codebazan

رمان صیغه استاد

رمان صیغه استاد پارت ۹

 

بالاخره به هر سختی بود کلاس تموم شد نفس آسوده ای کشیدم و شروع کردم به جمع کردن جزوه و خودکارم با صدای استاد کتاب از دستم روی زمین افتاد

_ معتمد توی کلاس بمون کارت دارم!

نفسم به شماره افتاد زیرزیرکی به اطراف نگاه کردم که ببینم کسی بهمون شک کرده یا نه اما من اینقدر بدبخت به نظر می رسیدم که هیچ کسی شک نکنه استاد هامون فاخر با من صنمی نداشته باشه!

همین که از اتاق بیرون رفتن کیفمو چنگ زدم و با قدم های آهسته نزدیک استاد شدم
نگاهی به من کرد گفت
_ حواست کجا بود انگار اصلا توی کلاس نبودی!

نگاهی به صورت استاد انداختم هنوز اخماش تو هم بود بد جوری انگار بهش برخورده بود سرمو پایین انداختنم
گفتم به خدا هیچ استاد میترسیدم حواسم به شما باشه بچه هاشک کنن سرمو پایین انداخته بودم.

عصبی کیفش و از روی میز برداشت و گفت

_واقعا اینقدر بچه ای ؟
کی میخواد به چی فکر کنه؟
مگه میشه توی کلاسام این کارو میکردی؟
این رفتار باعث میشه بقیه شک کنن می فهمی؟

پس مثل گذشته باش دقیقا همون رفتار و انجام بده نزار از دستت عصبانی بشم .

ترسید چشم گفتم استاد جلوتر از من راه افتاد
_ میرم بیرون بیرون دانشگاه توی ماشین منتظرتم زودتر خودتو برسون‌.

سری تکون دادم استاد از کلاس بیرون رفت به دیوار تکیه دادم و با خودم گفتم
عجب گیری کردم

امروز دلم میخواست برم پیش مادرم اما نمی‌شد چون استاد مهمون داشت و من خدمتکار و پرستار زنش بودم

نمیدونم شاید اگه اجازه می‌داد امشب می رفتم پیش مادرم

با یادآوری حرفای استاد سراسیمه از کلاس بیرون رفتم و خودمو به محوطه دانشگاه رسوندم تا خواستم از در برم بیرون همون دخترکه اسمش نگار بود
با دوتا از دوستاش جلوی راهمو گرفت و گفت

_این روزا زیادی استاد با تو کار داره هفته پیشم باز تورو صدا کرد و گفت توی کلاس بمونی چیکار با تو داره؟

نگاهم رو بهش دادم و گفتم چی داری میگی برای خودت استاد فاخر جز نمره چه کاری میتونه با من داشته باشه؟
چند بار ازش خواهش کردم بهم نمره بده داشت در مورد همون حرف میزد

نگاه مشکوکی به من انداختن و نگار گفت
_ببین من زیر و بم استاد رو میدونم از همه زندگیشم باخبرم آشنای دورمون هست میفهمی که چی میگم پس اگه بخوای غلطی بکنی خیلی زود میفهمم یه نگاه به خودت بنداز تو در حد و اندازه استاد نیستی پس پاتو از گلیمت درازتر نکن…

کنارشون زدمو با حال بدی از دانشگاه بیرون زدم

حواسم جمع نبود حالم خراب بود برای همین کمی طول کشید تا تشخیص بدم ماشین استاد کدوم بود
بالاخره با دیدن ماشین استاد کمی پایین‌تر اون سمت خیابون خودمو بهش رسوندم و توی ماشین نشستم
استاد عینک آفتابیش روی چشمش بود از پشت عینک نگاهی بهم کرد و گفت
_چیزی شده؟

سریع سرمو تکون دادم و گفتم نه هیچ اتفاقی نیفتاد کمی مکث کرد و بالاخره ماشین رو روشن کرد و راه افتاد
نفس راحتی کشیدم چون دیگه بیشتر از این گیر نداده بود.

کمی که گذشت کنار یه مرکز خرید بزرگ ماشینو نگه داشت و گفت

_نظرت چیه از همین جا خرید کنیم؟

حرفی نداشتم برای من فرقی نمی کرد پس سکوت کردم و اون ماشین رو کنار کشید از ماشین پیاده شدیم

نزدیک هم راه میرفتیم اما مثل بقیه که برای خرید اومده بودن دست و همو نگرفته بودیم
اون نمی خواست بیرون خونه کسی بفهمه که من زنشم ضیعه اشم زیر خوابشم…

جلوی هر کدوم از بوتیکا کمی می ایستاد و به داخل و لباس‌هایی که اونجا بود خیره می شد اما انگار هیچ کدومو نمی پسندید و برازنده منی که الان صیغه اش بودم نمی دونستم.

بالاخره جلوی یه بوتیک بزرگ ایستاد و اشاره‌ای به لباسی که داخل ویترین بود کرد و گفت
_این لباس به نظرم قشنگ میاد!

راست میگفت خیلی قشنگ بود از اون لباس هایی بود که همیشه آرزو داشتم تنم کنم اما هیچ وقت پولم نمی رسید تا بخرم باز سکوت کردم استاد دست منو گرفت و وارد مغازه شدیم
نزدیک فروشنده شد و گفت

_سلام خانم لباسی که توی ویترین هست لباس سفید و سرمه ای از همون برای سایز این خانم یکی بیارین تا پرو کنه…

فروشنده یه مرد و دختر جوان بودن که با خوشرویی از ما استقبال کردن من به سمت اتاق پرو رفتم و بعد از چند دقیقه استاد با سیلی از لباس ها وارد اتاق پرو شد
هنوز لباسمو در نیاورده بودم که این کار باعث شد اخمای استاد توی هم بره
^ هنوز که لباساتو در نیاوردی میخوای تا شب هم اینجا نگهمون داری زود باش!

خجالت میکشیدم میدونستم دو نفری که اون بیرونن الان دارن هزار جور فکر راجع به ما می کنن اما استاد بی خیال بهشون بود
نمی خواستم اینجا بمونه و لباس پوشیدن منو ببینه پس با استرسی که وجودمو گرفته بود شروع کردم به در آوردن لباس هام.

اتاق پرو بزرگی بود یه صندلی گوشش بود کنار آینه استاد روی اون نشست و نگاهش به من داد

لباس ها رو باید دونه دونه می‌پوشیدم مانتو شلوار لباس مجلسی هر چیزی که فکرشو بکنی برام اورده بود
از هر کدام چند تا آورده بود تا من بپوشم و ببینه توی تنم چه جوری میشه

بالاخره بل هر بدبختی بود اولین لباس رو که همون لباس سرمه ی سفیدی بود که هتوی ویترین دیده بودیم پوشیدم
یه لباس بلند با آستین های پف دار که می‌شد جلوی هر کسی پوشید کاملاً مناسب و ایده آل من بود توی تنم خیلی قشنگ دیده می شد و
روی سینه اش کمی باز بود اما آستین های پف دار و بلندش و پایین تنه چین دارش خیلی خیلی زیباش کرده بود

استاد با نگاه خاصی بهم خیره شده بود از جاش بلند شد و نزدیکم اومد

دستمو توی دستش گرفت و مجبورم کرد جلوی روش کمی بچرخم وقتی چرخ زدم پشت سرم ایستاد و از روی شونم به آینه نگاه کرد و گفت

_ این خیلی قشنگه همون چیزیه که می خوام
نه طوریه که تنتو به نمایش بذاره و نه اینکه از اون لباس هایی که تا گردن آدم و خفه میکنه اینو میخوایم بعدی رو بپوش…

وقتی لباس از تنم در آوردم تا بعدی را بپوشم استاد انگار هوایی شده بود در اتاق پرو قفل کرد و خودشو بهم نزدیکتر کرد
دستشو روی بالاتنم گذاشت و آروم شروع کرد به فشار دادنش لبمو به دندون گرفتم و چشمامو بستم استاد با صدای آرومی کنار گوشم گفت

_ دلم میخواد همین جا حساب تو برسم ولی حیف حیف که نمیشه اما مطمئن باش پامون که برسه به خونه بدجوری از خجالتت در میام
لخت گشتن جلوی من این عواقب برات داره

اینارو گفت و ترم فاصله گرفت و دوباره روی صندلی نشست نفسم رو بیرون دادم و با استرس بیشتری دونه دونه لباسهارو تن زدم
هر کدومو میپسندید خودش توی دستش جدا می گرفت و بقیه رو یه گوشه پرت می کرد

بالاخره وقتی ده تا از لباس‌ها را پسندید از اتاق بیرون رفتیم

اونجا اینقدر گرم شده بود که هردو عرق کرده بودیم هر دو فروشنده با نگاه نا جوری بهمون خیره شده بودن انگار که می‌گفتن ما که میدونیم شما لباس عوض نمی کردین و کارهای دیگه ای می کردین!

خجالت زده و شرمنده کنار در با سری پایین ایستاده بودم تا استاد لباسا رو حساب کنه وقتی با کیسه خریدا از اونجا بیرون آمدیم روبه استاد گفتم

خیلی زیاد شد معلوم نیست چه فکری راجع به ما کردن
اما استاد نگاهش را به من داد و گفت

_اینکه بقیه چه فکری میکنن مهم نیست
مهم اینه که من و تو چه حسی از لحظات زندگیمون داریم نگاه و فکر بقیه اصلا اهمیتی نداره…

آروم زمزمه کردم اما استاد
و با اخم گفت
_ هزار بار بهت گفتم من استاد صدا نکن وقتی تنهاییم بهم بگو هامون هامون ….
چندان هم سخت نیست که نتونی به زبون بیاری…

 

admin

چشمانی داشته باش که بهترین ها را می بیند، قلبی که بدترین ها را می بخشد، ذهنی که بدی ها را فراموش می کند و روحی که هرگز ایمانش را نمی بازد

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن

کدبازان