codebazan

رمان عروسک

رمان عروسک پارت ۱۰

 

نیم نگاهی به سمتم انداخت و به راهش ادامه داد که عصبی دستشو کشیدم و گفتم :
-شهریاررررر
ایستاد و اول نگاهش تو کاسه چشماش گشت و بعد منتظر نگاهم کرد.
-روهام کجاست؟
جفت ابروهاش بالا رفت و با تعجب نگاهم کرد.
-همین‌؟
متم متعجب نگاهش کردم و تکرار کردم :
-همین؟!
این چیز کمیه؟
دومرتبه راه افتاد که دستشو رها کردم و خواستم به طبقه پایین برم و دنبال روهام بگردم که دستش دور مچم حلقه شد و صداش به گوشم رسید:
-کجا؟
دستمو کشیدم و گفتم :
-برم دنبال روهام.
تو که عین خیالت نیست.
یکم چپ چپ نگاهم کرد و بعد دستمو کشید و باهم حرکت کردیم.
دست منو به همراه دست خودش تو جیب شلوارش گذاشت.
مات از کاری که کرده بود نگاهش کردم و دلم میخواست زمین دهن باز کنه و من برم داخلش.
دستمو با خجالت کشیدم که محکمتر گرفتش.
-شهریار.
-هوم؟!
-زشته‌.
-زشت نیست. منو تو از این بیشترم تماس داشتیم. این که دیگه دوتا دست تو یه جیبه.
از چیزی که گفته بود و رابطه ای که به روم اورده بود چهره ام مخصوصا گونه هام سرخ شدن و با خجالت دست دیگه امو روی گونه ام گذاشتم.
-خوبه‌ خجالت بکش. خجالت کشیدنتو دوست دارم.
بهم ارامش میده. اینکه تو اونقدر بکری که همه اینا فقط متعلق به خودمه.
میدونی چقدر حس خوبیه که فاتح همه اولین هایی باشی ‌که دیگه اولین نیستن؟!
گیج نگاهش کردم که لبخندی زد و گفت :
-درست مثل خجالت تو. که دیگه اولین نیست تو معیارها اما بازم قشنگه.

دلم میخواست چیزی تو جوابش بگم، اما اون شهریار بود و من رهایش!
بین من و اون دیواری به بلندی عشق نداشته بود و اعتماد ترک برداشته.
من نمیتونستم با چهارتا حرف خوب رفتار کنم.
دل بدم و دوباره اعتماد کنم.
بار اولی که اعتماد کردم اون مرموز بود و حالا همه چی بود یه جز یه ادم مرموز.
قاتل! جانی! دزد! قاچاقچی! همه چی به علاوه یه ادم مرموز.
-چیزی نداری تا بگی؟!
سری تکون دادم و چیزی نگفتم. اونم سکوت کرد و فقط فشاری به دستم اورد.
-به نظرت اون چطوره؟!
نگاهم پی دست ازادش رفت و تا به یه لباس تو ویترین بوتیک روبرومون رسید.
با دهن باز به سرهمی ابی رنگ نگاه کردم.
-این؟
-اره چطوره؟
شونه ای بالا انداختم و گفتم :
-خوبه اما …
مهلت نداد چیزی بگم، منو کشید داخل بوتیک و تو رگالها، دنبالش گشت و بعد گرفتش و منو به سمت اتاق پرو برد.
درو باز کرد و فرستادم داخل و لباسو به دستم داد و در رو بست.
تو اینه اتاق پرو به خودم و سرهمی نگاه کردم و حدفاصله زمانی که بخوام تن بزنمش، در باز شد و مانتو و شال و کفشی تو مایه های همون رنگ به اویز، اویزون کرد و نیم نگاهی به من که تقریبا نیمه برهنه بودم و از ورودش شوکه بودم کرد و نیشخندی زد و در رو بست.
مات به لباسها نگاه کردم و بعد به در بسته شده.
این چش بود!
ضربه تقریبا محکمی به در منو از جا پروند.
-بدو بپوشش.
-ب…باشه.
سرهمیو پوشیدم و بعد مانتو و شال و کفش …
وقتی توی آینه خودم رو نگاه کردم، شاید تنها چیزی که دیدم یه دختر خوش تیپ بود.
دختری که انگار اونقدر بی درد بود که دغدغه اش ست کردن رنگ لباساش بود.
همینقدر بی عار و همینقدر تباه!

نیشخندی تو آینه به خودم زدم و دستی به صورتم کشیدم.
کی باورش میشد من کی ام؟!
که دختر یه مواد فروش جزئم و دست برقضا یکی از معروف ترین قاچاقچیها، یکی از روسای مافیا، عاشقم شده و حالا منو اسیر کرده.
ضربه دیگه ای به در خورد و دومرتبه صدای شهریار.
-پوشیدی؟
-هوم الان درمیارم.
در سریع باز شد و نه گفت‌
مات بهش نگاه کردم که وارد اتاق پرو شده بود و در رو پشت سرش بسته بود و قفل کرده بود.
با دهن باز نگاهش کردم که گفت :
-بچرخ.
-د…در…
-قفله. کاری که تو بلد نیستی انجامش بدی.
پوفی کشیدم که دومرتبه گفت :
-بچرخ.
چرخی زدم و نگاهش کردم که دیدم چشماش میخندن.
-ابی درباری بهت میاد.
-درباری؟!
نگاهش از سر تاپامو کاوید و بعد گفت :
-خیله خب. درش نیار دیگه.
و لباسامو از گیره برداشت و کفشو خم شد برداشت و درو باز کرد و بیرون رفت.
پشت سرش راه افتادم و بیرون زدیم.
انتظار داشتم پلاستیک بگیره و لباسمو توی اون بذاره اما با ارامش خاطر اونو توی سطل اشغال خالی کرد و جلوی چشمای متعجب من حساب کرد و منتظر نگاهم کرد .
قدمی به سمتش برداشتم که دستمو گرفت و به سمت در حرکت کرد.
باهم از بوتیک بیرون زدیم و به سمت مغازه بعدی رفت.
زمانی که روهام و ابراهیم بهمون رسیدن، دست شهریار پر بود از پاکت خرید و منی که نمیدونستم شاد باشم یا غمگین یا خنثی!
مونده بودم که چه عکس العملی داشته باشم
هیچوقت تو همچین موقعیتی نبودم. اینکه کسی به اجبار نگهم داره و بعد برام اونقدر ارزش قائل باشه.
-ماشالله مامان. خالی ک…

نگاه عاقل اندرسفیهانه شهریار به روهام، باعث شد اون ساکت بشه و چیزی نگه.
-ابراهیم؟!
ابراهیم منتظر به شهریار نگاه کرد که شهریار ابرویی بالا انداخت و گفت :
-این ادبیات روهام، داستانش چیه؟
ابراهیم نگاه مهربونی به روهام کرد و گفت :
-خودتونم دارین میگین داستانش چیه. ادبیات شما هم گویا تغییر کرده.
نیشخندی به چهره پر سوال شهریار زدم و تعجب کردم از حاضرجوابی ابراهیم.
هیچوقت ندیده بودم به جز اطاعت از دستورای شهریار، حرفی بزنه یا نظری بده.
و حالا شاهد تیکه انداختنش بودم.
-تو خودتم گویا داستان داری!
و ابرویی بالا انداخت. ابراهیم دستی به پس گردنش کشید و خندید و گفت :
-اذیت نکن رییس.
شهریار هم نگاهش حواله اش کرد و گفت :
-خریداتونو کردین؟
برام جالب بود که شهریار تا این حد مقابل ابراهیم منعطف بود در صورتی که میدونستم اگه کس دیگه ای بود هیچوقت اینقدر خوب برخورد نمیکرد.
-بله اقاکوچولو کلی خرید کردن.
-واااای اره بابا لباس بارسام گرفتم.
با عشق و خوشحالی به شور و شعف روهام نگاه کردم و لذت بردم.
-خیله خب بریم.
روهام به سمتم اومد و کنارم ایستاد که دستشو گرفتم و باهم حرکت کردیم.
سنگینی نگاه ابراهیم و شهریار رو روی خودم حس میکردم.
-مامان؟
نگاهش کردم و گفتم :
-جانم مامان؟
-خیلی خوشگل شدی‌
چشمام برقی زدن از تعریفش و گفتم :
-فدات بشم.
-میریم شهربازی؟
خواستم جواب بدم که صدای شهریار بلند شد :
-بله‌ قراره که بریم. اگر شما صبر کنی

روهام خجالت زده نگاهی کرد و سرشو پایین انداخت.
من اما فقط به شهریار نگاه کردم و حرفی نزدم‌.
در واقع خب میدونستم بی حوصله اس و همین که روهام رو مثل بچه ای از گوشت و خون خودش میدونست و ازش نگهداری میکرد برام کافی بود‌.
گاهی اوقات به خاطر رفتارش ناراحت میشدم اما خب این موضوعی بود که به حس و علاقه بیش از حدم نسبت به روهام بوجود اومده بود.
با رسیدنمون به ماشین و نشستنمون، ابراهیم اینبار اهنگ گذاشت و تا رسیدن به شهربازی همه به موسیقی گوش دادیم.
وارد شهربازی که شدیم، ابراهیم و روهام به سمت دستگاه ها رفتن و شهریار هم نگاهی انداخت و به سمت قسمت کافی شاپ رفت.
من هم نگاهم بین شهریار و روهام در گردش بود و اخر با نگاه خیره شهریار، به سمتش رفتم و کنارش نشستم.
-خوبه.
نگاهش کردم و منتظر ادامه حرفش موندم.
-این رفتارت، اینکه ارومی‌ اینکه همه چیو میخونی.
نگاهشو به من داد و گفت :
-دیگه نیازی نیست چیزی بگم. منتظر شنیدن نیستی و با نگاه متوجه میشی.
همین خوبه.
باز هم جوابی ندادم و فقط نگاهش کردم.
انتظار داشت تو شهربازی باهاش مخالفت کنم؟
یا که کنارش نشینم و بعد اون بیاد دنبالم؟!
که تفریح خانوادگی روهام خراب بشه؟!
من برای روهام مرگو تحمل میکردم،دیگه نشستن کنار شهریار که چیزی نبود.
من سختی های زیادیو تحمل کرده بودم تا اون خوشبخت باشه.
تا ببینم اون زندگی خوبی داره و با خوشحالی نفس میکشه و زندگی میکنه.
شاید خیلی چیزها سخت بود اما برای بدست اوردن نسبی چیزای دیگه باید انجام بشن تا ادمیزاد به خواسته هاش برسه.
-ساکتی چرا؟
-چی بگم؟
دقیق نگاهم کرد و گفت :
-دنبال حرفی؟

شونه بالا انداختم که گفت :
-دنبالش نباش.
حرفی که باید دنبالش باشی تا بیاد، نباید بیاد.
اونی حرفه،‌اونی مهمه، اونی اصله که بیاد تو فکرت،تو ذهنت، بیاد تا پس زبونت.
بعد تو با خودت بگی بگمش، نگمش.
بگی اگه نگم چی، اگه بگم چی!
اون حرفه.
وگرنه که اگه بخواد دوساعت فکر کنی و تهش یچی بیاد که نیاد بهتره.
-چرا نگهم داشتی؟
بی صدا نگاهم کرد و انگار منتظر بود سوالم ادامه داشته باشه.
یا توضیحی بهش بدم.
-چرا من پیشتم؟! چرا تو یه اتاقیم؟ چرا تنها داشته امو گرفتی؟!
اینا هم سوالای منه. فکرای منه.
حرفای منه. نه حرفی که بهش فکر کنما، همیشه تو مغزمن اما نمیپرسم.
وقت نمیشه، جرات نمیشه.
الان که گفتی، الان که جرات شده، پرسیدم.
توام وقت داشته باش، شهامت داشته…
-چون عاشقت شدم.
مات با دهن باز به خاطر حرف نصفه مونده ام نگاهش کردم و عاشق شده بود؟!
-ع…عشق؟!
نیشخندی زد و گفت :
-هم شهامتشو دارم هم وقتشو.
هم جراتشو.
تو دقیقا تنها کسی هستی که ازارم میده
که بهم میفهمونه میتونم برای یه نفر فقط یه صفر مطلق باشم.
صفری که هرچی ام کنار خودم قرار بدم بازم صفر بمونم.
اما من همین ادمو عاشقم.
همین که همیشه اذیتم میکنه، که روی خوش بهم نشون نمیده.
که تموم ثروتمو پس میزنه.
منی که میتونم با یه اشاره بی نیازش کنم و رد میکنه و از صبح تا شب کار میکنه تا دستش تو جیب خودش باشه.
تا من به حال دلم افسوس بخورم
که اسیر ادمی شده که راه براش نذاشته.

شاید وحشتناک ترین حالت تعجب رو من داشتم.
اینکه از زبون شهریار بشنوم عاشقمه و حتی ازار و اذیتهای من هم براش دوست داشتنیه.
اینکه از این عشق و احساس لذت میبره.
-حالا تو یه دلیل بیار برای اینکه دوستت نداشته باشم.
برای اینکه کسی که دوسش دارم، کسی که عاشقشم رو کنار خودم نگه ندارم.
همه ادما حتی مداد مورد علاقه اشونو نگه میدارن.
چه برسه به ادمش و کسی که قلبشون تو گرو اونه.
تو خودت حاضری سختی بکشی، اما روهام خوشبخت باش…
-این عشقه.
اما تو حاضری سختی بکشی؟
حاضری که منو نبینی و بدونی که خوشبختم؟
که ارومم؟
شهریار نیشخندی زد و دستشو جلو اورد و روی دستم گذاشت.
خواستم دستمو عقب بکشم که اجازه نداد، خودشو به سمتم متمایل کرد و گفت :
-خب؟
-تو باید جواب بدی.
-جواب مورد نظرت چیه؟
اینکه اره حاضرم؟
و بعدش تو بری؟!
تک خنده ای زد و دستی به لبش کشید و گفت :
-متاسفم اما جواب من منفیه.
من حاضر نیستم ازت دور باشم و بدونم خوشبختی.
از نظرم تو حق خوشبختیو فقط با خودم داری.
اگه میخوای خوشبخت بشی باید در کنار من باشی.
اگه نمیخوای هم خب من میخوام.
اینکه خوشبخت بشی و در کنار من باشی.
مات بهش نگاه کردم و این عشق نبود.
این خودخواهی محض بود!
-این عشق نیست.
-اسمشو هرچی میخوای بذار، هرچی که خودت راحت تری.
هرچی که پذیرشش رو برات اسون تر میکنه.
اما من بهش میگم عشق.
خیره تو چشمام گفت :

این فقط عشقه که میتونه ادمو تا این حد بی نیاز کنه.
میدونی بی نیاز از چی؟!
بی نیاز از فکر و حرف بقیه.
که برام مهم نیست وقتی اینطوری دستتو میگیرم
وقتی اینجوری محوت میشم ادمایی که میشناسن منو و منو میبینن چه تصوری ازم دارن.
من نسبت به توجه همه بی نیازم، نسبت به نگاه همه، فقط تو رو میخوام.
میفهمی؟
عشق همینه.
هرچیزی به جز معشوقت برات اضافی باشه. برات مهم نباشه.
من درگیر این حسم. و اگه تو بهش میگی خودخواهی.
شونه ای بالا انداخت و گفت :
-بگو. برای من مهم تعبیر خودمه.
و تو هم کم کم با تعابیر من اشنا میشی و باهاشون رابطه خوبی برقرار میکنی!
نگاهمو از چشمای مطمئنش گرفتم و سری تکون‌دادم.
چی باید میگفتم؟!
تو جواب ادمی که رک میگفت تصور من براش اهمیتی نداره و مهم خودشه و افکارش!
باید چه جوابی میدادم تا قانع بشه؟
اصلا قانع میشد؟
شهریار ادمی بود که در هیچ صورتی حرف بقیه براش اهمیت نداشت و حالا من تلاش بیهوده صرف چی میکردم؟
-سکوتت رو دوست ندارم.
اونم وقتی که اون همه حرف زدم. جواب من فقط یه سر تکون دادنت نبود. من از احساسم گفتم، و تو هیچ جوابی ندادی!
دلیلش چی میتونه باشه؟
بدون‌نگاه بهش گفتم :
-تعبیرت ازش چیه؟
فشار ملایمی به دستم که توی دستش بود اورد و گفت :
-تعبیرم اینه که برای حرفام ارزشی قائل نیستی.
منم مثل خودش شونه بالا انداختم و گفتم :
-تعبیر تو مهم نیست. مهم خودمم و توام کم کم به تعابیر من میرسی.
چندلحظه مکث کرد

admin

چشمانی داشته باش که بهترین ها را می بیند، قلبی که بدترین ها را می بخشد، ذهنی که بدی ها را فراموش می کند و روحی که هرگز ایمانش را نمی بازد

‫4 دیدگاه ها

  1. خیلی خوبه خوبیشم اینکه بقیه رمانا یا اول پسره تجاوز می کنه یا می خواد انتقام بگیره بعد عاشقش میشه این همون اول عاشقشه و دختره نمی خواد اینش خیلی خوبه

    1. کاملا باهاتون موافقم👍
      رمانش خیلی خوبه و همینطور میزان متن هر پارت هم خیلی خوبه. فقط برای پارت گذاری یه نظمی داشته باشه خیلی خوب میشه.ادمین جان نویسنده رمان کیه؟

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن

کدبازان