codebazan

رمان طلایه

رمان طلایه پارت ۸

اردوان همچنان مي خنديد و من هر لحظه بيشتر حرصم مي گرفت .با کنايه گفت:
-حالا تا بارون نگرفته بريم که جاده لغزنده مي شه!
نمي دونم مجيد از کجا فهميد که سريع درو باز کرد و به همراه مردي که کت و شلوار بر تن داشت داخل شد.و در حالي که سلام مي کرد با اردوان حسابي ديده بوسي و حال و احوال کرد پيش خودم فکر کردم دوستي و يا اشنايي است که فهميدم مدير رستوران است و براي عرض ارادت امده است .و هر چه که اردوان اصرار کرد که پول غذا ها را حساب کند نذاشت.حالا بهتر مي فهميدم که همسر عزيزم چقدر براي خودش کسي است.بي خود نبود که اون همه اعتماد به نفس داشت و با غرور حرف مي زد ولي در اخر اردوان چک پول درشتي که فکر مي کردم در برابر قيمت غذا ها بود در جيب همان اقا مجيد گذاشت.و سپس خارج شديم.
اردوان که لبخند مي زد گفت:
-خب اينم از شامي که قولش رو داده بودم اميدوارم شما هم روي حرفتون باشيد. در حالي که سوار ماشين مي شدم گفتم:
–بهتره زودتر بريم اقا جون اينا نگران مي شن تلفن هم اينجا انتن نمي ده.
اردوان که حسابي سر کيف بود و کمر بسته بود به قتل غرور من که با شيطنت گفت:
-اين دفعه هم نگراني واقعا به خاطر اقاجونته و يا مي ترسي که از اينجاي کار دور بزنم و برم؟
من که ديگه حسابي از غرور اردوان شاکي شده بودم در حالي که دندوم هام رو بهم مي فشردم و ديگر نمي توانستم تحمل کنم با غيظ گفتم:
-حالا اگه خيلي ناراحت هستيد مي تونيد منو برسونيد برگرديد انگار خيلي دلتنگي اذييتون ميکنه دق و دلي شو رو سر من که باعث و باني جدايي شدم خالي مي کنيد.
در حالي که سرم رو روبه سمت پنجره مي کردم سکوت کردم .اردوان که متوجه شده بود بيشتر از کوپنش حرف زده و اگر يک کلمه ديگه حرف بزنه از ماشينش پياده مي شوم ديگر هيچ چيز نگفت.فقط همان موقع معلوم نبود انتن از کجا به موبايلش رسيده که تلفش زنگ خورد و انگار خود جن بو دادش بود که تا موشو اتيش زديم زنگ زد! اردوان خيال برداشتن نداشت ولي وقتي نگاه چپ چپ منو ديد گوشي رو برداشت. بر عکس گوشي من اصلا هيچ صدايي نمي اومد .فقط حرف هاي اردوان را مي شنيدم .انگار گلاره پرسيده بود که رسيدي؟که اردوان جواب داد:
-هنوز نرسيدم.
به گمانم پرسيد شام خوردي؟
-اره خوردم.
باز پرسيد کجا يا همون رستورانه که اردوان گفت:
-اره همون جا.
نمي دونم که چي گفت که اردوان گفت:
-اره جاي شما خالي..
بعد هم انگار مي گفت,رسيدي زنگ بزن که اردوان گفت:
-باشه,باشه.
اخر سرهم گفت:
-باشه زنگ مي زنم برو خطرناکه دارم رانندگي مي کنم .نمي دونم گلاره چي گفت که اردوان زير چشمي منو نگاه کرد و گفت:
-الان چه وقته اين حرفاست؟دارم رانندگي مي کنم .
ولي انگار گلاره سمج تر از اين حرف ها بود که اردوان چند تا الو ,الوي الکي گفت و قطع کرد.
داشتم از شدت حسادت مي مردم داشتم ديوونه مي شدم .اصلا داشتم مي ترکيدم ولي با خودم گفتم(وجود گلاره رو نميشه انکار کرد اصلا خيلي از چيز هارو نمي شه انکار کرد من خودم همه چيزا رو مي دونم اين بچه بازي ها هم بي معني ان .من خودم با چشم باز همه چيز رو قبول کردم همين قدر که پيش اقا جونم اينا مي اومد و يک سر بهشون مي زد برايم کافي بود .پس نبايد توقع بيجايي ازش داشته باشم)اصلا نبايد براي خودم خيال بافي کنم .اردوان هم زندگي خودش را داشت من که خيال نزديکتر شدن به او را نداشتم ,پس فضولي اضافه هم موقوف بود .با نهايت قدرت خودم را کنترل کردم و بعد رفتارم رو خيلي عادي نشان دادم يعني من مي دانم تو نامزد داري اصلا هم برايم مهم نيست اردوان که زير چشمي مرا زير نظر داشت تا بفهمد خيلي حرصم در اومده يا نه گفت:
-هميشه با هواپيما مي اومدي اصفهان؟
در نهايت خونسردي تازه خيلي هم صميمي گفتم:
-اره راستي خوب شد پرسيدي تا حالا دو بار اومدم يکي براي تعطيلات عيد و يکي هم قبل از دانشگاه باز بشه و هر بار هم تو اردو بودي ولي خيلي سلام رسوندي از اين جور حرف ها ,راستي وقتي دانشگاه قبول شدم برام اين موبايل رو به عنوان هديه خريدي ديگه همين ,کلا حواست رو جمع کن سوتي ندي!
اردوان که سرش را تکان مي داد ولي انگار از خونسردي من بيشتر حالش گرفته شده بود .حالا با لحن خاصي که انگار مي خواست مرا بسنجد گفت:
-راستي خونتون انتن مي ده؟
از حرفش خنده ام گرفته بود مي خواستم بگويم نه فقط خونه ي شما انتن مي دهد ولي در نهايت خونسردي گفتم:
-اره بابا خيالت راحت باشه تازه تلفن خونمون هم هست .متوجه نمي شن که با کي حرف مي زني ,هر موقع خواستي بگو دوستمه زنگ بزن .مامان اينا اصلا توي اين خط ها نيستند يعني خيلي ساده هستند.
و توي دلم گفتم((بس که ساده هستند منم مثل گيج ها بزرگ شدم ))ولي سکوت کردم اردوان که حالا ديگر معلوم بود که از بي تفاوتي من رنج مي برد اما خبر ندارد که خودم از گفتن ان حرف ها چه رنجي مي برم .گفت:
-راستي رشته ات چي بود؟
مي دونستم ميداند .چون ديشب که کتاب هامو جمع کرده بود صد در صد فهميده بود .چون روي همه کتاب هايم هم اسمم را نوشته بودم و هم رشته ي تحصيلي ام را .ولي مي خواست بي اعتنايي من رو با بي اعتنايي جواب بدهد .گفتم:
-مديريت بازرگاني.
سرش را مغرورانه تکان داد و گفت:
-تازه سال اول هستي؟اره؟
-اره,دو ترم خوندم مي خواستم ترم تابستوني بردارم زود تر تموم بشه که هيچ کدوم از دوستام حوصله ي کلاس رو نداشتن من هم نگرفتم. راستش قبل از اين قول و قرار ها تصميم داشتم اگه ديشب مي اومدم تا اخر تابستون بمونم.
اردوان که احساس کرده بود الکي حرف مي زنم گفت:
-اون وقت مامانت اينا نمي گفتن چرا شوهرت رو ول کردي اومدي سه ماه اينجا چي کار؟
با خونسردي گفتم:
-نه مي گفتم براي اردو رفتي يه جاي دور منم تنها موندم و اومدم اينجا الان هم اگر لطف کني وسه ماه بيع نامه رو معلق کني من مي تونم راحت پيش خانواده ام بمونم مخصوصا که حالا شما رو هم ببينن هيچ شکي و شبهه ای نمي مونه يعني اصلا بهتره خودت مثلا زنت رو به دستشون بسپاري و بگي که داري مي ري سفر. و با خواهش گفتم:
-تو رو خدا مي شه معلق بشه؟
اردوان که معلوم بود همان رنگ ارغواني که دلم مي خواست شده گوشه ي لبش را مي جويد و گفت:
-نه قرار دادمون همونيه که بود!
سکوت مرا که ديد با طعنه ادامه داد:
-انگار اين دوستتون گفته مي ياد اصفهان! اگر هم خودت برنگردي قضيه اش جديه!بهتره با خودم برگردي،خيالم راحت تره که به هر کي به نفعت باشه بگي شوهر دارم و به هر کي به ضررت باشه هيچي نگي.
من که ازبي اعتمادي و لحن کلامش شاکي شده بودم سکوت کرده بودم اما اردوان گفت:
-ببينم اينجا که به کسي نگفتي شوهر دار يا بي شوهري که تو صف خواستگاري منتظر و وردستت باشه؟
با عصبانيت گفتم:
-نه خير شيدا رو هم مجبور شدم وگرنه نمي گفتم.تازه اينجا خانواده ام هستن….
اردوان که با کنايه حرف مي زد گفت:
-پس معني مجبور شدن رو هم مي فهمي!خوبه.
مي دانستم منظورش نامزدي خودش و وجود گلاره است اما دلم نميخواست سر به سرش بذارم و تا خواستم جوابش را با تندي بدهم دوباره گوشيش زنگ خورد انگار هر موقع گوشيش زنگ مي خورد قلب من را له مي کردند و خونش را هم مي مکيدند که اردوان در حالي که به صفحه اش نگاه ميکرد گفت:
-جواب بده.
من که مثل خنگ ها نگاهش مي کردم همان طور با تعجب گفتم:
-من!
-آره تو!
و با پوزخند گفت:
-نترس،اگر نامزد عزيزم باشه نمي ذارم از يک کيلومتري گوشيم رد بشي مامانمه.
با اين حرفش بغض توي گلويم نشست ولي به روي خودم نياوردم و گوشي را برداشتم فرنگيس خانم بود که با نهايت شادي و گرمي احوالپرسي مي کرد.بعد گفت:
-کجاييد؟
-نمي دونم بذاريد بپرسم.
هنوز نپرسيده اردوان که مثل سنگ غيرقابل نفوذ شده بود گفت:
-تا يک ساعت ديگه مي رسيم.
به فرنگيس خانم حرف اردوان را گفتم و فرنگيس خانم گفت:
-به مادرت يه زنگ بزن گوشيت آنتن نمي ده،نگران شده.
-باشه،الان زنگ مي زنم.
اردوان که در سکوت رانندگي مي کرد.نمي دانم انگار افکار مرا خوانده بود که ميخواهم با همان گوشي خودم زنگ بزنم که گفت:
-خب با همون شماره بگير.
من هم بي آن که حرفي بزنم با گوشيش با مادرم صحبت کرده و قطع کردم.اردوان با کنترل همه آهنگها را جابه جا کرد و دوباره همان آهنگ را گذاشت.”من نيازم تو رو هر روز ديدنه….”انگار داشت جواب منو که گفتم سه ماه بمانم را مي داد و دوباره شروع به خواندن کرد.
با اين کارش چنان منقلبم مي کرد که نمي توانستم نفس بکشم ولي آن قدر از دستش ناراحت بودم که حد نداشت و گذشته از آن از ناراحتيش لذت هم مي بردم به همين خاطر وقتي آهنگ تمام شد و معلوم نبود روي چه سيستمي گذاشته که دوباره همان آهنگ شروع شد و اردوان هم تا آخر باهاش خوند که کمي صداي موسيقي را کم کردم و گفتم:
-آدرس ما رو که بلدي؟!
اردوان سرش را تکان داد و همان طور بي تفاوت بي آن که نگاهم کند خواست دوباره آهنگ را زياد کنه که توي دلم گفتم”حالا موقعشه تا کاملا جواب کارهايت رو بگيري.”و درنهايت خونسردي با طعنه گفتم:
-حالا هر روز اين نياز برآورده شده اين يکي دو روزه رو هم شما تحمل بفرماييد،اتفاقي نمي افته اين قدر خودتون رو ناراحت نکنيد.
با اين حرف من انگار يک کوه آتش شد،تابه حال اين طوري نديده بودمش،حتي روز عروسيمون در حالي که با نهايت خشم نگاهم مي کرد.چنان زد روي دستگاه موسيقي که گفتم خرد شد و خاموشش کرد.
من که ته دلم حسابي شاد بود و از خوشحالي غنج مي رفت نگاهي بهش کردم و شانه بالا انداختم و سپس گفتم:
-حالا چرا ناراحت شدي؟حرف حساب تلخه؛گفتم فقط دو روزه ايم که ناراحتي نداره.
اردوان که حالا هي گوشه ي لبش را مي جويد فقط سکوت کرده بود و من از اين که تازه راه مقابله با او را پيدا کرده بودم شاد شدم ولي ديگر حسابي نزديک خانه ي آقاجونم مي شديم.راستش،حالا ديگر به غلط کردن افتاده بودم.اگر جلوي آقاجونم اينها مي خواست اين طوري رفتار کند،حيثيتم مي رفت.اگر بعد از اين همه وقت با اخم و تخم و مثل برج زهرمار مي رفت آنجا خيلي زشت مي شد ولي نمي دانستم چطوري از آن حالت دربيارمش.کاشکي اصلا حاضرجوابي نکرده بودم،روزي صد مرتبه شيدا به مريم مي گفت زبان درازي سر سبز را به باد مي دهد ولي انگار اين چيزها به گوشم نرفته بود ديگر کاملا نزديک به خانه بوديم و اردوان همان طور که اخم هايش را درهم کشيده بود به سرغت خيابان ها را طي کرد و حتي نيم نگاهي هم به من نمي کرد.مجبور بودم حرفي بزنم بلکه اخم هايش بازبشود،آهسته گفتم:
-اردوان!
انگار نشنيد محلم نگذاشت.بلندتر گفتم:
-اردوان!
باز هم متوجه نشد،دفعه ي آخر با فرياد گفتم:
-اردوان با توام.
زد روي ترمز و ماشين با صداي مهيب کشيده شدن روي آسفالت ايستاد و سپس در حالي که رويش را به من مي کرد گفت:
-چيه باز؟!يه خرده ديگه فکر کردي ببيني چي بگي منو بيشتر بهم بريزي؟
يک لحظه واقعا ازش ترسيده بودم و داشتم فکر مي کردم اردوان يک وقت هايي چقدر ترسناکه.گفت:
-خب بگو ديگه مي شنوم.
در حالي که بغض کرده بودم و بريده بريده حرف مي زدم گفتم:
-فقط،فقط مي خواستم بگم ببخشيد تو مسائل خصوصي زندگيت دخالت کردم.اصلا منظوري نداشتم.
اردوان که هنوز ناراحت بود گفت:
-خب ديگه؟
در حالي که سعي مي کردم در نهايت طمانينه حرف بزنم گفتم:
-خب آخه،اگر با اين حالت بعد از اين همه مدت بخواي بيايي خونه ي آقا جونم فکر مي کنن من به زور آوردمت.يعني… و در حالي که صدايم از بغضي که درگلويم بود مي لرزيد گفتم:
-خواهش مي کنم اين بار رو يه جوري جلوشون نقش بازي کن خيالشون نسبت به رابطه ي ما راحت باشه آخه بعد از اين شايعه که شما خودت رو مي گيري و بعد از اين سفر شايد ديگه شما رو نبينن ولي همين يه بار برخوردتون تا مدت ها توي ذهنشون مي مونه. اردوان در حالي که در سکوت مرا نگاه مي کرد آرام گفت:
-حالا چرا گريه مي کني؟
متوجه اشک هايم که روي صورتم چکيده بود نبودم.يعني حداقل فکر مي کردم تو تاريکي شب معلوم نيست.سعي کردم بغضم را فرو بدهم،واي که چقدر سخت بود ازش خواهش کنم،کاري که وظيفه اش بود مثل آدم انجام بدهد.انگار او از من طلبکار بود.حالا مگه چي بهش گفته بودم،اصلا حقش بود بي خود کرده زن گرفته مرتب هم با دوست دخترش حرف مي زند.بي لياقت فکر کرده کيه،همش مي ره توي ژست،راستش اگر نميخواستيم بريم خانه آقا جونم صد سال التماسش را نمي کردم.
اردوان که دستمال کاغذي به دستم مي داد گفت:
-من که چيزي نگفتم گريه مي کني!
اردوان که فهميده بود رفتارش از صدتا حرف بدتر بوده،با مهرباني گفت:
-نمي خواي که آقاجونت با ديدن چشم هاي بارونيت فکر کنه من دختر يکی يه دونه اش رو اذيت کردم.
در حالي که همان طور فين فين مي کردم اشک هامو پاک کردم اردوان که به حالتي يعني خيلي بچه هستي بهم مي خنديد.گفت:
-ببخشيد اشتباه داوري بود.حالا بخند،مثلا من شوهر خيلي خوبي هستم.اصلا عاشق زنم هستم و ديگه دوست ندارم اشک هاشو ببينم.
سري تکان دادم و اردوان که شيشه ماشين را پايين مي داد گفت:
-حالا بذار يه خرده زنم هوابخوره حالش جا بياد نره پيش مامانش اينها چغلي من رو بکنه.
حالم بهتر شده بود و توي دلم خدارا شکر مي کردم که اردوان کسل اول راه،اخلاقش خوب شده با خودم مي گفتم”دم اين سلاح زنانه گرم که چه خوب همه چيز را درست کرد.”انگار اردوان،آن قدرها هم ترسناک نبود برعکس چه قلب مهرباني داشت با ديدن دوقطره اشک چه قدر حالش بد شده بود انگار خون ديده بود.بي خود نبود آن روز پاي تلفن آن چنان فرياد مي کشيد.اشک هاي گلاره را ديده بود.
در اين افکار بودم که اردوان روبه روي خانه ي اقاجونم توقف کرد از حافظه ي اردوان تعجب کرده بودم.گفتم:
-چطور با يک بار آمدن اينجا رو ياد گرفتي؟
خنديد و گفت:
-مثل اين که شوهرت رو دست کم گرفتي ها!
از اين کلمه اش بي اختيار لبخند روي لب هايم نشست.هيچي نگفتم و لبخند زدم.اردوان گفت:
-پياده شو خانمم.
از اين کلام چشمانم برقي زد که از ديد او پنهان نماند و گفت:
-موقتيه زياد چشم هات برق نزنه.
با حرص نگاهش کردم و گفتم:
-خيلي هم دلت بخواد.
اردوان که زيرچشمي نگاهم مي کرد و سرش را تکان مي داد گفت:
-بفرماييد پايين خانمم،مادرزن گرامي منتظرند.
در حالي که با عشوه ي خاصي پياده مي شدم گفتم:
-چشم اقامون.
بلند زد زير خنده ريموت ماشين را زد و به دنبالم آمد.
وقتي زنگ را به صدا در اوردم مادر که انگار طبق معمول پشت در ايستاده بود .در را به رويمان گشود و در حالي که ني ني از چشمانش مي خنديد مرا در اغوش کشيد و گفت:
-اومدي مادر!
و در حالي که پشت سرم اردوان را مي ديد گفت:
-خوش اومديد بفرماييد اردوان خان .
علي از پشت سر مامان که چادر گلدارش را به سر داشت دويد و گفت:
-سلام ابجي !
و سريع خودش را در اغوشم انداخت چقدر دلم برايش تنگ شده بود .چنان مرا بوسه بارون مي کرد که نفسم بند اومده بود .اقا جون در استانه ي در پيدايش شد و با سلام بلندي به سمتمان امد و در حالي که با اردوان ديده بوسي مي کرد با طعنه گفت:
-چه عجب اردوان خان راه گم کرديد ؟اينجا يه کلبه ي درويشي بود که قدم روي چشم ما بگذارين انگار ما رو قابل نمي دونستيد .ما ديگه حسرت ديدن يکي يکدونمون رو داشتيم ,نگفتين که اينجا يه پدر و مادري هست که چشم به در اين خونه نشستند بلکه حاصل يک عمر زحمتش بياد تو ,همه به ما مي گفتند يه دختر مي ديد يه پسر هم روش تحويل مي گيريد اما پسري که نديدم ,دخترمون رو هم از دستمون گرفتند.
اقا جون که همان دم در اردوان را تير باران کرد,مامان چشم غره اي بهش کرد و گفت :
-حالا بعد از اين همه وقت اردوان خان افتخار دادند سر پا نگاه داشتي گلايه مي کني مرد.
اقا جون خنديد و گفت:
-بله خانوم چرا گلايه نکنم ,مي دوني اين اقا پسر چه قدر حسرت به دل گذاشته بود.نمي گم خدا بهتون بچه هاي بي معرفت بده ولي مي گم يه بچه اي بهتون بگه که حال دل ما رو درک کنيد که اينفدر دير به دير نياييد .
اردوان که پيشاني پدر را مي بوسيد گفت:
-بيشتر از اين ديگه شرمنده ام نکنيد ,اقاجون من واقعيتش خيلي گرفتار بودم .حق با شماست ولي خب شما تشريف مي اورديد اونجا هم منزل خودتونه البته اگه ما رو. به فرزندي قبول داريد .
اقا جون صورت اردوان رو بوسيد و گفت:
-ببخشيد دلم پر بود .حالا بابا جون برو پسرم تا من در رو باز مي کنم ماشينت رو بيار تو حياط يه موقع اتفاق نيفته.
تا اردوان رفت براي ماشين من که حسابي دلم براي اقاجون تنگ شده بود چنان بغلش کردم و او پيشاني من رو بوسيد که که گريه ام گرفت ولي اون گريه از نهايت خوش حالي بود از اين که بعد از چند وقت ان ها را خوش حال مي ديدم و ديگر ان حس حقارت از نيامدن مرا نداشته و خوش حال بودند .
مامان که مرتب ازم سوال مي کرد .مادر دانشگاهت چي شد؟مادر اردوان باهات خوب رفتار مي کنه؟مادر… که نمي دانستم چي جوابش را بدهم .
اردوان ماشين را پارک کرده بود و به همراه اقا جون وارد سالن شده بود وقتي چشم هاي اشکي منو ديد سريع اومد کنارم و گفت :
-خانومم چرا گريه مي کني؟
من که از لفظ خانومم غليظش خنده ام گرفته بود گفتم:
-هيچي!
از خجالتم سرم را پايين انداختم.مادر که با گز و شيريني وارد مي شد که گفت:
-بفرماييد خستگي تون رو در کنيد .
اردوان چاي را برداشت و گفت:
-دست مادر زن جان درد نکنه واقعا که الان اين چايي خوردن داره .
مادر که از لفظ مادر زن جان اردوان غرق لذت شده بود گفت:
-نوش جونت پسرم .
اردوان چاي را سر کشيد و گفت:
-نه مثل اينکه طلايه چاي درست کردنش مثل خودتونه خيلي مي چسبه!
و سپس در حالي که نگاهي به خصوص به مادرم مي کرد همانطور ادامه داد.:
-الحق که دست پخت همسرم هم عاليه رو دستش نيست ,فکر کنم اون هم به خودتون رفته!درسته؟
و در حالي که مي خنديد گفت:
-هر چند که اين سوال رو بايد از اقاجون بپرسم .
سپس رو کرد به اقا جون که با لبخند به اردوان نگاه مي کرد .اما اقاجون با نفسي اسوده گفت:
-الهي به پاي هم پير شيد بابا,قدر هم ديگه رو بدونيد و قدر جوونيتون رو بيشتر بدونيد .
اردوان اخم کرد و گفت:
-اقا جون نخواستين حرف دلتون رو بزنين يه جواب ديگه داديد . و رو به مامان کرد و گفت:
-انگار اقاجون زياد هم از دست پختتون رضايت نداره ها!
از ديدن رفتار اردوان که خيلي صميمي و مهربان برخورد مي کرد انگار روي ابر ها نشسته بودم گفتم:
-اردوان جان تا اقا جون اينا رو دعوا ننداختي بس کن تو رو خدا.
اردوان خنديد و گفت:
-مگه من چي گفتم ,اقا جون من حرفي زدم؟
اقا جون گفت:
-نه پسرم خب اصل حالت چطوره؟
بعد از دقايقي انگار حرفشون حسابي با اقا جون گل انداخته بود که اهسته حرف مي زد مامان هم همين طور يک ريز حرف مي زد .با اينکه تمام هوش و حواسم به اردوان که موقع حرف زدن با اقا جون هرزگاهي دستي به مو هاي مجعد و پر پشتش مي کشيد ,بود و گاهي مي خنديد و گاهي سر تکان مي داد .به حرف هاي مامان هم گوش مي دادم .مامان که اصلا باورش نمي شد و فکر هم نمي کرد که اردوان اينقدر خوش رو باشد اهسته گفت:
-چنين داماد خوش سر و زبوني داشتيم از ما پنهون مي کردي دختر؟
لبخند زدم و گفتم:
-نه مامان جون ,خدا رو شکر يه خرده کار هاي اردوان سبک تر شده .
مامان گفت:
-فردا شب فرنگيس خانوم اينها رو وعده گرفتم ,بنده خدا اون هم دلش براي اردوان تنگ شده حق داره پسر به اين حسن اخلاق ,خب دير به دير سر بزنه به خدا ادم دق مي کنه .مادر تو به گوش اردوان بخون يه خرده بيشتر به مادرش سر بزنه.
گفتم:
-چشم ,فردا شب فرنگيس خانوم و حاج اقا ميان؟
مامان گفت:
-اره گفتم دختر خانوم ها رو هم بيارن ولي گفتند اينشاا… يه وقت ديگه .نمي دوني بيچاره چه قدر خوش حاله از ديشب تا حالا چند بار به من زنگ زده .
-خب مامان چقدر گفتم خودشون بيان تهران ,اردوان رو که ميشناسي يه سر داره هزار سودا!
مادر که سرش را تکان مي داد گفت:
-حالا که خوب موقعيتي پيش اومده بيشتر بياين فرنگيس خانوم هم نمي تونه حاجي رو تنها بذاره بياد تهران .حاجي هم که پاي اومدن به تهران رو مثل اقاجونت نداره. خلاصه داشتيم صحبت مي کرديم که اردوان صدايم زد.
وقتي رفتم پيشش گفت:
-خانومم خوش مي گذره ؟اگه ممکنه دستشويي رو نشونم بده .
به صورتش لبخند بزرگي زدم و اهسته گفتم:
-ازت ممنونم ,باز هم ببخشيد تو ماشين از مفاد قرار پامو دراز تر کردم.
اردوان خيره به چشم هايم نگاه کرد و با اين نگاهش حسابي بي قرارم کرد و گفت:
-ولي ديگه دل اقاتون رو نشکن.
سري به علامت چشم تکان دادم و گفتم:
-الان برات حوله مي يارم.
سريع به سمت اتاقم که چمدون ها رو اونجا گذاشته بودند رفتم و از لاي وسايل اردوان حوله اش رو برداشتم و به سمت دستشويي رفتم .اردوان که وضو گرفته بود وقتي منو پشت در منتظر ديد انگار خوش حال شده بود گفت:
-دستت درد نکنه حوله بود.
با نهايت عشق به چشم هايش خيره شدم و در حالي که حوله رو به دستش مي دادم گفتم:
-الان برايت جانماز ميارم .
به سمت جانماز اقاجونم رفتم و تازه يادم افتاد که من هم نمازم رو نخوندم انگار که ما ادم ها تا خدا هر چي دلمون بخواد بهمون مي ده ديگه فراموش میکنيم که تا ديروز در خانه اش را از جا در مي اورديم که خدايا ابروم رو جلوي خانواده ام حفظ کن.
اردوان براي نماز ايستاد .من هم سريع وضو گرفتم و به اتاقم رفتم و جا نماز دوران تجرد و قبل از ازدواج رو باز کردم .هنوز بوي ياس هايي که ان وقت ها ,لاي جانمازم مي ريختم مشامم را پر مي کرد .دوباره ياد اون شب کذايي مهموني فريبا افتادم چقدر خدا تا ايتجاي کار بهم رحم کرده بود و همه جوره بهم لطف داشته به سجده ي شکر رفتم و نماز را شروع کردم.
صداي اردوان مي اومد ,انگار با علي که ان موقع خجالت کشيده بود و در اتاقش قايم شده بود حرف مي زد در لا به لاي حرف هايش شنيدم که مي گويد .
-من سرم بره قولم نمي ره ,همين فردا برايت يه دوچرخه مي خرم .
از اين که يادش مونده بود چه قولي به علي دادم خنده روي لب هايم جا خشک کرد .از اتاق بيرون رفتم.
اردوان که نگاهش به من افتاد با رضايت سر تا پامو نگاه کرد و گفت:
-قبول باشه خانومم .
در حاليکه داشت خودمم باورم مي شد که راستي راستي ما چه زن و شوهر پر تفاهم و خوبي هستيم گفتم:
-براي شما هم قبول باشه.
اردوان با شيطنت خاصي گفت ما رو هم دعا مي کردي!
اهسته گفتم :
-يکي بايد خودم رو دعا کنه .
اردوان نگاهش رنجبده شد و گفت:
-خب من هم تو رو دعا مي کنم .
علي انگار با بودن با اردوان غرق شادي بود .سوال هاي عجيب و غريبي در مورد فوتبال مي کرد که من هم سر در نمي اوردم ولي از خنده ها و شاديش من هم انرزي گرفته بودم .
همانطور که مثل ادم نديده ها اردوان و علي را نگاه مي کردم مامان اومد و گفت:
-مادر اردوان خان خسته است جاتون رو توي اتاق خواب خودت انداختم بريد استراحت کنيد خسته ي راه هستيد.
صبح وقتي به زور چشمهايم را باز کردم فراموش کرده بودم ديشب با اردوان در يک اتاق خوابيدم.وقتي اردوان با چشم هاي باز نگاهم مي کرد سريع در چشمهايم نشستم و به خودم آمدم.نمي دانستم ساعت چنده؟انگار تازه عقل به کله ام زده بود و از تنها بودن شب تا صبح با اردوان ترسيده بودم.ديشب آن قدر خوابم مي آمد که قدرت فکر کردن هم نداشتم ولي چقدر مرد خويشتن دار و خوبي بود.وقتي متوجه بهت من شد يا به قول شيدا تو هپروت رفتنم به شوخي گفت: -خانمم مثل اين که بنده صبحانه مي خوام ها!گرسنه ام،تو هم که ماشالله تو خواب هفتم هستي.
موهامو که پريشون دورم ريخته بود.جمع کردم و گفتم:
-سلام،صبح بخير.
اردوان لبخند زد و گفت:
-چقدر مي خوابي؟
-تو هم چقدر مي خوري؟
اردوان قيافه ي معصومانه اي گرفت و گفت:
-بي انصاف از ديشب تا حالا چيزي نخوردم.
درحالي که ابرومو بالا مي بردم گفتم:
-مگه تو،تو خواب هم چيزي مي خوري؟
اردوان خنديد و گفت:
-يک وقت هايي.
بعد دوباره جدي شد و گفت:
-حالاپاشو ديگه گرسنمه.
با اخم گفتم:
-خب چرا نرفتي بيرون؟
اردوان با ناچاري به جاهامون اشاره کرد و گفت:
-با اين وضعيت تابلو کجا برم!
سريع بلند شدم تا به قول خودش من را يک لقمه چپ نکرده صبحانه را حاضر کنم و او هم در چشم بهم زدني جاها را جمع کرد و گوشه ي اتاق گذاشت و به شوخي گفت:
-خانمم اگر قصد رفتن به نيمه ي دوم رو داريد از رخنکن دل بکنيد.
و با حالت عصبي گفت:
-چقدر لفتي دختر!
اقا جون رفته بود سرکار،علي هم خواب بود.سماور که قل قل مي کرد،از پنجره پيدا بود.مامان از آشپزخانه خارج شد و رو به من که منتظر بودم اردوان از دستشويي بيرون بيايد که صورتم را آب بزنم گفت:
-بيدار شدي مادر؟بساط صبحانه رو توي حياط چيدم،روي تخت.اردوان خان بيدار شده؟
-صبح بخير،آره،الان مي ياييم.
مادر که دوباره به آشپزخانه مي رفت.گفت:
-الان براتون نيمرو هم ميارم.
اردوان حوله به دست از دستشويي بيروان آمد و گفت:
-چند دقيقه ديگه نمازت قضا مي شه خانمم،انگار دقيقه نودي هستي؟!
در حالي که وارد دستشويي مي شدم گفتم:
-جانماز آقا جون رو از مامان بگير.
سريع وضو گرفتم.داشتم فکر ميکردم اين اردوان بد مسلمانه،خاک بر سر من که هميشه اين طوريم،به قول اردوان لحظات آخر به ياد نمازم مي افتادم.آن هم نمازي که انگار فقط به دلم براي دعاهاي آخرش صابون مي زدم.وقتي از دستشويي بيرون آمدم اردوان که نمازش را خوانده بود گفت:
-من تو حياطم.
-برو فکر کنم الان از سوء تغذيه غش کني.
اردوان خنديد و گفت:
-تو هم اين قدر شوهرت رو اذيت مي کني.برو به درگاه خدا استفغار کن.
با اخم گفتم:
-چرا؟!مثلا چه اذيتي؟
اردوان يه ابروشو با شيطنت بالا برد و گفت:
-تو استغفار کن علت داره،بعدا بهت مي گم.
خواستم حرفي بزنم که به ساعتش اشاره کرد که يعني دير شده،من هم با اخم نگاهش کردم و به اتاقم رفتم و از ديدن رختخواب هاي کنار ديوار که او بسته بود،بي اختيار لبخند زدم و شروع به خواندن نماز کردم شايد دفعه ي پيش که به خانه ي آقاجونم آمده بودم هرگز فکر نمي کردم دفعه ي بعد همراهم باشد. همه ي اينها لطف خدا بود.پس دوباره خدا را شکر کردم و بعد از نماز به حياط رفتم.هواي سرد صبح وقتي صورتم را نوازش مي کرد.خيلي خوشايندم بود.
اردوان چنان با مامان گرم گرفته بود،انگار صدساله با هم آشنا هستند يک دفعه دلم گرفت،اگر مامان مي فهميد که بين من و اردوان هيچ چيز نيست و تمام اين مدت ما مثل غريبه ها زندگي کرديم و حتي اردوان مرا در اين مدت نديده بود،چه مي کرد؟يا چه ميگفت؟يادم مي آيد اول دبيرستان که بودم يک بار خانه ي خاله اينها ميهماني زنانه ي دوره اي بود و خاله سيمين يه خانمي را که ميگفتن چهر شناسي بلده دعوت کرده بود.وقتي به من نگاه کرد،جمله اي گفت که حالا با زندگيم جور درآمده بود،اول خانمه گفت:
-زندگيت مثل چهره ات زيبايي مرموزي داره.
وقتي هم ازش توضيح خواستم خنده اي کرد و گفت:
-معني اش را بعدها مي فهمي.
انگار درست گفته بود.اين روزها در حين زيبايي برايم مرموز و عجيب بود با همين افکار روي تخت نشستم ماشالله اردوان همه ي سفره را درو کرده بود،خدا رحم کرده بود هر روز اينجا نبود والا آقا جونم ورشکست ميشد.
مامان در حالي که لبخند مي زد و استکان چاي را جلويم مي گذاشت.گفت:
-مادر کاش علي رو هم بيدار مي کردي.
-بذار بخوابه مدرسه که نداره بچه،اين خواب دم صبح خيلي هم براش لذت بخشه.
مامان نان تازه را جلويم گذاشت و گفت:
-آخه اردوان خان مي گه مي خواد جايي ببردش.
با تعجب به اردوان نگاه کردم و پرسيدم:
-کجا؟
اردوان چاي ديگري را که مادر برايش ريخته بود نوشيد و گفت:
-بهش قول دادم که بريم دوچرخه بخريم،تو هم حاضر شو يه سر هم به مامانم بزنيم.شايد تا شب طاقت نداشته باشه البته به قول مادرزن عزيزم.
به چايم شکر اضافه کردم و گفتم:
-کار خودته علي رو بيدار کني،تا من حاضر بشم.
و خيلي سريع صبحانه ام را تمام کردم و حاضر شدم.علي از هيجان خريد دوچرخه سرحال و قبراق توي ماشين اردوان نشسته بود و انگار توي اين دنياي خاکي نبود و رو ابرها سير مي کرد.
اردوان هم مثل او بچه شده بود و طوري باهاش برخورد مي کرد انگارهم سن و سال اوست.نمي دانم چه رازي بين شان بود که يک وقت هايي پچ پچ مي کردند ولي هرچه بود،اصلا برايم دانستنش مهم نبود.فقط شادي علي و ديدن اين همه ملاطفت اردوان دلپذير بود.
وقتي دوسه تا مغازه ي دوچرخه فروشي را گشتيم که هرکدام نهايت لطف را نسبت به اردوان داشتند. بالاخره يکي را اردوان و علي پسنديدند و علي که از هيجان حسابي ذوق زده شده بود چنديدن بار اردوان را بوسيد و سپس مرا و چنان تشکر ميکرد که خندمون گرفته بود و اردوان آهسته گفت:
-خوش به حالش،چقدر دنياي کوچکي داره!و چقدر دنياي کوچکش زيباست.
بعد از آن اردوان يک وانت گرفت و دوچرخه را سوار کرد و سپس علي را هم که حواسش فقط به دوچرخه اش بود،فرستاد خانه و ازش قول گرفت که توي خيابان هاي شلوغ نرود.آدرس را به راننده ي وانت داد و از علي خداحافظي کرديم و اردوان کرايه وانت را حساب کرد و گفت:
-علي بگو يه موقع مادر زن عزيزم ناهار تهيه نبينه،ما شب همراه مامان فرنگيس مياييم.
خلاصه خودم،هم به علي سفارش کردم و هم با موبايلم به مامان زنگ زدم و خبر دادم.اردوان وقتي کنارم داخل ماشين نشست گفت:
-خب حالا بهتره،بريم يه سر پيش مامان فرنگيسم که مثل مادرزن جانم خوشحال بشه.
با لبخند گفتم:
-دستت درد نکنه،علي خيلي خوشحال شد.
-تو اين سن و سال که بودم عاشق دوچرخه بودم،يه دوستي داشتم که تو همين محل با هم مسابقه مي گذاشتيم.
حالا فهميدم چرا اردوان آن قدر خوب آدرس خانه ي ما خاطرش مانده محل بازي بچگي هايش بوده.گفتم:
-اِ…؟کي؟فاميلشون چي بود؟
لحظه اي فکر کردم يکي از همسايه ها باشد و بشناسم،اردوان که با اخم نگاهم مي کرد.گفت:
-تو نمي شناسيش،اسمش کاوه بود.خيلي ساله رفتند کانادا زندگي مي کنند.اون موقع ها تو،توي قنداق بودي.
با اخم نگاهي بهش کردم و گفتم:
-خوبه حالا فقط هفت،هشت سال از من بزرگتري؟
اردوان که مي خنديد گفت:
-اولا هشت سال،تازه خودش يه عمره،تو که به نظر من خيلي کوچولويي،حالا کو تا تو بزرگ بشي!
هنوز جمله اش تمام نشده بود که صداي زنگ موبايلش از داشبورد ماشين بلند شد.من که انگار صداي صور اسرافيل به گوشم خورده بود،چنان با دهان باز به داشبورد نگاه مي کردم انگار بمب ساعتي اونجا گذاشتن.
اردوان ماشين را به گوشه اي کشيد و توقف کرد.ولي تا گوشيش را بيرون کشيد تماس قطع شده بود. اردوان نگاهي به صفحه ي نمايشگر گوشي کرد و آن را گذاشت در محفظه ي جلوي دنده،حالا مي فهميدم چرا از ديشب تا حالا با موبايلش حرف نزد،نگو اصلا با خودش داخل خانه نياورده بود.کمي که دقت کردم ديدم کلي ميس کال روي گوشي افتاده،انگار کلي هم پيام نخوانده داشت صد درصد گلاره بود.ولي چرا اردوان فراموش کرده بود گوشي اش را همراهش بياورد،يا عمدي نياورده بود.حتما فهميده آن قدر که گلاره زنگ مي زد،جلوي اقا جون اينها تابلو مي شه،در همين افکار بودم که با لحن خاصي گفت:
-ديشب فراموش کردم گوشيم رو بيارم،بيچاره گلاره حتما نگران شده!
زير چشمي همان طور که از خشم دوست داشتم خفه اش کنم نگاهش کردم.نهايت سعيم را کردم خونسرد باشم و همانجا دق و دلي ام را سرش خالي نکنم و ترجيح دادم و هيچ چيز نگويم،چون از صدايم مي فهميد چقدر لجم درآمده.تو دلم گفتم”بيچاره گلاره”انگار اون زنش بود و حالا من آمدم.بيچاره طلايه. داشتم به اين فکر مي کردم اگر گلاره خانم زيرپاي اردوان بشينه و اردوان تصميم به بيرون کردن من بگيرد و تمام حرف هاي شيدا طبق معمول درست از آب دربيايد،چه غلطي بکنم.با اين طرز برخورد و رفتارهايي که از ديشب داشته،آقا جونم اينها چطور باور مي کنند من به خاطر چي دارم طلاق مي گيرم با خودم گفتم”اصلا به جهنم،نهایت همان کاري را مي کنم که شيدا مي گه،مخفيانه جدا مي شم.”
غرق در افکار بودم که گوشي اردوان زنگ خورد،اين بار بيشتر از قبل حرصم درآمد مخصوصا وقتي اسم گلاره روي گوشيش نقش بست.آن قدر بي ظرفيت بودم که دوست داشتم همانجا گريه کنم.
اردوان در حالي که مي گفت:
-جانم!
دوباره ماشين را متوقف کرد.نمي شنيدم گلاره چه مي گويد ولي اردوان چند دقيقه اي فقط گوش کرد.سعي کردم يک طرف ديگر را نگاه کنم يعني اصلا برايم مهم نيست ولي از درون داغون بودم مخصوصا که اردوان با مهرباني بهش گفت:
-گوشيمو تو ماشين جا گذاشته بودم گلم،اين که ناراحتي نداره.
و بعد مهربان تر از قبل ادامه داد:
-حالا تو آروم باش گلم.
زيرچشمي نگاهم کرد،انگار نمي توانست راحت حرف بزند،از ماشين پياده شد و خلاصه ده دقيقه اي همان طور کنار خيابان راه مي رفت و حرف مي زد.من در حال انفجار بودم و خون خونم را مي خورد و عذاب مي کشيدم ولي فقط با خودم مي گفتم”طلايه خونسرد باش از اول همين قرار بوده فقط بهتره بيشتر چشماتو مثل آدم عاقل باز کني و وابسته ي اردوان نشي که جز آبروريزی،بدبختي و دردسر،هيچ چيز برات نمي مونه”نمي دونم چقدر حرص و جوش خوردم و خودم رو نصيحت کردم که اردوان با لبي خندان سوار شد.با اين که قبل از آن هزار بار به خودم گفته بودم وقتي برگشت بخند و بگو نبايد گوشيتو فراموش مي کردي ولي فقط به زدن لبخندي اکتفا کردم.اردوان ماشين را روشن کرد و گفت:
-شما زن ها هم پاش بيبفته خوب صداتون از مردها هم بلندتر مي شه ها!
باز هم سکوت کردم يعني چيزي نداشتم بگويم،اردوان دوباره در حاليکه زيرچشمي نگاهم مي کرد گفت:
-يادت باشه امشب ديگه گوشيم رو جا نذارم که تيکه بزرگم گوشمه.
ديگر نتوانستم خودم را کنترل کنم و به طعنه گفتم:
-آره حتما،امشب يادت مي ندازم حداقل از خميازه نمي ميرم.
اردوان که حالا نگاه بدي بهم مي کرد ديگر سکوت کرد.من که توي دلم هم از “گلم” گفتن هايش و هم از توصيه هايش عصبي بودم با بي تفاوتي مشغول نگاه کردن خيابان ها شدم تا اين که اردوان جلوي خانه اشان نگاه داشت و بي آن که به من هم بگويد پياده شوم خودش پياده شد و زنگ را به صدا درآورد من هم دست از پادرازتر پياده شدم.وقتي فرنگيس خانم در را بر رويمان گشود آن قدر خوشحال بود که حتي از مامانم هم خوشحال تر به نظر مي رسيد و چنان ما را در بغلش مي فشرد که انگار انار آبلمو ميکند،من هم به پاس اخلاق خوبي که ديشب اردوان يا خانواده ام داشت يعني فيلم خوبي که بازي کرده بود تمام ماجراي چند دقيقه پيش را فراموش کردم و آنقدر با اردوان دوستانه و صميمي حرف مي زدم که نگو و نپرس ولي اردوان زياد تحويل نمي گرفت بچه پررو!من هم بهش هيچ اهميت ندادم و همان طور مثل ديشب خودش خوب آرتيستي شده بودم هر چند که درواقع من فرنگيس خانم اينها را خيلي دوست داشتم.فرنگيس خانم بيچاره فکر کرده بود من به خاطر اردوان چادر را برداشتم چون وقتي من را با آن مانتو و روسري ديد قيافه اش خيلي جالب بود.آهسته کنار گوشم گفت:
-آفرين مادر جون،آدم بايد طبق نظر شوهرش لباس بپوشه،ما که ميدونيم تو چه اين طوري بگردي و چه با چادر،اصل نجابته که داري.
باز با آوردن کلمه ي نجابت عرق شرم روي پيشانيم نشست و هيچ چيز نگفتم.فرنگيس خانم فکر کرده بود من و اردوان سر پوشش من با همديگر مشکل داشتيم که هيچ وقت با هم نبوديم.فرنگيس خانم حسابي خوشحال بود و دائم از ما پذيرايي مي کرد.بعد از نيم ساعت در حالي که از داخل جعبه اي کوچک گردنبندي بيرون مي کشيد.گفت:
-بيا عروش قشنگم که تا نداري،بيا بنداز به گردنت ببينم چطور مي شي!
با چشماني گرد از تعجب گفتم:
-آخه اين کارها چيه؟
فرنگيس خانم با نهايت لطف گردنبند زيبا را که به نظر خيلي قديمي مي آمد و فيروزه هاي مرغوبش مي درخشيد به طرف من گرفت،از دستش گرفتم خيلي زيبا بود.گفتم:
-مرسي،آخه چرا زحمت کشيديد!
فرنگيس خانم لبخند پر محبتش را به رويم پاشيد و گفت:
-ناقابله،اين نسل به نسل به عروس بزرگ خانواده مي رسه.انشالله به گردن زن پسرت بندازي.
سپس رو به اردوان کرد و گفت:
-مادر ببند به گردن زنت ببينم چطوره.
اردوان که انگار هنوز به قول معروف جن هايش دور نشده بودند با اخمي که چاشني ژستش کرده بود با اکراه گردنبند را گرفت و در حالي که مقابلم قرار مي گرفت و يک ابروشو بالا برده بود.گفت:
-سرتو خم کن.
من هم که مثل بچه هاي کلاس اول حرف گوش کن شده بودم سرم را پايين انداختم.اردوان در حالي که لرزش محسوس دست هايش را کاملا حس مي کردم و آنقدر بهم نزديک شده بود که گرماي نفس هايش گردنم را قلقلک مي داد موهاي بلندم را کناري زد و گردنبند را بست،دوست نداشتم به چشم هايش نگاه کنم،ولي از سنگيني نگاهش حس مي کردم جوري نگاهم مي کرد انگار ازم طلبکاره،بعد از مکثي کنار رفت.فرنگيس خانم گفت:
-عروس خانم مبارکت باشه،انشالله شکم اولت برات سرويس طلا مي خرم.
از خجالت گونه هايم داغ شده و سرم را پايين انداختم و به سمت آيينه قدي راهرو رفتم تا گرنبند را ببينم.
گردنبند طلايي رنگ روي پوست گردنم انگار زيباتر از قبل به چشمم مي آمد.لبخند پررنگي به تصوير توي آيينه زدم.تصويري که از زيبايي جمال واقعا بي نظير بود ولي انگار بيچاره،شانسش بي نظير نبود با اين افکار خنده ام گرفت اما تا برگشتم،اردوان را که دست به سينه ايستاده بود و خيره نگاهم مي کرد ديدم.تو دلم گفتم”از اين به بعد ميدونم باهات چطور رفتار کنم اگر سرد بودن و اخمو بودن برايت لذت بخشه من هم بلدم،فقط بذار از خونه ي اين زن بيچاره که اين قدر نگرانه بريم بلدم چطور حالتو بگيرم”بعد در حالي که از کنارش رد مي شدم گفتم:
-اردوان جان گوشي موبايلتو که فراموش نکردي از ماشين بياري؟
و لبخندي لج درآر تحويلش دادم.انگار تيرم به هدف خورده بود که مثل گندم برشته با خشم نگاهم ميکرد و گوشه لبش را جويد و سکوت کرد.
فرنگيس خانم که با سيني چاي وارد مي شد گفت:
-مادر جون ناهار چي دوست داريد براتون درست کنم؟
اردوان به سمت اتاقش رفت و گفت:
-هرچي خودتون دوست داريد،براي من فرقي نداره.من ديشب خوب نخوابيدم تقريبا نزديک صبح خوابم برد اون وقت هم که براي نماز بيدار شدم.يه چرت مي زنم.

فرنگيس خانم به من نگاه کرد و گفت:
-حتما جاش عوض شده بد خواب شده بود،تا ما يک ناهار عروس پسند درست کنيم اون هم بيدار مي شه.
فرنگيس خانم همان طور حرف مي زد و از کودکي اردوان،از بزرگي و خلاصه هر چي که فکرش را مي کرد ولي من تمام هوش و حواسم پيش اردوان بود که ديشب وقتي من خواب بودم اون بيدار بود.از اين که يک وقت تو خواب حرف زده باشم و يا خروپفي کرده باشم حسابي ترسيده بودم.هر چند که تا حالا سابقه نداشت.تا ساعت دو بعد از ظهر که ناهار فرنگيس خانم حاضر شد،هزارجور فکر و خيال کردم.بوي زرشک پلو با مرغ که انگار فرنگيس خانم هم به عشق پسر شاخ شمشادش درست کرده بود همه جا پيچيده بود که فرنگيس خانم گفت:
-مادر اردوان رو بيدار کن،ناهار حاضره.
ترديد داشتم به اتاق اردوان بروم و با آن اخمي که لحظه ي آخر بهم پاس داده بود رو به رو بشوم،با وجود فرنگيس خانم که گفت:
-پس بگو بياد ديگه غذا رو کشيدم. به سمت اتاق اردوان رفتم،قبلا به اتاقش نرفته بودم يک تخت دونغره ي بزرگ خيلي زيبا که با کمد ستش کنار هم قرار داشت و با روتختي و پرده هاي آبي،به آدم آرامش خاصي مي داد.در و ديوارها پر از عکس هاي خودش و فوتباليست هاي مشهور بود،چند تا عکس هم در حالي که اردوان لباس رزمي بر تن داشت گرفته شده بود و در کنارش مدال طلايي رنگ بود.حالا ميفهميدم چرا اردوان چنين هيکل قوي و مردانه اي دارد.چون فقط به صرف ورزش فوتبال نمي توانست چنين تناسب اندامي داشته باشد بلکه رزمي کار هم بوده.در حالي که همه اين ها را در نگاهي خلاصه ميکردم کنار تختش نشستم.انگار واقعا ديشب نخوابيده بود.چنان در خواب عميقي فرو رفته بود که دلم نمي آمد بيدارش کنم.موبايلش روي ميز کنارش خاموش بود.انگار قبل از خواب دوباره با گلاره حرف زده و بعد خوابيده بود احساس کردم با توجه به جريان صبح که گلاره خيلي عصباني بود،اردوان گوشي شو خاموش کرده حتما گفته ميخوام بخوابم نمي دونم چقدر در همان حالت به فکر فرو رفته بودم که فرنگيس خانم آمد و گفت:
-هنوز بيدار نشده!
آهسته گفتم:
-انگار خيلي خسته است،دلم نيومد بيدارش کنم.
فرنگيس خانم لبخند پهني صورتش را نقاشي کرد و گفت:
-نه مادر،بيدارش کن،هنوز نشناختيش،به خاطر شکم از خواب که سهله از نفس کشيدن هم مي گذره،دلت نياد بيدارش کني بيدار بشه کفري مي شه که از دست شما زخم معده گرفتم.
و به سمت آشپزخانه رفت.من که خنده ام گرفته بود تا خواستم اردوان را بيدار کنم خودش چشم هايش را باز کرد و در حالي که لبخند مي زد،گفت:
-بازهم مادرمون مگه به فکرمون باشه به شما زن ها که اميدي نيست.
-اگر ديشب اون قدر بيدار نمي موندي و حرف گوش مي کردي الان بي هوش نمي شدي.
اردوان کمي به خودش کش و قوس داد و خستگي در کرد و گفت:
-من مثل تو نيستم تو هر شرايط ساعت بخصوصي خميازه ات در مي ياد و چشم هات خمار مي شه.
-مثلا چه شرايط براتون ايجاد شده بود که نمي توسنتيد بخوابيد.
اردوان از جايش بلند شد و گفت:
-خب چي بگم،يه چيز تو مايه هاي کرنر.
من که زياد از اصطلاحات فوتبالي چيزي نمي فهميدم مثل خنگ ها نگاهش کردم و گفتم:
-يعني چي اون وقت؟!
اردوان توي جاش نشست و خستگي در کرد بعد خنديد و گفت:
-يه موقعيت نصفه نيمه و بي شانس ولي يه جورايي با اميد.
در حالي که اخم هامو درهم مي کشيدم گفتم:
-يعني من باعث اين موقعيت نصفه نيمه و کم شانس شدم.
اردوان خنديد و گفت:
-يه جورايي.
با ناراحتي از اتاق بيرون رفتم و گفتم:
-بيا فرنگيس خانم غذا رو کشيده،بجنب سرد مي شه.
پشت سر من با اون چشم هاي پف کرده وارد آشپزخانه شد.با دست هايش فرنگيس خانم را که قد کوتاهي داشت از زمين بلند کرد و گفت:
-قربون مامان خوشگلم برم دست و پنجه ات درد نکنه.
چند ماچ آبدار تقديمش کرد فرنگيس خانم که از شادي اردوان شادتر شده بود گفت:
-بيا مادر بشين واي که چقدر تو اين چند وقته که الحمدالله رفتيد سر خونه زندگيتون،آرزو داشتم مثل امروز در بزنيد و دوتايي بياييد تو،شما هم که يا طلايه درس داشته و يا تو تمرين داشتي،يکبار هم نيومديد ولي حالا خدارو شکر تابستون شد،طلايه درسش تموم شده و تو دستش رو گرفتي و آوردي. و دست هاشو بالا برد و گفت:
-الهي که با نوه ام بياييد چشمم رو،روشن کنيد. و رو به من نگاهي کرد و گفت:
-مادر هنوز نمي خواي يه نوه برام بياري؟
از خجالت نمي دانستم بايد چه بگويم،زن بيچاره چه دل خوشي داشت به اردوان که پوزخندي مي زد و سرشو تکــــــــون مي داد نگاه کردم که بلکه ان زبان درازش را بچرخاند و بگويد فعلا چنين قصدي نداريم،يا حال حالاها بايد درس بخواند.ولي اردوان که انداخته بود روي شوخي و از عصبانيت قبل از خوابش اثري در او نبود،در حالي که با ولع غذاشو مي خورد گفت:
-آفرين مامان بهش بگيد ديگه،من که حريفش نمي شم،هرچي مي گم بچه به تو چي کار داره من خودم بزرگش ميکنم به خرجش نمي ره که نمي ره انگار نه انگار من عاشق بچه هستم.
از حرف هاي اردوان شاکي شده بودم و مي خواستم کله اش را بکنم و هر چي هم برايش چشم و ابرو مي آمدم که بس کند،خودش را ميزد به آن راه و به مسخره بازيش ادامه مي داد.طوري که فرنگيس خانم فکر کرد شازده پسرش عاشق بچه است و عروسش مخالفت مي کنه.چنان رفته بود بالاي منبر و با احساس مي گفت:
-نمي دوني مادر شدن چه لذتي داره و وقتي به سلامتي مادر بشي مي فهمي.
و با لحن زيبايش به اردوان اشاره مي کرد.گفت:
-اصلا همين شوهرت اگر بچه بياد ديگه برات مهم نيست فقط فکر و ذکرت مي شه همون.
اردوان با اخم مسخره اي به مادرش نگاه کرد و گفت:
-يعني به همين راحتي از چشمش مي افتم!
فرنگيس خانم که انگاري من بچه هستم و مي خواد سرم کلاه بگذارد با اشاره چشم ابرو به اردوان فهماند يعني دارم الکي مي گم بلکه زنت راضي بشه تو نگران نباش.
هم دلم به حال فرنگيس خانم که چقدر الکي ما بازيش داده و بوديم و خبر نداشت آقا پسرش خيلي راحت رفته نامزد کرده و چقدر راحت سرکارش گذاشته مي سوخت و هم از دست اردوان که حالا فلش همه ي تقصيرها را براي بچه دار نشدن سمت من گرفته بود،شاکي بودم.فقط منتظر بودم با اردوان تنها بشوم و يک حال اساسي بهش بدم تا ديگه دهنشو جمع کنه.
اردوان بي توجه به من فقط هر و کره مي کرد و سر به سر فرنگيس خانم مي گذاشت و مي خنديد.اصلا نمي دانم چش بود يک دقيقه اخم مي کرد مثل برج زهرمار و يک دقيقه آنقدر بشاش بود و از خوشحالي چشم هايش برق مي زد،انگار صحبت قبل خوابش با گلاره کارساز بوده وقتي بالاخره غذاشو تمام کرد.گفتم:
-اردوان جان مي شه کامپيوتر اتاقت رو وصل کني من مي خواستم نتايج دانشگاه رو ببينم.
اردوان که دستم را خوانده بود با خنده شيطنت باري گفت:
-اون رو نمي شه وصل کني،الان لپ تابم رو ميارم همين جا کنار مامان فرنگيس کارهاتو انجام بده.
من که حرصي شده بودم گفتم:
-نمي خواد،لطفا کامپيوتر اتاق رو وصل کن.
اردوان قيافه ي بامزه اي به خودش گرفت و آهسته گفت:
-به خدا به مامانم مي گم ها.
در حالي که به تهديد سري برايش تکان دادم گفتم:
-من مي رم تو اتاقت بيا درستش کن.
بلند شدم،فرنگيس خانم خوش باور هم که باور کرده بود من کار اينترنتي دارم گفت:
-مادر پاشو درست کن براش،کار داره.
اردوان از روي صندلي بلند شد و با شيطنت آهسته گفت:
-از الان ببخشيد!
هر چه به اتاق نزديک تر مي شديم به مسخره مي گفت:
-به خدا غلط کردم.
تا پاشو گذاشت تو اتاق در را پشت سرش بستم و با غيظ گفتم:
-اين چه حرف هايي بود که تحويل فرنگيس خانم دادي نمي گي از فردا مامانم را هم توجيه مي کنه،مي ريزن سر من.
اردوان خنديد و گفت:
-حالا من يه شوخي کردم جنبه داشته باش.
از اين حرفش بيشتر حرصم درآمد،با حرص بيشتري به چشم هايش خيره شدم و گفتم:
-خيلي خوشت اومده به جاي اين که از من مايه بذاري و مامان هامونو از اين به بعد که ديگه شما تشريف نميارين اينجا و من مجبورم تنها بيام،بندازي به جون بنده،بهتره از نامزد جونت،همون خانم گلم،گلم مايه بذاري و بگي براشون يه نوه بياره.
در حالي که از حرص دندان هايم را به هم مي فشردم با حرکت عصبي به سمت پنجره که حياط بزرگ خانه را به نمايش مي گذاشت،برگشتم.
اردوان که انگار دوباره ارغواني شده بود و عصباني به نطر مي رسيد سکوت کرده و مثل من به نماي زيباي حياط زل زد اما صداي نفس هاي بلندش که نشانه ي اوج ناراحتيش بود را مي شنيدم که بعد از دقايق طولاني گفت:
-آدم بده حسود باشه،در ضمن به خودم مربوطه با چه القابي صداش کنم.حالا يا گلم يا جيگرم يا خوشگلم و يا هرچي که دلم بخواد.من فقط يه شوخي کردم تو خيلي کم جنبه هستي و عادت کردي هر چيزي رو به چيز ديگه اي ربط بدي.
از شدت عصبانيت و احساس حقارت مي خواستم گريه کنم،چون دقيقا همان حالي را پيدا کرده بود که در روز خواستگار و عروسيمون داشت.واژه هاي گلم،خوشگلم و جيگرمش توي گوشم زنگ مي زد و حرصم را لبريز مي کرد.به سختي خودم را کنترل کردم و بعد با غيظ گفتم:
-اين که با چه مزخرفاتي گولش بزني و دروغ تحويلش بدي هيچ اهميتي براي من يکي نداره،اينو مطمئن باش هيچ وقت تو زندگيم حسود نبودم و نيستم.اون هم به کي؟يکي مثل تو که جز غرور و خودخواهي چيزي حاليش نيست،يا يکي مثل اون دختره ي لاغر مردني که به زور خودشو آويزون امثال تو مي کنه و ماشالله باباي بي غيرتش زورکي جشن نامزدي مي گيره و حلقه مي ندازه انگشت امثال خرفت و بي جربزه هايي مثل تو که اختيارشون دست خودشون نيست،اگر هم ناراحتم که چرا اين دري و وري ها رو تحويل مادرت دادي واسه اينه که از اين به بعد ديگه خونه ي مامانم اينها هم بخوام بيام مرتب مي خوان نصيحت کنند که براي شوهر قلابي و مسخره ام بچه بيارم چون دوست داره،تو که نيستي تحمل کني،من بايد روزي هزار بار دهنم رو باز کنم و صدجور دروغ و راست تحويلشون بدم اون هم به خاطر حرف هاي جنابعالي که خيلي راحت مي تونستي آب پاکي رو بريزي روي دستشون و بگي تا تمام شدن درس طلايه ما به بچه فکر نمي کنيم.تا اون موقع هم ديگه هر کدوم میرفتيم سمت زندگيمون و همه چيز خيلي راحت تغيير کرده و اينها هم هر کدوم راحت با قضيه کنار ميان.
آن قدر با حرص اين جمله ها را بيان کرده بودم که داشتم مي لرزيدم به سمت در اتاق رفتم که اردوان محکم دستم را گرفت و با غيظ ولي آهسته گفت:
-وايستا.همين طوري نگو وبرو! بازي رفت و برگشت داره عزيزم.
آن قدر محکم دستم را کشيد که احساس کردم دستم دارد مي شکند.اردوان حسابي برافروخته بود و در حالي که دندان هايش را بهم مي فشرد گفت:
-مثل اين که خوب براي پايان تحصيلت نقشه کشيدي،چي با خودت فکر کردي يه چند وقتي سر همه شيره مي مالم که ما زن و شوهريم،بعد هم خيلي راحت يه بهانه اي ميارم و ميگم باهاش نمي سازم و طلاق مي گيرم و مي رم پي همون خواستگارهاي محترمم،انگار دوستات خوب بهت ياد دادن.چيه؟!چند نفر رو توآب نمک خوابوندي که بعد لازم شد روشون کني و راحت يه لگد به آبرو و حيثيت من بزني و بري،ولي کور خوندي ببين چي دارم بهت مي گم حق ندراي با آبروي من بازي کني قرارمون هم همين بود،يادته که؟!کسي حق اردواج نداره،مخصوصا تو حالا من مَردم از اين چيزها هم براي مردها پيش مياد ولي تو که زن شوهرداري چنين غلطي نمي توني بکني در ضمن اين رو هم بدون من به خاطر آبروي مامانم که شده طلاقت نمي دم،پس بي خود پسرهاي مردم رو اسير خودت نکن چون بي فايده است واون روزي هم که پاي سفره ي عقد گفتي بله،بايد فکر همه چيز رو مي کردي حتي اگر به زور بود مي تونستي همه چيز رو بهم بريزي و بگي نه.
در حالي که صدايش از خشم مي لرزيد ادامه داد:
-ديگه هم نبينم شرط و شروط ها فراموشت بشه،ديگه نبينم توي روابط خصوصي من دخالت کني چون هيچ ربطي به تو نداره فهميدي؟
با اعتراض گفتم:
-تو هم حق دخالت نداري،پس فضولي پسرهاي مردم رو نکن شايد نتونم طلاق بگيرم و راحت برم سراغ زندگيم ولي مي تونم مثل تو راحت با هر کي دلم خواست…. هنوز جمله ام تمام نشده بود که اردوان چنان کشيده ي محکمي توي صورتم زد که بر روي تخت پرت شدم و اشک هايم روان شد. اردوان هم بي اهميت به من در حالي که در اتاق را مي بست بلند فرياد زد:
-مامان طلايه خسته است،خوابيده تو اتاق نرو. و بيرون رفت. آن قدر صورتم مي سوخت و چشمه ي اشک هايم که به روي آن جاري شده بود سوزشش را تشديد مي کرد که حد نداشت بدتر از آن هم دلم بود که حسابي سوخته بود.همه ي حرف هاي شيدا درست بود،مي گفت به خاطر گلاره خوار مي شي،حقير مي شي،شايد به خاطرش کتک هم بخوري،انگار اين شيدا غيب گو بود که همه چيز را پيش بيني مي کرد ولي حالا من چه کاري مي توانستم بکنم اردوان که مي گفت هرگز طلاقت نمي دم نقشه ما هم توي طلاق توافقي بود.يعني حالا بايد مي نشستم و راز و نيازهاي عاشقانه اردوان و گلاره را گوش مي دادم و دم نمي زدم و بدتر از اين که شاهد عشق و عاشقي هاشون باشم.اصلا غلط کرده از خير درس و دانشگاه مي گذرم و نامزد کردن اردوان را به آقا جونم مي گويم فقط کاشکي اين دفعه باهاش به اصفهان نيامده بودم با اين برخورد گرم و دوستانه اي که اردوان داشت چطور مي توانستم مامانم اينها را قانع کنم.نمي دانم چقدر به اين چيزها فکر کردم و اشک ريختم که با صداي اردوان که خشک و سرد بود چشم هايم را گشودم. اردوان که سعي ميکرد به چشم هايم نگاه نکند گفت:
-بلند شو،حاجي اومده مي خواهيم بريم خونه ي مامانت اينها، پاشو سر و صورتت رو بشور مامانم شک کرده.
تو دلم گفتم”جهنم که شک کرده بره از پسر جونش بپرسه چه غلط اضافه اي کرده و چه خوش خوراک و خوش اشتهاست که هم مي خواد من رو نگه داره و هم اون ايکبيري رو،چه دسته گلي به آب داده”اردوان با حرص پتو را از رويم کشيد و گفت:
-بهت ميگم پاشو مامانت دوبار روي گوشيت زنگ زده،گفتم الان بيدار مي شي.
از يادآوري اين که مامانم بيچاره ديشب چقدر خوشحال بود و آقا جونم که چقدر نگاهش با سري هاي قبل فرق کرده بود،توي دلم به گلاره و اردوان و هر کسي که به ذهنم مي رسيد فحش و ناسزا مي گفتم.اردوان که هنوز چهره اش ارغواني و عصباني بود ولي حفظ ظاهر مي کرد در حالي که پشت سرم مي آمد مرا به سمت دستشويي برد.از ديدن خودم در آيينه بيشتر لجم درآمد،چقدر چشم هايم ورم کرده بود حالا جواب مامان اينها را چي مي دادم.
چندين بار آب به صورتم زدم و از دستشويي يبرون امدم.اردوان که مثل مامورهاي زندان منتظر ايستاده بود،نگاه پرملامتي بهم انداخت و با حرص ولي آهسته گفت:
-از اين کوفت و زهرماري ها بمال به صورتت تابلو شدي،انگار عزاي منو گرفتي!
در حالي که سعي ميکردم نگاهش نکنم به اتاقش برگشتم،ماشالله خوب هم به همه چيز وارد بود،کمي به توصيه اردوان خان آرايش کردم.ورم چشم هايم هم کمتر شده بود،ديگر با آن آرايش آثار گريه تا حدي کمرنگ شده بود و آبروريزي نبود.
اردوان به اتاق آمده و گفت:
-ساعت داره هشت مي شه پاشو ديگه مامانت اينها منتظرن.
بي توجه به او وسايلم را برداشتم،حوصله ي ديدن پدرشوهرم را آن هم بعد از اين همه وقت با اين حال و روز نداشتم که ديدم نيست،به فرنگيس خانم که لباس هاي پلوخوري شو پوشيده بود،سلام کردم وگفتم:
-حاج بابا کجا هستن؟!
فرنگيس خانم صورتم را بوسيد و گفت:
-اردوان گفت ايشون بره يه جعبه شيريني بگيره ما هم بريم دم در خونتون همديگر رو ببينيم.
تو دلم گفتم”خدا رو شکر حداقل تو جمع رويارويي راحت تره”سپس مانتو و روسري ام را پوشيدم و به همراه اردوان که انگار حمام رفته بود و کلي هم به خودش رسيده بود به سمت خانه آقا جونم رفتيم. حاجي سر خيابان ما تو ماشينش منتظر بود.وقتي ما رو ديد به راه افتاد و پدر و پسر ماشين هايشان را پارک کردند و پياده شديم.من هم با اين که خيلي ناراحت بودم ولي يک طوري با حاجي ديده بوسي و حال و احوال کردم که خدا رو شکر شک هم نکرد چقدر دلم از دست پسرش خونه.
وارد خانه شديم.مامان اينها کلي تهيه و تدارک ديده بودند.من هم به جاي اين که بمانم و به مامانم کمک کنم دنبال اردوان راه افتاده بودم پي کتک خوري،بگذريم که مامانم کلي غذا و دسر درست کرده بود و چقدر دو خانواده از ديدن بچه هاشون با همديگه و کنار هم شاد شده بودند.طوري که مامانم مي گفت:
-تو اين چند وقته هيچ وقت اين قدر دلم خوش نشده بود.حتي وقتي با فاميل مسافرت هم رفتيم دلم پيش طلايه بود!
حاجي رو به اردوان کرد و گفت:
-اردوان جان تو چند روز وقت نداري با هم يه مسافرت بريم بابا!ما که خيلي وقته آرزو به دل مونديم همراه پسرمون يه کنار دريا بريم،اين زنت هم گناه داره،الان هوا براي دريا خيلي مناسبه من نمي دونم پس ويلا خريدي چي بشه؟
اردوان کمي به فکر فرو رفت خوب مي دانستم چقدر جلوي خواهش هاي پدر و مادري ضعيف است گفت:
-چرا که نه؟!اصلا يکي از همين روزها همگي بريم شمال.
من که مثل جن زده ها از حرفش متعجب بودم،ماتم برده و دوباره به هپروت رفتم و متوجه نگاه هاي شاد و خوشحال بقيه نشدم که علي چنان پريد تو بغلم و گفت:
-آخ جون آبجي دريا.
نگاهم به نگاه مشتاق اردوان که منتظر عکس العمل من بود گره خورد.ولي اون قدر از دستش شاکي بودم که در آن لحظه مي خواستم سر به تنش نباشد البه ناگفته نماند که ته قلبم دوست داشتم بپرم بغلش و ازش تشکر کنم ولي در نهايت با همه ي اين ها اخمي بهش کردم و طوري که کسي نبيند صورتم را برگرداندم.
آن شب شام و پذيرايي مامان که تمام شد،حاجي بلندشد که به همراه فرنگيس خانم بروند.فرنگيس خانم که ميخنديد گفت:
-طلايه جان برو لباس بردار بايد امشب بيايي پيش ما. و رو به مادرم که لبخند به لب داشت گفت:
-يه شب سهم شما بود،امشب هم سهم ما هستند،بالاخره نوبت بايد رعايت بشه.
من که هاج و واج نگاه ميکردم آمدم وسط و گفتم:
-آخه…. اما مامانم گفت:
-ما حق و نوبت سرمون مي شه،باشه طلايه جان برو وسايلت رو بردار،انشالله شب هاي بعدي همگي پيش هم هستيم.
هيچ رغبتي به رفتن نداشتم دوباره آمدم حرفي بزنم که اردوان در حالي که با آقا جون خداحافظي مي کرد و فهميده بود الانه که يک بهانه بياورم و حتي خودش را هم ديگر نگذارم بماند محکم گفت:
-طلايه تو ماشين منتظرتم،زودبيا گرمه.
آخ که اون لحظه دوست داشتم کسي نبود يا حداقل پدر و مادرم نبودند مي گفتم”منتظر گلاره جونت باش،همون جيگرت،خوشگلت،گلت”ولي با صداي مامان که ميگفت:
-زودباش ديگه طلايه،اردوان منتظرته.
به اتاقم رفتم و از داخل چمدان يک دست لباس راحتي پوشيده زيبا و همچنين مسواکم را برداشتم و بعد از کلي سفارشات مامان و آقاجون،از مامان اينها خداحافظي کردم و از خانه بيرون رفتم.
اردوان توي ماشين منتظر بود و باز همان آهنگ نياز را روشن کرده بود انگار ميخواست لج منو دربياره و خيلي زبانم را کنترل کردم تا نگويم تو که اين قدر دلت تنگ شده بي خود ميکني قرار شمال مي گذاري ولي ترجيح دادم سکوت کنم و هيچ اهميتي ندهم.
با اين که در همين چند روزه به خودم اعتراف کرده بودم که ديگر واقعا عاشقش شدم و نمي توانم فراموشش کنم ولي از بعد از ظهر به بعد که آن حرکت را کرد و اون حرف ها رو زد به اين نتيجه رسيده بودم که خيلي راحت بايد فراموشش کنم و به کمک شيدا يک تصميم درست و حسابي بگيرم و تا بقيه ي گفته هاي شيدا درست از کار درنيامده يک فکري براي زندگيم کنم.با اين تفاسير بايد ازش فاصله ميگرفتم تا موفق بشوم ولي با اين برنامه ي سفر شمال آن هم جلوي پدر و مادرهامون نمي دانستم چه غلطي بايد بکنم.انگار اردوان به اين نتيجه رسيده بود هر چي بيشتر کنار خانواده ي من باشد من نمي توانم خيلي راحت مامان اينها را براي طلاق متقاعد کنم و خيلي راحت مي توانست رويم نفوذ داشته باشد.واي که من چقدر بدبخت بودم و بي دست و پا،مطمئن بودم اگر شيدا جاي من بود کاري مي کرد اردوان که سهله گنده تر از آن هم جلوش دست به سينه بنشيند،بيچاره خبر نداشت آن قدر احمقم که از دست هرز اردوان هم مستفيض شدم و در همين افکار بودم که اردوان داخل حياطشان ماشين را متوقف کرد طبق معمول تو هپروت جا خوش کرده بودم و قصد پياده شدن نداشتم که اردوان گفت:
-پياده شو مامان اينها شب زود مي خوابن.
در حالي که با اخم نگاهش مي کردم خيلي محکم گفتم:
-گفته باشم من تو اتاق تو نمي خوابم،بهتره خودت به مامانت يه توضيحي بدي.
اردوان با اخم بهم نگاه کرد و گفت:
-مثلا چي بايد بگم؟!بگو تحويلشون بدم.
-چه ميدونم بگو ميخواي پيش آقا جونت باشي.
اردوان با حرص لبش را جويد و گفت:
-چرند نگو،فعلا تا بيدارن توي يه اتاق مي مونيم بعد من مي رم بيرون شما راحت باشي. و زير لب ادامه داد:
-فکر کرده تحفه است،ديشب هم مجبور نبودم صد سال اونجا نمي موندم وبرمي گشتم خونمون.
کاشکي خفه مي شدم اصلا حرف نمي زدم،هرلحظه احساس مي کردم حقيرتر مي شوم چقدر از خودم بدم آمده بود،پسره ي از خود راضي مزخرف،حتما ميخواست با اين رفتارش بهم بفهماند هيچ کاري نمي توانم بکنم.در حالي که از حرص و ناراحتي اخم هايم درهم گره خورده بود وارد ساختمان شدم.
فرنگيس خانم و حاج آقا با ديدن ما،دوباره گل از گلشون شکفت انگار اولين بار بود که ما را مي ديدند،نمي دانم چرا اين قدر روابط ما برايشان مهم بود.انگار آن چند بچه ي ديگرشان مهم نبودند و فقط اردوان را مي شناختند.دلم بازهم به حالشان سوخت،چطور با لذت از سفر شمال حرف مي زدند و حتي غذاهايي را هم که مي خواستند درست کنند برنامه ريزي مي کردند.آن قدر در خودم گم شده بودم که متوجه زنگ موبایل اردوان نشدم ولي اردوان درحالي که مي گفت”آنتن نمي ده”به اتاقش رفت.اين فرنگيس خانم هم حسابي چونه اش گرم شده بود و خبر از دل بي قرار من نداشت که همه ي هوش و حواسم به اردوان بود که داشت با گلاره حرف مي زد.نيم ساعتي گذشت و از اردوان خبري نشد.فرنگيس خانم که مي گفت بهتره زودتر بخوابيم،فردا باید تدارکات سفر را مهيا کنيم،بهم گفت:
-فکر کنم اردوان رفته با دوستش حرف بزنه خوابش برده،تو هم برو بخواب.
حاج آقا هم که زودتر خداحافظي کرده و رفته بود به فرنگيس خانم گفتم:
-من سرمايي هستم مي شه يه پتو اضافه بهم بدين.
فرنگيس خانم به سمت کمد مخصوص رختخوابش که اندازه ي يک گردان آدم بود رفت و در حالي که ميگفت:
-آره مادر کولر شده بلاي جون،اين اردوان هم گرمايي.
يک پتوي ملافه شده ي گل دار دستم داد و در حالي که شب بخير مي گفتم به سمت اتاق اردوان رفتم.اردوان تا من را ديد از جايش بلند شد و نشست و رويش را از من برگرداند و دوباره مشغول صحبت شد.پتويي را که در دستم بود کنار تختش روي زمين انداختم حتي دوست نداشتم از بالش هاي تختش بردارم حالا ديگر جاي معدن رختخواب ها را هم ياد گرفته بودم آهسته بيرون رفتم و براي خودم يک بالش و پتوي ديگر برداشتم و رفتم توي آشپزخانه و لباس راحتيم را که آورده بودم پوشيدم و آهسته دوباره به اتاق اردوان برگشتم.انگار صداي پاي منو نشنيده بود،چنان قربان صدقه ي گلاره مي رفت که ناخوادآگاه اشک هايم سرازير شده بود.خدارا شکر رويش به من نبود اتاق هم تاريک بود فقط يک آباژور آن هم سمت اردوان روشن بود در را بسته و آهسته روي زمين کنار تختش دراز کشيدم.برعکس ديشب اصلا خوابم نمي آمد،آخه بعدازظهر کلي خوابيده بودم.
اشک هايم روي گونه هايم سر مي خورد و روي بالشم مي چکيد حتي حوصله ي خودم را هم نداشتم کاشکي يک طوري مسافرت لغو مي شد و ما برمي گشتيم تهران،اصلا کاشکي گلاره به اردوان گير بدهد و عذر و بهانه بياورد تا همه ي برنامه ها کنسل بشود،ديگر تحمل ديدن اردوان را با اين حالت نداشتم،واقعا که وقيح بود.صداي پچ پچ هاشو مي شنيدم ولي چه ربطي به من داشت آن قدر حرف بزند تا خسته بشود.اصلا از اول نبايد خودم را بهش نشان ميدادم آن موقع حداقل شاهد اين کارهايش نبودم تا اين قدر حرص بخورم.
يک ربعي گذشت و من درافکارم غرق بودم که اردوان گوشي را قطع کرد و آباژور را خاموش کرد و در حالي که در جايش غلت مي زد گفت:
-پاشو بيا رو تخت بخواب من پايين مي خوابم.
اهميتي ندادم و فقط سکوت کردم و خودم را به خواب زدم.اردوان که از جايش بلند مي شد گفت:
-مي دونم خواب نيستي،عصر اون همه خوابيدي تازه چشمات هم نيم ساعت پيش براي خواب دست و پا نمي زد،پس پاشو روي تخت بخواب،بي خود منو سياه نکن ديشب تو ميهمان نوازي کردي حالا نوبت منه،پاشو.
باز هم چيزي نگفتم.اردوان بالاي سرم آمد و گفت:
-بهت مي گم پاشو بالا بخواب،اصلا من مي رم بيرون.
با يک حرکت دستم را کشيد که گفتم:
-آخ ديوونه،اين چه کاري بود که کردي!
و دستم را که حسابي درد ميکرد با دست ديگرم گرفتم.اردوان با اخم نگاهم کرد،در آن تاريکي هم چشم هايش برق مي زد،بي تفاوت گفت:
-بروبخواب.
و من را به سمت تخت هول داد.حوصله ي جر و بحث نداشتم چيزي نگفتم و پتوشو که هنوز بوي خودش را مي داد روي سرم کشيدم و چشم هايم را روي هم گذاشتم.هنوز چند دقيقه اي بيشتر نگذشته بود که دوباره اردوان بلند شد،داشتم با خودم مي گفتم حتما باز ميخواهد مثل ديشب حرف بزند،هرچند امشب به جاي حرف مي خواست غر بزند،اگر يک کلمه مي خواست دري و وري بگويد،قصد داشتم هر چه از دهنم درمي آيد بهش بگويم.ولي اردوان بي توجه به من فقط بالش روي تخت را برداشت و بالشي را که زير سر من بود پرت کرد روي تخت اين کارش ديگر خيلي بيشتر آزارم داد و دوباره اشک هايم روان شد،يعني اين قدر از من بدش آمده بود که حتي….ديگر نخواستم بهش اهميت بدهم و در حالي که به روزهاي قشنگي که با شيدا و مريم و فرشته گذرانده بودم فکر مي کردم،به خواب رفتم.
صبح قبل از اينکه اردوان بلند شود بيدار شدم و نمازم رو خوندم و سراغ فرنگيس خانوم رفتم .مشغول ريختن چاي براي اقاجون بود با ديدن من گفت:
-به به!خانوم خوشگل صبحت بخير عزيزم بيا بشين برات چايي بريزم. و حاج اقا هم سلام و صبح بخير منو جواب داد و گفت:
-بيا طلايه جان بشين.
من هم با لبخندي روي صندلي نشستم و گفتم:
-چشم!
حاج اقا چاي را مقابلم گذاشت و گفت:
-بابا جون براي برنامه ي شمال حاضري؟
سري تکان دادم و گفتم:
-البته !کي قراره بريم؟
فرنگيس خانوم که خنده روي لب هايش خشک شد گفت:
-امان از دست اردوان حتما مي خواسته اين چيه ؟!اهان سوپريزت کنه!
من با تعجب نگاهش نگاهش کردم و گفتم:
-چرا؟؟!!
فرنگيس خانوم که خودش برايم لقمه ي کره و مربا گرفته بود گفت:
-مربا شو خودم درست کردم بخور مادر!
در حالي که طعم خوب مرباي هويج را توي دهنم مزه مي کردم گفتم:
-چي سورپرايز بوده؟
فرنگيس خانوم که بين گفتن و نگفتن گير کرده بود گفت:
-هيچي راستش رو بخواي الان مادرت اينا ميان که راه بيفتيم.
من که يکدفعه هول شدم گفتم:
-همين!همين الان؟اخه من …
فرنگيس خانوم يه لقمه ديگه به دستم داد و گفت:
-اره عزيزم همين الان چمدون هاتونم هم الان مي رسه تا اردوان بلند شه!
من که دوست داشتم که اين برنامه بهم بخوره گفتم:
-خود اردوان گفت که الان بريم؟
فرنگيس خانوم نگاهي به حاج اقا و سپس به من گفت:
-اره ديگه ديشب خودش گفت که ساعت نه راه بيفتيم!از دست شما جوون ها!پسره نمي گه که شايد زنش بخواد چيزي برداره و يا حاضر بشه.چي بگم والا!
در حالي که بهم لبخند مي زد گفت:
-حتما دوست داره زنش رو غافلگير کنه تو هم به روي خودت نيار!
بيچاره فرنگيس خانوم نمي دانست که اردوان حتي حوصله ي حرف زدن با من رو هم نداشته,من رو بگو که سر نماز چه قدر از خدا خواستم اين برنامه ي سفر بهم بخوره تا ديگه شاهد رفتار هاي اردوان و حرف هايش با گلاره نباشم ولي انگار بايد مي ماندم زجر مي کشيدم تا برايم درس عبرت شود.مي خواستم دوش بگيرم ولي خانه ي انها رويم نمي شد که متوجه اردوان شدم که حوله اي روي دوشش بود بي انکه حرفي بزند نيم نگاهي بهم انداخت و بي توجه رفت.
من هم يک لحظه فکري به ذهنم خطور کرد سريع به دنبال حاج اقا که کفش هايش را مي پوشيد دويدم و گفتم:
-حاج اقا اگه ممکنه بايستيد تا من هم باهاتون ميام.
سريع در حالي که مانتو و شالم را برمي داشتم به فرنگيش خانوم گفتم:
-راستش يه وسيله اي مي خوام که بايد از خونه بردارم با مامانم اينا برمي گردم .
فرنگيس خانوم مهلت نکرد حتي حرفي بزند تنهايش گداشتم و از پله هاي حياط به طرف حاج اقا که توي ماشين منتظرم نشسته بود دويدم .
وقتي مامان منو ديد گفت:
-همه چيز هاتو برداشتم نمي خواست بياي !
در حالي که مانده بودم که چي بگم گفتم:
-نه فقط روم نمي شد خونه ي اردوان اينا حموم برم اومدم اينجا .
-پس زود باش !
-مامان جلوي اونا چيزي نگي ها زشته !
مامان که همه ي وسايل مورد نياز منو جمع کرده بود گفت:
-نه مادر !مگه عقلم کمه!مي گن ما رو محرم نمي دونن.حالا زودتر برو تا وسايل رو بچينيم پشت ماشين حاجي تو بيرون اومده باشي!
سريع به حموم رفتم.زياد حال و حوصله ي حسابي نداشتم .از فکر به اينکه بايد در اين چند روز حرف ها و کار هاي اردوان رو تحمل کنم اعصابم بهم مي ريخت .خدا رو شکر اردوان جلوي بقيه خويشتن داري مي کرد و حرفي نمي زد که ناراحت شم .نمي دونم چه حسي توي وجودم بود ولي همين که از حموم بيرون مي اومد و مي ديد که من نيستم و مي فهميد که من بله قربان گويش نيستم و برنامه ي خودم رو دارم برايم کافي بود .
بعد از حموم تند تند حاضر شدم انگار دنبالم کردند ولي از نتيجه اش راضي بودم اخه دوست داشتم جلوش خيلي بهتر به نظر برسم .اقا جون و حاجي توي حياط نشسته بودند مامان هم با احتياط گاز ها رو مي بست و به اقا جون مي گفت:
-بهتره شير فلکه ي اب رو هم ببندي!
علي هم دلش نمي اومد از دوچرخه اش جدا بشه اون رو توي اتاقش گذاشته بود گفت:
-ابجي اي کاش مي شد دوچرخه ام رو هم بيارم اقا جون مي گه که توي ماشين جا نمي شه!
بهش لبخند زدم و گفتم:
-علي جون الان مي خوايم بريم کناره دريا !اونجا خراب مي شه !اونجا هم تا دلت بخواد وسايل تفريحي هست که تو به دوچرخه ات هم لازم نداري!
سري تکان داد و گفت:
-هر چي تو بگي!
به حياط رفت.داشتم چمدونم رو وارسي مي کردم که چيزي از قلم نيفته.اما يک دفعه متوجه اردوان شدم که با اخم وارد اتاقم شد.من که توقع ديدنش رو نداشتم يک لحظه زبانم بين سلام اينجا چي کار مي کني گير کرد که اردوان در حالي که با خشم در و مي بست گفت:
-تو معلومه که با اجازه ي کي اومدي اينجا؟
از خشم و ناراحتي اش خوش حال بودم ولي اخم هايم رو در هم کشيدم و گفتم:
-از کي تا حالا از کسي اجازه مي گرفتم که اين دفعه ي دوم باشه؟!! و توي دلم به اينکه قيافه اش چه شکلي شده وقتي فرنگيس خانوم گفته من نيستم خنده ام گرفت .اردوان که پوزخندي مي زد گوشي موبايلم را به سمتم گرفت . گفت:
-بفرماييد بهشون يه زنگ بزنيد انگار بد جوري بي قرار هستند از صبح تا حالا بيست بار زنگ زدن.
من که گوشيم را مي گرفتم و از حرف اردوان متعجب بودم نهال سه بار زنگ زده بي تفاوت به اردوان از کنارش که منتظر نشسته بود همان موقع به نهال زنگ بزنم گذشتم و از اتاق خارج شدم.
فرنگيس خانوم در حالي که کنار مامان نشسته بود و به دستش يه بادبزن بود و مرتب خودش رو باد مي زد .وقتي منو ديد گفت:
-طلايه جان انگار موبايلت رو جا گذاشته بودي .چند بار هم يکي زنگ زد .
-بله نهال دوستم بود!اردوان بهم داد.
مامان که انگار منتظر بود که ما از خونه بيرون بيايم درها رو قفل کنه گفت:
-مادر پس چرا نمي ياين؟دير شد!
-بريم ما حاضريم.
اردوان که چمدون ها رو بيرون مي اورد زير چشمي نگاهي به من کرد و بي اهميت به ما داخل حياط رفت.ما هم پشت سرش .خيلي دوست داشتم که يه جوري حالش رو بگيرم پسره ي پررو و از خود راضي ((کي بهت اجازه داد))يادش رفته ماه تا ماه اصلا نمي دونست من بالاي خونش مردم يا زندم !تو برو امار همون اکله رو بگير .خلاصه همگي سوار ماشين شديم و من و علي و اردوان توي ماشين اردوان نشستيم و مامان اينا جدا داشتم فکر مي کردم که توي ماشينش نباشم که يهو نهال زنگ زد!با خوش حالي گوشي رو برداشتم :
-جانم!
نهال سلام کرد و گفت:
-چطوري بي معرفت خانوم ؟
-تو خوبي؟چطوري يادي از ما کردي؟
نهال که مي خنديد گفت:
-اره خوبم ولي بعضي ها خيلي بدن در ضمن ما همش به ياد شما هستيم !شما يادي از ما نمي کنيد!
-نه به خدا من هم دلم براتون تنگ شده بود!
-صبح چند بار زنگ زدم جواب ندادي!خواب بودي؟
-نه حموم بودم!
نهال انگار مي خواست حرفي بزند اما در ترديد بود بالا خره گفت:
-طلايه جونم راستش دايي کوروشم باهات کار داشت به خاطر همين صبح زود زنگ زدم اخه مي خواست بره سر کارش ولي اگر ممکنه بهش زنگ بزنم بگم که الان هستي و خودش بهت زنگ بزنه!
نگاه اردوان رو که خيلي شاکي بود روي خودم ثابت ديدم خدا رو شکر کردم که علي توي ماشين ماست و نمي تونست هر چي دوست داره بگه ! و از طرفي هم دوست داشتم تلافي کار هاي ديشبش رو در بيارم گفتم:
-نهال جان تو نمي دوني که چي کار داره؟
نهال که کمی من من مي کرد گفت:
-راستش خودش مي خواد صحبت کنه من بهش گفتم که اصفهان هستي منتظر بمونه تا برگردي ولي انگار مي ترسه که دير بشه!
با حالت خاصي که لج اردوان رو در بيارم گفتم:
-چي دير بشه نهال؟!
نهال خنديد و گفت:
-چه مي دونم حالا خودش برات توضيح مي ده حالا بگو زنگ بزنه يا نه!
خنده ام گرفته بود يعني حقش بود .چهره اش ارغواني شده بود و حرص مي خورد کاشکي گوشي اون هم مثل ماله من بود که صدا رو خيلي بلند پخش مي کرد با اين حال که مي دونستم که خيلي حال ميده حرف هاي کوروش رو بشنوه و تلافي ديشبش را سرش خالي کنم ولي مي ترسيدم از ظرفيتش خارج باشه و جلوي علي افتضاح شه مخصوصا که امکان داشت علي هم گوش بده و خيلي بد ميشه!گفتم:
-نهال جان ما الان با خانواده تو راه شمال هستيم گوشيم انتن نداره برسم خودم بهت زنگ مي زنم .
. براي اينکه حال اردوان بيشتر گرفته شود و جواب ان متکا پرت کردن ديشبش رو هم داده باشم و تلفني حرف زدنش رو ,گفتم:
-از طرف من از کوروش خيلي عذر خواهي کن!
-نهال گفت:
-به سلامتي دارين مي رين شمال؟
-اره يه دفعه اي شد!
-چه خوب شايد ما هم با عده اي از فاميل هامون تو اين چند روزه بيايم شمال !حالا با هم تماس مي گيريم اگر شد همديگر رو مي بينيم شما کدوم سمت هستيد؟
من که نمي دونستم گفتم:
–حالا باهات صحبت مي کنم .
-باشه پس منتظريم رسيدي زنگ بزن!
-باشه!حتما.
نهال خنديد و گفت:
-طلايه تو مهره ي مار داري !خانوم بزرگ اونقدر ازت خوشش اومده که داره مي گه سلام ويژه بهت برسونم !
از ياد اوري اون زن خشک و اشراف زاده لحظه اي سکوت کردم و گفتم:
-سلام ويژه ي من رو هم برسون خانوم بزرگ نسبت به من لطف دارن.
سپس بعد از خداحافظي گوشي رو قطع کردم وبي توجه به اردوان و چهره ي بر افروخته اش براي اينکه قيافه ي عصبي اش رو نبينم سرم رو به صندلي تکيه دادم و چشم هامو بستم و توي افکار خودم غرق شدم که خلاصه بعد از ساعتي اردوان گفت:
-طلايه!
کاملا بيدار بودم ولي دوست نداشتم جوابش رو بدم دوباره گفت:
-بي خودي خودت رو به خواب نزن من خوب مي دونم که تو چه وقت هايي خوابت مي گيره!
خنده ام گرفته بود بد زرنگ بود يعني چون من هر موقع حسابي خوابم گرفته بود پيشم بوده!و حالا خوب مي دونست من نيم ساعت قبل از اينکه خوابم بگيره چشم هايم به استقبال خواب خمار مي شه!ولي با اين حال بهش اهميت ندادم که گفت:
-پاشو تا علي بيدار نشده کارت دارم!
چشم هامو باز کردم عينک افتابي زده بود و با اون تيپ قشنگش صد برابر خواستني تر شده بود .ولي چه فايده؟حالا ديگه کاملا مي دونستم منو نمي خواد و تمام حواسش به گلاره اس و هنوز حرف هاي عاشقانه ي ديشبش تو گوشم بود با نگاهي بهش فهماندم که حرفش رو بگه!اردوان زير چشمي نگاهم کرد و گفت:
-تو مگه خانوم بزرگ رو ميشناسي؟
سري به علامت مثبت تکان دادم قصد نداشتم باهاش زياد حرف بزنم هنوز صورتم با ضربه ي ديشبش و دلم از کارهاو حرف هايش مي سوخت!گفت:
-خب بگو!
اهسته گفتم:
-چي رو؟
اردوان که از خونسردي و حرف نزدن من لجش در اومده بود گفت:
-خب بگو خانوم بزرگ که سال تا سال کسي رو ادم حساب نمي کنه و جواب سلام کسي رو هم نمي ده چطور شده براي شما سلام ويژه مي فرسته؟
-اگه يادت باشه اصلا قرار نبود تو مسائل ……
وسط حرفم اومد و گفت:
-قصد دخالت ندارم چون يه جورايي موضوع مربوط مي شه به خواستگارت و اين حرف ها برام مهم شده.
-ولي من دليلي نمي بينم توضيح بدم اين که مربوط به موضوع خواستگاره .براي شما که موضوعتون به نامزدي ختم مي شه هم جاي فضولي نمي مونه چه برسه به اين مسائل ودر هر صورت اگه مي شه يه شرط ديگه رو هم اضافه کنيم!
اردوان با اخم نگاهم کرد و گفت:
-مثلا چه شرطي؟
-لطف کنيم ديگه نذاريم هيچ کدوم از اين مسائل خصوصي رو طرف مقابل متوجه بشه تا کمتر مشکل درست بشه موافقي؟
اردوان که همان طور مي راند و در حالي که قوطي نوشيدني در دست داشت و اون رو مزه مزه مي کرد نيم نگاهي به من انداخت و پوزخندي زد و گفت:
-انگار خيلي دست کم گرفتمت !بد مارمولکي هستي !دلم مي خواست بکــبـــونم تو دهنش و از ماشين پياده بشم اما اخمي کردم و ديگه هيچي نگفتم ولي اردوان خيال سکوت نداشت! گفت:
-چيه؟بهت برخورد؟!؟!
خواستم بهش بگم که نگه دار مي خوام برم تو ماشين اقا جونم که گوشي موبايلش زنگ خورد از فکر اينکه گلاره باشه دوست داشتم بلند علي رو بيدار کنم تا صدامو بشنوه و حالش گرفته شه!ولي اسم کوروش روي صفحه ي نمايشگر خودنمايي کرد نمي دونم چرا اينقدر ترسيدم انگار ما رو با هم ديگه مي ديدکه من اينقدر دگرگون شدم اردوان در حالي که انگار با کوروش دشمني داره با لحن تندي گفت:
-بله؟
نمي شنيدم که کوروش چي مي گفت ولي انگار حال گلاره رو مي پرسيد که اردوان در حالي که زير چشمي منو مي پاييد گفت:
-گلاره هم خوبه !سلام مي رسونه اتفاقا همين صبح حالتو مي پرسيد .
مي دونستم که مي خواد حرص منو در بياره !بهش اهميت ندادم و اينه ي ماشين رو پايين کشيدم و خونسرد مشغول نگاه کردن به خودم شدم انگار زماني که ادم هول هولي حاضر مي شه تا وقت هايي که يک عالم وقت صرف مي کنه قشنگ تره در همين افکار بودم که اردوان چهره اش در هم رفته و با تعجب پرسيد:
-شمال!براي چي شمال؟کي مي خواي بري؟
باز هم نمي دانم که کوروش چي گفت که اردوان گفت:
-نه حالا من بهت زنگ مي زنم .
باز هم نمي دونم کوروش چي گفت که اردوان گفت:
-گلاره گفت؟کي؟
و سپس گفت:
-نه بي خود!من خودم با گلاره حرف مي زنم.
و بعد چند بار گفت:
-نه ….نه …نه!
نمي دونم کوروش چه سوال هايي مي کرد که جواب همش نه بود!و سپس اردوان در حالي که با حرص گوشي رو قطع مي کرد اون رو روي داشبورد انداخت و رو به من با خشم گفت:
-مي مردي که به اين سمج خان نمي گفتی که شمال هستي؟هر جند انگار کرم از خود درخته!
و با شدت دنده رو عوض کرد مي توانستم حدس بزنم کوروش گفته ما میايم شمال ولي نمي دونم گلاره چه نقشي داشت .اردوان در حالي که دوباره گوشي اش رو بر مي داشت شروع کرد به شماره گيري .بعد از اين که چند بار شماره رو گرفت و من مطمئن بودم که شماره ي گلاره رو مي گيره با حرص گوشي رو گذاشت و گفت:
-لعنتي از اون موقع انتن مي داد الان قطع شد!
خدا چه خوب جوابش رو مي داد پسره ي بي چاک و دهن فکر کرده بود صاحب همه هست داشتم با خودم فکر مي کردم که اين نهال عجب خبر گذاري داره!توي همين چند دقيقه فکر کنم شيدا و مريم هم فهميده اند که ما داريم مي ريم شمال!بعيد نيست که شيدا با شاهرخ و مريم هم با رضا و شايان هم بيايند شمال !حالا خوبه اسم مريم بيچاره بد در رفته.

admin

چشمانی داشته باش که بهترین ها را می بیند، قلبی که بدترین ها را می بخشد، ذهنی که بدی ها را فراموش می کند و روحی که هرگز ایمانش را نمی بازد

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن

کدبازان