codebazan

رمان صیغه استاد

رمان صیغه استاد پارت ۴

 

از اینکه من و زیرخواب خطاب کرده بود ناراحت بودم چطور می تونست به من این حرفا رو بزنه من تنبل نبودم فقط امسال به خاطر کار کمتر می رسیدم به درسام برسم.

سکوت کرده بودم می ترسیدم خجالت می کشیدم واون با صدای بلندی داد

_مگه با تو نیستم در بیار لباساتو زودباش.

دستام می لرزید با همین دست لرزونم شروع کردم به باز کردن دکمه های مانتو اما اون انگار زیادی عجله داشت که از جاش بلند شد و به سمتم اومد و با خشم مانتومو از تنم درآورد که دکمه هاش از جا کنده شد دور تنم چرخی زد و گفت

_ امیدوارم به خودت رسیده باشی چون من از دخترایی که به خودشون نمیرسن و تن و بدنشون پرموعه و این مزخرفات حالم به هم میخوره.

ووحشت زده چند قدم ازش فاصله گرفتم با همون عصبانیتی که توی صورتش بود جلوی روم ایستاد و پرسید
_ هیچ غلطی نکردی آره ؟
تو میدونی برای چی اینجایی تو میفهمی الان صیغه ی منی زن منی؟
اینا یعنی باید روی تخت خوابم باشی!
تو اینو میفهمی یا اینقدر نفهم هستی که این چیزارو هم باید برات توضیح بدم؟

به غلط کردن افتاده بودم بد جوری از این آدم می ترسیدم اگر برمیگشتم به صبح دیگه همچین غلطی نمی کردم بازومو کشید و من از پله ها بالا برد و وارد یه اتاق بزرگ که تخت دو نفره بزرگی توش بود با پرده های مشکی…
به سمت در مشکی رنگ و گوشه اتاق اشاره کرد و گفت

_ اینجا حمام هرچی که بخوای توش هست برو اون طوری که من دلم میخواد به خودت برس از اون جا پاتو که میزاری بیرون چیزی بابه میل من نباشه اون موقع که پوستتو می کنم می فهمی که ؟

با قدم های آهسته به سمت دری که گفته بود رفتم و وارد شدم حمام خیلی بزرگ بود شاید اندازش بیشتر از کل خونه ای بود که من و مادرم داشتیم توش زندگی میکردیم.

به اطراف نگاه کردم حق داشت هر چیزی که نیاز بود اینجا پیدا شد حالم داشت از خودم بهم میخوره باید خودمو برای مردی آماده میکردم که منو خریده بود واقعیت همین بود منو خرید بود اشکام روی صورتم ریخت و دیگه جلوشون نگرفتم

اینجا کسی نبود که منو ببینه و به سخره بگیره گریه کردم و خودمو براش آماده کردم
گریه کردم با ترس از اینکه نکنه چیزی باب میلش نباشه هزار بار بدن مو چک کردم تا همه چیز مرتب باشه

دلم می خواست این حمام این قدر طول بدم تا صبح بشه تا دست این مرد از من کوتاه بشه اما با ضربه محکمی که به در اتاق خورد از جا پریدم و گفتم بله _زود باش بیا بیرون کوه می کنی اونجا؟

شیر ابو بستمو حوله ای که اونجا بود و تنم کردم از در حمام بیرون اومدن درست روی تخت نشسته بود نفس عمیقی کشیدم و اون لپ تاپشو بست وبهم نزدیک شددورم چرخی زد و….

ترسیده بودم اینو از لرز بدنم می‌شد فهمید و من خوب می دونستم که رنگ به رو ندارم.

استاد دورم چرخ میزد و من ترسم هزار برابر می‌شد روبروم ایستاد دستشو بند حوله ی تنم کرد و از روی شونه هام سر داد و روی زمین انداخت.
الان دیگه کاملا لخت رو به روش ایستاده بودم نگاهی به سر تا پام انداخت و انگشتشو زیر چونم گذاشت و سرمو بالا تر آورد و گفت

_ الان خوب شد الان دیگه میشه تحملت کرد…

بغض کردم اگه قابل تحمل نبودم اگه گزینه خوبی براش نبودم پس چرا منو انتخاب کرده بود؟

یه قدم بهم نزدیک تر شد که من یه قدم رفتم عقبتر..
این کار و اینقدرتکرار کرد که به دیوار چسبیدم منو بین خودش و دیوار اسیر کرد
سرشو نزدیک گردنم آوردو آروم زمزمه کرد
_ دیگه آماده ای تا شروع کنم ؟

حرفشو که زد کردن گردنم بین دندونش گرفت و من اخ بلندی گفتم و عصبی دستشو روی گردنم گذاشت و فشار داد و گفت

_صدات در نمیاد صدای تو حتی اگه پوست تو کندم توی خونه بلند نمیشه.
نمیخوام صدات از این اتاق بره بیرون.

دستمو روی دستش گذاشتم و اون به خودش اومد دستشو کشید .

توی خونه کسی نبود چرا نمی خواست صدام بیرون بره ؟
نفس نفس می زدم و اون بازومو کشید و منو روی تخت انداخت جلوی چشمای من شروع کرد به در آوردن لباس هاش و من چقدر از امشب متنفر بودم…

از امشبی که قرار بود همه داشته هامو به تاراج ببره.

خودم روی تخت کمی عقب‌تر کشیدم که اون کامل لباساشو در آورد جلو روم ایستاده با دیدنش با دیدن بدن برهنه اش با دیدن چیزی که تا به حال ندیده بودم حالم یه جوری شد بدجوری مضطرب شدم.

من حتی هیچ وقت دوست پسری نداشتم که این چیزا را تجربه کرده باشم ترسیدم دهنم خشک شد سعی میکردم با آب دهنم گلومو کمی نم‌دار کنم اما نمی شد خودش و روی تخت کشید و دستش رو روی سینم گذاشت منو روی تخت خوابوند.

روی تنم خیمه زد و گفت

_حرفامو فراموش نکن صدات در نمیاد ساغر صدات از در این اتاق بره بیرون باور کن دیگه زنده نمیزارم از اینجا بیرون بری.

دستش روی تنم می لغزید و من با خودم فکر می کردم چقدر دردناک بود عاقبتم
هیچ وقت فکر نمیکردم اینطوری ازدواج کنم و اینطوری زیر دستای کسی لمس بشم اونم منی که تا به حال کسی لمسمم نکرده …

شهوت و از چشمهای این آدم می خوندم کی باورش می شد استاد مغرور دانشگاه منو با پول بخره تا راضیش کنم؟

اونم منی که هیچ کار بلد نبودم و هیچ تجربه ای نداشتم.

انگار قرار نبود باهام با نرمش رفتار کنه کشیده محکمی که روی بالاتنه ام زد دستم روی دهنم گذاشتم تا صدام در نیاد پاهام و روی شکمم جمع کرد و نگاه پر از شهوتش و بهم دوخت و گفت

_ با دنیای دخترونه ات خداحافظی کن از امشب سندت میخوره به نام من.

با وحشت بهش نگاه میکردم که اون کمی فکر کرد و گفت
_چطوره نگه داریم برای یه وقت دیگه!

به نظرت چطوره از عقب شروع کنیم تا هم کمی یخ توام آب بشه و برای اصل کاری آماده بشی؟

درد داشتم نمیتونستم راه برم و اون از من می‌خواست برم حمام
با بدبختی از روی تخت بلند شدم و قدم اول بر نداشته از درد به خودم پیچیدم و خم شدم با پوزخند رو بهم گفت

_ چه خبرته یه طوری رفتار میکنی انگار که چی شده اینقدر بازی در نیار نترس اتفاقی برات نمیفته همه دخترا اینکارو تجربه کردن هیچ کدومشون هیچیشونم نشده.

حرفاش نیش و کنایه هاش واقعا درد داشت با هزار زحمت خودمو به حمام رسوندم و زیر دوش آب گرم نشستم و شروع کردم با صدای بلندی گریه کردن

چقدر بدبخت شده بودم درد تمام وجودم رو گرفته بود وقتی داشتم خودمو میشستم رد خون که توی آب بود دلمو خون میکرد بگو چرا اینقدر درد داشتم

خون ریزی کرده بودم و اون مثل یه حیوون باهام رفتار کرده بود بالاخره بعد از حمام بیرون رفتم کمی از دردم کم شده بود به خاطر آبی گرم دراز کشیدم حتی نمی تونستم بچرخم خبری از استاد نبود
این برا من خیلی خیلی بهتر بود اما با باز شدن در اتاق و برگشتنش خودم و گوشه تخت کشیدم که نگاهی به من انداخت و نزدیکمی شد مجبورم کرد روی شکم بخوابم گفت

_ باید یکم پماد بزنم چون فردام باید باهام باشی نمیشه که اینطوری بمونی و فردا برای من بهونه بیاری…

چی میشنیدم فردا ؟
فردا باز می خواست همین کاراو بکنه؟

ترسیده سرمو تکون دادم و خواستم مخالفت کنم اما اون دستش روی دهنم محکم تر کرد و پاهام روی سینه فشار داد و شد کاری که نباید می شد
احساس می کردم چشمام سیاهی میره درد بود که همه وجودمو گرفته بود

نفسم بند اومده بود و دیگه چیزی حتی نمی دیدم اما استاد انگار از این دردی که داشت بهم میداد بی‌اندازه لذت می برد

خوب یاد بگیر قراره هر روز و شب هر وقت که من بخوام بیای روی همین تخت پس ناله و زاری نداریم سعی کن عادت کنی.

از اینکه اجازه نداشتم حتی صدایی در بیارم دیگه داشتم منفجر میشدم این همه درد برای من برای منی که اولین تجربه بود زیادی بود
اشکام واقعاً دیگه داشت مثل سیل می شد

بالشتی که زیر سرم بود به حدی خیس شده بود که انگار یه سطل اب روش ریخته بودن.

خودش همچنان آهسته حرف میزد انگار می ترسید کسی صداشو بشنوه برای آخرین بار خودشو بهم کوبید و وزنش روی تنم انداخت و سرشونه ام محکم بین دندوناش گرفت و من از درد نفسم رفت
احساس کردم داره آروم میگیره سرشونم گوشتش دیگه کم مونده واقعاً کنده بشه که بلاخره خودش از روی من کنار انداخت چند تا دستمال کاغذی بین پام گذاشت و گفت
_خوب بود برای اولین بار که خوب بود

نفس نفس میزد و من هنوز داشتم گریه می کردم هرگز تصور نمی کردم اولین رابطم این طوری باشه که باهام مثل یه ج*** برخورد کنن…

سرمو توی بالش فشار دادم و بی صدا گریه میکردم وقتی کمی نفسش جااومد خودش و به سمت من کشید منو از جام بلند کرد

_ حالا پاشو پاشو برو حمام بوی گند میدی
با ناراحتی گفتم من که الان حمام بودن
اخمی کرد و گفت

_بودی که بودی الان باید دوباره بری همیشه هم قبل از رابطه هم بعدش باید بری حمام چون اگه بوی عرق بدی نمیتونم تحملت کنم.

درد داشتم نمیتونستم راه برم و اون از من می‌خواست برم حمام

با بدبختی از روی تخت بلند شدم و قدم اول بر نداشته از درد به خودم پیچیدم و خم شدم با پوزخند رو بهم گفت

_ چه خبرته یه طوری رفتار میکنی انگار که چی شده اینقدر بازی در نیار نترس اتفاقی برات نمیفته همه دخترا اینارو تجربه کردن هیچ کدومشون هیچیشونم نشده.

حرفاش نیش و کنایه هاش واقعا درد داشت
با هزار زحمت خودمو به حمام رسوندم و زیر دوش آب گرم نشستم و شروع کردم با صدای بلندی گریه کردن چقدر بدبخت شده بودم درد تمام وجودم رو گرفته بود
وقتی داشتم خودمو میشستم رد خون که توی آب بود دلمو خون میکرد بگو چرا اینقدر درد داشتم خون ریزی کرده بودم و اون مثل یه حیوون باهام رفتار کرده بود

بالاخره بعد از حمام بیرون رفتم کمی از دردم کم شده بود به خاطر آبی گرم دراز کشیدم حتی نمی تونستم بچرخم خبری از استاد نبود این من خیلی خیلی بهتر بود اما با باز شدن در اتاق و برگشتنش خودم و گوشه تخت کشیدم که نگاهی به من انداخت و نزدیکمی شد مجبورم کرد روی شکم بخوابم گفت

_ باید یکم پماد بزنم چون فردام باید باهام باشی نمیشه که اینطوری بمونی و فردا برای من بهونه بیاری…

چی میشنیدم فردا ؟
فردا باز می خواست همین کاراو بکنه؟
لبمو به دندون گرفتم تا صدام در نیاد از پمادی که توی دستش بود بین پام میزد و من از درد داشتم مچاله می شدم کارش که تموم شد پماد و کنار تخت گذاشت و گفت

_این و همینجا داشته باشی قرار خیلی به دردم بخورا به سمت در اتاق رفت و گفت
_همین جا میمونی من دیگه باید برم اتاق خودم.

 

admin

چشمانی داشته باش که بهترین ها را می بیند، قلبی که بدترین ها را می بخشد، ذهنی که بدی ها را فراموش می کند و روحی که هرگز ایمانش را نمی بازد

‫10 دیدگاه ها

  1. کاش یکی به نویسنده بگه خودت خسته نشدی از این ایده های مزخرف و تکراریت؟کاش انقدری که این نویسنده ها میگن استاد جوون و خوشگل و پولدار تو ایران وجود داشت.

    1. بخدا چرااا دید مردم رو از استاد ودانشگاه واینا بد میکنید واقعا خجالت آوره .
      کدوم استاد از این پیشنهاد های بی شرمانه به دانشجوش میده:|

    1. نگاه عزیزم اینجا هر پنج پارت میشه یک پارت برای سایت بعد ….

      پارت اول مثلا آخرش نوشته سلامی کردم وبه داخل رفتم..
      بعد پارت دو هم اولش اینو مینویسی بخاطر همین پارت ها رو که وصل میکنن اینجوری میشه …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن

کدبازان