codebazan

رمان صیغه استاد

رمان صیغه استاد پارت ۷

 

تیر خلاص و ضد و از آشپزخانه دور شد.
الان حتی جمع کردن این میز برای من سخت بود چون تمام فکرم پیش اون مرد و اون اتاق دیشب بود و دردی که تحمل کرده بودم.

به هر سختی میزو جمع کردم ظرفا رو شستم و هرچقدر می تونستم این کار رو طول دادم و کش دادم تا زمان بخرم برای خودم .

بالاخره دیگه وقتی هیچ کاری برای انجام دادن نبود با قدم های آهسته پله هارو بالا رفتم به در اتاق که رسیدم درو که باز کردم با دیدن جای خالیه استاد نفسمو با صدا بیرون دادم و با خودم گفتم
احتمالاً موندن پیش زنشو ترجیح داده…

با خیالی آسوده روی تخت نشستم و موهامو باز کردم و با دستام شروع کردم به کمی بازی کردنش باهاش.

روی تخت دراز کشیدم با خودم گفتم دررفتی ساغر
راحت شدی اما حرفم تموم نشده در اتاق باز شد و استاد وارد اتاق شد با دیدنش سراسیمه روی تخت نشستم و اون در اتاق بست و با قدم های آهسته بهم نزدیک شد و گفت

_پاشو
سریع سر جام ایستادم و اون به لباسام اشاره کرد و گفت

_لباستو عوض کن لباسی بپوش بتونه منو تحریک کنه نه این لباس‌های مزخرفی که تنته…

آب دهنمو پایین فرستادم و در کمدو باز کردم
لباس خوابهای بود که همه کوتاه بودن و لختی نگاهم رو کمد ثابت بود که اون خودشو از پشت بهم نزدیک کرد دستشو از روی شونم رد کرد و لباس سفیده توری رو برداشت و گفت

_ این مناسبه امشبه

قراره بکارت تو به شوهرت بدی میدونی که ؟
قلبم ریخت امروز قرار بود باهام چیکار کنه؟

قلبم داشت ناجور می زد بیرون به حدی استرس داشتم که دست و پامو گم کرده بودم روی تخت نشست و با نگاه بدی بهم خیره شد

بهش پشت کردم نمی تونستم توی صورتش نگاه کنم اما بدبختی درست جلوی آینه بودم و از توی آینه می دیدمش

شروع کردم به در آوردن لباس هام لباسامو که دونه بدونه درمی‌آوردم اون داشت دکمه های پیراهنش رو باز میکرد کامل لخت شدم لباس خوابی که دستم داده بود و پوشیدم و با خجالت به سمتش چرخیدم با انگشتش بهم اشاره کرد بهش نزدیکش بشم.

آهسته به سمتش رفتم اون از جاش بلند شد و رو به من گفت

_ لباس های شوهر تو در بیار اینم یکی از وظیفه هاته.

با دستای لرزونم شروع کردم به در آوردن لباسش پیراهنش و درآورد مو بعد شلوارش رو پایین کشیدم با دیدن بین پاهاش ترسیده نگاه ازش گرفتم
عقب رفتم دیگه گذاشتم خودش لباس زیرش رو دربیاره و اون با ابروهای بالا پریده بهم خیره شد و گفت

_ کارت فکر نکنم تموم شده باشه

امیدوار بودم امشبم بگذره از من
مناون درد دیشب و ترجیح میدادم به اینکه بخوام به این زودی دختر بودنم رو از دست بدم اما چاره‌ای نبود.

لباس از دستش گرفتم و به سمت حمام رفتم اما بازومو کشید و گفت _جلوی چشمای من لباس عوض می کنی یادت که نرفته تو صیغه منی!

قلبم داشت ناجور می زد بیرون به حدی استرس داشتم که دست و پامو گم کرده بودم روی تخت نشست و با نگاه بدی بهم خیره شد

بهش پشت کردم نمی تونستم توی صورتش نگاه کنم اما بدبختی درست جلوی آینه بودم و از توی آینه می دیدمش

شروع کردم به در آوردن لباس هام لباسامو که دونه بدونه درمی‌آوردم اون داشت دکمه های پیراهنش رو باز میکرد کامل لخت شدم لباس خوابی که دستم داده بود و پوشیدم و با خجالت به سمتش چرخیدم با انگشتش بهم اشاره کرد بهش نزدیکش بشم.

آهسته به سمتش رفتم اون از جاش بلند شد و رو به من گفت

_ لباس های شوهر تو در بیار اینم یکی از وظیفه هاته.

با دستای لرزونم شروع کردم به در آوردن لباسش پیراهنش و درآورد مو بعد شلوارش رو پایین کشیدم با دیدن بین پاهاش ترسیده نگاه ازش گرفتم
عقب رفتم دیگه گذاشتم خودش لباس زیرش رو دربیاره و اون با ابروهای بالا پریده بهم خیره شد و گفت

_ کارت فکر نکنم تموم شده باشه
لباس زیرم هنوز مونده
دستام می لرزید من از این آدم میترسیدم از این اتاق خواب از این آدم میترسیدم!

توانمو جمع کردم و دستمو و بنده لباس زیرش کردم
نگاه مو به همه جا می دادم الا خود این مرد…
اب دهنم و پایین فرستادم و تا خواستم درش بیارم محکم توی گوشم کوبید و گفت
_ داری چه غلطی می کنی مثلا نمیخوای منو نگاه کنی؟

انگار یادت رفته من شوهرتم تو زن صیغه‌ای منی این ادا و اطوار چیه که از خودت در میاری؟
مثل آدم کارتو بکن یه بار دیگه ببینم چشمت به جای دیگه است من چشماتو از کاسه در میارم بفهم داری چه غلطی می کنی !

ترسیده نگاهمو بهش دادم دیگه ثانیه ای نگاهمو ازش نگرفتم .

منو روی تخت انداخت و گفت _میدونی چیه باید همین دیروز کار تو تموم میکردم اما دیگه دلم برات سوخت گفتم بچه اس گناه داره دفعه اولشه بذار این فرصت بهش بدم تا کمی به خودش بیاد و کنار بیاد اما الان میبینم تو لیاقت خوبی کردنو نداری …

باید از همون اول اون طوری که لیاقتته باهات رفتار کنم

متعجب از حرفهایی که می‌زد با خودم فکر کردم که دیروز دیشب این آدم به من لطفی کرده که من بی خبرم؟

خودش و روی تنم انداخت و با اون نگاه پر از شهوت بهم خیره شد صورت بی نظیری داشت هیکل تیپ محشری داشت این آدم آرزوی کل دخترای دانشگاه بود
اما الان من…
منه ساغر منی که هرگز حتی دوست پسری نداشتم زیر خواب این مردی بودم که آرزوی کل دخترا بود
من صیغش شده بودم تا راضیش کنم تا اون بهم پول بده خونه بده نمره بده….

سرش و توی گردنم برد و شروع کرد به میک زدن
احساس میکردم پوست گردنم داره کنده میشه طوری این کار را انجام می‌داد که درد وجودمو می‌گرفت

اما من قبل از برام تفهیم شده بود که حتی نباید ناله کنم
نباید صدام از در این اتاق بیرون بره که مبادا زنش عشقش گیتی خانوم صدای منو بشنوه و دلگیر بشه…

نفسای داغش که روی پوست تنم می‌نشست حالم یه طوری میشد من احمق گاهی از این کاراش حس لذت بهم دست میداد
یکی از پاها مو بلند کرد و روی شونش گذاشت و بهم گفت

_ دیگه وقتشه کار ناتمامو تموم کنم با این حرفش همه دنیام تغییر کرد و من دیگه دختر نبودم من الان واقعاً یه زن بودم با احساس گرمیه خون بین پاهام چشمام بسته شد درد داشتم خیلی زیاد

اما اجازه ناله کردن و گریه کردن نداشتم
اما چند قطره اشکه سمج از گوشه چشمم روی صورتم افتاده و استاد با دیدن اون اشک روی تنم خم شد با زبونش از روی صورتم شکارشون کرد و گفت

_ بهت تبریک می گم زنشدی بالاخره زن شدی…

دردی که توی قلبم بود از دردی که توی جسمم احساس می‌کردم بیشتر بود .
استاد هر کاری که دلش میخواست باهام کرد انقدر که دیگه با التماس نالیدم
استاد خواهش می کنم دارم میمیرم دیگه بسه

و اون عصبی گفت
_من بهت چی گفتم؟

وقتی تنهایی اسممو صدا کن بهم بگو هامون تا تمومش کنم…

به اجباز با چشمای بسته و صدای پر از بغضم نالیدم هامون خواهش می کنم تمومش کن دیگه نمیتونم و اون با یه فشار محکم وزنش روی تنم انداخت و دیگه تموم…

نفس نفس میزدم اینقدر نفس نفس می زدم احساس می کردم قلبم داره از سینم میزنه بیرون وقتی به خودش اومد کنارم روی تخت خوابید دستی به پیشونیش کشید و گفت

_ بعد از مدتها حس خوبی دارم حس خیلی خوبیه که آدم بتونه ارضا بشه این حس و دوست دارم

_برای ی من همه زندگی گیتیه اما برای من زندگی بدون سکس هم واقعا معنایی نداره.

خوشحالم که پاتو به زندگیم باز کردم و الان هم گیتی رو دارم هم رابطه‌ای که ازش لذت میبرم.

 

admin

چشمانی داشته باش که بهترین ها را می بیند، قلبی که بدترین ها را می بخشد، ذهنی که بدی ها را فراموش می کند و روحی که هرگز ایمانش را نمی بازد

‫11 دیدگاه ها

  1. جالب اینجاست دانشجوها توی ایران به نمره ۱۰ قانع اند و فک نکنم کسی به خاطر نمره زیرخواب استادش بشه یکم به واقعیتا نزدیک تر باشید بهتره …اینطوری فقط دخترای ایرانی رو هرزه نشون میدید

  2. واقعا واسه نویسنده این داستان متاسفم که اینقدر زنا رو احمق و رخترا رو حقیر و بی دست و پا جلوه میده کی میخواید بفهمید که دخترا خیلی قویتر از مردا هستند و تو اوج فقر هم کاری پیدا میکنن که درخور حیا و شان و منزلتشونه .شما با این رمانتون دخترا رو دارید هرزه نشون میدید و هرزگی رو پشت علت های واهی و کم ارزش توجیه میکنید و جامعه رو به فساد میکشید واقعا این قلم ارزش نداره .بانهایت تاسف😕

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن

کدبازان