codebazan

رمانرمان عروسک

رمان عروسک پارت یک

 

#عروسک
#ایران_تهران

دستش روی موهای بیرون ریخته از شالم نشست
با ترس سر بلند کردم و به چشمای قهوه ایِ دریده اش نگاه کردم
چشمهایی که ترس رو به ببینده القا میکرد
-تا حالا چندتا عروسک داشتی هان؟
بزاق دهنم رو با ترس قورت دادم و چشم بستم
موهام رو از روی شال به چنگ گرفت و سرم به عقب کشیده شد
آخی گفتم که کنار گوشم زمزمه کرد :
-بگو رهایش
تا حالا چندتا عروسک داشتی
با بغض گفتم :
-من…من عروسک نداشتم
بدم میومد
-چرا؟
-بی جون بودن اونا…من بدم میومد
لبش روی گونه ام نشست و لب زد :
-اما من عروسکا رو دوست دارم
اونا موظف به اطاعتن
درست مثل تو
ببین خودت رو
مجبوری به هر حرفم گوش بدی چرا؟
چون عروسک دوست نداری
پس توام عروسکی..
موهام رو رها کرد که سرم پایین افتاد و بلند زدم زیر گریه
اینجا دیگه چه جهنمی بود
صدای دستگاه، صدای جیغ ، صدای گریه!
-نه نه نه!
آقا توروخدا غلط کردم آقا.
به جوونیم رحم کنین
شادمهر توروقران
تو…تو‌مگه نگفتی منو میبری دوبی؟
که اونجا ازدواج کنیم چون اجازه پدر نیاز نیست؟
الان…الان…
-چه خبرههه؟
این چرا اینجاست؟
از صدای دادش شونه هام بالا پرید و با ترس به پاهاش نگاه کردم
پایین پاش نشسته بودم و جرات برگردوندن سرم رو نداشتم
-آقا خودش فرار کرد
گویا از دست بچه ها در رفته دیگه به هوش…
صدای قدمهای پر عجله ایو شنیدم و بعد دختری که بهم خورد و خودشو اویزون پاهاش کرد
-توروخدا اقا
شما رو به مقدسات قسم میدم ولم کنین
من..
-کوچولوی سکسی…چرا هنوز زبونت تو دهنته؟
از لحن ارومش سکسکه ام گرفت که متوجه شدم دختر هم زبونش از ترس بند اومده
صدای ازضامن دراوردن تفنگ رو شنیدم و بعد :
-این واسه تو که از دستوراتم سرپیچی کردی
و صدای شلیک و خونی که روی صورتم پاشیده شد
با افتادن جنازه دختر کنارم و دیدن صورتش که گلوله ای وسط پیشونی اش رو شکافته بود
و چشماش رو به بالا بود
جیغ گوش خراشی زدم و عقب پریدم و دستامو توی هوا تکون دادم

قلبم تو دهنم میزد
تو تمام روزای عمرم فقط این صحنه ها رو تو فیلم های سینمایی دیده بودم
و حالا کشته شدن دختری که چندثانیه قبل داشت صحبت میکرد
برام سنگین بود
چشم بستم که چهره اش پشت پلکام نقش بست
سریع چشم باز کردم و دوباره دیدمش که جیغی زدم و به عقب برگشتم تا فرار کنم
اما دستی دور تنم حلقه شد
و بینی ام بوی عطر خاصشو استشمام کرد
-کجا عروسک؟
ترسیدی؟
تن و بدنم میلرزید
و اینقدر هیکلش بزرگ بود که تو بغلش گم شده بودم
-نه نه ندیدمش
نه من ندیدمش نه ندیدمش
برای خودم اون فعل رو تکرار میکردم تا از ذهنم بیرون بره اما نمیرفت.
اون دختر تو ذهنم حک شده بود
سرمو به قفسه سینه اش فشردم و پلکهام رو محکم به هم فشار دادم
میخواستم تصویر اون دختر از ذهنم پاک بشه
-چیزی شده قربان؟
-اتر بیار
با شنیدن جمله اش به خودم لرزیدم که محکمتر بغلم کرد
-عروسکا باید دخترای خوبی باشن
باید مطیع باشن اروم باشن
اینجوری که میلرزی دوستت ندارم
وقتی دوستت دارم که عروسک ارومم باشی
میخوابونمت
وقتی بیدار شدی عروسک خوبی باش باشه؟
چشمام بسته بود و دلم نمیخواست حتی نگاهش کنم
اما دستش و دستمالی که مقابل بینی ام قرار گرفت منو متوجه حرفش کرد
نفس دوم به سوم نرسیده از زمان و مکان جدا شدم.
-چیکارش کنم الان؟
-گفتی الان کجاست؟
-فرار کرده رفته خونه دوستش
امشب قرار بود بیارمش اینجا
اما خب زودتر رفته
رفیقشم منو میشناسه گم و گور بشه همه چی پای من تموم میشه
-نگفتم نرو سراغ این اکله ها؟
-طرف سفت باشه که پا نمیده!
-ببینش سفته اما پا داده!
-پا نداده رییس. مجبورش کردی پا بده!
یا زندگی یا مرگ!
زندگیو در کنار مرگ انتخاب کرده.

چشم باز کردم و دستمو به سرم که درد میکرد گرفتم
-به هوش اومده
-خودم میبینم
صدای خودشون بود
چقدر از شنیدن صدای جفتشون متنفر بودم
اما حسی ورای ترس به صدای دوم هم داشتم
حاضر بودم هرکاری که میگه انجام بدم اما مشکلی برام پیش نیاره
اروم بهشون نگاه کردم و وقتی نگاه جفتشون رو به خودم دیدم با کمک گرفتن از دستام روی تخت نشستم
پتو رو روی پام مرتب کردم که از جاش بلند شد و به سمتم اومد
روبروم روی تخت نشست و نگاهم کرد
بزاق دهنم رو قورت دادم
-خوبی؟
سر بلند نکردم فقط خیره به پتو گفتم :
-بله.
-جوری جیغ میزدی که همه ریخته…
اخم کمرنگی کردم و چرا جیغ میزدم؟!
سر بلند کردم و گیج بهش نگاهش کردم که متوجه شد چیزی یادم نیست
سریع به اربابش نگاه کرد و چیزی نگفت
اما سنگینی نگاه اون رو حس میکردم
-بهش زنگ بزن بگو تا یک ساعت دیگه خودشو برسونه به جایی که میگی
بعدش یه دختری هست که میاردش پیش تو
بگو اون خواهرته و نگران نباشه
-دختر؟
مارال که فعلا نمیتونه…
-رهایش!
سر بلند کردم ببینم چرا صدام زده که خیره تو‌چشمام گفت :
-رهایش باهات میاد.
با چشمای گشاد شده بهش نگاه کردم
من میرفتم؟ کجا؟
با سپنتا؟ با عامل بدبختی هام؟
-اما رییس
-اما و اگر نداره
باهات میاد نه با تو
که با من. بعدم اونو میبره جایی که میگم
-اینطوری که بدتره رییس
این فرار میکنه
نور امیدی تو دلم روشن شد
-نه‌
اونقدر محکم اون کلمه رو ادا کرد که انگار تو جواب همه فکرو خیالاتم عنوان شده بود
-بهش میگی با دوستش بیاد
دوستش هم ببینه خواهرتو تا مطمئن بشه و اینطوری اگربه سر به نیست شدنش شک هم برد…
تیز نگاهم کرد و گفت :
-امار رهایش رو میده!
پریدن رنگ صورتم رو حس کردم که نگاه سپنتا بهم عوض شد
-اما رییس..
-رهایش که تا ابد قراره پیش ما باشه
و تا وقتی که همیشه همراه منه
هیچ مشکلی براش پیش نمیاد
و هیچ خطری هم تهدیدش نمیکنه!

نگاهی به صورت رنگ پریده ام انداخت و نیشخندی زد
-اما اگر بخواد جدا بشه
بخواد دیگه همراه من نباشه
اون وقته که پلیسا سریع ردش رو می‌زنن و خب تا اون بخواد من رو بفروشه…
دستاشو تو هوا تکون داد و گفت :
-من اونو میفروشم
و جدی نگاهم کرد
اون اتمام حجت به حدی برام قانع کننده و ترسناک بود که نگاه گرفتم و متوجه شدم که اگر تو فکر فرار باشم
هرگز رنگ آزادی رو نمی‌بینم
حتی همین زندگی پر از کثافت الآن هم برام آرزو میشه
-زنگ بزن سپنتا.
طولی نکشید که صدای ظریف یه دختر تو اتاق پیچید :
-تا گفتم فرار کردم جا زدی آره؟
اینجوری می‌گفتی پشت منی؟
که همیشه هوای منو داری؟
من یه روز نیست به امید تو…
-راحله عزیزم…
دختر جیغ کشید :
-عزیزم؟ ادم به کسی می‌گه عزیز که نشونش بده
من عزیزت بودم الان پیشت بودم
تو خونه ات بودم نه اینجا
اینجا که همش بهم عین مزاحما نگاه کنن
میفهمی؟
در و دیوارش داره منو میخوره
سپنتا…
صداشو مظلوم و سکسی کرد و گفت :
-سپنتا من دلم برات تنگ شده
من این‌طوری نبودم اما‌..
اما الان به تو عادت کردم به لمست به بغلت…
به‌…به یکی شدن با تو‌
چرا منو نمیفهمی؟
-عزیزدلم باور کن میفهممت واسه همینه که زنگ زدم.
وسایلتو جمع کن خب؟
-خب؟
-یه آدرسی بهت اس میکنم من خودم تو جلسه ام
خواهرم سیما رو میفرستم دنبالت
شماره اتو میدم وقتی رسید بهت زنگ بزنه
باشه عزیزم؟
-خواهرت؟؟
صدای دختر پر از تردید شده بود
و ایکاش که عقلش کار میکرد و هرگز قبول نمیکرد
-اره عزیزم
فرد مورد اطمینان دیگه ای ندارم
اونم اینقدر پیشم آتو داره که دیگه مجبوره رازمو نگه داره
-پس من اماده بشم؟
-اره گلم الان ادرسو میفرستم
-وای دوستت دارم سپنتا‌
فکرشم نمیکردم که ببینمت دوباره
-میبینیم همو عشقم‌
و تماس رو قطع کرد.

نگاهی به اون کرد و گفت :
-خب؟
-ادرس کارخونه رو بده
سپنتا یکه خورده بهش نگاه کرد
-کارخونه؟؟
اونجا که متروکه شده.
نیشخندی زد و گفت :
-میخوای ادرس شرکت رو بده بیاد
اون که دیگه هیچوقت نمیتونه حرف بزنه
توام که اونجا رو بلدی‌ فقط رهایش میمونه!
که اونم…
نگاهم کرد و گفت :
-جاش همیشه پیش منه‌
اینکه همش داشت یاداوری میکرد که من کجام یا باید کجا باشم اذیتم میکرد
با هر بار گفتنش انگار داشت تاکید میکرد که به فرار فکر نکنم
که دست از پا خطا نکنم چون عاقبت جالبی در انتظارم نیست.
من هم قصد نداشتم که واکنش بدی نشون بدم
چون میدونستم چقدر عصبی میشه.
پس واکنش خاصی نشون ندادم و فقط نگاهش کردم.
-اماده شو باید بریم.
این رو گفت و بلند شد و جلوتر از سپنتا از اتاق بیرون زد.
دیدم که سپنتا دست پاچه شد و سریع خواست بیرون بره که بیجون صداش کردم :
-سپنتا؟
به سمتم برنگشت در عوض دستش روی دستگیره در موند و مکث کرد
-حتی اگه یه روز به پایان عمرم مونده باشه تلافی بلایی که به سرم اوردی رو سرت درمیارم مطمئن باش
چیزی نگفت فقط دیدم انگشتاش دور دستگیره چفت شرن و به سفیدی زدن
-سپنتا؟
در رو رها کرد و سریع از اتاق بیرون رفت
به سقف اتاق نگاه کردم و پوزخندی زدم. همزمان با پوزخند اشکی از گوشه چشمم راه پیدا کرد و چقدر من بدبخت بودم!
چقدر ساده بودم که تو خیالم خودمو خانوم یه خونه میدیدم.
خانوم عمارت اصلانی ها!
همسر شهریار اصلانی!

بعد از پوشیدن لباس هام، روی تخت منتظر نشستم که در بازشد و یکی از بادیگاردهای شهریار تو چهارچوب ایستاد و نگاهم کرد.
میدونستم به دستورِ اون، حق نداشتن باهام صحبت کنن. فقط منو همراهی میکردن. آهی کشیدم و از روی تخت بلند شدم و به سمت در رفتم. خودش رو کنار کشید و من هم از کنارش رد شدم و از اتاق بیرون رفتم. از راه پله مرمرین هم گذشتم و به طبقه پایین رسیدم.
آدمای زیادی اونجا بودن و هرکدوم پی کاری بودن.
بادیگاردش جلوتر از من راه افتاد و من پشت سرش حرکت کردم. میتونستم نگاه هایی که روم بود رو حس کنم. حق هم داشتن. من تنها دختری بودم که هنوز زنده بودم. که هیچ بلایی سرم نیومده بود و در عوض رییسشون حساسیت خاصی هم‌روم داشت.
از عمارت بیرون رفتیم و من ماشین لوکسی رو دیدم که کنار در پارک شده بود و ماشین سپنتا هم پشتش بود.
ماشینی که بارها شهریار با اون…
-بفرمایید خانوم.
به ماشین اشاره کرد و خودش کنار رفت. نفسی کشیدم و با دست و پایی که میلرزید به سمت اون ماشین رفتم. در صندلی عقب باز بود، با دیدن شهریار که آسوده نشسته بود و چشم هاش رو بسته بود لرزی به تنم نشست و خدایا چرا باید کنار اون بشینم؟!
کنارش روی صندلی که نشستم با همون چشم های بسته گفت :
-در رو هم ببند.
در رو بستم و اروم با فاصله ازش نزدیک به در نشستم که یهو مچ دستی که به سمتش بود رو گرفت و منو به سمت خودش کشید. محکم به بازوش خوردم و سرم روی قفسه سینه اش پرت شد. نفسم حبس شد و با ترس خودمو عقب کشیدم که اجازه نداد فاصله بگیرم.
-بسه.
صدای بمش وقتی اونقدر هم آمرانه میشد قابلیت اینو داشت که آدم رو تا مرز دیوونگی هم ببره. انگشت شستش نوازش وار روی مچ دستم حرکت میکرد و من چیزی توی دلم میریخت.
-میری اونجا و میبریش جایی که من میگم. رهایش اگر برنگردی، اگر دهن باز کنی و چیزی که نباید رو بگی. این منم که ضرر میکنم میدونی چرا؟ چون با تو حیوون میشم. با تویی که برات حسای جدا باز کردم. نمیگم خودت که بدونی من سر دستوراتم با خودمم شوخی ندارم دختر!

مگه میتونستم وقتی اونقدر جدی داشت باهام اتمام حجت میکرد چیزی بگم!
مگه اصلا جراتشو داشتم وقتی یه مرد به هیبت و بزرگی اون همچین چیزاییو با زبون بیاره راحت بگم نه نمیفهمم.
کسی که علناً به زبون اورده بود که اگر من کج برم، که اگر به فکر نجات خودم باشم یه حیوون میشه و کسی هم که ضرر میکنه منم!
چون اون هیچ رحمی بهم نمیکنه.
-شنیدی رهایش؟
سری تکون دادم و بله ضعیفی گفتم.
-خوبه رهایش، خیلی خوبه!
فکر میکردم دستم رو رها کنه، اما نکرد و اونقدر به نوازش ادامه داد تا وقتی که به محل قرار رسیدیم.
نگاهم به کارخونه متروکه بور و دختری که با فاصله زیادی کنار دیوار خرابه‌ی نگهبانیش ایستاده بود.
-به احتمال زیاد که نه، صد درصد دوستش هم هست. پس تو خواهر سپنتایی! هر اسمی که خواستی بگو مهم نیست‌
اما اسم اون راحله اس و ۵ماهه با برادرته.
زیاد باهاش خوب برخورد نکن، تو از دست سپنتا عصبی هستی و اون ازت آتو داره.
حرف زیادی نمیزنی و حواست هست که دوستش تعقیبتون نکنه.
به ادرسی که گفتم میبریش.
اونجا خودم میدونم چیکار کنم فهمیدی؟
-بله.
-منو نگاه کن.
نگاهمو از بیرون کندم و به شهریار دادم.
-اینکه باور کنه و باهات بیاد به اون شرکت به میزان استعداد تو بستگی داره.
میتونی حتی دعوای فرضی با سپنتا پشت گوشی راه بندازی.
چیزی نگفتم که صدام زد :
-رهایش.
سر بلند کردم.
-اگر فرار کنی هیچوقت جای اون دختر رو نمیگیری.
جای اون دختر خالی نمیمونه و فکر نکن انتهای پیدا کردنت میشه فرستادنت به دبی!
انتهای پیدا کردن تو میشه یه جهنم با من!
اون کسیه که سپنتا پیداش کرده، یه کیس که بود و نبودش فرق زیادی یه حالم نداره.
اما تو کسی هستی که من میخوامش!

 

admin

چشمانی داشته باش که بهترین ها را می بیند، قلبی که بدترین ها را می بخشد، ذهنی که بدی ها را فراموش می کند و روحی که هرگز ایمانش را نمی بازد

‫14 دیدگاه ها

  1. سلام نویسنده جون
    .
    رمانتو هه عاشقش شدمه میفهمی عاشقققققق
    .
    خب حالا پارت دو کی هست چه روزایی پارت میزاری؟؟؟🧐🧐
    .

  2. سلام نویسنده ی عزیز ، داستان رمانتان مبهم و گنگ ، می شود کمی درباره ی داستانتان به من اطلاعاتی بدین ؟؟

  3. سلام نویسنده ی عزیز ، موضوع داستانتان بسیار مبهم و گنگ است ، میشه یکمی درباره اش به ما اطلاعاتی بدین .

  4. نویسنده ی عزیز خسته نباشی اما چرا اینجوری مینویسین چرا میخوای وجود خانما را بی ارزش نشون بدی یا این داستان ادم دزدی و اسارت و اینجور چیزا دیگه خیلی خز شده یه چیز اموزنده بنویس عزیزم خواهشا انقدرم خانما را سبک نشون نده

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن

کدبازان