codebazan

رمان عروسک

رمان عروسک پارت ۲۶

 

سرمو معذب پایین انداختم و لب گزیدم
همین مونده بود که ابراهیم بیاد و منو تو اون وضعیت ببینه
اونم وقتی که شهریار از رفتنم گفته بود!
-زنگ نزدی تیمسار؟
سریع سر بلند کردم و خواستم چیزی بگم که صدای خندون و معترض شهریار رو شنیدم.
-بسه دیگه کافیه.
ابراهیم هم با چشمای پر از شیطنت به شهریار نگاه کرد و گفت :
-عه، کافیه داداش؟
ردیف شد؟
شهریار نگاه بامزه ای بهش کرد و بعد دستمو بالا برد و بوسید و گفت :
-ردیفه ردیفه.
یه لحظه به خاطر حرکتی که جلوی ابراهیم و تو ملا عام انجام داده بود خجالت کشیدم
و خواستم دستمو عقب بکشم که اجازه نداد
و اروم زمزمه کرد :
-هییییش. اروم باش.
و دومرتبه دستمو نوازش کرد.
نفسی کشیدم و به هرجایی جز ابراهیم و شهریار نگاه کردم.
طولی نکشید که سفارشات رو اوردن.
با ناراحتی به روهام نگاه کردم و بعد نگاهی هم به ظرف غذا انداختم
دستی بشقابم رو جلو کشید و صدایی بلند شد :
-بخور.
نیم نگاهی به شهریار کردم و گفتم :
-اشتها ندارم
توجهی نکرد و چند سیخ کباب رو تو بشقابم خالی کرد که بوی جیگر به مشامم خورد
-چندروزه میخوایم یه شام خوب بخوریم
یه تفریح خوب بریم
اما همه اش کنسل میشه.
حداقل اینو دیگه دریغ نکن.
مکثی کردم و درست میگفت.
انگار که ما نفرین شده بودیم تا کاری که میخوایم رو نتونیم انجام بدیم.
تا یه شب،بیرون نریم و حتی اگر رفتیم هم لذتی نبریم!

برای همین،دیگه چیزی نگفتم و فقط به آرومی،آهی کشیدم و با سر چنگال یه تیکه جیگر رو به دهنم گذاشتم.
تو طول صرف غذا، ابراهیم و شهریار از چیزی صحبت نکردن و فقط مشغول خوردن بودن
در نهایت هم، دو پرس غذا برای روهام گرفتن و وقتی که اصغر به موبایل ابراهیم، تک زنگ زد
از کبابی بیرون اومدیم.
اصغر با دیدنمون از ماشین پیاده شد و ابراهیم، روهام رو پشت روی صندلی عقب خوابوند
و شهریار درب جلو رو باز کرد و منو نشوند و در رو بست
خودش هم سمت راننده نشست و اصغر و ابراهیم به سمت رستوران رفتن تا هم سر و گوشی اب بدن
و هم ماشین ها رو تحویل بگیرن.
شهریار بی توجه به اونا حرکت کرد که متعجب گفتم :
-اگه ماشینا رو بهشون ندن چی!
همونطور که فرمون رو میچرخوند گفت :
-ماشینا رو میدن.
-اما اینجور وقتا پلیس پلمپ میکنه.
لبخندی زد و گفت :
-پلیس، رستوران رو پلمپ میکنه اما پارکینگ رو نه.
اونم پارکینگی که اصلا ارتباطی با رستوران نداره.
گیج نگاهش کردم که گفت :
-وقتی بدونی تو محل کارت پره از ادمای خلافکار و خطرناک.
یه محیط میسازی که اگر تحت مراقبت قرار گرفت
یا حتی اگر مثل امروز خطری تهدیدش کرد.
راهی باقی بمونه برای ادمایی که توش رفت و امد دارن.
-خب؟
مکثی کرد و گفت :
-اون پارکینگ برای اون کلاس اموزشیه بغل رستورانه محسوب میشه
نه رستوران
پس ماشینهای توش ارتباطی ندارن.
-اگه ارتباطی ندارن پس چرا همون اول..
-من اگه میرفتم بیرون به عنوان شاهد پام به ماجرا باز میشد
اسمم تو لیسته.

سری تکون داد و گفت :
-کافی بود ببرنم اداره واسه ثبت اظهارات
اون موقع دیگه راحت اسمم از پرونده شهربازی هم درمیومد
و داستان…
-چرا؟
بی صدا نگاهی بهم کرد و دوباره به جلو خیره شد که گفتم :
-میشه..
-اره میشه. چی و چرا؟
نگاهی بهش کردم که بیشتر توجهش به من بود
و حرفی که میخواستم بزنم.
یه لحظه از گفتنش پشیمون شدم اما بعد تصمیم گرفتم که سوالمو بپرسم
نمیتونستم تا اخر عمر تحملش کنم و عنوانش نکنم!
-چراهربار که با مایی؟
ابراهیم درست میگفت؟!
مشکل…اونا مشکلشون با منه؟
-نه.
همینو گفت و دست برد سمت ضبط
که با ابروهای بالا رفته نگاهش کردم و گفتم :
-من جوابمو کامل نگرفتم.
-جواب کاملی بود اتفاقا. گفتم نه.
و اهنگی پلی کرد.
-از زیر بارش فرار نکن. بگو. اگه من باعث این درگیری هام..
-در حقیقت تو فقط باعث درگیری های منی!
من به جای اینکه نگران پرونده هام باشم
نگران جلسه هام، بارهام.
اتفاقاتی که تو معامله هام میفته
جون دخترها که هروز یکیشون به یه دلیلی از لیست خط میخوره.
فقط و فقط درگیر تو شدم.
باور کن رهایش !
باور کن که تو فقط باعث مختل شدن روند کاری من شدی و بس!
مات از لحن صریحش و کلماتی که کوبنده به زبون میورد نگاهش کردم
سنگینی نگاهمو حس کرد که گفت :
-حقیقت همینه!

موشکافانه نگاهش کردم و گفتم :
-اگه حقیقت همینه! پس چرا وقتی تنهایی کاریت ندارن؟
درست وقتی که کل خانواده پیش هم هستیم.
وقتی که هم من هستم هم روهام…
-نمیخوان از من کسی باقی بمونه.
با فک سفت شده گفته بود
با نگاهی به جلو و حالی که انگار گفتن براش از جون کندن سخت تر بوده
-نمیخوان ازت کسی باقی بمونه؟
این..این یعنی چی! مگه ما ادامه توییم؟
-روهام پسر منه!
با دهن باز و مبهوت به شهریار نگاه کردم.
روهام؟!
سریع به عقب برگشتم و از بین فاصله دوتا صندلی به روهام که پشت دراز کشیده بود و هنوز بیهوش بود نگاه کردم.
روزی که به خاطر داشتنش، به خاطر اینکه ببینم جلوم نفس میکشه
قد میکشه بزرگ میشه و به ارزوهاش میرسه
اونو وارد این بازی کردم
حتی فکرش رو هم نمیکردم که پسرِ واقعی یه مرد بودن
که اسمی که بره تو شناسنامه یکی دیگه میتونه اینقدر خطر افرین باشه!
در حدی که باعث بشه فرصت یه زندگی درست و شاد از ادم سلب بشه.
-اگه…اگه یه روز تو این عملیاتا..
تو این حمله ها بلایی به سرش بیاد چی!
صدام میلرزید و اگه روزی روهام نفس نمیکشید
اگه چشم باز نمیکرد تا نگاهم کنه
اگه مثل کل سالهایی که باهم بودیم یه روز فقط یه روز میومد که روهام توش نباشه
اون موقع من دیگه رهایش سابق نبودم
من یه ادمِ جدید بودم.
ادمی که باورهاش و زندگیش رو از دست داده!
-اجاره نمیدم اتفاق بدی بیفته.
روهام رو هم میفرستم استرالیا.
فقط با چشمای اشکی نگاهش کردم

یک سال تلاش کردم تا به هر نحوی بتونم روهام رو برای خودم داشته باشم
تا من کسی باشم که مادر صداش میزنه
تا بتونم هر روز هر دقیقه هر ثانیه
هر لحظه ای که اختیار میکنم ببینمش
اما چیشد؟!
حالا برای اینکه سالم باشه
برای این که زنده باشه
که خوشبختیش رو ببینم !
که نگران نباشم ممکنه یه روز که میره مدرسه دیگه برنگرده
باید عادت کنم به ندیدنش.
من روهام رو برای داشتن به شهریار باخته بودم
و حالا نداشتنش سهمم شده بود!
-بدون اون…من…من نمیتونم
صدای نفس عمیقش تو ماشین پیچید و بعد اهنگی که متوقفش کرده بود
-گاهی وقتا برای داشتن یه سری چیزا باید رهاشون کنی
اونجا برای تحصیل هم جای بهتریه
در ثانی من همین الان نمیتونم بفرستمش باید اول کارهاشو درست کنم
خونه مدرسه کارگر خدمتکار راننده!
وقتی قرار نیست من پیشش باشم پس باید از بابت امنیتش خیالم راحت باشه..
-نفرستش…
-رهایش!
-میریم روستای مادرم.
مکثی کرد و بعد با حرص دستش رو روی بوق فشار داد
جوابی نداد که صداش کردم :
-شهریار!
-در مورد رفتن تو ما حرفامونو زدیم.
-روهام بچه اس نمیشه تنها بمونه.
-منم نمیتونم تنها بمونم.
تک خنده ماتی کردم و گفتم :
-تو یه مردی که دهه سوم زندگیت هم داره تموم میشه
اما اون چی؟
یه پسر بچه که نیاز به خانواده داره.
-موقتیه!

دستمو به طرفش گرفتم و گفتم :
-ببین. خودتم میگی موقتیه!
این یعنی چی؟!
یعنی یه ماه دوماه سه ماه میریم و برمیگردیم
من که نباشم کارات هم بهتر پیش میره.
مگه نمیگی من که هستم نمیتونی؟
که همش درگیر منی؟
که من برات فقط دردسر دارم و توجهت رو میگیرم؟
خب منم بفرست برم.
باور کن چندماه ندیدنِ من هیچ بلایی سرمون نمیاره
شاید…شایدم من راحت تر با همه چی کنار اومدم.
شاید وقتی برگشتم راحت قبول کرده باشم که چی بینمونه.
هوم؟
با امیدواری نگاهش کردم که دیدم اصلاً حاضر نیست نگاهم کنه
-شهریار؟ تو رو به خاطر خدا..
-من به خاطر خدا هیچ کاری نمیکنم.
من برای خودم میکنم. برای دلم.
برای زندگیم که از بدِ روزگار خلاصه شده تو‌چشمای تو.
هرکاری ازم برمیاد جز اینکه تو رو بفرستمت.
تو‌جایی نمیری مگه اینکه منم بیام.
من هیچوقت تو رو از خودم دور نمیکنم.
اروم صحبت کرده بودم
تو تمام طول صحبتم اروم بودم
و لحنم بیشتر پر از تضرع و زاری و ناله بود
میخواستم عواطفش رو قلقلک بدم
و بدون گردن کشی راضیش کنم به فرستادنم!
اما اون به هیچ وجه قانع نمیشد
پس مجبور بودم تهدید کنم
باید همه راه ها رو میرفتم
همه شیوه ها رو انتخاب میکردم
تا ببینم کدوم نتیجه میده!
تا بفهمم با چه روشی میتونم خودم هم همراه روهام برم.
تنها فرستادن روهام شاید بزرگترین اشتباهی بود که شهریار مرتکب میشد
اون بچه تو خارج از کشور اون هم دور از ما
عاقبت خوبی در انتظارش نبود

-روهام نمیتونه…اون..
-ممنون میشم تمومش کنی.
اونقدر روهام رو خطاب کردی که سرم درد گرفته
باشه قبوله تو مادرِ دلسوزی هستی
که طاقت نداری پسرت ازت دور بشه
اما متاسفانه تو تمام حقوقش رو به طور قانونی به من دادی
پس من تصمیم میگیرم پسرم بره یا نه
که با کی بره و با کی نره!
اول ناراحت نگاهش کردم و بعد عصبی شدم
از غروری که بین حرفاش موج میزد عصبی بودم
از اینکه براش مهم نبود حالم چطوریه عصبی بودم
منو دوست داشت؟!
ادعا میکرد که بهم علاقه داره و یا عاشقمه؟
مگه میشد یه عاشق خواسته‌ی معشوقش رو اجابت نکنه؟
که معشوق ناله کنه التماس کنه
اما باز هم عاشق عین خیالش نباشه؟؟
به خدا که نمیشد..که اصلا امکان نداشت
-تو اگه دوستم داشته باشی
اگه اونطوری که ادعاشو داری عاشقم باشی
نمیتونی ناراحتیمو ببینی
نمیتونی سردرگم بودنمو ببینی.
پس تو منو دوستم نداری.
پس واقعا عاشقم نیستی!
شاید حرفم بد بود شاید تلخ بود
شاید نباید عشق کسی مثل اونو به سخره میگرفتم
که زیر سوال میبردمش و میگفتم که ادعا داری
اما کی بود که منو درک کنه!
کدوم مادری میتونست بچه اشو رها کنه؟
-تو هر طوری که دوست داری فکر کن
تو خیالت منو یه پر مدعا ببین که فقط حرف میزنه
که دوست داشتن بلد نیست
با به چالش کشیدن پاک ترین احساساتِ من نمیتونی تصمیم رو عوض کنی.
یا بخوای حرف خودتو به کرسی بنشونی.
من درست قد ۱۳سال ازت بزرگترم.
من حتی از مادرت هم بزرگترم رهایش.
بازی های زیادی دیدم
زندگی های زیادی و در نهایت!
الان اینجام. راههای زیادی واسه اثبات عشقم بهت هست

مکثی کرد و نیشخندی زد و ادامه داد :
-پس فکر نکن که من کنار میکشم
گفتم که. عشقم رو قبول نکن
من بعدها فرصت های زیاری دارم تا اثباتش کنم
مثل خودش نیشخندی زدم و گفتم :
-البته اگه بتونی.
-مطمئن باش میتونم.
-در توانا بودن تو که شکی نیست
میتونی اثباتش کنی امافقط به خودت.
چون من نیستم که دیگه بخوای اثبات کنی.
نیم نگاهی بهش کردم تا تاثیر حرفم رو ببینم
که دیدم ابرویی بالا داد و خیره به جلو پرسید :
-میشه بگی جنابعالی کجا تشریف میبرین؟
که نیستین تا ببینین؟
-تو پدر روهامی.
تموم حقوقش دست توئه
من به عنوان مادر شناسنامه ایش هیچ حقی در قبالش ندارم
اینا همه رو میدونم اما..
به سمتش برگشتم و خیره به نیمرخ کنجکاوش ادامه دادم :
-تو هم هیچ حقی در برابر من نداری!
به عنوان پدر روهام.
من و تو یه صیغه بینمونه که توش قید شده به موجب این صیغه تو هیچ حق و حقوقی نسبت به من نداری
که من فقط یه محرمم همین و بس.
حق و حقوق یه زن به گردنم نیست
و با رابطه ای که از سمت تو صورت گرفته
میتونم شکایت کنم و کارتو قانونی کنم.
اون زمان خودم هم به راحتی میتونم از کشور خارج بشم.
سناریوی خوبیه مگه نه جناب اصلانی؟
یه تای ابرومو بالا دادم و با ارامش ظاهری نگاهش کردم که اخمهای شدیدش به چشمم اومد
حاضر نبود ثانیه ای به سمتم سر برگردونه و منو نگاهی کنه
-وقتی به خونه برگردم
وقتی روهام بره توی تختش و من و تو‌تنها بشیم
کاری میکنم که از تموم گفته هات پشیمون بشی رهایش.
کاری که باید چندشب پیش میکردم و الان میکنم.

دروغ بود اگه میگفتم از تهدیدهاش نترسیدم
که نگران نشدم که چه کاری میخواد باهام بکنه
اما با وجود همه حرفهایی که زده بودم
مطمئن بودم که شهریار ادمی نبود که ازارم بده
اون هیچوقت نمیتونست ناراحتیم رو ببینه
-هرکاری هم که بکنی..
-وقتی رابطه امون چیزی ورای پدر مادر شناسنامه ای روهام باشه
وقتی اون صیغه و شرطش هم نتونستن تو رو از شر من دور نگه دارن
که من کاری کنم که ازم صاحب بچه بشی
اون موقع متوجه میشی نظر دادن در مورد حق و حقوق تو کار کیه!
که من میتونم یا نه.
اصلا در توانم هست چنین کاری یا نه.
رهایش، هربار که میخوام بهت اعتمادکنم
که تهدیدت نکنم که فشارو ازت بردارم.
خودت پشیمونم میکنی
تو تا رام من نشی خیالم راحت نمیشه
تا به عمارت من قفل نشی
تا با زنجیر به زندگیم وصل نشی راحت نمیشم
اینبار حتی خودت هم نمیتونی خودتو از من نجات بدی
با چنان حرصی صحبت میکرد که فکش حتی میلرزید
دستاش حتی صداش..
نگاهش پر از عصبانیت بود
انگار میخواست با چشماش جاده رو به اتیش بکشه
اون همه حرف زده بود اما برنگشته بود تا یه ثانیه حتی نگاهم کنه
ازش ترسیده بودم
اونقدری که دلم میخواست این جاده طولانی ترین جاده دنیا باشه
که دعا میکردم ای کاش که هرگز به خونه نرسیم
که کاش عمارتش اتیش بگیره
یا بلایی سر اطرافیانش بیاد
تا مجبور بشه رهام‌ کنه و بره
منم به سرعت با روهام فرار میکردم به جایی که اثری ازش نباشه.

admin

چشمانی داشته باش که بهترین ها را می بیند، قلبی که بدترین ها را می بخشد، ذهنی که بدی ها را فراموش می کند و روحی که هرگز ایمانش را نمی بازد

‫12 دیدگاه ها

  1. درسته که شهریار عاشقه ولی خب یه عاشق به خواسته های معشوقش احترام میذاره اگه براش مهم باشه و خود خواهی هاش رو کنار میزاره حالا دیگه شغل که چیزی نیست.

  2. ممنون نویسنده گل واقعا قلمت عالیه مخصوصا دیالوگ ها. در ضمن اونایی که میگن شخصیت رهایش بده شما خودتون میتونین در کنار یه خلافکار زندگی کنین و اصلا نگران امنیت و آرامش خودتون و بچه تون نباشین؟ این شهریاره که باید دست از کاراش بکشه.

      1. اره خوب درست میگی عاشقه ولی یه عاشق هیچوقت نمیتونه ناراحتی عشقشو ببینه حتی از نوع خودخواهشم باشه همیشه ب خواسته عشقش احترام میزاره

  3. عالیییییی بود جووووونم من عاشق لج کردن دخترهههه با شهیارم والا خو حق داره کی دلش میخواد با یه آدم خلافکار زندگی کنه همینطوری ادامه بده نویسنده عزیز عااااااااالی

  4. واقعااااا باز مثه قبلنا شد که ☹️☹️☹️☹️هی میگم ای دختره شخصیتش یکم بهتر میشه هی پارت بعدی کاسه کوزم میشکونی ☹️☹️☹️☹️☹️☹️یه بار خوبه یه بار بد ☹️به حرضت عباس اگه من جای پسرو بودم آنچنان می‌کوبیدم تو دهن دختره تا دو ماه دهنش کج باشه 😑😑😑😑 وقتی میتونه درست قانعش بکنه چرو الکی قمپز در میکنه والو 😶😶😶😂😶 ولی خداییش زود و به موقع گذوشتی ❤️

  5. واقعااااا باز مثه قبلنا شد که ☹️☹️☹️☹️هی میگم ای دختره شخصیتش یکم بهتر میشه هی پارت بعدی کاسه کوزم میشکونی ☹️☹️☹️☹️☹️☹️یه بار خوبه یه بار بد ☹️به حرضت عباس اگه من جای پسرو بودم آنچنان می‌کوبیدم تو دهن دختره تا دو ماه دهنش کج باشه 😑😑😑😑 وقتی میتونه درست قانعش بکنه چرو الکی قمپز در میکنه والو 😶😶😶😂😶 ولی خداییش زود و به موقع گذوشتی ولی یکم کوتاه ❤️

    1. قمپز رو که آره خیلی در میکنه باهات موافقم😂😂

      ولی مگه کسی دلش میاد عشقشو بزنه خدا وکیل تو میزنی تو دهن عشقت که اون بزنه؟؟؟؟؟؟

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن

کدبازان