codebazan

رمان عروسک

رمان عروسک پارت ۲

 

-امیدوارم فرق این دوتا جمله رو با هم خوب متوجه بشی.
من تو رو انتخابت کردم برای قلبم، برای تنم و فکرم.
اگر تو اون کسی باشی که قراره بهم پشت کنه، باید فاتحه خودت رو بخونی.
چون من خیانت به هرچیو تحمل میکنم الا خیانت به قلبم!
تنم از تک به تک کلمه هاش لرزید و ای کاش که هرگز به اون تلفن ناشناس جواب نمیدادم تا گیر این باند نیفتم.
ای کاش هرگز قرار با سپنتا رو قبول نمی‌کردم!
ای کاش که هرگز سر نترسی نداشتم و برای یک بار هم که شده بود به حرف مادرم گوش میدادم.
-حالا برو.
دستم رو رها کرد و من نفسی کشیدم و دستگیره رو کشیدم و درو باز کردم و پیاده شدم که نگاهم بهش خورد.
پلکهاش رو روی هم گذاشت و تیز نگاهم کرد.
صاف ایستادم و در رو بستم.
به دختر نگاه کردم که با تشویش و نگرانی به اطرافش نگاه میکرد، کیفی که شهریار داده بود رو تو دستم فشردم و چه طوری باید میرفتم سراغش.
چه طور میرفتم و اون رو با خودم وارد به دنیای پر از کثافت و نجاست اونا میکردم؟
اگه همین الان خلاف جهت قرار میدوییدم چه سرنوشتی در انتظارم بود؟!
قطعا با اون دوتا ماشین بادیگارد پشت سرمون اینده خوبی نداشتم.
شاید شهریار دلش میسوخت و منو میکشت و اعضای بدنمو قاچاق میکرد!
شاید هم نه!
هر روز بهم تجاوز میکرد یا اینکه…
شاید هم منو مینداخت زیر دست بادیگاردهاش!
اشک تا پشت پلک هام اومد و به زور بزاق دهنمو قورت دادم تا بغضم رو فرو خورده بشه.
قدم اول رو برداشتم و خدا رو صدا زدم.
میدونم نحسم! میدونم پر از کثافتم!
که تو حتی عارت میاد من بنده ات باشم
اما من الان یادت افتادم.
الان که خودم تا خرخره تو لجنم، پس کمکم کن.
نمیخوام یکی دیگه ام بدبخت کنم‌
نمیخوام وقتی خونواده اش میگن خدا باعث و بانی اشو لعنت‌کنه
من اون باعث و بانی باشم!
کمکم کن.

قدم دوم رو برداشتم که صدای آژیر ماشین پلیس رو شنیدم، شرط میبستم هنوز شهریار صدا رو نشنیده بود.
پس قدم هام رو سرعت بخشیدم و سریع تر به سمت راحله گام برداشتم.
دیدم که از دور ماشین سفید رنگ گشت به سمتش رفت و مقابلش توقف کرد.
صدای باز شدن درب ماشین شهریار و رهایش گفتنش همزمان شد با دویدن من به سمت ماشین گشت.
خدایا ممنونم ازت.
قول میدم تا جایی که میتونم این لطفتو جبران کنم.
میدوییدم و بیخیال ریه ای که گاهی اوقات با اسپری نفسمو تازه میکرد فقط به اون ماشین گشت خیره بودم که سرنشین هاش پیاده شده بودن ودر حال بازجویی راحله بودن.
اون هم سردرگم و ترسیده هی به اطرافش نگاه میکرد و چیزی میگفت.
صدای بسته شدن در ماشین شهریار رو شنیدم و خدایا.
خدایا خودت بزرگی کن و نرسه بهم.
نفس نفس زنان رسیدم به گشت و توجه سرباز و مرد درجه دار کناریش بهم جلب شد.
راحله که انگار میدونست من کی ام چهره اش شاد شد و گفت :
-تویی سیما جون؟
یادم اومد سپنتا گفته بود سیما و شهریار میگفت هرچی دوست داری بگو!
به مرد درجه داری که کنار سرباز ایستاده بود نگاه کردم و نفس نفس زنان گفتم :
-باهمیم. رفیقمه.
مرد نگاه مشکوکی بهم انداخت که دهن باز کردم :
-راستش گم شده بودیم بعد یه ماشین مدل بالا مزاحممون شده بود..عه اوناهاش…
ماشین شهریار رو با دست نشون دادم و راحله بند به بازوی ازادم شد.
-دیدین جناب سرگرد؟
گفتم منتظر رفیقمم.
لبخند سردی به راحله زدم که اتومبیل شهریار کنار گشت پلیس توقف کرد.
-نمیشه بریم آقا؟
اینا مزاحما اومدن من…
مرد درجه دار به عقب برگشت و شهریار با همون کت و شلوار مشکی و پیراهن جذب مشکیش پیاده شد و برق کفش های واکس خورده اش چشمامو زد.
شنیدم که سرباز زمزمه کرد :
-مزاحم؟
و حق هم داشت.
کجای اون تیپ به مزاحما میخورد!

دست راحله محکمتر دور بازوم حلقه شد و چشماش با اشتیاق روی شهریار میگشتن.
و اون برای سپنتا دم از کدوم عشق و عاشقی میزد وقتی چشماش دودوزنان روی شهریار بود؟
اگه پیشنهادِ بودن با شهریار رو بهش میدادن فکر نکنم زیاد اظهار ناراحتی میکرد.
-سیما!
صداش هشدار دهنده بلند شد و یادش بود که من سیمام؟!
مرد درجه دار نگاهی به شهریار کرد و بعد به من و راحله.
-شما این خانوما رو میشناسید؟
نگاهِ شهریار به دست دور بازوم خورد و بعد رسید به صورتِ ترسیده راحله و بعد ام صورت رنگ پریده من.
-بله. ایشون نامزدم هستن.
به من اشاره کرد و خطاب به راحله گفت :
-ایشون هم دوستشون.
مرد درجه دار نگاه مشکوکی روونه ام کرد که دهن باز کردم حرفی بزنم اما با دیدن بادیگارد شهریار و اسلحه ای که توی دستش بود و توی هوا بهم نشون میداد دهنمو بستم.
-خیله خب…
-مدارک شناسایی…
شهریار کجخندی زد و گفت :
-ابراهیم!
بادیگاردش جلو اومد و شهریار خیره به مرد درجه دار گفت :
-مدارکو بده بیاد!
ابراهیم جلوتر اومد و شهریار مقابلم ایستاد‌ سرباز به طرف ابراهیم برگشت اما مرد درجه دار متمایل به من ایستاد و با کنجکاوی به من و شهریار نگاه کرد.
-عزیزم گفتم که منتظرتم. چرا فکر کردی میرم؟
توانایی نداشتم که حتی لب از لب باز کنم و بگم که اون کیه و چه قدر وحشتناکه. چون میدونستم به محض به زبون اوردن، اسلحه ابراهیم مغز منو نشونه میگیره و بعد هم ادمایی که کنارم بودن!
-ایشون گفتن شما مزاحمید!
چشمای شهریار برقی از خشم زدن و گفت :
-داستان همیشگی خانومها بعد دعوا! کدوم مزاحم آقای…
نگاهش روی جیب درجه دار موند و بعد مکثی گفت :
-اقای سعادتی!
و نگاهشو تا چشماش بالا کشید.

سعادتی نگاه نامطمئنی کرد و گفت :
-سروان سعادتی هستم.
شهریار لبخندی زد و گفت :
-من هم شهریار اصلانی هستم.
اخم دویده بین ابروهای سعادتی از دیدم دور نموند و نامحسوس نزدیکتر شدم.
-اصلانی؟! برند پوشاک…
-بله دقیقاً صاحب همون برند!
یه تای ابروی اصلانی بالا رفت که همزمان شد با برگشتن سرباز به سمتمون.
-قربان، ایشون آقای…
-بله میدونم.
نگاهی به من کرد و ادامه داد :
-اصلانی هستن! و ایشون هم…
اسم شما چیه خانوم؟
اگه اسم اصلی خودم رو میگفتم شاید وقتی برمیگشت کلانتری به دنبال هویتم میگشت و متوجه میشد من گم شده ام و با پیگیری شهریار پیدام میکرد و من از این برزخ خلاص میشدم.
-ره…
-سیما! سیما سازگار.
مات به سمت شهریار برگشتم و چرا فامیلی سپنتا رو روی من گذاشته بود.
-خانومتون حرف دیگه…
-خانومم فرصت نکرد جمله رو کامل کنه مثل شما آقای سعادتی.
-سروان سعادتی هستم.
-من گیرِ درجه نیستم. شما هستید؟
و نگاه موشکافانه ای به سعادتی انداخت. انگار که یک سطل اب یخ روی سر سعادتی ریختن که شوکه و یکه خورده به شهریار نگاه کرد‌.
سرباز جری شده قدمی جلو اومد که سعادتی دست روی قفسه سینه اش گذاشت و مانع جلو اومدنش شد.
-نه قاسمی. مدارکو دیدی؟
-بله مشکلی نبود‌.
سعادتی سری تکون داد و گفت :
-مشکلی نباشه ما تا منزل مشایعتتون میکنیم.
نگاهم با مکث روی شهریار نشست و دیدم که گوشه لبش رو جویید و بعد نیشخندی زد.
-نه چه مشکلی!
و رو کرد به من و گفت :
-عزیزم؟!
و دستش رو به سمتم دراز کرد.
نگاه مرددم به دستش بود و بعد سوال سعادتی :
-گویا خانومتون راضی نیستن.
-گفتم که مشکلات خانوادگی!

صداش هشدار دهنده بلند شد و من میتونستم تصور کنم بار بعدی که سعادتی چیزی بگه، شهریار عقب میکشه و منتظر میشینه تا بادیگاردش با اسلحه اش همه رو به تیر ببنده.
علی رغم میل باطنی ام و با وجود اینکه میدونستم وقتی باهام تنها بشه بدترین بلای ممکن رو به سرم میاره،‌دستمو توی دستش گذاشتم و انگشتاش سریع دور دستم حلقه شدن.
منو به سمت خودش کشید که راحله هم که بند به بازوم بود همراهم کشیده شد.‌
قدم که به سمت ماشینش برداشتیم، متوجه حرکت سعادتی و سرباز پشت سرمون شدم.
-این کیه؟ چی میگه؟ واقعا شوهرته؟
توجهی به صدای ارومِ راحله و سوالهای مزخرفش نکردم.
که سقلمه ای به پهلوم زد و گفت :
-با تواما. پس سپنتا…
جوری برگشتم به سمتش و اتیشی نگاهش کردم که یکم عقب نشینی کرد و گفت :
-من فراری ام.
اگه بگیرنم بدبختیم!
خواستم جوابشو بدم که صدای شهریار بلند شد :
-اگر میخوای سپنتا رو ببینی بهتره زبون به دهن بگیری و صدات رو بیشتر از این نشنوم.
نمیدونم از رسا بودن صدای شهریار بود یا جلال و جبروتی که داشت اما راحله ساکت شد ولی همچنان اویزون به بازوی من موند تا وقتی که ابراهیم در ماشین رو باز کرد و کنار رفت.
شهریار منتظر نگاهم کرد تا بشینم که ابراهیم با اشاره سر شهریار،‌دست راحله رو از دور بازوم جدا کرد و تا راحله خواست چیزی بگه، متوجه اسلحه ابراهیم شدم که کنار پهلوش گذاشته شد و چشمای از حدقه دراومده راحله که به من خیره شده بود.
-مشکلی پیش اومده‌؟
راحله به سمت سعادتی برگشت و من ته دلم خداخدا میکردم تا جرات گفتن داشته باشه اما لب فروبست و چیزی نگفت.
-نه جناب سعادتی. با ارزوی موفقیت.
و منتظر نگاهم کرد که سوار شدم و بعد هم خود شهریار نشست و در رو بست.
ابراهیم در جلو رو برای راحله باز کرد و راحله روی صندلی نشست و در بسته شد.
طولی نکشید که ابراهیم هم سوار شد و ماشین به حرکت دراومد.
صدای نفس های ترسیده راحله تو اتاقک ماشین میپیچید.

-شم…شما کی هستین؟
خواست به عقب برگرده که ابراهیم خیلی سریع داد زد :
-برنگرد.
راحله هم جیغی کشید و تو جاش پرید و زد زیر گریه.
صدای شهریار با ملاطفت بلند شد :
-اذیتش نکن ابراهیم. بذار برگرده و راحت صحبت کنه.
صداش اروم بود و در کمال تعجب پر از مهربونی‌. دقیقاً جوری که ادم فکر میکرد اون چقدر مهربونه و اصلاً هم آدم بدی نیست.
طوری خودش رو خوب جلوه داده بود که انگار ابراهیم بدون دستور اون، یه سری رفتارها رو انجام میده.
ترفندش رو یاد گرفته بودم. اینکه آدماش از آدماش بترسن و نه از خودش.
که همیشه به خودش پناه ببرن و اون باشه که راه جلو پاشون میذاره.
-برگرد به عقب راحله.
راحله با صورت اشکی اول نگاهی به ابراهیم کرد و وقتی دید به جلو خیره با دستاش پشتی صندلی رو گرفت و به سمتمون برگشت.
نگاه اشکیش تو صورت شهریار قفل شد :
-ش…شما کی هستید آقای اصلانی؟
شهریار لبخند ارامش بخشی زد و گفت :
-ابراهیم، به خانوم اب بده.
و بعد گفت :
-ما ادمیم درست مثل تو، راحله.
ابراهیم از جعبه تعبیه شده کنار دستش،اب معدنی دراورد و به سمت راحله گرفت.
نگاهم پر از نگرانی شد و دهن باز کردم :
-الان که استرس داری اب نخور. شاید سکسکه ات بگیره و تو گلوت…
با نگاه خونسرد شهریار به سمتم وقفه ای بین حرفم ایجاد شد.
-تو هم تشنته عزیزم؟
دهنم بسته شد و سکسکه ای از ترس کردم.
که شهریار خندید و گفت :
-عزیزم خودت بیشتر ترسیدی.
منو به سمت خودش کشید و در اغوشم گرفت و گفت :
-نترس رهایش.
و با اطمینان به راحله نگاه کرد.
-از اون بخور.
و بعد رو کرد به ابراهیم :
-یه اب به رهایش بده.

نگاهم با ترس به دست ابراهیم بود که از همون جعبه برام یه بطری اب دراورد و به سمتم گرفت.
که شهریار از دستش گرفت.
-من…من با سپنتا کار…
بین حرفش سرفه اش گرفت که سرفه بلندی کرد و درب بطری رو باز کرد و بی وقفه ازش سر کشید‌.
با ناراحتی و کنجکاوی نگاهش کردم.
که متوجه شدم هیچ اتفاق بدی براش نیفتاده.
-خب؟
-من …شما سپنتا رو میشناسین؟
-بله اون برای من کار میکنه.
چشمای راحله برقی زد و گفت :
-خیلی خوبه.یعنی شما واقعا خواهرشی؟
و نگاهش با امید به من دوخته شد.
تا خواستم چیزی بگم، متوجه اخم کمرنگ راحله شدم و بعد اون برجسته شدن رگهای پیشونیش شدم.
با ترس نگاهش کردم که متوجه شدم سفیدی چشماش سرخ شده و به شهریار نگاه میکنه.
دهن باز کرد چیزی بگه اما نتونست و دستشو به گلوش گرفت و خرخری کرد که خون از دهنش به بیرون پرتاب شد و بعد با چشمای گشاد شده و وحشت زده به خون روی لباسش خیره شد و نگاهشو تا چشمای من بالا کشید و با ترس خیره ام شد.
دستامو جلو دهنم گرفتم که مردمک چشمای راحله بالا رفت و سرش کج شد و افتاد روی صندلی.
چشمام گشاد شده بود و مات فقط به صندلی نگاه میکردم و دست راحله که مشخص بود.
-خب، ببرش جاده و زودتر برو سمت عمارت.
نگاه اشک آلودم به شهریار جلب شد که شیشه سمت خودش رو پایین داد و اون بطری آب معدنی رو مثل یه تفاله یا اشغال نجس از ماشین به بیرون پرت کرد و شیشه رو داد بالا.
نگاهش به من که خورد لبخندی زد و گفت :
-میدونی پیدا کردن جنازه دختری که با تو دیده شده و با من چه قدر میتونه برامون خطرناک باشه؟
یعنی ما جفتمون تو قتلش سهیم هستیم.
من که جام اون بالابالاهاست کسی کاریم نداره.
اما تو…وقتی از بالا بیای پایین، خیلیا منتظرتن!
مثل برادرِ تازه از زندان آزاد شده راحله!

admin

چشمانی داشته باش که بهترین ها را می بیند، قلبی که بدترین ها را می بخشد، ذهنی که بدی ها را فراموش می کند و روحی که هرگز ایمانش را نمی بازد

‫3 دیدگاه ها

  1. رمانت عاالیه تروخدا هرزو پارت بزار پارتاتم زیاد کن
    .
    البته امید وارم پایان الکی مثل استاد خلاف کار نداشته باشه
    .
    ولی بازم میگم عالیه بیییییییییییسسسسسستتتتت👌🏻👌🏻👌🏻👌🏻👌🏻👌🏻👌🏻👌🏻

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

کدبازان