر نمیکنم تا قبلِ دو یا سه برگردن!

پوزخندی روی لبهایش نشست.

_پرستاری کلفتی کسی نیست ببرتت دکتر؟

افق چشم بست. میدانست این تب و لرزِ لعنتی بد تر از آن است که بتواند از کسی پنهانش کند. اما دلش نمیخواست وقتی یک بار در زندگی اش آن همه خوشحال بود آخرش به سرزنش و نگاه های شماتت بارِ ژاکلین ختم شود.

_زهراجون رفته دیدنِ دخترش.. فقط همدم پیشمه که اونم الاآنا میره!

بی حوصله از توضیح های بی اهمیتش گفت:

_زهرا کیه همدم کیه؟ یعنی هیچ کس نیس پیشت؟ اینجوری که تا صبح تلف میشی!

لحن ناملایم و متفاوت حرف زدنش افق را به فکر فرو برد. پس کجا بود پسری که آن همه قربان صدقه اش میرفت؟ چرا تا این حد بی حوصله و عصبی بود؟ سرش را بیشتر در پتو فرو برد و بی حال زمزمه کرد:

_چیزی شده امیر؟ انگار میخواستی یه چیزی بگی!

نگاهش را به رو به رو دوخت.

_مهم نیس..

لبش را به دندان گرفت و بی توجه به هشدارِ عقلش گفت:

_بیام ببرمت دکتر؟

افق با زور تک خنده ای کرد.

_نه بابا خوبم بخدا. نتیجه برف بازی دیروز و شیطنت امروزمه. یکمی خسته شدم. واسه نگرانی جایی نیس!

_یعنی مهمونیشون واجب تر از مریضیه تو بود؟

لحن جدیِ امیر خنده را از لبانش پر داد.

_نگفتم بهشون امیر.. چرا انقدر سخت میگیری؟

دست از جویدن لبهایش برداشت و عصبی از جا برخاست.

_دِ احمق جون گلوت چرک کرده. حال نداری حرف بزنی. خدا میدونه چجوری افتادی روی اون تخت داری از خوش گذرونی خانوادت میگی. یعنی هیچ کس تو اون خونه نفهمید حالت خوش نیست؟

افق لب به دندان گرفت. این لحنِ حرف زدن مالِ امیر نبود! انگار شخص دیگری به جای او صحبت میکرد. سکوت کرد و چشم به گل های پاییزی لحافش دوخت.

_افق خوابیدی؟

_امیر خوبم من!

نفسش را با حرص بیرون داد.

_اصلا به من چه!

این را گفت و بدونِ آنکه فرصتی به او بدهد گوشی را قطع کرد. در حقیقت بیشتر از افق از دست خودش عصبانی بود. اصلا به او چه ربطی داشت؟ چشمش کور میشد و سر به هوایی نمیکرد.. چرا دل میسوزاند؟ متنفر بود از دلسوزی ای که بیخود و بی جهت یک جاهایی قلنبه بیرون میزد و برایش دردسر ساز میشد!

به طرفِ مینی بارِ کوچکِ کنارِ کانتر رفت و لیوانِ مخصوصش را تا نیمه پر کرد. نگاهی کجکی به مایع قهوه ای رنگِ درونش انداخت و بی حوصله به عقب سُر اش داد.

_کلّم کم داغه تورم بکنم تو حلقم!؟

به کانتر تکیه کرد و دست به سینه شد.

_احمقی بخدا. مثلِ سگ جونم بدی تو اون خراب شده کسی نیس ببرتت دکتر!

دندانش را روی هم سایید و تکرار کرد:

_وقتی یه بیشرفی مثل اردلان پدرت باشه موضوعی مهم تر از بالا کشیدن پول مردم براش نمیمونه!

چشمش را با خشم از فرش سیاه رنگِ کف هال گرفت و کلافه مشتی روی کانتر کوبید. به طرفِ اتاقش برای آماده شدن راه افتاد و با حرص فریاد کشید:

_لعنت به رحمِت سیاوش!

***

با قطع شدنِ تماس بر رویش گوشی از دستش سُر خورد و کنارِ بالشتش افتاد. دستش را بالا برد و انگشتانش را روی پیشانی اش نگه داشت. احساس ضعف شدیدی میکرد. گلویش میسوخت.. چشمانش هم.. ولی بد تر از هر دوی آنها لحن عصبی امیر بود که دلش را میسوزاند..

آنقدر نیرو و انرژی نداشت که مکالمه شان را دوباره از نظر بگذراند. چیزی از درون انرژی اش را میمکید. خسته بود. دلش یک خواب چند روزه میخواست ولی با تمامِ این ها این درد برایش لذت داشت. هنوز هم پشیمان نبود از این همه بی ملاحظگی.

تقه ای به در خورد. صدای” بله” آرامش را خودش هم نشنید. طولی نکشید که در باز شد و مونس با یک سینی بزرگ وارد شد. عطر خوشِ سوپ پرزهای بینی اش را قلقلک داد اما از تصور بلعیدنِ آن مایع گرم با این گلوی دردناک چهره اش جمع شد. مونس سینی را روی پاتختی گذاشت و کنارش روی صندلی نشست.

_چطوری دخترم؟

دستش را روی قفسه سینه اش گذاشت و کمی فشار داد تا بتواند راحت تر حرف بزند.

_خوبم. شما چرا نرفتین؟ ساعت هشته!

مونس نگران و دلسوز نگاهش کرد.

_با این حالت کجا برم دخترم؟ بذار زهرا خانوم بیاد میرم!

_زهرا خانوم دیر میاد. من بخوابم خوب میشم.

کمی جلو رفت و دست بر روی پیشانی اش گذاشت. نگاهش نگران تر شد.

_کاش آقا رضا باهاشون نمیرفت.. باید بری دکتر دخترجان.

کمی خودش را بالا کشید و به تاج تخت تکیه کرد.

_بابا تو مهمونیا اصلا رعایت حال خودش و نمیکنه. خطرناکه با اون وضع احتمالی رانندگی کنه. من از رضا خواستم با زور هم شده باهاشون بره!

مونس متوجه منظورش نشد اما سر تکان داد. دخترک داشت در تب میسوخت.

_میتونی پاشی ببرمت حموم یکم آب به پاهات بزنیم؟ اگه نمیتونی لگن بیارم!

صورت گرد و مهربانِ مونس را با حسرت از نظر گذراند. این دلنگرانی ها حالش را بد میکرد. درد بی درمانی را بر فرق سرش میکوبید. انتظار این همه محبت را نداشت! اگر هوایی میشد چه؟ دیگر برای که ناز میکرد؟

دوباره زیر لحاف خزید و با بغض و لجبازی گفت:

_نه خوبم.

_پس حداقل یجوری بشین سوپ بدم بهت. لج نکن دخترم. حالت خوب نیست. یکمی سوپ بخور بعد از اون داروها رو بخور بهتر میشی!

دلش نیامد دل مونس را بشکند. خودش را کمی بالا کشید و لبخند بر لب نشاند.

_زحمتتون میشه!

مونس صندلیِ چوبی را کمی جلوتر کشید و بی توجه به تعارف او قاشق سوپ را مقابلش نگه داشت.

_گلوت بدجور گرفته. حالا این گرمی بهترش میکنه. جای نعنا رو پیدا نکردم والا از جوشونده مخصوص خودم درست میکردم تا صبح هیچی از مریضیت نمیموند!

قاشق اول را با زور بلعید و بدونِ آنکه به روی خودش بیاورد لبخند زد.

_خیلی خوشمزست!

مونس آه کشید.

_سیاوشم عاشق این سوپه. پدرسوخته مریض هم نشه ماهی یکی دوبار خودش و میزنه به مریضی که براش از این سوپا درست کنم! البته من به جای آبِ گوشت عصاره آمادش و میریزم ولی خوب اینجا ماشاالله فراوونی نعمت بود منم دست و دلبازی کردم!

به سادگی اش لبخند مهربانی زد و قاشق دوم را هم قورت داد.

_همین یه پسر و دارین؟

سرش را پایین انداخت و غرق در خیال و غصه مشغولِ به هم زدنِ سوپ شد.

_سه تا دارم.

_سه تا پسر؟؟

_آره.. اولی که از همه بزرگتره شهروزه.. بعدش سیاوش و آخریشم عباس.

_خدا براتون حفظشون کنه. حتما عروس هم دارین نه؟

چشمانِ مونس غرق در حسرت شد و لبش را به دندان گرفت. قاشق سوم را نزدیک دهانش برد.

_پسرم یک سال و خرده ای میشه تو زندانه..!

حس کرد قاشق سوم هم مزه ی زهر شد. چشمان متاسفش را به نگاه سرخورده ی او دوخت. دوست نداشت دلیلش را بپرسد. همینقدر گندی که زده بود کافی بود.

_ببخشید همدم جون ناراحتتون کردم!

سکوتِ مونس را که دید آرام تر گفت:

_دستتون درد نکنه دیگه نمیتونم بخورم!

مونس بی اصرار بشقاب را روی میز گذاشت. به نقطه ای خیره شد و آهی کشید.

_اسمِ حبس که میاد چهره ی همه جمع میشه. همه پیشِ خودشون میگن یعنی نمک به حروم چه خبطی کرده که رفته اون تو! ولی به والله قسم که شهروزم بیگناه گرفتار شده. براش پاپوش درست کردن. پسرم ساده بود. هارت و هورت داشت. داد و فریاد میکشید ولی قلبش از قلب گنجیشک کوچیکتر بود. اصلا بلد نبود سر کسی شیره بماله چه برسه به پونصد میلیون پولِ حروم خوردن! از بچگیش کار کرد. خرج تحصیل برادرای کوچیکش و داد. نون خونه رو داد. سپرِ بلای من شد. بخدا بیای تو محله بگی شهروز میگن بهت چجور پسری بود. خدا ازش راضی باشه که من راضی ام!

افق لب بالایش را به دندان گرفت.

_پونصد میلیون؟

مونس سر تکان داد.

_شهروز همه کس ما بود.. نفسِ سیاوشم به نفسش بند بود. حالا که برادرش نیست و به ناحق رفته دیگه خدا رو بنده نیست. یک لحظه پیشمون بند نمیشه. داره به هرجایی چنگ میندازه. زجه میزنه. شبا تو اتاقش گریه میکرد. فحش میداد. بچم داشت دیوونه میشد. خدا به این یکی رحم کرد که سرش گرم کار شد و رفت اهواز. وگرنه میدونم اینم از دستم میرفت!

دستش را جلو برد و روی دست مونس گذاشت.

_بمیرم براتون. خیلی سخته!

_خدا نکنه..آره سخته مادر.. مگه پسرای من چند سالشونه؟ شهروزم که بزرگشونه سی سال بیشتر نداره افتاده پشتِ اون میله ها..

حس کرد بغضی به بزرگیِ دانه ی گردو راه نفسش را بست. چشمانش سیاهی میرفت. سرش سنگین تر از قبل بود. با این همه تحمل کرد و بیحال و ناراحت گفت:

_شما دلت خیلی پاکه همدم جون. پسراتم که شکر خدا مثل خودت پاک و جوون مردن. من مطمئنم خدا نمیذاره حقتون پایمال بشه!

دستی به صورتش کشید و صلوات فرستاد.

_چه بدونم مادر. نشستم اینجا دارم برای مریض قصه ی زندگیم و میگم. توروخدا ببخش دخترم!

دیگر حتی نای جواب دادن هم نداشت. چشمانش خود به خود بسته شد و زمزمه کرد:

_شما برین خونه… الآنا زهرا میرسه. من خوبم!

نگاهِ مونس روی ساعت ثابت ماند. حتما تا حالا عباس از کلاس تقویتی رسیده بود. کلید که نداشت! حتما پشتِ در هم مانده بود. اگر همین الآن حرکت میکرد بی شک تا ساعت ده و نیم به زور میرسید! قرص را از خشاب خارج کرد و با لیوانِ آب رو به روی افق نگه داشت.

_پاشو مادر اینو بخور بعد بخواب. من که سرم نمیشه از قرص و دارو ولی اینو از ظاهرش بلتم. تب بُره!

با همان اندک حالی که برایش مانده بود سرش را بالا کرد و با چشمان بسته قرص را با آب فرو داد. تشکری زیر لب کرد و تا گردن زیرِ پتو خزید. مونس نگران نگاهش کرد. زهرا گفته بود تا نُه برمیگردد. چاره ای جز رفتن نداشت. سینیِ حاوی سوپ نیمه خورده را برداشت و بی میل و نگران اتاق را ترک کرد.

***

_شر درست میشه برات امیر.. اون خونه هزارتا دوربین و کوفت داره چرا نمیفهمی؟

با دستش عصبی درِ خانه را نشانِ فربد داد.

_چیکار کنم؟ بذارم اون تو بمیره؟

فربد سرش را با استهزا تکان داد.

_به تو چه آخه؟ هیشکی با یه سرماخوردگی نمرده. اون تو هزار تا کلفت و خدمه هست.

گوشی را برای بار هزارم روی گوشش گذاشت.

_گوشیش چرا خاموشه پس؟ میدونم یه مرگش هست. حس میکنم!

فربد پوفی کرد و سر چرخاند.

_ رفتنت تو اون خونه خریته! کلّت داغه حالیت نیست.

درِ ماشین را باز کرد که سرِ فربد به طرفش چرخید.

_تقصیرِ منه که از تو کمک خواستم. یه بار تنها از این دیوار بالا رفتم بازم میرم! خوش اومدی!

این را گفت و کلاه سویشرت مشکی رنگش را روی سرش انداخت. اطراف را پایید. کوچه مثل همیشه خلوت بود. نگاهی به ارتفاع دیوار انداخت و با استرس لبش را به دندان گرفت. بالا رفتن از این ارتفاع کار میمونِ درختی هم نبود! متوجه چراغ دادنِ فربد شد. به پشت برگشت و با دست اشاره داد تا نزدیک تر شود. فربد سرش را از پنجره بیرون کرد.

_برو بالاش من اطراف و میپام.

پا روی کاپوتِ ماشین گذاشت و با قدم بلندی خودش را به سقف رساند. دستش را به نرده ها گرفت و خودش را با زور از بالایشان گذراند. همین که از روی شاخه ی بلند و کلفتِ درخت پایین پرید دردِ زیر پایش در تمام بدنش پیچید و چهره اش را جمع کرد. فحش های رکیکی نثار خودش کرد و از درد دولا شد.

_تف تو روحت بیاد آخه تو اینجا چه غلطی میکنی نکبت؟

چشمش را دور تا دورِ باغچه ی خالی چرخاند. خبری از رضا هم نبود. خدا را شکر میکرد دوربین مشرف به وسط حیاط بود و تنها درِ ورودی و استخر در میدانِ دیدش بود. از کنارِ دیوار آرام آرام خودش را به ضلغ غربی تراس رساند و بالا رفت. دستگیره ی چوبی در خانه را با ترس پایین کشید و داخل شد.

چشمش را با ترس دور تا دورِ خانه چرخاند. انگار افق راست میگفت و واقعا کسی در خانه حضور نداشت! کنار پله های مارپیچِ وسط سالن ایستاد. حالا آشپزخانه ی بزرگ و یک اتاقِ دربسته پیش رویش بود. ریسک نکرد و به طرف همان اتاق رفت. دستگیره را آرام پایین کشید و در را باز کرد.

چشمش روی یک جسمِ در خود جمع شده میخ شد و پاهایش بی حرکت ماند. چشمانش دودو زد و چند بار دست دورِ دهانش کشید. وارد شدن به چنین حریمی اولین جسارتش بود! اما صورتِ گل انداخته ی افق راه دیگری برایش نمیگذاشت. داخل شد و بی معطلی حجم خالی کنارِ افق را برای نشستن انتخاب کرد. دستانش را روی صورتش گذاشته بود و به پهلو خوابیده بود. چشم هایش را آرام بسته بود و پوست سفیدش خیس و گلگون بود. دستش را جلو برد و پس کشید. با خودش در کشمکش بود. نگاهش به قطره آبی افتاد که از روی گردنش سر خورد و زیر پیراهنش خزید. لحافش را با وحشت کنار زد. لباس سبک و نخیِ صورتی رنگش خیسِ آب بود.

دیگر چیزی نفهمید. دستش را پیش برد و روی پیشانیِ افق گذاشت. تب برای این حرارتِ سوزناک واژه ی مناسبی نبود! تنش مثل کوره داغ بود!

ترسیده صدایش زد:

_افق؟

شانه هایش را تکان داد که پلک های افق نیمه باز شد و بی حال نامش را به زبان آورد.

سرِ پا ایستاد و انگشت اشاره اش را گاز گرفت. تا به حال تا این حد احساسِ درماندگی نمیکرد. گوشی را از جیبش بیرون کشید و شماره ی فربد را گرفت.

_الو چی شد؟

_فربد این داره میمیره!

_چی میگی امیر؟

گوشی را در دستش جا به جا کرد.

_میگم داره میمیره! خیلی داغه.

_ازش بپرس شماره ی پزشک خانوادشون و نداره؟ بابا بیا بیرون احمق الان پدرش بیاد گاوت زاییده!

نگاهش را به افق دوخت و فریاد کشید.

_الاغِ نفهم میگم داره میمیره. تو خودش نیست! بمیره چی؟

_آروم باش خیلِ خوب. باز کن این درِ وامونده رو بیام تو. تو تا مارو به گُه ندی ول کنِ معامله نیستی.

با دو خودش را به آیفون تصویری داخل سالن رساند و دکمه اش را فشرد. وقتی به اتاق برگشت چشم های افق نیمه باز بود. کنارش رفت و روی بدنش خم شد.

_افق بیداری؟ یه چیزی بگو. درد داری؟

افق متوجه همه چیز بود اما نایی برای حرف زدن نداشت. خواست بپرسد چگونه وارد خانه شده اما پلک هایش بی اجازه از او روی هم افتاد و صدایش در گلو خفه شد.

چشمِ سیاوش به درِ بسته ی کنارِ تخت افتاد. در را باز کرد. همانگونه که حدس میزد سرویسی مجهز بود. شیرِ آب سرد را باز کرد و اجازه داد وانِ آب پر شود. به طرف افق رفت و بی معطلی او را از روی تخت بلند کرد. عرقِ شدید تنش را از روی همین لباس هایش هم حس میکرد. او را داخل وان نشاند و آب را روی پاهایش باز کرد. جلو رفت و با دست چند مشت آب به سر و صورتش پاشید.

_افق؟ یه لحظه چشمت و باز کن. ببین تو خودتی؟ میبینی منو؟ افق؟

موهای خیسش را از روی پیشانی اش کنار زد.

_چیکار کنم با تو آخه.

فربد از پشتِ سر صدایش زد.

_امیر کجا آوردیش؟

با استیصال به عقب برگشت.

_اصلا حرف نمیزنه فربد.

دستش را به در کوبید و فریاد کشید.

_تو این وامونده تک و تنها داشت جون میداد!

فربد جلو رفت و دست روی پیشانی اش گذاشت.

_تبش خیلی بالاست ممکنه تشنج کنه. بیا بریم ببینیم شماره دکتری چیزی پیدا میکنیم؟

کنارِ وان روی زانو نشست. آب در حال پر شدن بود و لباس افق خیس.

_من باعث شدم. هر خریتی میکنه داره به خاطرِ من میکنه! از این رو به اون رو شده فربد! عقل تو کله ی پوکش نیس!

_آروم باش امیر. واستا زنگ بزنم اورژانس.

چشمش را با وحشت به صورتِ افق دوخت. دندان هایش با لرزش به هم برخورد میکرد. لحظه ای نگاهش به بلوز و شلوارِ نخی اش افتاد که در اثر برخوردِ آب کاملا به تنش چسبیده بود و حتی رنگِ پوستش را مشخص میکرد. به طرفِ فربد برگشت که نگاهش به افق بود.

_برو بیرون!

فربد با تعجب نگاهش کرد که چشم بست و کلافه و عصبی غرید:

_نمیبینی تو چه وضعیتیه داری بر و بر نگاش میکنی؟..برو بیرون!

زبانِ فربد از حیرت لال شد اما بدونِ اینکه جوابی بدهد خارج شد. با بیرون رفتنِ فربد دوباره کنارِ وان روی زانو نشست و شیرِ آب را بست. موهای پریشانش را نوازش کرد.

_افق؟ جون امیر یه لحظه چشمت و باز کن. دختر نمیری یه وقت!

لای پلک افق باز شد و بی حال گفت:

_سردمه امیر..

قدری آب روی گردن و گریبانش سُر داد.

_تب داری تحمل کن. زنگ زدیم الآن اورژانس میرسه!

افق چشمانش را روی هم گذاشت.

_دِ تو که از منم بدبخت تری! کجان ننه بابات ببینن تو چه حالی هستی؟ انقدر مهمه یه مهمونی؟ خراب بشه رو سرشون سقف اون خونه..!

_امیر زنگ زدم اورژانس. بیارش بذار روی تخت الآن میرسن!

به طرف صدای فربد برگشت. بی دلیل از دستش خشمگین بود.

_خیل خوب تو برو جلوی در واستا اومدن زنگ بزن.. اینجا واستادی که چی؟

_عجب گیری افتادیم از دستِ تو.. خیلِ خوب بابا بیرونم من!

دست زیر پای افق انداخت و دوباره بلندش کرد. همانگونه خیس روی تخت رهایش کرد و کمی دور ایستاد. شهامتش را نداشت لباس های خیسش را تعویض کند! کنارش نشست و انگشتانش را در انگشتان داغ او قفل کرد. یک ربعی نگذشته بود که زنگِ خانه به صدا درآمد. بی معطلی قفل در را زد و دوباره به اتاق بازگشت. سرش را کج کرد و نگاهی کلی به او انداخت. چشمش به چند دکمه ی باز شده ی روی سینه اش افتاد. جلو رفت و دکمه ها را با اخم بست.

_مریض کجاست؟

خودش را به در اتاق رساند و برای مردِ سرمه ای پوش دست تکان داد. مرد همراه با کیفی کوچک وارد شد و بالای سرش قرار گرفت. امیر سوال هایش را دست و پا شکسته جواب داد و معاینه انجام شد.

مرد چسبی بر روی سوزن سِرُم زد و به طرف امیر برگشت.

_نیازی به بیمارستان و بستری نیست! فقط یه تب و لرز شدید بود. البته فشارشم خیلی پایین بود. براش سرم ب کمپلکس زدم فشارش و تنطیم میکنه. نگران نباشین با چند روز استراحت چیزی نمیمونه!

بدون اینکه چشم از افق بردارد گفت:

_خیلی داغ بود!

مرد از جایش برخاست و کاپشن سرمه ای رنگش را دوباره تن کرد.

_تب با همه ی ساده بودنش خیلی خطرناکه. تبش خیلی بالا بود. معلومم بود مدت زیادی با این حرارت سر کرد. بدنش چرک هم داره. باید یه مدت دارو مصرف کنه!

دستش را جلو آورد. امیر دستش را فشرد و تشکر کرد.

_آب میوه ی طبیعی و سوپ رو از فردا صبح بدید بخوره. امشب شکمش خالی باشه بهتره!

سری تکان داد. فربد تا دمِ در همراهی اش کرد. دوباره کنارِ تخت نشسته بود که با صدای زنی به خودش آمد.

_اینجا چه خبر شده؟

به سرعت بلند شد و چشم به زن رو به رویش دوخت که با ترس و وحشت نگاهش را بین او و افق میچرخاند. زن جلو آمد و کنار افق نشست.

_خدا مرگم بده چی شده این دختر؟ شما کی هستین؟

دستش را لای موهایش فرو برد و کلافه گفت:

_خونه به این بزرگی هیچ کس نبود به دادِ این دخترِ بدبخت برسه؟ همتون کجا بودید؟

زن اشکش را پاک کرد.

_چه بلایی سرش اومده؟

نفسش را با صدا رها کرد.

_اومده بودم جناب حاتمی کیا رو ببینم که متوجه شدم دخترش مریضه. زنگ زدم اورژانس!

نگاهِ زهرا مشکوک شد. سر در نمی آورد ولی آنقدر شوکه و ناراحت بود که حواسش به جزئیات نباشد. با خودش اندیشید شاید قبل از رفتن مونس آمده است! اردلان مهمانِ ناخوانده زیاد داشت!

_میدونستم مریضه ولی فکرش و نکردم به این شدت باشه. آمبولانس و جلوی در دیدم بند دلم پاره شد. الهی بمیرم براش که انقدر مظلوم و بی صداست!

هر دو دستش را پشتِ گردنش قفل کرد. احساس میکرد بدترین روز زندگی اش را پشت سر گذاشته!

_من باید برم. هستین که؟

زهرا با ناراحتی نگاهش کرد.

_خیر از جوونیت ببینی پسرم. منتظر اردلان خان نمیمونید؟

پوزخندی زد.

_نه باشه برای یه فرصتِ دیگه.

چشم در چشمِ زهرا شد.

_فقط یه چیزی.. اگه میشه نگید من اومدم دیدنش. نمیخوام بفهمه من زنگ زدم تا برای دخترش دکتر بیاد. روی خوشی نداره میدونین که چی میگم؟

زهرا سر تکان داد.

_من خودم فردا میرم شرکت باهاشون حرف میزنم!

چشمش را دوباره به افق دوخت. نگاهش تمام اعضای صورتش را حریصانه پیمود. دوست نداشت برود! دلش یک بارِ دیگر دست کشیدن روی آن خرمنِ نرم و خیس را بهانه میکرد!…دستش را برای جلوگیری از این هوسِ دیوانه وار مشت کرد. زیر لب شب بخیری آرامی گفت و به سرعت از اتاق خارج شد.

***

زیپ سویشرتش را باز گذاشت و دست هایش را به دهانه ی شلوارِ جینش بند کرد. چشمش به روشنایی های مگسی و ریز و درشتِ شهر بود و صدای بوق ماشین های روی پل در گوشش میپیچید. پاسی از شب گذشته بود و او به جای حضور در تختِ نرم و جدیدش روی پلی وسطِ شهر ایستاده بود و تکیه کرده به ماشینِ فربد، خیره به شهرِ همیشه بیدارِ رو به رویش بود. آنقدر در خودش غرق بود که حتی صدای نفس های پر صدا و کلافه ی فربد را هم نمیشنید.

_سیگار میکشی؟

سربرگرداند و نگاهی سرد به بسته ی سیاه رنگی که مقابلش نگه داشته شده بود کرد. سر بالا انداخت.

فربد با تعلل بسته را کنار کشید و سیگارِ بعدی را برای خودش آتش زد.

_حدِ اقل ببند زیپشو میچایی!

بی توجه به حرفِ فربد دستش را بیشتر در جیبش فشرد و با پا روی زمین ضرب گرفت.

_شانس آوردی زنه اونقدر زرد کرده بود که سوال جوابت نکرد. اما دیر یا زود گند کار در میاد. بعید نیس دوربینارم کنترل کنن!

_ارزشش و نداشت؟

با تعجب به طرفِ امیر برگشت که در تمامِ این دو ساعت برای اولین بار جمله ای به زبان آورده بود. شانه بالا انداخت.

_شاید آره.. شاید نه!

امیر سر برگرداند و با اخم نگاهش کرد. شبِ سنگینی بود. اولین شبی بود که در مقابل خودش کم آورده بود.

_هرچی میخوای بگی رک و پوس کنده بگو فربد. حوصله تیکه شنیدن ندارم!

فربد دود غلیظ سیگارش را بیرون فرستاد. سرش را کج کرد و مانند او به رو به رو خیره شد.

_اونی که امشب برای یه طعمه داشت بال بال میزد امیر نبود! دروغ میگم؟ ….روشنم کن!

امیر سرش را پایین انداخت و مشغول بازی با سنگ ریزه های زیر پایش شد.

_حق با تو بود!

_در موردِ ؟

لب پایینش را به دندان گرفت.

_افق خیلی فرق داره. هیچ جور به دردِ این بازی نمیخوره!

ابروهای فربد بالا پرید و ساکت ماند. امیر تکیه اش را کاملا به ماشین داد و ابروهایش را در هم کشید.

_اصلا مالِ این حرفا نیست. فرق داره با همه ی اعضای اون خونه. اصلا بدبخت تر از خودش خودشه!

_امشب این نتیجه رو گرفتی؟

پوزخند صداداری زد.

_امشب باور کردم. خیلی دوره از دنیای این یاروها. اصلا تو فاز نیس.

دلهره ی عجیبی روی دل فربد سنگینی کرد. بازوی امیر را به طرف خودش کشید و با خشم نگاهش کرد.

_امیر؟

امیر کلافه بازوی ورزیده اش را بیرون کشید.

_تو مغز پوکت صغری کبری نچین فربد. خدا هم بیاد رو زمین و به چشمم ببینمش دل نمیدم به یکی که هیچ صنمی با من و قماشِ من نداره!

پوزخندِ فربد عصبی ترش کرد. به طرفش برگشت و با خشم نگاهش کرد.

_چته؟

_من یا تو؟

دست روی پیشانی اش کشید.

_شبِ خوبی برای شِر شنیدن نیس خوب؟ دختره داشت تو دستم مثلِ سگ جون میداد. اونقدر بدبخته که اگه تو اتاقش تک و تنها بمیره کسی از بوی گند جسدشم نمیفهمه مرده. اون وقت من دارم براش دام پهن میکنم زندگیِ گندش و بیشتر از قبل به گند بکشم! اینا رو حالیته؟ یا فقط یه مشت فیلم هندیِ صحنه دار تو ذهنته؟

_فکرِ اینجاش و نکرده بودی نه؟ فکرِ اینکه یه روز تو همین کارای سیاهت خفه میشی از عذاب وجدان. همین الآنشم گند زدی به زندگیش امیر! دختره تو چهل درجه تب اسم تورو میاورد فقط. داری با خودت و دلِ یه بدبخت چیکار میکنی؟

خودش را به پایین سُر داد و روی زانو نشست. چهره ی تب دارِ افق ثانیه ای ذهنش را رها نمیکرد.

_بس کن فربد. تورو خدا بس کن!

فربد عصبی سر تکان داد.

_دِ به خودت بیا داداشم. با خراب کردن زندگیِ دیگرون نمیتونی برادرت و بیرون بکشی. تصوراتت. نقشه هات یه مشت توهمِ غلط و بی پایه ست. هزار بار رو حرفات فکر کردم و هربار به بن بست رسیدم. هیچ جور نمیتونی از توی این گند بیرون بیای. قانون هزار تا بند داره. آخرش خودتم میری پیشِ شهروز و باهم آب خنک میخورین!

چنگی به موهایش زد و سرِ پا ایستاد.

_حرف حرفِ شهروز نیس امشب. حرفِ من و بلایی که سرِ من میاد نیس.. بحث سرِ یه آدمِ اشتباهیه فربد حالیته؟ خریت کردم مثلِ خرم موندم تو گِل. دیگه نه راهِ پس دارم نه راهِ پیش. حالا باید یه بی طرفم با خودم بکشم توی این لجن!

چشمانِ فربد نگران شد

Negahdl.Com.

_چرا ولش نمیکنی؟ چرا بیخیالش نمیشی؟

سر تکان داد.

_نمیشه.. نمیتونم!

_چرا نمیتونی؟ هنوز این رشته اونقدر محکم نشده براش. ولش کن بذار بره پی زندگیش.

سرش را دوباره تکان داد و زیر لب تکرار کرد:

_دیره دیگه!

_منظورت چیه امیر. منو نگاه کن. نکنه..

فریاد کشید.

_نکنه چی؟ فکر کردی متجاوزم؟ یا به نظرت اون دختر کسی هس به یه لجنی مثلِ من پا بده؟

فربد ساکت ماند و او تکرار کرد.

_کاش میداد.. کاش به جای کلّم تختم و داغ میکرد. اینجوری مغزم در حالِ انفجار نبود!

مشتش را روی کاپوت کوبید.

_به والله اگه یه سرِ سوزن مثل مهسا بود دلم نمیسوخت…

_فقط دلت میسوزه دیگه نه؟

با چشمانِ سرخش به فربد نگاه کرد. همین بود. دلش میسوخت. این دامی که به اشتباه جای گرگ، آهوی بیگناهی را در خود گرفتار کرده بود امشب قصدِ جانش را کرده بود.

_فربد میگم فرق داره.. این دختر ناموس داره. من دزدِ ناموسم؟ هر گُهی باشم ولی سگ صفت نیستم.

سرش را برگرداند و همانگونه که پیاده راه می افتاد تکرار کرد:

_بیشرف نیستم من!

_حالا کجا میری؟

امیر فریادش را بی پاسخ گذاشت و راهش را ادامه داد. پوفی کرد و سوار ماشین شد. ماشین را در موازاتِ امیر آرام میراند.

_بیا سوار شو کارِت دارم!

نگاه امیر با اخم غلیظی به رو به رو بود.

_حوصله چرت و پرتات و ندارم فربد. برو دست از سرم بردار.

_دِ میگم بیا بالا. خبر دارم از یه یارو..

ایستاد.. با ایستادنش ماشین هم توقف کرد. چشمانش را ریز کرد.

_ یارو کیه؟

_بیا بشین!

بی میل درِ ماشین را باز کرد و سوار شد.

_میشنوم!

_اگه حرفی میزنم واس خاطر…

_حرفت و بگو.

دستیِ ماشین را کشید و به پشت تکیه کرد.

_یه کسی اومده بود دانشگاه آمارت و دراره. از بچه های آموزش شنیدم!

چشمانش ریز تر شد و لحنش جدی تر!

_خوب؟

فربد سرچرخاند و نگاهش کرد.

_میگفتن یارو گفته واسه یه سری تحقیق برای استخدام اومده.

پوزخند روی لبش کامل شکل گرفت.

_خوب؟؟

_تو باید بگی کی بود نه من! من فقط میدونم دانشگاه هرچی ازت میدونسته صاف گذاشته کف دستش!

زیپِ سویشرتش را بالا کشید و بیخیال گفت:

_دانشگاه چی میدونه ازم مگه؟ جز یه شماره تلفن که اونم خاموشه چیزی ازم ندارن. منم که دروغی راجع به کار و تحصیلم بهشون نگفتم.

_به کی نگفتی؟ داری چیکار میکنی تو امیر؟

_اردلان. رفتم شرکتش تا یه قدم بهش نزدیک تر باشم. فکر میکردم بنابه موقعیت اجتماعیش ممکن باشه از رابطم با افق پی ببره خواستم پرونده قوی و قابل قبول داشته باشم. برای اعتمادِ افق هم به گزینه آقای پدر نیاز داشتم. ولی امشب دیدم همه چی زپرتی بود. من اگه این دختره رو بلندم کنم کسی چیزی نمیفهمه!

_اسم اصلیت و فهمیده. فکر نمیکنی همین برای لو رفتنت کافی باشه؟

نچی کرد.

_سیاوش یا امیر بودنم برای اونا فرقی نداره! فکر میکنی چند نفر تو این شهر اسم شناسنامه شون و خودشون مغایره؟

فربد طولانی نگاهش کرد.

_حالا میخوای چیکار کنی؟

دو دستش را پشت سرش گذاشت و کمی بدنش را کشید.

_بازپرسیه؟

_میخوام کمکت کنم احمق!

_کمک نمیخوام. منو برسونی خونه کافیه!

_سیاوش؟

با اخم به طرفش برگشت.

_امیر.. تو سیاوش و نه دیدی نه شناختی!

راست میگفت! میانِ سیاوشِ امشب و امیرِ دیروزها فرسنگ ها راه و به اندازه ی هزاران دیوارِ چین فاصله بود. نفسش را با آه بیرون داد و استارت زد.

***

پتو را روی پاهایش مرتب تر کرد و دستی به گردنش کشید. زیر نگاه های این مرد همیشه احساس خفقان داشت! سیاهیِ پلید چشمانِ او کجا و مشکیِ پر آرامش نگاه امیرش کجا! امیر….! میدانست که این مرد دیگر حتی یک ثانیه هم ذهنش را رها نخواهد کرد. دیشب را خوب به یاد داشت! با تمام ریز و درشت هایش.. با تمامِ حرف هایش.. گرمایِ آن دستان حمایتگر و مردانه را نمیشد فراموش کرد. آن صدای پر ارتعاش و نگران را هم… ولی بدتر از همه آن نگاهِ مشکی و پر از حرف بود که تنها در چند لحظه ی کوتاهِ چشم گشودنش دل و ایمانش را به یغما برده بود.

_میخوای پنجره رو باز کنم یکم هوای اتاقت عوض بشه؟

چشم از نقوش لحاف برداشت و “نه” آرامی گفت. در دل دعا کرد کاش هرچه زودتر برود! ولی انگار این مرد خیالِ رفتن نداشت.

برخاست و بی توجه به جواب منفی افق پنجره را کمی گشود.

_امروز هوا خوبه!

انگشتانش را به بازی گرفت و لبخندی اجباری بر لب آورد.

_چرا دیشب که حالت بد شد زنگ نزدی؟

چشمانش را میخ نگاه او کرد. پس حدسش درست بود! او هم دیشب کنارِ پدرش در مهمانی حضور داشته!

_نمیخواستم پدر نگران بشه!

_به من زنگ میزدی.. انقدر سخت بود؟

چشم چرخاند و سکوت کرد. در دل دعا کرد نه او و نه پدرش، بیشتر از این در مورد دیشب پرس و جو نکنند. اگر دیشب هنگام تعویض لباس هایش با همان حال از زهرا خواهش نمیکرد موضوع آمدن امیر پنهان بماند، اگر نگاه های شماتت بار و پر سوالِ زهرا را به جان نمیخرید بی شک فاجعه ی بزرگی برپا میشد! اگرچه همین حالا هم تمام ذهنش درگیرِ دوربین های مدار بسته بود!

_افق؟

سرش را بی حواس برگرداند. نخیر! این مرد دست بردار نبود..!

نفسش را با صدا بیرون داد.

_چیز مهمی نبود.!

فراز صندلی چوبی صورتی رنگ را قدری جلوتر کشید.

_تا کِی میخوای این فاصله رو حفظش کنی؟ تمام عالم و آدم راضی ان ما یکم همدیگه رو بهتر بشناشیم. کی تو زندگیته که بودن با من انقدر برات غیر ممکنه؟

دستش را زیر لحاف پنهان کرد و چشم دزدید. باید تیر خلاص را میزد.

_من و شما به درد هم نمیخوریم آقا فراز.

پوزخندِ فراز بلند بود و آزار دهنده!

_کس دیگه ای تو زندگیته نه؟

نگاهش کرد. تمسخر و استهزا را در مردمک بی انعطاف نگاهش دید. خواست لب بگشاید که با صدای زنگ تلفنش حرف در دهانش ماسید. گوشی را از روی پا تختی برداشت. نگاهِ فراز با کمال بی پروایی روی حروف انگلیسی “دیوانه” خیره بود. اخم ظریفی کرد و با دلهره تماس را رد کرد. در دلش غوغا به پا بود. انگار همه چیز تا دیشب بازی بود.. یک بازی دوست داشتنی و صورتی رنگ که از اتفاق دیشب رنگ جدیت به خود گرفته بود و حقیقت زندگی اش شده بود.. امیر دیگر تنها واقعیت زندگی اش بود!

_چرا جواب نمیدی؟

با همان اخم به فراز خیره شد. انتظارِ شرم و خجالت از این انسان انتظاری بیهوده و عبث بود! گوشی دوباره میان دستانش لرزید. دلش هم در سینه میلرزید. جواب دادن جایز نبود! اما میدانست اگر این بار هم تماس را رد کند….

_بله؟

_چرا تماس و رد میکنی؟

گلویش را صاف کرد.

_سلام. مرسی!

امیر با تعجب گفت:

_سلام.. اتفاقی افتاده؟

_نه!

_پس چرا اینجوری حرف میزنی؟ خوبی تو؟

_آره!

امیر از تن صدای آرامش پی به غیر عادی بودنِ اوضاع برد. صدایش سرد شد و تمام نگرانی هایش را به فراموشی سپرد!

_کی پیشته؟

نگاه افق بی اختیار به سمت فراز کشیده شد. چقدر از این لبخند معنادار کنج لبش بیزار بود.. گوشی را سفت تر روی گوشش فشرد و همزمان متوجه برخاستنِ فراز شد.

_افق با توام!

نگاهش را به فراز دوخت که اشاره کرد بیرون منتظر میماند. برایش با لبخندی مصنوعی سر تکان داد. به محض باز شدنِ در متوجه ژاکلین شدکه با لبخند جذابی برای فراز ابرو بالا داد. بی توجه به آنها، همراه با بسته شدنِ در نفسش را با صدا رها کرد و گفت:

_هیچ کس.. چرا انقدر عصبی میشی؟

این بار صدای نفسِ عمیق امیر را شنید.

_عصبی نیستم.حس کردم کسی پیشته!

_بود ولی رفت بیرون.. فراز اومده بود عیادتم!

سکوتِ امیر قلبش را لرزاند. سریع اضافه کرد:

_همینجوری اومده بود دنبال بابا که..

_من توضیح خواستم؟

_امیر چرا اینطوری حرف میزنی؟

یک نفسِ عمیقِ دیگر..

_ببخش یکم عصبی ام.. خوشم نمیاد از اون شریک نچسب پدرت!

لبش را به دندان گرفت. حق داشت. اگر میفهمید همین شریک تا چند دقیقه ی پیش چه حرف هایی را به میان آورده بود بی شک قیامت به پا میشد!

_خوبی؟

صدای ملایم امیر لبخند را به لبهایش بازگرداند.

_خوبم!

_خیلی ترسوندیم.

_خیلی دیوونه ای امیر. چرا اومده بودی اینجا؟

_تازه میفهمی دیوونه ام؟ تاحالا نمیدونستی؟

آرام خندید.

_ممنونم. بابت همه چی. ببخش نگرانت کردم.

_افق؟ به خداوندیِ خدا اگه فقط یه بارِ دیگه خل بازی در بیاری بیفتی تو تخت من از دیوار بالا بیا نیستم شیرفهم شد؟

صدای خنده اش بلند تر شد.

_بله قربان!

_میدونی دیشب شبیه چی شده بودی؟

گونه هایش گلگون شد و لحاف را تا گردنش بالا برد.

_شبیه چی؟

لبخند حقیقی و گرمی که روی لبهای امیر نشست را ندید اما متوجه لحن متفاومت حرف زدنش شد.

_شبیه جوجه کبوترایی که موندن زیر بارون و خیس شدن. تو همچین موقعیتی باید نرم نرم گرمشون کرد. اگه یه باره ببریشون جای گرم تنشون منقبض میشه. باید بگیری بغلت.. نرم نرم رو پر خیسشون دست بکشی. آروم آروم اول سرشون و نوازش کنی. از گرمای تنت بدی بهش.. بعد که دیدی داره تپش قلبش بیشتر و محکم تر میشه ببریش یه جای گرم!

حرارت به سرعت در تمام بدنش به اوج رسید و با شرم گفت:

_ببخشید.. نمیخواستم اینجوری بشه!

_افق؟ به خاطر دیشب دیگه ازم معذرت نخواه باشه؟ به اندازه کافی دیدنت توی اون اوضاع حالم و خراب کرد! از خودم بدم اومد که عقلم و دادم دستِ توی بچه. واقعا فکر کردی حریفت نیستم؟

خنده ی مردانه ای کرد و افزود:

_تو بغلم مثل پرِ کاه بودی. دیشب فهمیدم دست بهت بزنم شکستی. تحمل من و نداری تو!

شیطنت کلامِ امیر تپش قلبش را بالا برد. ناشیانه و بی ربط گفت:

_در هر صورت متاسفم!

امیر خمیازه ای کشید و آرام تر از قبل گفت:

_دیشب و که کلا نذاشتی بخوابم! هیچ میدونی آهِ من تورو گرفت اینجوری مریض شدی؟

_جدی؟

خندید.

_شوخی میکنم.. چرا انقدر ساده ای تو آخه!

دیگر طاقت نیاورد. انگشتانش از ضعف و خجالت به لرزش افتاده بود. بدتر از همه این لحنی جدیدِ حرف زدن بود. گوشی را روی گوشش جا به جا کرد.

_میخوام برم جایی. میخوای باهام بیای؟

_کجا؟

_دیدنِ یه دوست که آخر هفته ها حتما باید برم پیشش وگرنه تیکه بزرگم گوشمه!

لحن امیر جدی شد.

_کیه این دوست؟

لحاف را کنار زد و همانگونه که پاهایش را از تخت آویزان کرده بود با لبخند گفت:

_یه مردِ دوست داشتنی!

***

با اخم نگاهی به سردرِ “خانه ی آرزو” انداخت. سرش را برگرداند و با همان جدیت پرسید:

_اینجا همون جا نیس که یه بار اومدم دنبالت؟

افق سر تکان داد.

بی حوصله نگاهش را روی اجزای خندان صورتش چرخاند و با یک ابروی بالا رفته گفت:

_میدونی من اعصاب مصاب درست درمون ندارم. از اون دوس پسرای لارج و بی غیرتم نیستم! این مردِ دوست داشتنیِ شما احیانا اینجاست که چشمات داره واسش میخنده؟

لبخند افق وسعت گرفت.

_چقدر حرف میزنی امیر. پیاده شو بریم خودت ببین دیگه!

کلافه پوفی کشید. میدانست اگر او هم مانند دخترانِ امروزی بخواهد هوس آشنا کردنش با دوست اجتماعی یا به قولِ آنها” جاست فرند” اش به سرش بزند قطعا بی واکنش نخواهد ماند. حسِ مالکیت عجیبی روی این جوجه کبوترِ سرمازده پیدا کرده بود که در عین آزار دادنش ، روانش را هم قلقلک میداد!

_امیر؟؟ خوب پیاده شو دیگه!

چشم غره ی وحشتناکی به افق رفت و پیاده شد. افق که به طرف درب پرورشگاه راه افتاد چشمانش گرد شد و عصبی گفت:

_نمیشه زنگ بزنی بیاد بیرون؟ اصلا اینجا کجاست؟

_بخدا نمیمیری یکم تند تر بیای. بدو مریضم حال ندارم!

پشت سر افق راه افتاد و زیر لب با حرص گفت:

_همین دیگه. بهت میگم بشین خونه استراحتت و بکن سر بالا میندازی. یعنی من حریفِ یه الف بچه هم نشم باید بمیرم!

افق با خنده شانه بالا انداخت که امیر بازویش را گرفت و با خشم به طرف خود برگرداند.

_نخند پر رو.. شالت و بکش رو بینیت ببینم!

لحن جدی و عصبی امیر باعث شد شالش را تا جای ممکن بالا بکشد. با هم وارد حیاط شدند. نگاهِ امیر با تعجب روی دیوارهای نقاشی شده و تاب و سرسره های یخ بسته به حرکت درآمد.

_اینجا پرورشگاهه. البته من ترجیح میدم بهش بگم خانه ی آرزو. چون هم از اسم پرورشگاه خوشم نمیاد هم اینجا واقعا برای بچه ها خونه ی آرزوئه!

زیر لب تکرار کرد”پرورشگاه!” همان جایی که وقتی غفور کم می آورد با عربده رو به مونس میگفت” من ندارم.. همینه که هست.. نمیتونی شکمشون و به این قدر نون راضی کنی ببر بندازشون پرورشگاه” دقیقا بعد از همین کلمه ی منفور بود که مونس ساعت ها او و شهروز را در آغوش میفشرد و گریه را سر میداد. انگار که با آوردن اسم آن مکان بختکِ شومِ جدایی رویشان می افتاد که مونس آنگونه با ترس در آغوششان میگرفت!

نفسش را با آه بیرون داد. او هم مثلِ افق از این کلمه بیزار بود!

_دوست داری بریم تو یا می ایستی صداش کنم بیاد بیرون؟

به خودش آمد و با اخم گفت:

_بریم تو هوا سرده. حوصله ندارم باز تب کنی!

افق سرش را تکانی داد و به پله هایی که به سالن ختم میشد اشاره کرد. تقه ای به دفتر زد و وارد شد. امیر پشت سرش ایستاده بود و اعلامیه های درسیِ روی بولتن ها را از نظر میگذراند. سالن خلوت بود و بچه ای در میان نبود! راستی پرورشگاه به این شکل بود؟ تصورِ او تا به امروز چیز دیگری بود.

_چرا همش تو خودتی؟ بیا بریم دیگه؟

_متوجه نشدم. کجا بریم؟

_بریم بشینیم تو اون اتاق تا امیر محمد بیاد!

فاصله ی میان دو ابرویش کمتر شد.

_امیر محمد؟

افق اجازه نداد جمله اش را تمام کند و نگران گفت:

_امیر محمد خیلی حساسه. خواهش میکنم محتاط تر برخورد کن باشه؟

این را گفت و از پله ها بالا رفت. نگاهش با بهت روی قدم های شتاب زده اش ماند. انگار نه انگار که دیشب در حال مرگ بود! این مردِ دوست داشتنی که افق را اینگونه با هیجان به پای خودش میکشید بدجور روی اعصابش بود!

وارد اتاق شد و روی صندلی فلزی نشست. کف دستش را روی چشمانش کشید. آنقدر بی حوصله و کسل بود که بیشتر از هر وقت پتانسیل دعوا با یک مردِ دوست داشتنیِ منفور را داشت! هنوز چند دقیقه ای از نشستنش نگذشته بود که درِ اتاق باز شد و افق به همراه پسربچه ای اخمو داخل شد!

نگاهش با تعجب روی چهره ی پسر بچه ی تخس و قیافه ی خندان افق چرخید. این بود مردِ دوست داشتنی؟؟

افق نگاهی به پسرک انداخت و داخل شد.

_امیرمحمد جان معرفی میکنم. امیر!

بدونِ نیاز به معارفه جلو آمد و دستش را برای امیر دراز کرد. اخم عضو لاینفک چهره اش بود! امیر دستش را گرم فشرد و صدای بچه گانه ولی مقتدرش را شنید:

_منم امیر محمدم. دوستِ افق!

ابروهایش بالا پرید و نگاهش را به افق دوخت که با لبخند سر تکان میداد.

_خوشبختم جنابِ دوستِ افق. بشین آشنا شیم.

افق روی صندلی نزدیک در نشست. امیر محمد بلافاصله کنارش جا گرفت و آرنج دستش را با حالتی نمایشی روی میزِ کوچکِ تک صندلی گذاشت.

_شیش سالم داره تموم میشه. البته همه میگن خیلی بیشتر از سنم میفهمم!

لبخند گرمی به رویش زد.

admin

چشمانی داشته باش که بهترین ها را می بیند، قلبی که بدترین ها را می بخشد، ذهنی که بدی ها را فراموش می کند و روحی که هرگز ایمانش را نمی بازد

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن

کدبازان