codebazan

رمان صیغه استاد

رمان صیغه استاد پارت ۲۶

 

_اینجا چه خبره یعنی کسی توی خونه منه؟
گیتی ناتوان بهش زل زده بود و هیچ حرکتی نمی تونست بکنه هیچ حرفی نمی تونست بزنه تا ما بفهمیم توی این اتاق چه خبر بوده

تیکه های گلدون و جمع کردم و اون زن و شوهر و تنها گذاشتم وقتی پایین رفتم نیم ساعت بعد هامون پایین اومد

فکرش درگیر بود اینو از اخمای توی همش و سکوت مطلقی که پیش کرده بود می تونستم بفهمم

فنجون قهوه رو جلوش گذاشتم و گفتم انقدر توی فکر نرو مطمئن باش همه چیز خیلی زود برامون آشکار میشه

توی این خونه نمیشه چیزی رو از کسی پنهان کرد
نگاهی به من انداخت و گفت
_ اینکه تو اتاق گیتی از این خبرا باشه برای من قابل قبول نیست
چطور ممکنه مگه میشه وقتی دوربین ها هیچی ثبت نکردند وقتی اونجا ناتوان افتاده کی میتونه اینطور بیاد به خونه من بدون اینکه من باخبربشم
ممکن نیست …

دستم و روی شونه اش گذاشتم و گفتم میفهمم اما این معادله لاینحل نمیمونه
ذهنتو آزاد بزار

قهوه شوو مزه کرده به مبلی که روش نشسته بود تکیه داد
به کنارش اشاره کرد و گفت
_ بیا اینجا بشین

کنارش نشستم و اون سرش روی پای من گذاشت و دراز کشید

از این کارش خیلی خوشم میومد بهم لذتی میداد که نمیتونستم حتی توصیفش کنم

پلکاش و بست که من باز جرأت کردم انگشتام لابه لای موهاش بشینه
اخم روی پیشونیش بدجوری داشت خودنمایی می کرد که سعی کردم با نوازش اخماش و باز کنم آهسته زمزمه کرد

_فکرم بدجوری درگیره امروز توی این خونه چه خبره کی میتونست اینجا باشه کی اینجا رو اینقدر خوب میشناسه اینقدر دقیق میدونه که چطوری بیاد و بره که توی دوربین نیفته و هیچ ردی ازش نمونه ؟

منم فکرم درگیر بود و دروغ چرا حتی کمی می ترسیدم اما نمی خواستم ترسم به زبون بیارم رو بهش گفتم

ماه هیچ وقت پشت ابر نمیمونه اگه چیزی از خونه کم شده باشه خیلی زود میفهمیم اگه چیزی هم اضافه شده باشه باز می فهمیم
اون موقع میتونیم ببینیم چی کم شده و شاید حتی کی این کارو کرده

وقتی داشتم پیشونیشو با انگشتام لمس می کردم یک دفعه طوری چشماشو باز کرد که ترسیده دستمو عقب کشیدم

کمی به من نگاه کرد و گفت

_من به تو قرص ندادم نه؟

کمی فکر کردم و گفتم

نه ندادی نه الان نه دفعه پیش
امروز دیروز به قرصی ندادی

کلافه گوشیشو برداشت و به یکی زنگ زد نمیدونم اون ادم کی بود اما ازش پرسید
قرصی که بهم میده میتونه رابطه ای که و دیروز داشتیم و کنترل کنه بعد از اینکه قطع کرد نفس آسوده کشید و گفت

_پرسیدم گفت رابزه ای که دیروز داشتیمم اگه الان بخوری خنثی میکنه.

آسوده تر از اون نفس کشیدم واقعاً ترس جونم و داشت می گرفت
خدای من غیر ممکن بود من از این آدم حامله بشم؟

کم بی ابروی به بار آورده بودم که با این کار دیگه تکمیل می شدم…

با قرصی که استاد بهم داد خیال خودمو راحت کردم انگار این استرس و اضطرابی که تمام جونمو گرفته بود برای استاد کمی خوشایند نبود که با ابروهای توی هم کشیده و اخمی که به وضوح روی صورتش بود پرسید

_چرا این قدر ترسیدی و رنگت پرید!

بدون رودرواسی گفتم ترسیدم اتفاقی که نباید بیفته پوزخندی زد و گفت

_اتفاقی که نباید اینکه تو حامله بشی؟ اینقدر تو رو آزار میده که از من حاملخ بشی؟

به صورت جدیش نگاه کردم و گفتم انتظار دارین آزارم نده انتظار داری از اینکه حامله بشم خوشحال باشم؟

شما فکر میکنین من از اون دخترایی ام که بخوام از شما حامله بشم و خودم رو بهتون بچسبونم اما اینطور نیست

من از اوناش نیستم من نمیتونم با یک شناسنامه سفید پنهون از مادرم شکم گنده کنم و باد به غبغب بندازمو بیام که من از استادم حامله
من اینطوری نیستم ترجیح میدم هرگز بچه ای نداشته باشم تا اینکه بخوام اینطوری حامله بشم

 

به مبل تکیه داد نگاه از من گرفت و گفت
_تو حامله نمیشی چون من نمیخوام اگر من بخوام باید حامله بشی خدا رو چه دیدی شاید یه روزی یه بچه یه وارث ازت خواستم
اون موقع نمی تونی به من نه بگی…

از جام بلند شدم و گفتم داری راجع به چی حرف میزنی من به خاطر پول مجبور شدم اینکارو بکنم اما شما فکر می کنید اینقدر آدم بی خانواده ای هستم که از شما پنهانی حامله بشم؟

از کسی که شوهرم نیست از کسی که شناسنامه سفید جلوم گذاشته؟

عصبانی از جاش باز بلند شد یقه لباسمو گرفت منو به خودش نزدیکتر کرد و گفت _تو همون کارو می کنی که من می خوام میفهمی تو همون کاری رو می کنی که من می خوام!

تو هیچ اختیاری از خودت نداری اینقدر برای من اون شناسنامه سفید تو بزرگ نکن وگرنه کاری می کنم که شناسنامه ی سفیدت خطی خطی بشه…

اب دهنم و پایین فرستادم او منو به عقب هل داد و به طبقه بالا رفت نفس نفس می زدم تمام بدنم می لرزید گوشه ای نشستم و با خودم گفتم این آدم چه مرگشه چرا اینطوری میکنه ده دقیقه خوبه ۱۰ دقیقه بعد عصبی و دیوونه مگه من مغز خر خوردم که ازش حامله بشم؟

مگه خودش همون روز اول به من نگفت که نباید پای بچه ای وسط بیاد

الان چی شده که وقتی میگم نباید حامله بشم بهش بر میخوره ؟

اینقدر توی فکر و خیال بودم که دیگه به اتاق خواب نرفتم و دیگه نفهمیدم کی روی مبل خوابم برده

صبح که چشم باز کردم با دیدن استاد درست روبه روم نشسته روی مبل سریع سرجام نشستم رو بهش نگاه کردم

 

admin

چشمانی داشته باش که بهترین ها را می بیند، قلبی که بدترین ها را می بخشد، ذهنی که بدی ها را فراموش می کند و روحی که هرگز ایمانش را نمی بازد

‫14 دیدگاه ها

  1. دقیقا منم با نظر رعنا جون موافقم اخه یه ذره غرور تو وجود ساغر باشه بد نمیشه که
    از نظر من گیتی هامونو گیر اورده هیچیش نیس
    هامونم کم کم داره یه حسایی نسبت به ساغر پیدا میکنه

  2. سلام نویسنده جان من با نظر رعنا خانوم کاملا موافقم دختره یکم غرور داشته باشه و اینکه استاده همزمان عاشق ساغر و گیتیه!!!تکلیف گیتی رو زودتر مشخص کن نمیشه که پسره هم شهناز بخواد هم مهناز هم طناز هم بهناز!!!

    1. به نظر من گیتی هیچیش نیست
      عکس هم خیلی خفنه
      دختره هم باید یکم غرور داشته باشه درسته صیغه ی استادشه ولی نباید اینقدر سر به زیر و آروم باشه یکم غرور لازمه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن

کدبازان