codebazan

رمان صیغه استاد

رمان صیغه استاد پارت ۵

 

 

میخواستم منو تنها بزاره درسته که خوب بود راضی بودم از رفتنش اما همه دخترا شبی که اولین رابطه رد تجربه می‌کردن با شوهرشون عشقشون نامزدشون میموندن و این آدم داشت منوتنهامیزاشت و میرفت

خوشحال بودم حداقل هنوز دخترم هنوزم دخترانگیم داشتم جای امید داشت حتی یک ساعت دیگه بازم برای من بهتر بود…

انقدر گریه کرده بودم که چشمام میسوخت و سردرد گرفته بودم و وقتی لباس پوشیدم و از در اتاق بیرون نگاه کردم باید یه قرصی چیزی پیدا می‌کردم تا کمی سردردم بهتر کنه

اما میترسیدم از این اتاق بیرون برم با استاد روبرو بشم اون باز عصبی بشه پس روی تخت نشستم و گوشیمو برداشتم و براش نوشتم
خیلی سردرد دارم میشه برام یه قرص بیارین؟

وحشت‌زده به گوشی خیره مونده بودم که هیچ جوابی نیومد براش مهم نبود روی تخت دراز کشیدم و خودم و جنینی به آغوش کشیدم چقدر تنها بودم اما با باز شدن در اتاق ترسیدا سر جام نشستم و با یه لیوان آب و یه قرص توی دستش نزدیک شده

_بیا بخور فکر نکن هر وقت دلت بخواد میتونی برای من پیام بفرستی و دستور صادر کنی…
چون اولین شبیه که اینجایی برات آوردم…

آهسته زمزمه کردم اگه بخوام بخورم میتونم برم بیارم؟

نگاهی به من انداخت و گفت _میتونی فقط هیچ جای سرک نمیکشی تنها جایی که میتونی بری آشپزخانه و پذیرایی حمام و توی حیاطه..

توی اتاقا هیچ وقت سرک نمیکشی ساغر هیچ وقت یادت نره ….

چشم گفتم و دوباره از اتاق بیرون رفت

احساس غریبی می کردم اینجا جای من نبود خونه من نبود اصلا نمی دونستم چرا اینجام.
دلم برای مادرم تنگ شده بود دلم برای خونه خودمون تنگ شده بود پشیمون بودم خیلی هم پشیمون بودم اما الان دیگه برای پشیمونی خیلی دیر بود .

خواب از چشمام رفته بود و نمی اومد و من تا ساعت ها آهسته و بی صدا گریه میکردم.
تنهایی داشت به مغز استخوانم نفوذ می‌کرد همه وجودم داشت فریاد میزد اشتباه کردم خیلی اشتباه کردم

کی خواب منو برد دیگه نفهمیدم اما با صدای اون آدم درست بالای سرم ترسیده چشم باز کردم و بهش خیره شدم با پوزخند پر رنگی روی صورتش بهم خیره شده بود و دستی به صورتم کشیدم و اون طلبکار رو بهم گفت

_ اومدی اینجا برای خوردن و خوابیدن؟

فکر کردی خبریه ؟
کار تو اینجاچیه؟

شبا زیر خواب منی روزا خدمتکار اینو هیچ وقت فراموش نکن .

هر کسی به این خونه اومد و رفت تو فقط و فقط خدمتکاری نه کمتر و نه بیشتر.

از جام بلند شدم و صاف جلوش ایستادم سرم پایین بود و از این همه تحقیر واقعاً دیگه داشت صبرم لبریز می شد به سمت در اتاق رفت و گفت

_اب به صورت بزن بیا پایین باهات کار دارم.

از در که بیرون رفت روی تخت نشستم و دستی موهای نامرتبم کشیدم.

واقعاً این آدم چرا اینطوری بود باورم نمیشد این آدم همون استاد فاخر مشهور دانشگاهه که همه براش سر و دست می شکنن.

پس سرت تو کار خودت باشه هیچ وقتم پاتو از گلیمت درازتر نکن فهمیدی چی میگم ؟

حرفهایی که میزد اصلا باورم نمیشد زن داشت استاد فاخر معروف زن داشت عاشق زنش بود و من و به عنوان زیر خواب به خونه آورده بود یعنی چی مگه می شد؟

آهسته با جراتی که نمیدونم از کجا آورده بودم زمزمه کردم
چطورعاشقشی …
ولی اون با دست محکم روی میز کوبید و گفت
_ گفتم پاتو از گلیمت درازتر نمی کنی….

هیچ کس نمیتونه حد و اندازه عشق منو بفهمه من عاشق این دخترم دارم میگم قطع نخاع نمیتونه حرف بزنه و تکون بخوره هیچی…

عشق فقط این نیست که پاش بشینم منم یه مردم نیازهایی دارم تو برام رفعشون می کنی که من عاشقانه کنار زنم بمونم میفهمی که چی میگم..

لب گزید مو توی دلم هزار بار از این حرفش تحقیر شدم من باید ارضاش میکردم تا اون عاشقانه کنار همسرش بمونه.
این واقعا منصفانه بود؟
کمی خودشو به سمتم کشیده و با ابروهای درهم کشیده گفت

_گیتی نمیفهمه که تو زن منی نمیفهمه صیغه ی منی فهمیدی تو فقط یه خدمتکاری یکی از دانشجوهای که به کار نیاز داشت و من آوردمش اینجا تا کار کنه خوب میشنوی؟

پس ادم باش حرف بزن باهاش تنهایی شو پر کن وقتی که من نیستم هواش داشته باش اما حرف زیادی نزن.

آهسته چشم گفتم اون اشاره به یخچال کرد و گفت
_حالا پاشو صبحانه حاضر کن باید برم دانشگاه.

سریع از جام بلند شدم و در یخچال رو باز کردم برعکس یخچال خونه ما پر بود هر چیزی میشد توش پیدا کرد…

نمیدونستم چی دوست داره چی باید درست کنم می ترسیدم ازش بپرسم و بگه هیچ کاری از من بر نمیاد پس بی سر و صدا کره و مربا با پنیر خامه رو برداشتم و روی میز گذاشتم نیمرو درست کردم و و کنارشون روی میز گذاشتم و چای دم کردم همه رو روی میز گذاشتم و کنار میز ایستادم و اون یه نگاهی به من انداخت و گفت

_ بشین دوست ندارم تنهایی غذا بخورم حداقل الانی که تو اینجایی از تنهایی پشت میز نشستن خلاص میشم.

بی حرف پشت میز نشستم و اون یه تیکه از نون رو کند و شروع کرد به خوردن نیمرو …
اون نگاهش رو بهم داد و گفت

_امروز که کلاس نداری؟

سریع سر تکون دادم و گفتم
نه استاد کمی بهم خیره شد و گفت توی خونه وقتی تنهاییم دو نفریم میتونی هامون صدام کنی بقیه وقتا همون استاد خوبه …

هامون!
یعنی میتونستم این آدم و به اسم صدا کنم بی اختیار چشم گفتم اون مشغول صبحانه شد بعد تموم کردن صبحانه اش رو کرد به من و گفت

_ من باید برم دانشگاه برنامه کلاس ها تو برام بنویس وقتی که برگشتم می خوامشون دقیق باید بدونم کی میری و کی میای.

دوباره چشم گفتم و به سمت در رفت و گفت
_ طبقه بالا اتاق سوم در قهوه ای حواست باشه گند بزنی کاری کنی میکشمت…

من از چشماش همه ی حرفاشو میخونم اذیتش کنی ناراحتش کنی جونتو میگیرم تو یه زیر خوابی وبس ولی اون زن منه عشق منه عاشقشم.

سرمو پایین انداختم اون از خونه بیرون رفت همونجا کنار دیوار سر خوردم و روی زمین نشستم نفسم رو بیرون دادم با خودم گفتم

عجب زندگی در انتظارم بوده و خبر نداشتم.
از جام بلند شدم و میز جمع کردم و به سمت طبقه بالا رفتم اول سراغ گوشیم رفتم و به مادرم زنگ زدم خیالش راحت کردم و گفتم امروز میریم به خونه جدید بعد به سمت اتاقی که استاد گفته بود رفتم دست موی روی دستگیره ی در رفت اول ضربه ای به در زدم وارد که شدم با دیدن اون زن روی تخت خواب سلطنتی که دور شو حریر های نازک سفید گرفته بودن مات موندم

زیبا بود خیلی زیبا با اینکه روی تخت بود با اینکه مریض بود اما اینا هیچی از زیباییش کم نکرده بود این زن هیچ گناهی نداشت پس لبخند روی صورتم کاشتمو به سمتش رفتم کنارش ایستادم و گفتم

سلام خانم من ساغرم یکی از شاگردای استاد از امروز اومدم که مواظب تون باشم کنارتون باشم که تنها نباشین
امیدوارم دوستای خوبی برای هم بشیم.

فقط نگاه می کرد بیچاره نمی تونست حرف بزنه نه تکون بخوره فقط مردمک چشمش حرکت می کرد دلم براش کباب شد خیلی دلم سوخت آروم روی صورتش خم شدم و گفتم قول میدم خیلی زود حرفای چشماتونو بفهمم و یاد بگیرم خانم
من هنوز از استاد نپرسیدم که شما چی دوست دارین که من همون کار رو براتون بکنم آهنگ دوست دارین کتاب دوست دارین هر چیزی که شما بخواید…

امیدوارم از من راضی باشین

نگاهش یه جوری بود چشمای آبی رنگش بد جوری دل آدمو می برد و من الان دیگه به استاد حق میدادم عاشق این زن باشه
مگه میشه کسی عاشق این زن نباشه ؟

ازاسترس نفسم رو بیرون دادم من چرا از این آدم اینقدر می‌ترسیدم خودمم نمیدونستم.

شام سریع آماده کردم و لباس پوشیدم نمیدونستم کجا میخواد منو ببره اما احتمال می‌دادم ربطی به خونه ما داشته باشه.
بالاخره وقتی استاد اومد از خونه بیرون رفتم و بی سر و صدا سوار ماشین شدم عینک آفتابیش روی چشمش بود و اون پرستیژ خاص همیشگیش داشت

یکی از بازویها شو روی شیشه پایین ماشین گذاشته بود و انگشتشو روی لبش داشت
از دور یه مرده خیلی ایده‌آل خوشتیپ بود اما هیچ کس از واقعیت این آدم خبر نداشت بالاخره کم طاقت سکوت شکستم گفتم

کجا داریم میریم؟
عینکشو کمی جابه جا کرد و گفت _مادرت امروز اسباب کشی کرد میری که خونتون رو ببینی!

با چشمای گرد شده و تعجب پرسیدم اسباب کشی کرد مادرم تنهایی؟
نگاهی به من انداخت و بعد نگاهش به خیابون داد

_اره دو تا کارگر فرستاده بودم تا کمکش کن دو سه تا فرش و اسباب به درد نخور که آدمم نمی خواسته ولی خوب فرستادم تا تنها نباشه که تو بهانه دستت نیافته که مادرم دست تنها مونده…

چقدر از نیش و کنایه زدن خوشش میومد چقدر براش لذت داشت که اینطور همه حرفاش با کنایه بود

سر به زیر شدم و سکوت کردم و به سمت جایی که می گفت خونه جدید ماست رفت وقتی ماشین و جلوی آپارتمان بزرگی نگه داشت نگاهی بهش انداختم یعنی خونه جدید ما از اون محله های پایین شهر به اینجا رسیده بود؟
دروغ چرا راضی بودم حق مادرم زندگی کردن و دهن به دهن شدن با اون همسایه ها و صاحب خونه نبود.
پیاده شدیم رو به استاد گفتم خواهش می کنم یه موقع مادرم چیزی نفهمه

 

admin

چشمانی داشته باش که بهترین ها را می بیند، قلبی که بدترین ها را می بخشد، ذهنی که بدی ها را فراموش می کند و روحی که هرگز ایمانش را نمی بازد

‫4 دیدگاه ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن

کدبازان