codebazan

رمان عروسک

رمان عروسک پارت ۲۴

 

با چشمهای گشاد شده نگاهش کردم و گفتم :
-چرا اینقدر با کینه حرف میزنی؟
گردشی به چشماش داد و گفت :
-من با کینه حرف نمیزنم. تو خیلی حساسی.
-تو نه شما!
یه لحظه مات نگاهم کرد و بعد گفت :
-همه چی دوجانبه اس. من احترامی نمیبینم.
-پس چشماتون مشکل داره!
لبخند نرمی زد و گفت :
-احتمالاً.
-میشه دعوا نکنید؟
به روهام نگاه کردم که گله مند نگاهم میکرد.
-من دعوا نکردم مامانی.
-چرا مامان شما دقیقا دارید…
-روی حرف مادرت حرف نزن روهام جان!
روهام به ابراهیم نگاه کرد و لب فرو بست.
منم با یه تای ابروی بالا رفته به ابراهیم نگاه کردم که نگاهش با مهر روی روهام بود.
-روابطتون با بچه ها خوبه!
بدون انحراف حتی یک صدم اینچی نگاهش گفت :
-شاید چون دردسر کمتری دارن و همچین..
نگاهم کرد و ادامه داد :
-شعور بیشتری!
با حرص بزاق دهنمو قورت دادم و گفتم :
-که اینطور!
سری تکون داد و گفت :
-همینطور.
نگاهمو با عصبانیت ازش گرفتم و به شهریار نگاه کردم.
حاضر بودم سر اون میز نشسته باشم و به عنوان همسر شهریار معرفی بشم تا اینجا و در کنار این ادم!
ادمی که انگار یه کپی دیگه از شهریار بود
همونقدر غد همونقدر مغرور همونقدر حرص درار.
طوری که انگار دوتا برادر بودن!
نه نه برادرا هم چنین شباهتی نداشتن
این دونفر انگار یکی بودن.
-نگاه..
نگاهمو گرفتم و دستامو بالا بردم و گفتم :
-خیله خب! نگاه نمیکنم.

لبخندی زد و گفت :
-خوبه.
-میخوام دستامو بشورم.
نگاهی به روهام کردم و خواستم بگم منم میام که ابراهیم زودتر گفت :
-شما بشینید من میرم.
نگاهش کردم و گفتم :
-خودمم باید انجامش بدم.
-بهتره میزو یهو ترک نکنیم. اول من و روهام. بعد من و شما.
با تعجب و ابروی بالا رفته نگاهش کردم که توجهی نکرد و بلند شد و گفت :
-بیا روهام جان.
روهام صندلیشو عقب داد و بلند شد. لبخندی بهم زد و بعد به همراه ابراهیم به سمت سرویس بهداشتی رفتن.
سعی کردم نگاهمو کنترل کنم و دیگه به شهریار نگاه نکنم. پس کیفمو باز کردم و گوشیو بیرون اوردم و نگاهی بهش کردم.
شاید از مدل گوشی های جدید تو بازار بود
وارد مخاطبینش شدم و در نهایت تعجب با دو اسم مواجه شدم :
-شهریار ، ابراهیم!
فکر میکردم این که گفته بود فقط دوتا مخاطب داره شوخیش بوده
اما شهریار همیشه بهم نشون میداد که همه حرفهاش حقیقت داره و شوخی ای در کار نیست
گوشیو توی کیفم برگردوندم و در کیفو بستم.
پوفی کشیدم و سر بلند کردم که نگاه شهریار رو به خودم دیدم.
با تعجب به اون دونفر نگاه کردم که دیدم در حال خوردن چیزی هستن
نگاهم دوباره سمت شهریار برگشت که دیدم سرش تو گوشیه و در حال تایپ چیزیه.
با صدای اعلان گوشی، کیفو باز کردم و گوشیو بیرون اوردم.
-تو اصلا ادم با تدبیری نیستی!
متعجب نگاهش کردم و بعد تایپ کردم :
-چرا؟
به محض ارسال شدنش نگاهش کردم.

با خوندن پیام لبخندی زد و چیزی نوشت.
نگاهم رو به گوشیم دادم که سریع تا پیامش رسید بخونمش و همینطورم شد :
-چون نمیدونی برای هرکاری تایم مشخصی هست.
مثلا برای اینکه منو با نگاهات درسته قورتم بدی باید خونه برنامه ریزی کنی نه اینجا بین این همه ادم.
با حیرت، چندبار دیگه پیامشو خوندم و…
مرتیکه…مرتیکه…مرتیکه‌ی بز!
با حرص تایپ کردم :
-اگه راستشو بخوای در واقع من قصد خوردنت رو ندارم. یعنی چیز قابل خوردنی هم نیستی.
فقط برام جالب بود تو رو تو همچین موقعیتی ببینمت همین.
حالام بهتره کمتر گوشی دست بگیری نارسیس!
و با حرص ایکون ارسال رو لمس کردم و گوشیو روی میز انداختم و دست به سینه شدم.
دیدمش که پیامو با ارامش باز کرد و به محض خوندنش، جوری خندید که مات موندم.
البته نه فقط من، اون دو نفر هم با تعجب نگاهش کردن و دیدم که پسره چیزی پرسید
و شهریار سری تکون داد و با خنده چیزی گفت.
گوشیو توی جیبش گذاشت و دستاشو تو هم حلقه کرد
و خودشو جلو کشید و شروع کرد به صحبت کردن.
-رهایش!
سر بلند کردم و ابراهیم رو دیدم که همراه روهام کنار میز ایستاده بودن.
روهام روی صندلیش نشست و ابراهیم منتظر نگاهم کرد.
اروم بلند شدم و گفتم :
-باور کن من میتونم خودم برم توالت یعنی به اون سن..
-بله کاملا مشخصه سنش رو رد کردید. اما خب عقلش رو…
با تاسف سری تکون داد و گفت :
-فکر نمیکنم.
نگاه پر عصبانیتی به شهریار انداختم و بعد دستمو مشت کردم و گفتم :
-خیله خب. بهتره یه توضیحی راجع به نحوه رفتارت با من، به شهریار بدی.
-حتما میدم. واقعا علاقه مندم ببینم واکنشش چیه.

چیزی توی دلم میگفت :
که اگه تو ده درجه لجباز و سرتقی، این مرد بی نهایت سرتقه و لجباز!
بیشتر از این که ازش بترسم، باهاش چپ افتاده بودم.
نمیفهمیدم واقعاً چرا اینقدر بد باهام برخورد میکنه.
انگار که عصبانیت غیرقابل کنترلی نسبت به من تو وجودش بود.
-داریم جلب توجه میکنیم. بریم؟
نگاهش نکردم و فقط جلوتر ازش راه افتادم. نگاهی به تابلو کنار پیشخوان کردم و مسیرو رفتم.
-اروم تر برو باید ببینمت.
-داری میبینی!
-اگه اتفاقی بیفته نمیتونم واکنش خوبی نشون بدم.
وقتی دیدم به اندازه کافی تو دید نیستیم،دست به کمر زدم و به سمتش برگشتم.
-خب؟
شوکه نگاهی به صورتم و بعد طرز ایستادنم کرد و تکرار کرد :
-خب؟
-بهتره برگردی. نترس.
تو راه توالت یه رستوران هیچ..
شاید کمتر از چند ثانیه بود که صدای شکستن شیشه اومد و هجوم چیزیو به سمتم دیدم که همزمان ابراهیم به سمتم دوید و خودشو پرت کرد روم و باهم به زمین افتادیم.
صدای جیغ، صدای کشیده شدن پایه های صندلی روی کف زمین، صدای گریه و حرفهای نامفهوم ادمای توی رستوران..
-خوبی؟
به ابراهیم که با فاصله ازم روم خیمه زده بود نگاه کردم و مات گفتم :
-اون گلوله بود.
سری تکون داد و اب دهنشو قورت داد و گفت :
-اره گلوله بود!
میتونستم قطره های عرق روی پیشونیش رو ببینم.
خودشم مات مونده بود.
-رهایش؟ ابراهیم؟
با شنیدن صدای شهریار.ابراهیم سریع ایستاد و عقب رفت. شهریار نگاهی بهم کرد و خواست به سمتم بیاد که روهام پشتش قرار گرفت و با ترس گفت :
-مامان؟
اروم روی زمین نشستم و به هر سه شون‌نگاه کردم.

شهریار با فک منقبض شده با چنان عصبانیتی نگاهش به من بود که ترسیده اسمشو صدا زدم :
-شهریار!
ابراهیم هم متعاقب صدا زدنم به شهریار نگاه کرد و قدمی سمتش برداشت
که شهریار روهام رو به سمت ابراهیم فرستاد و با قدم بلندی روبروم نشست.
نگاهش روی جز جز صورتم گشت و به لبم رسید
-چیزی نشد باور کن.
نگاهش تا چشمام بالا اومد و اینبار نگاه من به لبش بود.
من واقعا طاقت نداشتم که اون‌نگاه پر از شیفتگی رو ببینم.
نگاهی که انگار داشت جونم رو میگرفت.
-بلند شو.
با تعجب به چشماش نگاه کردم که به کف زمین نگاه میکردن.
بلند شد و دستشو به سمتم دراز شده نگه داشت. دستش رو گرفتم و با تکیه بهش بلندشدم.
نگاهی به روهام کردم که از ترس اخم کرده بود و پشت ابراهیم مخفی شده بود.
-ایکاش نمیومدیم.
-فعلا که اومدیم. ابراهیم؟
ابراهیم خم شد و روهام رو بغل کرد و به سمت میز رفتیم که متوجه شدم رستوران تقریبا خالی شده و فقط پرسنل باقی موندن.
شهریار گوشی و کیفم رو از روی میز برداشت و نگاهی اجمالی بهش کرد و نگاهش چند ثانیه روی صندلی ای که من نشسته بودم قفل موند و بعد به سمت در رفت و من هم دنبالش کشیده شدم.
در رو که باز کرد، بیرون رفتیم و متوجه گشت پلیس رانندگی بیرون رستوران شدم.
-اگه ببیننت..
-ربطی به من نداشت.
شهریار سفت و سخت جواب ابراهیم رو داد که ابراهیم گفت :
-نگفتم به تو ربط داره.
اما تو شهربازی هم بودی! اینجا هم هستی.
این خودش..
شهریار مکثی کرد و به عقب برگشت و وارد رستوران شد.

مات نگاهش کردم که دستمو کشید و منم داخل برگشتم.
-داریم کجا میریم؟
نگاهم به شیشه های شکسته و پیشخوان گلوله خورده خورد و بزاق دهنمو قورت دادم.
چه قیامتی به پا شده بود.
-در اضطراریش کجاست؟
صدای ابراهیمو از پشت سر شنیدم :
-الیاس میگفت بعد سرویس مردونه یه دره که زده سرویس مردانه خراب است.
اون در رو به کوچه پشتی باز میشه.
شهریار قدمهای تندتری برداشت و من تو تعجب این بودم که چرا باید در اضطراری رو بزنن سرویس مردونه!
مگه برای فرار تو موقعیت های حساس نبود؟!
پس چرا مخفیش میکردن!
به دری که ابراهیم گفته بود رسیدیم و شهریار دستگیره رو پایین کشید که در باز نشد.
نگاهی به ابراهیم کرد که ابراهیم سریع گفت :
-به شاستیه بغل دستگیره
فشارش بده بزن ۳ ۵ ۷.
شهریار همینکارو انجام داد که صدای تیکی اومد و صفحه کلید کوچیکی کنار دستگیره بازشد
اعداد گفته شده رو وارد کرد و بعد قفل در باز شد و صفحه کلید بسته شد
شهریار در رو هل داد و وارد یه راهروی کوچیک و تقریبا تاریک شدیم.
-دارین شوخی میکنین؟
حس میکنم بین مافیام و نقشه هاشون.
شهریار چیزی نگفت اما ابراهیم‌گفت :
-و تا الان چه نظری داشتی؟
تو دقیقا بین مافیا و نقشه هاشونی.
مات به شهریار نگاه کردم که فشاری به دستم وارد کرد.
-تو اینی که میگه نیستی نه؟
شهریار فقط با حرص گفت :
-روهام!
و بعد ساکت شد.
میدونستم این یعنی وقتی روهام اینجاست چیزی نگید.
که اون متوجه چیزی نشه!

در کوچیکی روبرومون بود که شهریار بازش کرد و نور شدیدی وارد شد و صدای خیابون…صدای ماشین…
با چشم تنگ شده نگاهی انداختم که متوجه شدم تو یه خیابون تقریبا خلوتیم.
دستمو از دست شهریار بیرون کشیدم و گفتم :
-بگو..
انگشت اشاره اش رو روی دماغش گذاشت و با حرص نگاهم کرد.
-برام الان فقط این مهمه که بدونم ما رو کجا اوردی.
اوردی سر چه قراری!
قراری که تهش عاقبتمون بشه یه قبر و تموم…
-من نمیذاشتم اون اتفاق بیفته.
مثل خودش داد زدم :
-چه طوری؟!
تو ما رو ول کردی و خودت سر یه میز دیگه بودی!
اونی که پیش ما بود، این بود. میبینیش؟
این بود که بهم گفت ازم دور نشو. نمیتونم کنترلت کنم.
این بود که خودشو انداخت روی من.
این بود که…
-اینی که میگی…اینی که همش ازش اسم میبری رو من گذاشتم تا حواسش باشه.
پس ولتون نکردم رهایش.
توی چشماش زل زدم و گفتم :
-چرا تو ولمون کردی.
ول کردن همینه که بعد اتفاق برسی بهمون نه بعدش.
اگه یه ذره اهمیت داشتیم ما رو تو دهن شیری نمیوردی!
چنگی به جلوی موهاش زد و با حرص خندید و بهم پشت کرد.
به ابراهیم نگاه کردم که با حالت خاصی نگاهم میکرد
انگار دنبال چیزی بود.
اونم کسی مثل شهریار بود.
عصبی به سمتش قدم برداشتم و دست دراز کردم تا روهام رو بگیرم که عقب کشید و گفت :
-نه!
اخمی کردم و گفتم :
-میخوام خودم بغلش کنم. شماها همتون نجسید.
روهام مامان؟
جوابی که بهم نداد باعث شد سر خم کنم تا ببینمش.
با دیدن چشمای بسته اش با وحشت تکونش دادم :
-روهام؟ روهام؟

ابراهیم باز خودشو عقب کشید و صدا زد :
-شهریار!
شهریار به عقب برگشت و صدای پاهاشو شنیدم
دستاش روی بازوهام نشستن و گفت :
-چته؟ ولش کن.
با گریه گفتم :
-ببین بیهوش شده.ببینش…نمرده باشه.
-نمرده ولش کن.
با حرص نگاهش کردم کردم و گفتم :
-بچه ام از ترس بیهوش شده و…
-بچه ات از ترس بیهوش نشده..
خودش بیهوشش کرده. میفهمی؟
حالا ساکت شو.‌محض رضای خداااا.
مات بهش نگاه کردم که بعد نعره ای که زده بود با دهان بسته و فک سفت شده نگاهم میکرد.
بیهوش کرده بود؟ خودش؟
-خ…خود…خودش…کیه؟
-منم.
با حیرت به سمت ابراهیم برگشتم و گفتم :
-ت…تویی؟
-نباید یادش میموند.
اون هیجان، استرس، اضطراب تا ابد داغونش میکرد.
چرا من حرفاشونو نمیفهمیدم؟
سر کج کردم و گیج پرسیدم :
-چی…چیک…چیکارش …کرد…کردی؟
-تزریق کردم.
وا رفته نگاهش کردم و بعد به شهریار نگاه کردم.
به پسر من تزریق کرده بودن؟
به بچه ۸ساله؟!
روهام منو هم درگیر بازیهای کثیفشون کرده بودن؟
نمیدونستم چطوری و چرا..
که اون قدرت از کجا اومد!
اما به سمت شهریار حمله کردم و سیلی محکمی به صورتش زدم و جیغ کشیدم:
-کثافتتتتت اون فقط ۸سالشه.
میفهمی؟ ۸سالششششه.
چی میخواین ازش؟
چرا بلاهایی که سر بقیه میارید و سر اون‌میارید؟
چرا بیهوشش کردییییی؟
اون فقط یه بچه اس. یه پسر بچه..
اون…اون…
انگار انرژیم ته کشیده بود که ناچار روی زمین وا رفتم و به پاهای اویزون روهام نگاه کردم.

خودمو تکون میدادم و زیرلب میگفتم :
-مامان بمیره برات
الهی بمیرم که این بلا سرت اومد
که یه بار نشد بچگی کنی.
که هرکاری خواستن باهات کردن من لال موندم.
انگار یه اتیش تو وجودم به پا شده بود
از وقتی فهمیده بودم که‌کجا اومدیم.
که ما رو بدون ترس وارد جایی کرده بود که خلافکارها قرار میذاشتن
که اصلا شاید هدف گلوله من بودم!
شاید روهام بود.
و بعد بدون شرمندگی راحت میگشتن و میگفتن حالا که چیزی نشده.
که مراقبتون بودیم.
اخرشم روهام رو بیهوش کردن و حتی عواقبش هم براشون مهم نبود.
سکان زندگی من از دستم در رفته بود
انگار دیگه هیچ کاره بودم.
هیچ کاره زندگی خودم و کسی که قرار بود مادرش باشم!
-بلند شو.
شهریار جلوم‌زانو زده بود و نگاهم میکرد.
نگاهمو ازش گرفتم و به خیابون‌نگاه کردم.
چرا یه ماشین رد نمیشد تا بدوئم سمتش و سوارش شم.
چرا کسی نمیومد!
چرا پلیس ها نمیومدن و در رو پیدا نمیکردن؟
چرا هیچی مثل فیلما نبود تا ادم بدها مجازات شن!
-رهایش.
-من جایی نمیام.
-رهایش!
اینبار دستوری صدام کرده بود. اما باز هم اهمیتی نداشت.
بلند شدم و به سمت ابراهیم رفتم و گفتم :
-هرجا میخواین برین. بچه امو بدین بهم.
-من رو عصبی تر از این‌نکن.
فقط پوزخند زدم و دست دراز کردم که شهریار زیر بازوم رو گرفت و منو کشید.
قدم از قدم برنداشتم و فقط گفتم :
-ولم کن تا جیغ نکشیدم.
با عصبانیت وافری نگاهم کرد و گفت :
-کاری نکن خودتم بیهوش کنم. خب؟

با چنان حرصی نگاهش کردم که خودمم باورم نمیشد
اما اون خیره تو چشمام با ابروهای بالا رفته تکرار کرد :
-راه بیفت رهایش.
-من لوت میدم.
مات نگاهم کرد و صدای چیِ خفیف ابراهیم رو هم شنیدم.
سر بالا دادم و گفتم :
-من نمیتونم با جون و اینده و روان روهام شوخی کنم. وقتی اینقدر زندگیت پر از خطره، بهتره اصلا ما پیشت…
چنان چنگی به بازوم زد که از دردش لبمو گاز گرفتم و اشک تو چشمام جمع شد
اون اما با دندونای رو هم کلید شده اش گفت :
-خب؟!
بهتره پیشم نباشید اره؟؟
بهتره تنها باشم؟ یا تو تنها باشی؟
حرفتو مزه مزه میکنی وقتی میزنی؟! یا نه کلاً بیخیالی.
اصلا حواست نیست که چی میگی!
-اتفافا من حواسم خوب جمعه.
تو حواست نیست کی هستی.
این که نخوام هر دقیقه نگران جون خودم و بچه ام باشم عجیبه؟!
-اون خواهرزادته.
با حرص گفته بود.
-مهم اینه من بچه ام میدونمش.
-بچه ات از منه. بچه‌ی تو از وجود منه. من شوهرتممم.
اینبار صداش میلرزید، رگ گردنش برجسته شده بود و چشماش سرخ.
براش سخت بود که مقابل ابراهیم، پسش میزدم؟!
برای ادم مغروری مثل اون، همچین رفتاری میتونست خود مرگ براش به حساب بیاد.
اما مجبور بودم.
من نمیتونستم چشم رو اینده‌ی روهام ببندم.
رو اینکه اگه تو یکی از این عملیاتا بلایی سرش بیاد
اگه به عمارت حمله کنن
اگه از مدرسه اش بدزدنش.

admin

چشمانی داشته باش که بهترین ها را می بیند، قلبی که بدترین ها را می بخشد، ذهنی که بدی ها را فراموش می کند و روحی که هرگز ایمانش را نمی بازد

‫10 دیدگاه ها

  1. تف به شهریار عن خو بدبخت خو ننمیوتونه با ترس و لرز زندگی کنه کهههه
    ادرنالینم رف بالا
    دمت گرم توروخدا زودتر پارت بده

  2. قربونت برم نویسنده گُل تو که انقد به موقع رمان میزاری و رمان به این قشنگی داری مینویسی، سر جدت بیا این شخصیت دختره رو بهتر کن خیلی رومخه همش چرت و پرت میگه و میره رو اعصاب آدم شخصیتش رو مهربون تر و با احساس تر و عاشق تر کن انقد دختره رو اعصابه دیگه دلوم نمیخواد بوخونم رمانو رو بهترش کن خیلی خودشو میگیره. با تشکر، لطفا رسیدگی شه.

    1. مثل همیشه فوقالعاده بود نویسنده عزیز❤️❤️
      رهایشم خودشو نمیگیره اگه کسی با زور و تهدید وارد زندگیت بشه قطعا ساکت نمیشینی حتی اگه عاشقش باشی نمیتونی با یه خلافکار کنار بیای و تو استرس و نگرانی زندگی کنی

    2. شخصیت دختره خیلی درسته کی دلش می خواد بین یه عالمه مافیا باشه؟بره رستوران بشینه گلوله بارون بشه؟دختره اگه ساکت و مطیع باشه که دیگه هیچی رمان اون وقت خیل مزخرف میشه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن

کدبازان