codebazan

رمان عروسک

رمان عروسک پارت ۲۵

 

همین فکرها اذیتم میکرد
همین فکرها زندگیمو مسموم میکرد.
همینا اجازه نمیداد که من با شهریار خوب برخورد کنم.
چون مقصر تموم این جریانات اون بود.
اون بود و خودخواهی هاش.
-برام مهم نیست وقتی اینقدر با نفرت نگاهم میکنی چی تو فکرته.
حتی اینکه تو این لحظه میتونی در حد مرگ ازم متنفر باشی هم مهم نیست.
برام فقط این مهمه که من باید ببرمت و میبرمت.
باید تو توی خونه من باشی
بغل گوش من باشی و هستی.
و بعد محکم دستمو گرفت و حرکت کرد و من رو وادار به حرکت کرد.
نگاهم به ابراهیم خورد که بدون نگاه بهم، حرکت کرد و انگار زیادی توی فکر بود.
-زنگ بزن به اصغر بیاد.
ابراهیم جوابی نداد که شهریار با چشمای به خون نشسته نگاهش کرد و داد زد :
-با توام ابراهیممممم.
ابراهیم سریع سر بلند کرد و به شهریار نگاه کرد که شهریار تکرار کرد :
-به اصغر بگو بیاد.
ابراهیم باشه ای گفت و گوشیشو دراورد
خواستم به سمتش برم که شهریار به دستم فشاری اورد عصبی پرسید :
-کجا؟
-روهام رو ازش بگیرم اذیت میشه بچه ام.
-نمیخواد فعلا فقط من اذیتم.
جفت ابروهام بالا پرید اما جوابی ندادم و نگاهمو برگردوندم.
اون اذیت بود؟!
نکنه منظورش از اذیت بودن به خاطر حرفای من بود.
به خاطر اینکه گفته بودم رهاش میکنم.
اینکه سلامت روهام برام ارزشش از همه چیز بالاتر و بیشتره!
پوفی کشیدم و سرمو تکون دادم
نباید به دلیل کارها و حرفهای شهریار فکر میکردم.
اون ادمی بود که بلد بود چطور همه چیزو به نفع خودش تموم کنه

پس نباید گولشو میخوردم.
نفسی کشیدم که صدای ابراهیمو شنیدم :
-الو؟ اصغر کجایی؟
بیا رستوران احمد. خب یه چندمتر پایین تر یه کبابی نداره؟ تا نیم ساعت دیگه اونجا باش.
و تماسشو قطع کرد.
-کبابیش کجاست؟
-دوتا مغاز جلوتر. از بوش میشه فهمید.
ابراهیم به شهریار که طلبکار اون سوالو پرسیده بود کنایه زده بود
و شهریار شاکی نگاهش کرد و بعد کجخندی زد و با تاسف سری تکون داد
-وقتی نزدیکام شمایید
از غریبه و دشمن چه انتظاریه!
عصبی گفتم :
-مگه من چیکار کردم؟! حرفمم ناحق نبود.
نگرانم. هرکی جای من باشه نگران میشه.
کیو دیدی جونش براش بی ارزش باشه؟
کیو دیدی بگه اول عشق. اول شوهر بعد جون خودم؟
-پس چرا من حاضر بودم من گلوله بخورم اما تو حتی قد یه پرت شدن رو زمین و خاکی شدن لباسات هم چیزیت نشه؟! هوم؟!
مشکل از منه؟
گولشو نخور رهایش.
گول نخورررررررر.
اون همیشه عادت داره حرفهای خرکنک بزنه.
که زبونش چرب و نرمه و همه خواسته هاشو همینطوری پیش میبره.
چشم بستم و زمانی که باز کردم به خودم و عواطف و احساساتم فائق اومده بودم.
مقابل کبابی ایستادیم که ناراحت به روهام نگاه کردم. ابراهیم نگاهمو خوند که گفت :
-اینجا تخت داره میخوابونمش.
و وارد شدیم.
به سمت یکی از تخت های خالی رفتیم و روش نشستیم که ابراهیم،‌روهامو گوشه تخت گذاشت و زیر سرش یه کوسن گذاشت و شهریار کتش رو دراورد و روی روهام انداخت

کفشمو از پا دراوردم و عقب تر رفتم و به پشتی تخت تکیه دادم و به روهام نگاه کردم.
سرش کنار من بود.
دستمو روی سرش گذاشتم و موهاشو نوازش کردم
-عزیزدلمممم.
-خوابه باهاش ور نرو.
نگاهم به ابراهیم خورد که اینو گفته بود و شهریاری که بی حوصله گفت :
-درست حرف بزن. واقعا دیگه خسته شدم.
اگه ادامه بدی دیگه اجازه ندادم باهاش صحبت کنی.
-این یه کلمه عادیه. همیشه استفاده میشه.
اینقدر سخت نگیر.
-توی نره خر استفاده میکنی اما پسر ۸ساله‌ی من نه.
اونقدر روی من تاکید کرده بود که انگار میخواست بهم بفهمونه شناسنامه روهام به اسم کیه.
که پدرش کیه و قانونا کی حق حضانتشو داره.
ابراهیم تک سرفه ای کرد و اشاره ای به من کرد و گفت :
-باشه متوجه شد.
شهریار هم نیشخندی زد و گفت :
-من که چشمم اب نمیخوره!
با ابروهای بالا رفته نگاهش کردم و گفتم :
-بله؟!
با حفظ همون نیشخند خیره تو‌چشمام گفت :
-من که چشمم اب نمیخوره تو متوجه شده باشی که هراندازه ای که تو حق داری درمورد روهام.
من دوبرابرشو دارم
چون حتی از نظر خونی تو همخونش محسوب نمیشی
و هیچ سببی نیست که شما رو بهم وصل کنه به جز…
محکم نگاهم کرد و گفت :
-زن من بودن!
چون من پدرشم!
یکه خورده نگاهش کردم که یکم خیره نگاهم کرد و بعد روشو ازم برگردوند.
که اینطور!
اون با نسبتی که خودم بهش داده بودم
که خودم فرصت داشتنش رو دو دستی بهش تقدیم کرده بودم، خودمو ازار میداد؟!
منو از چیزی میترسوند که خودم بوجودش اورده بودم؟!
و قسمت جالب ماجرا اینجا بود!

-با اصغر کل شهرو میگردین.
پیدا میکنین امروز کی اینکارو کرده!
-مشخص نیست به نظرت؟
شهریار موشکافانه به ابراهیم نگاه کرد و گفت :
-کامل بگو.
ابراهیم سرجاش جابجا شد و گفت :
-اینکه تیمسار ادم بفرسته رهایشو ببرن
یا تو شهربازی یه ادمِ مسموم به مواد رو جلوت بذارن.
یا جایی که با زن و بچه ات هستی رو گلوله بارون کنن
همشون یعنی قصدشون کم کردن امنیت توئه و اسیب به خانوادت.
تو شهربازی تو رهایشو از خودت جدا کردی و ممکن بود تو فاصله فرار رهایش، بلایی به سرش بیاد
تنها خوبی ماجرا این بود که اون به پلیس مراجعه کرد و خودش تاکسی نگرفت تا کاری کنه.
اینبار هم تو نبودی و من پیش رهایش بودم.
با کشتن من خیلی راحت میتونستن رهایشو ببرن.
اونا فکر میکردن تو هر کدوم اتفاقا تو رهایش رو ول میکنی مثل بار اول تو شهربازی.
اما تو اینکارو نکردی و این فکر کنم اخرین نقشه ناموفقشون بود.
وقتی نگاه خیره منو شهریار رو روی خودش دید گفت :
-یعنی بعد این همه ناموفق بودن و شکست خوردن.
دیگه اینبار مطمئن باشید که از پس هرکاری برمیان
چون برای بردن برنامه ریزی کردن.
مات به شهریار نگاه کردم که چشم تنگ کرده بود و به ابراهیم نگاه میکرد.
-میخوای رهایشو بفرستم بره؟
-چیییی؟
ابراهیم توجهی به من و تعجبم نکرد و لبخندی زد و گفت :
-رهایش و بفرست خونه تیمسار.
هیچ جایی مثل اونجا ازش مراقبت نمیشه.
تیمسار؟؟ اون که به خون من تشنه اس!
-ام…اما اون که قسم..
ابراهیم با اطمینان نگاهم کرد و گفت :
-تیمسار بهترین فرد برای محافظت از توئه.
-شهریار!
با ناراحتی صداش زدم که نگاهم نکرد.
ترسیده نگاهش کردم و گفتم :
-من…من جایی نمیرم که نمیشناسم.

شهریار باز هم نگاهم نکرد
تموم تنم حتی از تصور اینکه برم خونه تیمسار میلرزید
نه برای اینکه خیال کشتن من رو داشت
یا حتی اینکه سالها پیش قسم اش رو خوره بود
فقط به خاطر اینکه من اونجا غریب بودم.
-باهاش تماس میگیرم.
مات به شهریار نگاه کردم که اینبار نگاهم کرد
با دقت، موشکافانه.
-روهامو میفرستم استرالیا. با لیلی میفرستمش.
اما تو رو نمیتونم اونقدر از خودم دورت کنم.
با ناراحتی به روهام نگاه کردم و گفتم :
-من برم.
-منم نمیخوام بمیری.
اونقدر تلخ و صریح گفته بود که تا چند ثانیه فقط بی جواب نگاهش کردم.
و بعد زبونم باز شد :
-تو حواست هست به من.
تو کلی بادیگارد داری، کلی ادم داری.
مشکلی برام پیش نمیاد.
پوزخندی زد و گفت :
-تا یه ساعت پیش که من هیچی نداشتم!
که حتی قدرت نداشتم محافظت کنم ازتون.
تو که میخواستی بری. الانم فکر کن خودت رفتی.
با چونه لرزون نگاهش کردم و چیزی نگفتم.
چطور متوجه نمیشد رفتن با فرستاده شدن فرق داره.
-من برم سفارش بدم.
ابراهیم بعد گفتنِ این حرف بلند شد و از تخت پایین رفت و ازمون دور شد.
اروم زمزمه کردم :
-نمیخوام بمیرم.
-بگو چرا؟!
من باید بدونم دلیلت چیه یا نه؟
-من…من‌نمیتونم.
گیج نگاهم کرد و اخمی کرد.
-بازی درنیار رهایش. میری و تمام.
دستشو تو جیبش فرو برد و گوشیش رو بیرون و اورد و رفت تو لیست مخاطبینش که سریع دست روی صفحه لمسش گذاشتم و صداش کردم :
-شهریااااار.

تو همون حالت که سرش پایین بود نگاهشو بالا کشید و به من دوخت.
منم ملتمس نگاهش کردم.
تا یک دقیقه بی صدا بهم نگاه میکردیم
و من با نگاهم بهش التماس میکردم تا منو نفرسته و حرفمو قبول کنه
و اون موشکافانه و دقیق و سوالی نگاهم میکرد تا بفهمه دلیل اینکه من نمیخوام برم خونه تیمسار واقعاً چیه!
نچی کرد و سر راست کرد و گفت :
-بگو رهایش.
باید میگفتم و شاید …
-تو منو…نمیخوام منو ولم کنی.
بعد گفتن حرفم، لبمو گزیدم که گیج گفت :
-کی گفت من ولت میکنم؟؟
فقط میفرستمت خونه تیمسار.
-همین دیگه. من نمیخوام برم یه جا دیگه.
جایی که تو نیستی. جایی که تنهام.
اونطوری انگار تو منو میدی دست یکی دیگه و یکی دیگه باید حواسش بهم باشه.
من نمیخوام بار روی دوش کسی باشم.
سرمو پایین انداختم و اروم گفتم :
-من نمیخوام کسی غیر از تو مراقبم باشه.
و دیگه حرفی نزدم.
تا همینجاش هم زیادی حرف زده بودم.
اگر مطمئن نبودم که شهریار منو میفرسته
یا شهریار تو کارش مصمم و محکم نبود!
هرگز اینقدر رک و بی پرده باهاش حرف نمیزدم.
-تو دلت نمیخواد از پیش من بری؟!
بفرما رهایش خانوم!
دقیقا ماجرا شروع شد!
از این به بعد کلاً داستان همینه!
سر کوچیکترین مسئله ای این حرفات پتک میشه و کوبیده میشه تو سرت.
کافیه یه بار بگی میخوام برم
اونوقت میگه من که میخواستم بفرستمت خودت نرفتی!
به نظرم خیرِ بودن پیش شهریار رو بخور و برو خونه تیمسار.
به منت های بعدش نمی ارزه!

جوابی ندادم که گفت :
-رهایش با توام؟
نگاهش کردم و گفتم :
-نه دلم نمیخواد.
اونقدر تخس گفته بودم که تک خنده مبهوتی کرد و گفت :
-خب الان چته؟!
چرا عصبی هستی!
پلک زدم و مصنوعی لبخندی زدم و گفتم :
-عصبی نیستم.
-چت شده؟
گفتن یه جمله از ته قلبت، اینقدر برات سخته؟
نگاهش کردم و گفتم :
-چون میدونم بعدها برام دست میگیری.
همینو میکنی پیراهن عثمان و خشتکشو دور گردنم پاپیون میزنی.
-اینکه بهم بگی دوست داری پیشم..
سریع پریدم وسط حرفش و با عجله گفتم :
-من نگفتم دوست دارم پیشت باشم.
من گفتم دلم نمیخواد از پیشت برم.
دستشو به حالت مسخره ای زیر چونه اش زد و گفت :
-خب پس شاید دوست داشته باشی بری پیش تیمسار نه؟
عصبی نگاهش کردم که گفت :
-با کلمه ها بازی نکن رهایش.
جلوی ابراهیم، باهام مثل یه دست و پا چلفتی رفتار کردی.
مثل ادمی که نمیتونه از خانواده اش مراقبت کنه.
گفتی میخوای بری و من توانایی حفاظت ازت رو ندارم.
حالا حتی ابراهیم هم نیست.
و ازت میخوام درست باهام حرف بزنی
همونطور رک و صریح!
هوم؟
فقط نگاهش کردم که سری تکون داد و گفت :
-حرفتو بزن تا باورم بشه من به دردت میخورم.
که برای حفاظت ازت نیازی به بقیه ندارم.
-داری انتقام میگیری؟
لبخندی زد و گفت :
-دارم خودمو قانع میکنم
که برای نشون دادن نگهداری بقیه ادما ازت، تو رو از خودم دور نکنم.

گیج نگاهش کردم که گفت :
-تو گفتی من ولتون کردم
که سپردمتون به یکی دیگه و خودم عین خیالم نبود
میخواستم اینو بهت نشون بدم.
که سپردن دست یکی دیگه تو واقعیت چیه!
که من همچین کاری نکردم
اما اگه بخوام انجامش بدم چه جوری انجامش میدم.
متوجه شدی؟
حالا تو یه دلیل بیار برام
برام ثابت کن که چرا نباید بدمت دست تیمسار وقتی از من راضی نیستی.
وقتی فکر میکنی امنیت نداری!
خب میفرستمت جایی که امنیت داشته باشی
که خیالت راحت باشه..
-باشه. بسه.
منتظر نگاهم کرد که اروم زمزمه کردم :
-معذرت میخوام.
-من معذرت نمیخوام.
حرفمو کامل زدم و تو هم متوجه شدی اگه نمیتونی…
گوشیش رو از زیر دستم کشید که اجازه ندادم و عصبی نگاهش کردم
اما توجهی نکرد که با حرص گفتم :
-خیله خبببب.
اره من نمیخوام منو بدی دست یکی دیگه.
دلم نمیخواد که برم خونه یکی دیگه.
که تو مراقبم نباشی
من …من دلم میخواد پیش تو باشم
تو خونه‌ی تو.
اونجا برای من از همه جای دنیا امن تره.
و نگاهش کردم.
چشماش پر از لبخند بودن و لبش هم همینطور.
حس بدی تو نگاهش نبود.
فکر میکردم وقتی بهش بگم، کلی مسخره ام کنه
که دستم بندازه
و یا حتی بگه که برام مهم نیست و تو باید بری پیش تیمسار.
اما نگاه شهریار..
-وقتی میتونی با چندتا جمله کلی حس خوب به ادم بدی.
وقتی میتونی بهم با حرفات جون دوباره بدی
پس دریغش نکن.

گوشیش رو توی جیبش گذاشت و دستمو خواستم عقب بکشم
که اجازه نداد و دستمو تو هوا گرفت
دستمو بین دوتا دستاش گرفت و با شست هر دوتا دستش شروع کرد به نوازش کردن پوستم
-ادما حتی اون قوی ترین ها
حتی اونایی که میخوان بگن هیچی براشون اهمیت نداره
و حرف بقیه براشون کوچیکترین ارزشی نداره!
باز هم همونا، عاشق اینن که یکی ازشون تعریف کنه
وقتی یکیو دوس داری
وقتی یکی هست که برا خودت، برا قلبت عزیز شده
دلت میخواد اونم بهت بگه
که اونم همین حسو بهت داشته باشه
فقط خانوما نیاز به شنیدن ندارن
ما هم نیاز داریم که طرفمون بهمون بگه
که از داشتن ما خوشحاله.
از تلاش های ما برای راحتیش، برای آرامشش خوشحاله.
من میخوام بشنوم رهایش.
تو چشماش که آرومِ آروم بود نگاه کردم
شاید باور این حرفها از شهریار سخت بود
اما از ادمی که عاشقه، سخت نبود
و شهریار در درجه اول عاشق بود.
اینکه عشقش رو رد میکردم یا بهش میگفتم که باورش ندارم
همش یه سری حرف بی پایه و یه سری لفظ بیخود بودن
در حقیقت من باور داشتم که براش چه اهمیت بالایی دارم
برای همین با خیال راحت پیشش بودم
چون میدونستم عشقی که شهریار به من داره
مانع میشه تا بهم صدمه بزنه
که حتی اجازه نمیده بقیه بهم کوچیکترین اسیبی بزنن
چه برسه خودش!
-تا چند دقیقه دیگه میاره!
با شنیدن صدای ابراهیم معذب شده خواستم دستمو بکشم که شهریار اجازه نداد و منو به سمت خودش کشید.
بهش نزدیکتر شدم و تو فاصله کمی ازش نشستم که به نوازش دستم ادامه داد.
یواشکی نگاهی به ابراهیم کردم که دیدم لبخند زده و به دور و بر نگاه میکنه

admin

چشمانی داشته باش که بهترین ها را می بیند، قلبی که بدترین ها را می بخشد، ذهنی که بدی ها را فراموش می کند و روحی که هرگز ایمانش را نمی بازد

‫8 دیدگاه ها

  1. خیلیییییییییییییی خوب بود اصن عالییی همین طوری برو جلو یعنی کراش زدم رو ای رمانه به همه دوستام معرفیش کردم ❤️ نگا یکم مهربون تر بشه چه اوکیه چه عالی دمت گرم حال کردم💜💜💜💜💜💜💜💜

  2. متفاوت ، بدون کلیشه ، جذاب ، اکشن
    واقعا مرسی دم نویسنده گرم
    فقط لطفا کلیشه های همیشگی رمان هارو واردش نکن اجازه بده غیرقابل پیشبینی باشه (البته با پایان خوب)

  3. خیلی عالیه مثل همیشه ❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن

کدبازان